سلام خوبید خانما
دخترا میشه همتون نظر بدید و راهنمایی کنید
من دوران بعد زایمانم دخترم بستری بود بخاطر زردی و افت قند
بعدشم هی میرفتم بیمارستان شیر میدادم ولی نمی‌خورد شیرمم کم بود دیگه اصلا نخورد کم کم شیرم قطع شد
وقتی میخواستم شیر بدم واقعا اذیت میشدم خیلی اذیت شدم جوری ک نمیتونستم تکون بخورم انقد گریه میکردم
هیچ کدوم از افراد خانواده شوهرم تا وقتی ک خونه مامانم بودم تا چهلمش نیومدم دیدن بچم به جز خواهر شوهرم بعد ده روزگی
چندین باره پدر شوهرم مثلاً میخواد جمع رو بخندونه میگه تو که شیر ندادی بهش وقتی بزرگ چی میگه بقیه میگن ک شیرمو حلالت نمیکنم تو چی میگی اونم پیش داماد و برادر شوهرم آخه آدم خجالت می‌کشه اینجوری میگه
بعدهر هر میخندن بهم واقعا ناراحت میشم به شوهرم گفتم عصبی شد گفت شوخی می‌کنه هر حرفیو به دل بگیری و همش ناراحت بشی هیچ راضی نمیشه بیاد نزدیکت تنها میشی منم گفتم اوکی تنها میمونم به درک ببین چیکار کردم که هر حرفیو فقط به من میزنن و مسخرم میکنن
گفت از این به بعد ن تو رو ن دخترمو میبرم هر وقت دلم خواست یا دلتنگشون شدم خودم میرم اونام دلشون برا نوه شون تنگ شد میان میبین
امروز دعوت کردن و نمیبره خودش بدونه
من به کی بگم ک ناراحتم خیلی حرفای ناراحت کننده بهم میزنه ولی فک میکنن شوخیه

اینم بگم که اصلا براش هیچی کادو نداده
به جز قبل زایمانم کریر و دویست تومن دو بار دوبار داده دست دخترم

۱۳ پاسخ

باید میگفتی من بچمو مثل بچه شما بار نمیارم ک لازم باشه شیرمو حلالش نکنم ...
بلدم طوری بزرگ کنم ک بچه من باعث افتخارم بشه نه انزجار ک بخام با نفرین و تهدید کارم پیش ببرم🙃

بی تفاوت که باشی بهشون محل ندی متوجه میشن دیگه چرت پرت نگن

چه پدرشوهر بیشعوری و چه شوهر بی فکری

سخته ولی ب حرفشون اهمییت نده..پدرشوهرمنم میگفت عاره شیرخشک از گاوه معلوم نیس دخترت چ اخلاقی داشته باشه یامادرشوهرم میگفت عاره تو مادرش نیستی فقط ۹ماه توشکمت نگهش داشتی..هردفعه هم میبینن یه عیب میزارن خخخخ مهم نیس..بزاربگن..ب موقع اش میفهمن باکی طرفن..

عزیزم بخاطر تغییر هورمون ها و خستگی بچه داری مادرا حساس تر میشن،از یطرفم اطرافیان هم بخاطر نا آگاهی همش طعنه میزننو توهم دانایی میگیرتشون....من هم مشکل شما را داشتم بخاطر زردی بچه شیر خشکی شد بچم اولش انقد حس ناکافی بودن دادن بهم الان خودم بشخصه و پیش همه میگم از این کار ن تنها ناراحت نیستم بلکه کلیم خوشحالم ک انتخابم شیر خشک بوده....صلاح بچم دسته خودمه...و اینکه اگه کسی ناراحتت کرد سعی کن رفتو آمد نکنی باهاشون چون روان خودت از هر چیزی باارزش تره تا ی بچه خوب تربیت کنیو رسیدگی کنی بهش

بنظرم همون لحظه با شوخی توهم جوابشونو بده
عزیزم
بگو مگه قراره کاری بکنه من این حرفو بهش بزنم...

بیخود کردن فضولا هی شیر ندادی اخه بتوچه من شستم اویزون کردم جلو افتاب خشک شدن رفت پی کارشون

حرف بدی نزده ناراحت نکن خودتو شوخی میکنن دیگه بمنم هزاران بار گفتن ناراحتی نداره اینقدر حساس نباش خودتو از جمعشون دور نکن بخاطر این چیزا از جمعشون دور بشی دیگه ب نبودت عادت میکنن بعدن برات نتیجه ی خوبی نداره ، گور بابای همشون شوخی کردن اخم کن نخند فقط همین بعد از ی مدت دهنه بی چاک و بستشو جمع میکنه اون پیره سگ

خب بهتر عزیزم توهم نرو خونشون بیکاری؟ وقتی شوهرت میگه نمیخواد بیای توهم نرو

شوخی کردن سرد برخورد کن زکی دو بار آدم بیشعوری باشن دیگه نمیگن

چ بد کاش شوهرت پشتت بود

چرا به رو خودشون نمیاری که ناراحت میشی

گم شن.

سوال های مرتبط

مامان 🍒عطرا🍒 مامان 🍒عطرا🍒 ۱۷ ماهگی
مامانا میشه لطفا راهنمایی کنین چه کارکنم؟ من اومدم خونه بابام اینا( راهم دوره)
مامان بابام ذاتا آدمای مهربونی هستن ولی مامانم خیلی وقتا سرش نمیشه چی از دهنش داره بیرون میاد چه حرفی میزنه و باعث میشه آدم ناراحت بشه
چندبار تاحالا سر اینکه من شیر خودمو نمیدم و شیر خشک میدم( البته عمدی نیست خب دخترم سینه منو نمیگیره نمیتونم کاریش کنم) بهم هی گفته تو مادر نیستی تو چجور مادری هستی و من جواب ندادم( میدونمم میشینه بعد پیش بابام حرف میذاره دهنش که اره این به بچش شیر خوذشو نمیده تو بهش چیز بگو)
خلاصه تا امروز صبح من تا بیدار شدم مامانم دوباره اومده پیشم نشسته میگه تو چجور مادری هستی بهش شیر نمیدی و به دخترم میگه مامانت رو حلال نکن بهت شیر نداده!!
بعد بهم میگه من با یه سینه دو سال شیر دادم!!
منم خیلی ناراحت شدم دوباره هیچی نگفتم و دیدم بابام ده دقیقه بعدش گقت بعضیا حواسشون باشه کمتر شیر خشک بدن بیشتر شیر خودشون
اینجا دیگه اعصابم خرد شد و گریه کردم گفتم مگه هرکی شیرخودشو داده مادره؟؟
گفتم بعضیا دوسال با یه سینه شیرمیدن ولی یه جاهایی مادری نکردن
حالا مامانم ناراحت شده
بهش گفتم من حرفی بهم زدی رو به خودت برگردوندم پس ناراحتی نداره
چجوره تو به من میگی مادر نیستم ناراحت نشم ولی تو میشی😔
مامان مغز بادوم💚 مامان مغز بادوم💚 ۱۰ ماهگی
خانما من یه مشکلی دارم که فکر کنم مشکل خیلیا باشه ولی فقط تروخدا بگید چکار کنم دلم اروم بشه لااقل😭
پسر من تا ۵ ماهگی فقط شیر خودمو خورد، از ۵ ماهگی شیرخشک رو به اصرار شوهرم که میگفت برای راحتی خودت بده شروع کردم، با این که شیرم خوب و کافی بود، از وقتی دادیم پسرم هردو رو میخورد، شیرخشک رو تو بعضی شرایط میدادیم، به مرور وقتایی که شیرم کم بود یا بچم بی قرار بود شوهرم سریع میپرید درست میکرد که فقط ساکت بشه، به مرور هی بیشتر دادیم، ولی بازم هردو میخورد، از وقتی غذا بهش میدم و شیر کمتر میخوره دیگه اصلا سینمو نمیخواد، شیشه شده جایگزین سینه.، دیگه سه وعده غذا میخوره و وقت شیر هم کلشو میچرخونه و گریه میکنه تا شیشه بدم😭😭😭 من ارزوم بود بچم وابسته سینم و شیر خودم باشه😭 خیلی این وضع حالمو بد میکنه😭
سینم شیر داره، ولی دیگه داره روز به روز کمتر میشه😭
شوهرم میگه کاری کن شیرت خیلی زیاد باشه که تا میک میزنه مثل شیشه سریع بخوره، اخه چکار کنم؟
میشه هرچقد گریه کرد شیشه ندم تا مجبور بشه بخوره ؟
بنظرتون امیدی هست که برگرده به سینه؟
بچم هنوز ۸ ماهشه😭😭😭😭😭
باید دوسال شیرمو بخوره😭😭😭😭😭
شوهرم اصلا درک نمیکنه حالمو، تقصیر اون بود که اینجوری شد😭😭😭
بدبختیم اینه که چجوری جواب بقیه رو بدم؟ اخه من شیر داشتم😭😭😭
مامان 😍آهو فسقلی😍 مامان 😍آهو فسقلی😍 ۷ ماهگی
کاش یاد بگیریم هر حرفی که توی ذهنمون میاد رو به زبون نیاریم من خودم به شخصه توی نوزده ساله زندگیم سعی کردم هر شخصی چه از لحاظ اندام و چه از لحاظ چهره دچار کمبودی بود و باهاش روبرو شدم و بهش بگم تو بهترینی ولی یه آدم هایی با من برخورد میکنن که اصلا اینجوری نیستن
مثلا امروز برای اولین بار جلوی در رودر رو با خانم همسایه بغلیمون که تازع هم اومدن هم صحبت شدیم دوسال از من بزرگ تره و ی دختر ۲ سال ۱ ماهه داره زایمانش هم طبیعی بوده و اندامش خوب بود شکمی نداشت یدفعه برگشته به من میگه زایمانت چی بود منم گفتم طبیعی میگه خیلی شکم داری منم گفتم اره خب و اینکه فتق ناف دارم بخاطر اونم هست آدمی هستم حرف مردم اصلا برام ارزش نداره ولی واقعا تر زد به حالم من خودم کلی روی اندامم حساسم و واقعا از بعد از زایمان حتی دوست ندارم با شوهرم را بطه داشته باشم بخاطر شکمم پر از ترک های زشته و افتاده شده مثل اینکه ۵ ماهه باردارم شوهرم میگه از قبل بهتر شده ولی من قبول ندارم واقعا خجالت میکشم ورزشم که نمیشه کرد میگن نمیدونم شیرت کم میشه😞
حالم خیلی بد شده
مامان آرسام مامان آرسام ۱ سالگی
مامان دلین مامان دلین ۲ سالگی
چند روزه متوجه شدیم عروس خالم پسرش ۲ ساله نشده ۴ ماهه بارداره
البته جسه و هیکل درشت داره از منم یه ۳ یا ۴ سالی کوچیکتره از وقتی همه فهمیدن مامانمو شوهرم میگن دختر توام بزرکتر شد یکی دیگه بیار تفاوت سنیشون کمتر باشه هردوتاشونو باهم بزرگ کن قبل به دنیااومدن دلین دلم میخواس ۴ تا بچه داشته باشم ولی اینقدر ک دلین اذیتم کرده هرکی بم میگه میگم همین یکی بسه شوهرم هر گلی میخواد بزنه به سره همین یکی بزنه هرچی داره و‌نداره برا دلین باشه دلم بچه دیگه میخواد چون بچم تنهاس وقتی از صب تا شب با منه باباش ک میاد خونه یه عالم‌ذوق میکنه بااینکه همش من باهاش بازی میکنم شعر میخونم یا مامان بابام میان خونمون کلی ذوق میکنه دست میزنه دلبری میکنه براشون ولی فکرشو ک میکنم دلم میخواد بشینم گریه کنم این مدت هم یکسره خونه مامانم بودم چون تنهایی نمیتونسم از پس دلین بربیام غیر از اون صدای جیغ دلینا میاد عصبی میشم باهمه بد حرف میزنم حتی از وقتی دلین به دنیااومده فاصله رابطه نزدیکی کردنم و حسیم به شوهرم خیلی بد شده حسی به شوهرم دیگه ندارم و حتی ازش بدم اومده بااینکه خیلی کمک حالم بوده تو این مدت خونه تکونی کرده برام هرکاری ک خوشحالم کرده انجام داده با اون خستگیش هرکار گفتم انجام داده از خودش و شکمش میزنه بخاطر من خیلی کارا کرده برا ارامشم ولی دست خودم نیس خیلی وقتا باهاش بد رفتاری کردم دلم براش میسوزه اما چیکا کنم هر دفه میاد سمتم خودمو با یه چی دیگه سرگرم میکنم یا میاد بغلم میکنه حس بد دارم بش جوری ک دلم میخواد خودمو از بغلش بکشم تا میبینه دلین خوابه میگه بیا بغلم من هی میگم خستم و واقعا هم خستم حوصله ندارم دلم میخواد تنها باشم بدون دلینو شوهرم
دلم میخواد برم تور برم سفر با دوستام
مامان لنا کوچولو مامان لنا کوچولو ۱ سالگی
امروز یکی از خسته کننده ترین روزام بود دخترم ترس جدایی‌اش شروع شده دندونا اذیت میکنن و من از صبح باهاش درگیر بودم تا همین لحظه خیلی خستم آدم گاهی واقعا توانش تموم میشه لباس نمی‌خواد بپوشه و من همش دارم باهاش کلنجار میرم الآنم نمبخوابید که گفتم بخواب دیگههه خسته شدم و حس عذاب وجدان بعد خوابش مضخرف ترین چیزیه که سراغ آدم میاد خیلی ناراحت میشم ولی خیلی صبوری میکنم هرچیزی با بازی با خنده بهش میگم ولی واقعا کم آوردم مادر بودن سخت‌ترین سخت‌ترین کار دنیاست واقعا چرا هیشکی اینجور چیزاشو نگفت به ما چرا همه از خنده خوشیاش گفتن !!!!! به هرکسی هم میگی میگه خدارو شکر کنن خیلیا اینو ندارن بابا به پیر به پیغمبررررر ناشکری نیست من عاشق بچمم ولی فقط دردودله همینننن امروز تو خیابون یه زنه مسن میگه سر بچه رو پوشوندی پاهاش بیرونه یجوری با یه لحنی گفت انگار من بیخیال ترینم بابا به تو چهههه بااینکه شلوار جوراب داشت بچم ... هر کی از راه میرسه یه چیزی بار آدم می‌کنه بخاطر مسن بودنش هیچی بهش نگفتم ولی الان واقعا پشیمونم ... هیشکی نباید اونایی که بچه کوچیک دارنو قضاوت کنه ما خونه هیشکی نیستیم خیلی زحمت داره واقعا دلم میخواد بشینم گریه کنم
مامان گل پسر مامان گل پسر ۱۲ ماهگی
مادر شوهرم امشب دعوتی گرفته منو اصلا نگفته
بعد با شوهرم دعوا کردم ک اینا تقصیر توعه اگه تو هم مث داداشت خط قرمزت زنت بود الان اینجوری مامان جرعت نداشت رفتار کنه دعوامون شد گفت برو طلاق بگیر و مسدودم. کرده الان سرکاره چیکار کنم از دست این خانواده خسته شدم از دست شوهرم مادرش خسته شدم دلم برا بچم میسوزه چیکار کنم 😭😭
همیشه دعوتی گرفتم یا مریض شد بهترین چیزا رو براش بردم فقط دوشب پیش مامانم و داداشم چون از تهران اومده بود دعوت کردم رستوران اینجوری شده ک چرا منو نگفتید من ب شوهرم گفتم ک خونه مهمونی بگیریم خونوادتم بگم گفت نه حوصله ندارم بچه بگیرم تا تو کارا تو بکنی
خسته شدم بخدا از بس عصبی شدم از دیروز پسرمم بی قراره بخاطر دندون یه سره سر پسرم داد میزنم عصبی میشم بچم خیلی ترسید چیکار کنم 😭😭😭الان دارم میمیرم. از عذاب وجدان دیروز ب خودم قول دادم دیگه دعواش نکنم اما دست خودم نیست 😭😭😭😭😭😭😭از دست این خانواده روانی شدم 😭😭😭
شیرخشک
فرزند پروری رفلاکس بچه