امروز امیرحسین رو هی بغل میکردم و بوسسس‌ میکردم و میگفتم «مامااااااااان تو فرشته بودی به خداااا و من قدرت رو ندونستم!!!» 🤦🏼‍♀️🥺🥺
واقعن امیرحسین پکیجی از یک بچه ی ایده آلی بود که همه چیشششش عالی بود! نه کولیک نه رفلاکس، بارداری و زایمان خیلی راحت، از همون نوزادی خودش میخوابید ! تا خوابش میگرفت بیهوش میشد بدون شیر و بغل و نوازش ! همیشه خوش غذا بود و تا ذره آخر برنجش رو میخورد ! همه بهم میگفتن «بی عدالتیه اگه بهشت خدا زیر پای تو هم باشه ! تو هیچی از بچه داری نفهمیدی» 😅
نه غر میزد، نه نق میزد، اصلا گریه نمیکرد، همیشه برای خودش مشغول بازی بود تا خوابش میگرفت هم خودش میخوابید، بمیرم براش الانم همینطوره 🥲

حالا طاهک جون ماشالله بیچارررررررم کرده ! از دستش میخوام سر به بیابون بذارمممممم دیگه ! مدااااام مثل گل سینه توی حلق من بهم جسبیده، یک لحظه روی زمین حاضر نیست بمونه، غذا هم که ابداااااا توی دهنش نمیکنه، واسه خوابیدن هم که تا ۲ساعت سینه توی دهنش نباشه محاله بخوابه ! واقعن امروز دیگه خیلی خسته م کرد نشستم کلی گریه کردم از فرط خستگی و استیصال ! اینکه همه ش چسبیده به من و مداااام مامان مامان مامان میکنه روانیم میکنه دیگه 😢

واقعن کی تموم میشه این دوران کوفت و خاک بر سرِ اضطراب جدایی 😢

۱۰ پاسخ

همیشه بچه های اول ادمو گول میزنن بعد دومی از دماغت درمیاره😂

چ مادر خانمی ،چ لفظقشنگی استفاده کردی گل سینه مث خیلیا کنه بهم اویزونه 🤨نگفتی

ولی فک میکنم این بهونه گیری و اینکه مدام سینه تو دهنشه واسه دندون که هم خودشون اذیت می‌کنه هم مارو بیچاره 😩

من‌اولیم مثل دومی توئه. هنوزم خوب نشده. مخصوصا تو نخوردن غذا

مامان امیر حسین بزای تولد پسر چه فکری داری
بگو منم ایده بگیرم
منم پسرم اولم نمیخوابید
ولی فسقلی میخوابه
قشنگ بچها متفاوتن
خدا بهت قوت بده

ای جانننن
امیرحسین چند سالشه؟؟؟
واقعا بچها مثل هم نیستن پسرمنم رسما سابیده منو همه چییییی داشت دهنمو صاف کرده قشنگگگگ

دقیقااااا پسر منم همین واقعا از بزرگ شدن هیچی نفهمیدم از بارداری تا بزرگ شدنش فقط بد غذا هست همین و الان تازگی خا یکم لجباز و نق نقو شد که بازم نسبت به بچه های دور و اطرافم واقعا ارومهههه
اماااااا این کوچیکهههه دیوووونم کرده و از بارداری اذیت شدم تا همین حالااااا واقعا همش نیگن این بچه غیر قابل تحملههههه

دیگه هر دو بچه مثه هم نبستن...یکی اروم یکی شیطون یکی بدغذا یکی خوش غذا...خدا کمکون کنه من که دیگه واقعا نابودشدم

وای پسرمنم درست از ۱۰/۳۰تو بغلم راش میبرم بخوابه تا ک۱۲/۱۵خوابید زمینم میذاشتم ک بازی کنه خسته بشه بخوابه قیامت ب پا می کرد کمر رگ ب رگ شد نمی‌دونم کی قراره خودش بخوابه اوفففف😭😭

وای پسر منم افتضاحهههه اصلا ینی خوابش و غذاش همه چیش خیلی سخته خیلی بدقلقه
منم حسرت اونایی که بچه هاشون ارومن و خوب میخوابن رو میخورم پسر من از بدو تولد همینه

سوال های مرتبط

مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
سر امیرطاها وقتی فهمیدم باردارم خیلییییی خوشحال بودم، اصن زندگی یه جور دیگه ای قشنگ شده بود برام، ولی روزی که فهمیدم بچه م پسره دقیقا به همون اندازه ناراحت شدم، احساس میکردم یکی داره خفه م میکنه و من نمیتونم کاری بکنم، هیچوقت یادم نمیره اون لحظه رو که دکتر توی سونوگرافی گفت «مبارکت باشه پسره!». تا خود خونه گریه کردم. گریه نه هااااا، زااااار میزدم! همه تو خیابون دنبالم بودن میپرسیدن چی شده؟ تا مدت هااااا حالم بد بود، از شدت ناراحتی همیشه حالت تهوع داشتم، خیلی روزهای بدی بود، از هفته ۱۳ تا لحظه به دنیا اومدن امیرطاها من دیگه هیچ لذتی از بارداریم نبردم، فقط میخواستم زودتر تموم شه. پسر بزرگمم کاملا اینو فهمیده بود که من از «پسر» بودن نی نی توی دلم ناراحتم ولی من هیچ کاری نمیتونستم بکنم. شوهرم مدام بهم میگفت «داری ناشکری میکنی پس فردا بچه مون یه مشکلی پیدا کرد تقصیر توعه» ولی من نمیتونستم براش توضیح بدم که بابا به خداااا این ناشکری نیست ! من فقط دلم برای تموم اون تصورات دنیای صورتی و دختری که داشتم تنگ میشه تا ابد. نمیتونستم توضیح بدم براش که انگار یه بچه رو از من گرفتن و به زور یکی دیگه که مال من نیست دادن دستم ! هیچکس نمیفهمید حال من رو، شوهرم که اصلا ! نه مامان، نه بابا، نه خواهرم.
(ادامه ش توی کامنت هاست)
مامان الوین مامان الوین ۲ سالگی
پسر من تو این پتوی لعنتی که به دیوار وصل کردیم نباشه نمیخوابه دارم دیوونه میشم هزار بار امتحان کردم دو ساعت سه ساعت آرزو به دل موندم این بچه بخوابه اونم تو اوج خوابیدنش الانم مریضه یک ساعته دارم میارمش پایین کلی گریه میکنه باز میذارم داخلش آخه داخل آیت پتوی لعنتی خیلی گرمه کلی عرق میکنه کولر روشن نکنم خیلی گرمش میشه روشن هم میکنم اینجوری گرم و سرد میشه بدنش فورا هم مریض میشه این تو بمونه تب میکنه دو شبه حتی ۳ساعت نخوابیدم چرا هیچی این بچه نرمال بود نه خوابیدنش نه شیر خوردنش با این رفلاکس کوفتی من ۷ماهه با سرنگ بهش شیرمیدم ی بار نشد مث همه این بچه ها تو کالسکه بخوابه میریم بیرون تایم خوابش میشه کاری میکنه باهامون همه نگامون میکنن من هزار تا بچه دیدم تو کالسکه خوابشون میبره نه غذا میخوره نه شیر خوردنش مث بچه های دیگه س اینم از خوابیدنش پسرم اندازه ۵۰تا بچه برام سخت بود بزرگ کردنش خداشاهده هر کس ی روز پیشمه میگه چه طاقتی داری من امروز ۴جور براش غذا درست کردم از عصاره پای مرغ و قلم و شیره بادام و هزار جور چیزهای مقوی بگیر براش درست میکنم که براش کم نذارم اما دریغ از ی ذره پیشرفت
مامان آراد💙 مامان آراد💙 ۱ سالگی
صبح دیگه اینقدر کلافه شده بودم زدم به سیم آخر
لیوان بچه رو پرت کردم تو دیوار
همون موقع شوهرم بیدار شد اومد در اتاق رو باز کرد داد زدم گفتم بردار ببرش
خسته شدم از این زندگی
نمی‌خوام مامان باشم
کلی جیغ زدم
و های های گریه کردم 😶
شوهرم کرک و پرش ریخته بود
بچه رو زد زیر بغل برد ساکشو جمع کرد بردش پیش مادر شوهرم
ساعت سه از سر کار برمیگشت زنگ زد گفت استراحت کردی ؟ حالا دوست داری مامان باشی ؟ 😁دارم میارمش
هنوز سرم درد داره با اینکه کلی خوابیدم
نمیدونم دلم برای خودم بسوزه یا برای این طفل معصوم
کاش من یه پدر بودم
میکردم لذتشو می‌بردم نه ماه بعد یه بچه میدادم بغلم میگفتن بچته
بعدم شبا تو یه اتاق دیگه می‌خوابیدم صدای بچه اذیتم نکنه
صبحا صبحونه می‌خوردم میرفتم سر کار ظهر میومدم ناهار می‌خوردم باز می‌خوابیدم تا عصر
عصر باز میرفتم سر کار تا شب
این وسطا هراز گاهی هم بچه رو بغل میکردم واسم بابا بابا میکرد عشق میکردم
به خدا که نمی‌خوام بهشت زیر پام باشه
کاش پدر بودم به جای مادر :(