سوال های مرتبط

مامان جوجو امید🐣 مامان جوجو امید🐣 روزهای ابتدایی تولد
برگشتم اومدم رو‌تخت به مامانم گفتم بخوابه منم بعد چند ساعت دوباره دسشوییم گرفت اینبار خودم بدون کمک تنها رفتم سرویس سخت بود اما شد☺️ اینم بگم شب موقع خواب بی اختیار بدنم میلرزید و به شدت گرمم بود حالت تهوع هم داشتم خیلی حس بدی بود فکر کردم‌دارم میمیرم پرستارا اومدن سرم وصل کردن یکم بهتر شدم 🙂صبحشم گفتن اگه شکمت کارکنه مرخصی منم شکمم کار کرد مرخص شدم بدون بچه اومدم خونه 😔خیلی بغض داشتم انگار یه تیکه از خودمو تو بیمارستان جا گذاشتم قبل اومدن به خونه رفتم بخش ان ای سیو نی نیمو دیدم قند تو‌دلم آب شد نمیتونستم ازش دل بکنم ک پرستاره اومد گفت خانم دیگه برو‌منم اومدم باهمسرم اومدیم خونه مامانم پرستار کفت غروب بیا شیر بده من غروب رفتم شیر دادم حس خیلی خوبی بود خلاصه ک شیر دادم بهم گفتن نیم ساعت دیگ بچه رو میبرن بخش اینجا باش منم تند تند با همسرم اومدم خونه ساک جمع کردم و غذاکو خوردم برگشتیم بیمارستان ک‌مامانمو خواهرمم باهامون اومدن بچه رو‌دادن بردیم بخش من با اون وضعیتم باید بالا سر بچم میبودم 😔مامانمم. باهام موند اون شب خیلی سخت بود صبح نمیشد بچه هم تو دستگاه بی قراری میکرد بهش شیر میدادم اما انگار ن انگار دو شب زنگ زدم‌همسرم شیر خشک خرید آورد اون شب تا صبح ن من ن مامانم خوابیدیم صبح شد اومدن از بچم کلی آزمایش گرفتن بگه رو سوراخ سوراخ کردن بردن از برسم سونو گرفتن تا شد ساعت ۲ک گفتن مرخص شده منم پاهام کلی ورم کرده بود خوشحال بودم که برمیگردیم خونه خلاصه ک اومدیم خونه دیگ هیچ دردی نداشتم جز سوزش بخیه همین ک قابل تحمل بود
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۳ ماهگی
گفتن خانم طباطبایی
بچه شیر میخواد لدفا شیر بدوش با خودت بیار
منم جیغ از سر خوشحالی
دیدم همه بیدار شدن

شیر دوشیدم .

ی 60تای پرکردم

رسیدم بچم همون شکلی بود
شیرو ک دادم گفت باید همینجا بمونی
شبا اتاق هست همینجا بخاب چون بچه شیر میخواد

البته بگم بچه رو زیر سینم نداده بودن با نی ک ما لوله بود بهش میدادن

شب موندم
نگو تازه شروع سختیا بود دریغ ازین ک بدونم

1405/5/5
رفتم شناسنامه اش رو گرفتم
پسر منم نام دار شده بود

خوشحال سرخوش کنمیدونستم چ چیزای رو باید سپری کنم
دوتا مامان دیگ هم بودن کنارم

بچه های اونا هم تو آن آی سیو بودن

یکیشون 29هفته زایمان کرده بود و 1ماه هم بیمارستان بوده
یکی هم 28روزش بود ک مقعدش بسته بود باید عمل میشد روده رو روشکم وصل میکردن

خیلی بااونا خوب بود باهم گریه میکردیم باهم خوشحال بودیم
دلداری می‌دادیم همو وقتی میمون نبود اونیکیمون سری خبرمون میکرد
خلاصه
1405/5/7
روزی ک من ازش متنفرم

دکترا پرستار هیچی نمی گفتن

من خیلی خسته بودم بدنم کم آورده بود ن شام می‌خوردم ن نهار
میل ب هیچی نداشتم
ن خونه میرفتم ن خاب کافی داشتم
فقط خداروقسم میدادم ک برگردیم دوتامون
همش گریه
مامان آیدا مامان آیدا ۸ ماهگی
لباسو ک پوشیدم ماما اومد بهم سوند وصل کنه انقدر درد داشتم ک سوند رو نفهمیدم اصلا سوار ویلچر شدم رفتم اتاق عمل دکترم باز اونجا اومد معاینه کنه ک ی جیغ بلندی زدم از صبح تا ساعت چهار هر ماما یا کاراموز میومد دست میکرد توم وحشت داشتم از معاینه..دکتر بیهوشی اومد انقدر خوش اخلاق بود بهم گفت دخترم بشین تکونم نخور خلاصه امپول بی حسی رو ک زد اصلا متوجه نشدم کم کم پاهام داغ شد و بی حس شدم صداشونو می‌فهمیدم ک حرف میزدن حرکت تیغ و قیچی رو هم همینجور ولی اصلا درد نداشتم..دو دقیقه بعد صدای گریه اومد دکتر بیهوشی گفت مبارکه بچمو در حد دو ثانیه گذاشتن رو صورتم و بردنش.. تو حالت بی حسی ک بودم ماماها داشتن میگفتن چقدر این دختر هیز درده دکتر بیهوشی هم گفت واقعا درد کشیده این دختر هرکس دگه بود مرده بود..خلاصه خواب رفتم ک یهو یکی ماماها بهم گفت مائده پاشو خسته نشدی از بس خوابیدی چشامو که وا کردم ساعت پنج و نیم بود..گفتم بچم کو گفت بردنش پیش همراهیت الان میارنش شیر بخوره بچمو ک اوردن یه لحظه گذاشتنش رو سینه..بهم گفتن الان میان میبرنت بخش..تو بخش ک رفتم بچه دست شوهرم بود مامانم مادر شوهرم خواهرشوهرم در اتاق عمل بودن‌‌..دخترمو ک دیدم دستش تو دهنش بود ماما گفت گرسنشه بهش شیر بده به یه سختی شیر دادم بهش..یه بار تو بخش اومدن شکممو فشار دادن کم کم بی حسیم داشت از بین می‌رفت و درد بخیه هام داشت شروع میشد که اومدن شیاف گذاشتن و بهتر شدم..اینم تجربه من از سزارین
مامان روهام کوچولو🩵 مامان روهام کوچولو🩵 ۳ ماهگی
وسط عمل چنبار سیلی یکی رو صورتم حس کردم نینی بدنیا اومده بود و صورتشو گذاشته بودن رو صورتم دوباره از هوش رفتم بعدش ک بیدار شدم کم کم داشت حسم برمیگشت یکی داشت ب نینی شیر میداد سینم تو دستش بود میذاشت داخل دهن بچه داشتم سوال میپرسیدم میگفتم سالمه جنسیتش چیه اینا بزور حرف میزدم چون فقط دهنم حس داشت از تخت اتاق عمس منتقلم کردن یه تخت دیگ بچه رو گذاشته بودن لایه پام من نمیدونستم در ک واشد شوهرمو دیدم نگران فقط چشاش منو میدید حالمو میپرسید اصلا سراغ بچه نرفت بعد بردنم بخش بچرم گذاشتن رو تخت خدش جاریمم شرو کرد شیر دادن بچه ب کمک خواهر شوهرم همشون دورم بودن اول میومدن منو میبوسیدن تبریک میگفتن بعد میرفتن سراغ نینی شوهرمم نگران زل زده بود بمن آخه قبل رفتن ب اتاق عمل حالم خراب بود مامانمم ندیدم گریه میکردم همش بهشون خبر نداده بودن ک نگران نشن آخه هم مامانم هم بابام ناراحتی قلبی دارن منم یهویی اینجوری شدم گفتن نگفتیم ک نترسن
ولی از اتاق عمل ک بیرون اومدم سری خودشونو رسونده بودن دیدمشون خیالم راحت شد از دست بقیه ام ناراحت بودن چرا بما هیچی نگفتین
مامان معصومivf مامان معصومivf روزهای ابتدایی تولد
درود دوستان امروز وقت کردم بیام گهواره تجربه سزارینمو بگم قرار بود دوشنبه ۳۸هفته کامل سزارین بشم دکترم شنبه شب پیام داد که یکشنبه برو تشکیل پرونده بده تو بیمارستان گلپایگانی واسه عمل منم هم خوشحال بودم هم یه حس عجیبی داشتم دیگه خداروشکر گیر ندادم به دکتر بگم چرا گفتم چشم. خلاصه یکشنبه ساعت ۷ رفتم تا ۱۱کارام راه افتاد لباس تحویل گرفتم رفتم یه خانم دکتر بود راجب سزارین باهامون صحبت کرد هر کی استرس داشت ارومش میکرد سرم بهم وصل کردن ساعت صدام زدن رفتم اتاق عمل بی حسی اینا برام زدن که اصلا درد نداشت بعدش هیچی متوجه نشدم از عمل فقط وقتی به قفسه سینم فشار آوردن بچه بیاد پایین یکم دردم اومدم قابل تحمل بود بچه رو آوردن پیشم بعدش بخیه زدن رفتم ریکاوری بچه آوردن خودشون شیر بهش دادن گفتن من تکون نخورم. دیگه رفتم بخش درد زیادی نداشتم سوندم موقعی که بی حسی برام زدن وصل کردن. فقط راه رفتن اول یکم اذیت شدم دیگه بعدش خودم به تنهایی بلند شدم خلاصه که واقعا از انتخاب دکتر تا بیمارستان همه چی عالی بود مخصوصا اتاق عمل انقد باهات حرف میزنن هیچی متوجه نمیشی. انشالله بچه همه سالمو سلامت بدنیا بیاد
مامان حامی  و حسین مامان حامی و حسین ۱ ماهگی
تجربه سزارین دوم پیرو تاپیک های قبل
وقتی بچه رو از شکمم در اوردن ،و بردنم ریکاوری بدنم میلرزید و سردم بود
پرستار گفت بهت یه دارو تزریق کردم لرزشت بخاطر اونه
چون بدنم بی حس بود ماساژ رحمی متوجه نشدم.
نیم ساعتی ریکاوری بودم
بردنم بخش زنان
که بعد از چند ساعت بدنم داشت بی حسیش میرفت و دردای منم شروع شد
وقتی کمک پرستار نوار برام میذاشت خیلی درد داشتم
ساعت ۱۱شب که عمل شدم ساعت ۶صبح گفتن میتونم مایعات بخورم و کمک پرستار اومد گفت اماده باش راه بری .
یه پرستار بود خیلی وایب خوبی میداد گفتم میشه شما کمکم کنی بلند بشم بشینم.
اونم تا لحظه ایی که از تخت بیام پایین کمکم کرد
خیلی خیلی سخت بود دردناک بود
با اینکه بی حس بودم قبلش مسکن زدن برام ولی بشدت راه رفتن سخت بود
دیگه منتظر نموندم که کمک پرستار بیاد مامانم کمکم کرد خودم هر طور شد راه رفتم یک ساعت کامل راه رفتم هرچی بیشتر راه میرفتم دردم کمتر میشد .
ولی سزارین اول خودم تنهایی بلند شدم راه رفتم هیچکس کمکم نکرد
برعکس دومی که انقد دردناک بود برام.
پمپ درد هم گفتم میشه بهم بدن چون بیمارستان دولتی بود (چمران)گفتن ممنوع وارد شیرم میشه مخدر داره برای بچه ضرر داره .
دوشب بستری بودم چون سزارینم ۱۱شب بود باید ۲۴ساعت تو بخش تحت مراقبت میموندم.
انقدر درد داشتم که کلا پسر اولی و بچه تازه متولد ضدم و یادم رفته بود🫠🤦🏻‍♀️
مامان معجزه💫✨🩵💙🩵 مامان معجزه💫✨🩵💙🩵 ۷ ماهگی
#ثبت خاطرات ۷
خلاصه با هر سختی بود دوخت و دوزاشونو انجام دادن و عملی ک قرار بود نهایتا نیم ساعته تموم شه حدود دو ساعت و‌ نیم شایدم بیشتر طول کشید، تازه شرایط ی کمی استیبل شده بود ک پسرمو پیشم آوردن ی کوچولو بغلم بود و بردنش پیش دکتر اطفال ک چکش کنه، و منو هنوز ب ریکاوری نبرده بودن و من نگران حال مادرم پشت در اتاق عمل بودم (چون ناراحتی قلبی دارن) ، حدود نیم ساعت اضافه تر با دکتر بیهوشیم و چن تا پرستار تو اتاق عمل نگهم داشتن ک ببینن همه چی تحت کنترل هست یا ن، بعد دادنم ریکاوری، حالا از اونور بخاطر تجربه بد خواهرم از تریتا بخاطر دخترش، مادرم اینا نگران پسرم بودن و از پرستاری ک رفت و امد میکردن میپرسیدن ک بچه بدنیا اومده سالمه هیچکی نگران حال و روز من نبود😂ی نیم ساعتیم ریکاوری بودم و هی ب پرستارم میگفتم منو ببرین توی بخش در این حین چندین و چند بار ماساژ میدادن رحممو ک خونا بیاد بیرون و من از وسطاش دیگه درد میکشیدم چون بی حسیم کمتر شده بود ، ی لرز عجیبم از اتاق عمل باهام بود طوریکه نمیتونستم خودمو‌کنترل کنم