سوال های مرتبط

مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
گفتن خانم طباطبایی
بچه شیر میخواد لدفا شیر بدوش با خودت بیار
منم جیغ از سر خوشحالی
دیدم همه بیدار شدن

شیر دوشیدم .

ی 60تای پرکردم

رسیدم بچم همون شکلی بود
شیرو ک دادم گفت باید همینجا بمونی
شبا اتاق هست همینجا بخاب چون بچه شیر میخواد

البته بگم بچه رو زیر سینم نداده بودن با نی ک ما لوله بود بهش میدادن

شب موندم
نگو تازه شروع سختیا بود دریغ ازین ک بدونم

1405/5/5
رفتم شناسنامه اش رو گرفتم
پسر منم نام دار شده بود

خوشحال سرخوش کنمیدونستم چ چیزای رو باید سپری کنم
دوتا مامان دیگ هم بودن کنارم

بچه های اونا هم تو آن آی سیو بودن

یکیشون 29هفته زایمان کرده بود و 1ماه هم بیمارستان بوده
یکی هم 28روزش بود ک مقعدش بسته بود باید عمل میشد روده رو روشکم وصل میکردن

خیلی بااونا خوب بود باهم گریه میکردیم باهم خوشحال بودیم
دلداری می‌دادیم همو وقتی میمون نبود اونیکیمون سری خبرمون میکرد
خلاصه
1405/5/7
روزی ک من ازش متنفرم

دکترا پرستار هیچی نمی گفتن

من خیلی خسته بودم بدنم کم آورده بود ن شام می‌خوردم ن نهار
میل ب هیچی نداشتم
ن خونه میرفتم ن خاب کافی داشتم
فقط خداروقسم میدادم ک برگردیم دوتامون
همش گریه
مامان آیدا مامان آیدا ۶ ماهگی
لباسو ک پوشیدم ماما اومد بهم سوند وصل کنه انقدر درد داشتم ک سوند رو نفهمیدم اصلا سوار ویلچر شدم رفتم اتاق عمل دکترم باز اونجا اومد معاینه کنه ک ی جیغ بلندی زدم از صبح تا ساعت چهار هر ماما یا کاراموز میومد دست میکرد توم وحشت داشتم از معاینه..دکتر بیهوشی اومد انقدر خوش اخلاق بود بهم گفت دخترم بشین تکونم نخور خلاصه امپول بی حسی رو ک زد اصلا متوجه نشدم کم کم پاهام داغ شد و بی حس شدم صداشونو می‌فهمیدم ک حرف میزدن حرکت تیغ و قیچی رو هم همینجور ولی اصلا درد نداشتم..دو دقیقه بعد صدای گریه اومد دکتر بیهوشی گفت مبارکه بچمو در حد دو ثانیه گذاشتن رو صورتم و بردنش.. تو حالت بی حسی ک بودم ماماها داشتن میگفتن چقدر این دختر هیز درده دکتر بیهوشی هم گفت واقعا درد کشیده این دختر هرکس دگه بود مرده بود..خلاصه خواب رفتم ک یهو یکی ماماها بهم گفت مائده پاشو خسته نشدی از بس خوابیدی چشامو که وا کردم ساعت پنج و نیم بود..گفتم بچم کو گفت بردنش پیش همراهیت الان میارنش شیر بخوره بچمو ک اوردن یه لحظه گذاشتنش رو سینه..بهم گفتن الان میان میبرنت بخش..تو بخش ک رفتم بچه دست شوهرم بود مامانم مادر شوهرم خواهرشوهرم در اتاق عمل بودن‌‌..دخترمو ک دیدم دستش تو دهنش بود ماما گفت گرسنشه بهش شیر بده به یه سختی شیر دادم بهش..یه بار تو بخش اومدن شکممو فشار دادن کم کم بی حسیم داشت از بین می‌رفت و درد بخیه هام داشت شروع میشد که اومدن شیاف گذاشتن و بهتر شدم..اینم تجربه من از سزارین
مامان روهام کوچولو🩵 مامان روهام کوچولو🩵 ۱ ماهگی
وسط عمل چنبار سیلی یکی رو صورتم حس کردم نینی بدنیا اومده بود و صورتشو گذاشته بودن رو صورتم دوباره از هوش رفتم بعدش ک بیدار شدم کم کم داشت حسم برمیگشت یکی داشت ب نینی شیر میداد سینم تو دستش بود میذاشت داخل دهن بچه داشتم سوال میپرسیدم میگفتم سالمه جنسیتش چیه اینا بزور حرف میزدم چون فقط دهنم حس داشت از تخت اتاق عمس منتقلم کردن یه تخت دیگ بچه رو گذاشته بودن لایه پام من نمیدونستم در ک واشد شوهرمو دیدم نگران فقط چشاش منو میدید حالمو میپرسید اصلا سراغ بچه نرفت بعد بردنم بخش بچرم گذاشتن رو تخت خدش جاریمم شرو کرد شیر دادن بچه ب کمک خواهر شوهرم همشون دورم بودن اول میومدن منو میبوسیدن تبریک میگفتن بعد میرفتن سراغ نینی شوهرمم نگران زل زده بود بمن آخه قبل رفتن ب اتاق عمل حالم خراب بود مامانمم ندیدم گریه میکردم همش بهشون خبر نداده بودن ک نگران نشن آخه هم مامانم هم بابام ناراحتی قلبی دارن منم یهویی اینجوری شدم گفتن نگفتیم ک نترسن
ولی از اتاق عمل ک بیرون اومدم سری خودشونو رسونده بودن دیدمشون خیالم راحت شد از دست بقیه ام ناراحت بودن چرا بما هیچی نگفتین
مامان معجزه💫✨🩵💙🩵 مامان معجزه💫✨🩵💙🩵 ۵ ماهگی
#ثبت خاطرات ۷
خلاصه با هر سختی بود دوخت و دوزاشونو انجام دادن و عملی ک قرار بود نهایتا نیم ساعته تموم شه حدود دو ساعت و‌ نیم شایدم بیشتر طول کشید، تازه شرایط ی کمی استیبل شده بود ک پسرمو پیشم آوردن ی کوچولو بغلم بود و بردنش پیش دکتر اطفال ک چکش کنه، و منو هنوز ب ریکاوری نبرده بودن و من نگران حال مادرم پشت در اتاق عمل بودم (چون ناراحتی قلبی دارن) ، حدود نیم ساعت اضافه تر با دکتر بیهوشیم و چن تا پرستار تو اتاق عمل نگهم داشتن ک ببینن همه چی تحت کنترل هست یا ن، بعد دادنم ریکاوری، حالا از اونور بخاطر تجربه بد خواهرم از تریتا بخاطر دخترش، مادرم اینا نگران پسرم بودن و از پرستاری ک رفت و امد میکردن میپرسیدن ک بچه بدنیا اومده سالمه هیچکی نگران حال و روز من نبود😂ی نیم ساعتیم ریکاوری بودم و هی ب پرستارم میگفتم منو ببرین توی بخش در این حین چندین و چند بار ماساژ میدادن رحممو ک خونا بیاد بیرون و من از وسطاش دیگه درد میکشیدم چون بی حسیم کمتر شده بود ، ی لرز عجیبم از اتاق عمل باهام بود طوریکه نمیتونستم خودمو‌کنترل کنم
مامان گل پسر مامان گل پسر ۱۲ ماهگی
پارت ۵
کل عمل شاید نیم ساعت یا چهل دقیقه شد.تو قسمت ریکاوری لرز شدیدی اومد سراغم که اونم بخاطر عوارض بی حسی بود.فقط گفتن تحمل کن پمپ درد هم برام گذاشتن.پتو روم انداختن خوب نشدم.ماساژ شکمی هم ۲ بار انجام دادن که چون سر بودم هیچی نفهمیدم. چون فشارم بالا بود گفتن باید یه شب بری آی سی یو.اونجا تا رفتم مامانم اومد دیدنم و همسرم.اکسیژن و اینا بهم وصل کردن،همچنان لرز داشتم و نزدیک صبح خوب شدم.دکتر گفته بود بهم اصلا سرت رو بلند نکن و زیاد تکوم نده وگرنه سردرد باهات میمونه،منم خیلی رعایت کردم.نصفه شب سِری از بین رفت و دردای بخیه‌م شروع شد.زیاد بود ولی قابل تحمل.صبح که شد بهم گفتن باید پاشی راه بری و کمکم کردن.لعنت به سزارین🤦🏻‍♀️درد عجیب و بدی بود که به غلط کردن افتادم!چند ساعت یکبار هم برام امپول های مختلف توی سرمم میزدن و شیاف میزاشتن.ظهر بردنم بخش و تحت مراقبت بودم.بچه رو هم در حد همون ۲ دقیقه سر عمل دیدم و دیگه بعدش بردنش.سراغش رو گرفتم و گفتن چون نفسش تند میزده همون یه شب تو دستگاه ان ای سی یو رفته،ولی همزمان با خودم یعنی نزدیک ظهر روز جمعه رفته تحت مراقبت های ویژه نوزادان،دیگه دستگاه بهش وصل نیس خدا رو شکر.وزن بچه هم ۲/۵۸۵ بود.
مامان پناه👼🏻🍼 مامان پناه👼🏻🍼 ۲ ماهگی
یه تجربه باحال از یه مامانی که دوقلوهاشو طبیعی آورده
من دخترم ۳۷هفته با وزن ۳۵۰۰ دنیا اومد و بخاطر تنفس بالا یه هفته بستری بود
اونجا با یه خانم آشنا شدم دوقلوهاش داخل دستگاه بودن،میگفت ۳تا بچه خونه دارم یکیشون ۱۰ساله ویکی دیگه۸ساله و یه دختر ۱سال۳ماهه دارم که تا روزی ک دردم بگیره شیرمو میخورد
۳۱هفته دردش میگیره و پیگیرش نمیشه بعداز چن ساعت دردش شدید میشه میره بیمارستان میگن بچه ات میخاد دنیا بیاد
بچه های قبلیش طبیعی بودن اینارو هم ۳۱هفته طبیعی آورده بود بخیه هم نخورده بود بچه هاش یه دختر با وزن ۱۵۵۰بود و یه پسر ۱۳۵۰ بودن
۹روز داخل دستگاه بودن و هرکدوم حدود ۱۰۰،۱۵۰ گرم وزن کم کرده بودن
خیلی کوچولو بودن باورم نمیشد اینا زنده مونده باشن
دوتا بچه ک رو موهاشون پرز بود و ابرو نداشتن و مژه های کم پشتی داشتن ولی بدنشون پراز پشم بود
خدا سلامتی بده بهشون 🥹😍اونموقع بود ک بزرگی خدارو دیدم
اخه یه بچه ۱۳۰۰ گرمی چطور تو بغل مادرش شیر میخورد