۳ پاسخ

عشقم میگم تاپیکات رو نشون نمی ده
روی هرتاپیکت یه پاسخ بزن
تا تو قسمت پاسخ ها نشون بده مرسیییییییییییی

اوخی
مبارک باشه🤍

عزیزمممممم

سوال های مرتبط

مامان نیلا💓👶 مامان نیلا💓👶 ۱۴ ماهگی
گفتن برین وسایلشو بگیرین باید بستریش کنیم من با چشمایه گریون زنگ زدم شوهرم گفتن بیا ک قراره زایمان کنم.. و مامانمم اومد
معاینه کردن دوسانت بودم گفتن دهانه رحمت هنوز سفته
بالاخره ساعت4ونیم بستری شدم و اول بهم سرم زدن ک سردردام خوب شه بعد اومدن امپول فشار بهم زدن ک دردام شروع شه اولش دردی نداشتم هی معاینم میکردن سه سانت بودم تا ساعتایه شیش شیش ونیم بعد شام اثردن گفتن بخور شوهرمم برام خوراکی اورده بود ابمیوه اناناس و کمدوت گفتن بخور ک بچت گرسنس خوردم.. تا ساعتایه هفت هفتو نیم هنوز دردام قابل تحمل بود و سه سانت بودم.. بعدش گفتم برم دستشویی رفتم بعد گفتن برو خونوادتو ببین دم در زایشگاه منتظرن رفتن پیش مامانم و شوهرم داشتم با شوهرم صحبت میکردم ک کیسه ابم همونجا ترکید ساعت هشت شب شده بود ب سرعت برگشتم زایشگاه و گفتم کیسه ابم ترکید گفتن برو رو تخت دیگ نمیتونی بیای پایین فقط دراز بکش بعد از اون خیلی دردا زیاد شد باز معاینه کردن گفتن جهارسانتی هنوز
احساس کردم میخوام بالا بیارم گفتم حالم بده بالا میارم بهم پلاستیک بدین چشتون روز بد نبینه فقط بالا میوردم بعد از اون یکم از حال رفتم از درد زیاد
مامان فندوق مامان فندوق ۱ ماهگی
پارت۸*
به شوهرم گفتم بریم بیمارستان حالم بده هر لحظه دردم بیستر میشد میخاستم نفس بکشم دنده های سمت راستم حسابی درد میگرفت فقط گریه میکردم یه کوچولو به زور نفس میکشیدم که فقط خفه نشم میگفتم تا برسیم بیمارستان من خفه میشم از گریه سک سکه گرفته بودم وقتی سک سکه میکردم دردم فشار میومد و حالم بد تر میشد رفتیم دم اورژانس پیاده شدم به زور راه میرفتم پذیرش گفت برو پیش دکتر اورژانس یه پرستار دید حالم بده سریع یه ویلچر اورد بشینم وقتی نشستم انگار دنده هام خورد شد من که روم نمیشه سر و صدا کنم نالم رفت به هوا بلند بلند گریه کردن ب زور پاشدم از رو ویلچر دکتر گفت برو زایشگا رفتم و اونجا فشار گرفت و اینا گفت چرا مرخص کردن حالت بدم گفت یهو حالم بد شد رفتیم بخش بستری گفتن اومدی دیگ حالم و اینا را توضیح دادیم بستری کردن دوباره قبل مرخص شدنم گفتن معدت کار کرده الکی گفتم اره چون توالت بیمارستان فرنگی بود و ابشونم اونقدرا گرم نبود من میدونستم اینجا من نمیتونم م**وع کنم الکی گفتم کار کرده بعد شبش گفتم ....ادامه
مامان ایلیا مامان ایلیا ۱۳ ماهگی
بعد گفتن این دکتر بیهوشیه
گفت ک دستاتو رو زانو بزار
گفتم درد داره؟ گفتن ک دردش از انژیوکت بیشتر نیس وکمترا
تا کمرمو پتادین زد اصلااا حس نکردم درد نداش فقط بعد دو دقیقه هی انگشاتمو تکون میدادم
بشون گفتم عمل نکنید هنوز حس میکنم😂
گذش باز تکون میدادم دراز کشیدم انگشتمو تکون میدادم
بعد گفتم عمل نکن. پاتوببر بالا نتونستم گف ک گولت زدیم حالا😂خندیدن
پردرو جلوم کشیدن نگید ک گوشام سنگین شدن نفسم گرف
حالت تهوع شدید گرفتم بش گفتم خااانم با ناله
نمیتونم
نفسم گرف اکسیژن گذاش بش گفتم نمیتونم خفه شدم بعد دکترم بش گف از دور بزار واسش
بعد گفتم تهوع دارم خیلی
دیگه میخاست دارو بزنه ک بالا اوردم
ولی خدایش حالم بد شد
بعد نمیدونم چی تزریق کرد ک حالم خیلی بهتر شد
ک یهو کتفم و قفسه سینه استخونش درد گرف
ک میخاستم فشار بدم گفتن ننن مواظب باش
از دردش ناله میکردم
ک فشار دادن شکموو گفتن میخان بچه رو بیارن بیرون
ک تا صداشو شنیدم. دنیارو ب من دادن گریه کردم
دس پرستار دادن ک جیغ میزد
بش گفتم بیارش ب من بده بوسش کنم گف الان
میارم هی میگفتم مواظبش باش
مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۸ ماهگی
ادامه تجربه زایمان
ی دفعه احساس کردم پوست شکمم رو میکشن گفتم بی حس نشده گفتن بی حسه ولی احساس کشیدگی و اینا داری فقط درد نداری چن دقیقه بعد احساس تهوع داشتم ک گفتم بهم دارو زدن چن دقیقه بعد صدای گریه بچه م اومد بهم گفتن مبارکه و.. عمل تموم شد از این تخت انتقالم دادن ب ی تخت دیگه ک برم بخش خیلی لرز داشتم برام بخاری برقی گذاشتن بالا سرم بچه م رو نشونم دادن ک گفتن ی ساعت میبرن دستگاه ک تنفسش بهتر بشه از مدفوعش هم خورده بود ک کاری کردن بالا آورد
بردنم بخش ی ساعت بعد دخترم رو دادن شب اول خیلی درد داشتم مثل زایمان طبیعی بعد چن ساعت بهتر شدم گفتن تا ۱۲ ساعت ن تکون بخور ن چیزی بخور بعد ۱۲ ساعت مایعات خوردم و پاشدم راه رفتم موقع کشیدن سوند باز نفس عمیق زیاد درد نداره
سعی کردم کامل توضیح بدم ک سوالات بعضی از عزیزان برطرف بشه حقیقتا من خودم خیلی از اینارو نمیدونستم
امیدوارم راحت زایمان کنین و ب سلامت نی نی هاتون رو بغل کنین
سوالی بود در خدمتم
مامان آیسا💖ویهان💙 مامان آیسا💖ویهان💙 ۸ ماهگی
بعد گفتن دراز بکش
خودشون هم کمک کردن و دراز کشیدم شلوارمو در آوردن و شروع کردن رو بدنم با اسپری ی چیزی می پاشیدن بنظرم ضدعفونی میکردن
بعد در همین حال من باز ب دکتر بی هوشی التماس میکردم ک خوابم کنه و اونم می‌گفت دیگه چیزی نگو وگرنه خوابت نمیکنم
بهم گفت ضعف و تهوع داشتی سریع بگو
نمی‌دونم یکدفعه ک بدنم بی حس شد نفسم انکار می‌گرفت سرم گیج می‌رفت تهوع گرفتم حتی همون ی لیوان آب و ک خورده بودم هم بالا آوردم گفتم خوب نیستم شروع کردم ب گریه کردن سریع دوتا سوزن ضد تهوع بهم زدن حالا خوب شد
اینقدر خوب شدم ک همراه دکتر و پرستارا داشتم می‌خندیدم
دیگه دوست نداشتم خواب برم
پارچه رو کشیدن جلو چشام و دکتر اومد عمل و شروع کرد ولی من اصلا احساس نکردم خیلی خوشحال بودم چیزی حس نمی‌کردم
فقط موقعی که می‌خواستند بچه رو بردارند نمی‌دونم چرا تکونم میدادن منم همراش تکون می‌خوردم
دکتر بی هوشی اومد گفت دیدی بهت گفتم داروی من فرق می‌کنه
و حالا میخام ب قولم عمل کنم و سوزن خواب آور و زد و گفت راحت بخواب
در همین حال من داشتم دعا میکردم ک خواب رفتم ساعت هم ۲ بیست کم بود
وقتی ب هوش اومدم دیدم دارن ماساژ شکمی میدن ک یکمی درد داشت ک من گریه کردم گفتم درد دارم و دیگ دست نزدن
ساعت هم ۳ و ۵۵ دقیقه بود ک بیدار شدم
ساعت ۱ و ۵۵ دقیقه هم پسرم ب دنیا اومد
مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۰ ماهگی
پارت سوم زایمان سزارین 🫧💛
انقدر استرس داشتم فقط چشامو بستم یه لحظه خواب رفتم که صدای گریه بچه رو شنیدم خیلی کوتاه بود بعد دکتر گفت چرا بچه گریه نمیکنه بعدش حالم بد شد و دوباره تو حالت خواب رفتم.یهو به خودم امدم موقع بخیه زدن به پرستاری که بالا سرم بود گفتم حالم خوب نیس نفسم نمیاد گفت اکسیژن داری گفتم نفسم نمیاد بر دار اکسیژن رو .اونم گرفت دیدم حالم داره بده میشه حالت تهوع و استفراغ بهم دست داد بهش گفتم سرمو کج کرد به سمت چپ گفت سرت و مستقیم نزار رفتم یه ظرف اورد توش بالا بیارم ولی هرچی زور میزدم بالا نمیاوردم حالم بد بود خیلی.بعدش بهش گفتم بچم بدنیا امد گفت اره حالت بد بود نیاوردیم ببینیش میخوای الان ببینیش گفتم نه خیلی حالم بده.بعد گفتم کی کارم تموم میشه حالم خوب نیس گفت اخراعه دیگه تموم شده که دکتر رفت و پرستارا امدن منو گذاشت رو تخت دیگه و بردن یه بخش دیگه که پرونده بچه و تاریخ و ساعت و اطلاعات و داشتن مینوشتن.منم یواش یواش لرزم شروع شد بود تمام تنم میلرزید و سردم شد کل تنم داشت میلرزید