داستان زایمان (پارت سوم)🩷😍😘🩷

بالاخره با هزار سختی یهو بچه اومد بیرون گذاشتن توی بغلم🥹وااااااای باورم نمیشد یه بچه ک دست و پا داره مال منههههههه. دستاشو گرفتم اونم گریه میکرد. من خوشحاااااال ذوووووووق بالاخرههههه مامان شدمممممم. بهشون گفتم بلندش نکنین. اوناهم صبر کردن تا من ازش سیر بشم. بعد گفتم بلندش کنین. بلندش کردن. ماما شروع کرد ب بخیه زدن😫لعنتی تموم نمیکرد. هعی بهش میگفتم کی تموم میکنی میگفت صبر کن. بعد گفت اخه هم بخیه زیبایی میخوای. هم میخوای زود تموم بکنم خب صبر کن. من تمام فکر ذهنم پیش بچه بود. فقط میخواستم بغلش کنم بوش کنم بالاخره تموم شد بعد گفت خونریزی داری. دوباره چک کرد. گفت بازم بخیه لازمه دوباره بخیه زد. هشت تا بیرونی هشت تا داخلی بخیه خوردم. لباسامو پوشوند. بردنم پیش بچه. حالا بچه سینمو نمیگره😂با هزار بدبختی و اموزش بالاخره سینه گرفت ولی شیر نداشتم🥴 ولی چون بچه گیج بود گریه نمیکرد بچه ارومی بود. ماما گفت ۱۲ ساعت بعد مرخصی من ساعت ۳ صبح زایمان کردم یعنی ۳ ظهر مرخصم. ک ساعت یک گفتن مرخصی برو خونه. و تمام😍😘

تصویر
۲۱ پاسخ

مبارکه😍😍😍😍

عزیزمممم 😍😍😍من تازه فهمیدم زایمان کردی 😍😍😍😍😍
مبارک باشه قشنگم 😍😍😍الهی پاقدمش پرازخیر و برکت باشه😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

وااای خداااا😍😍 بلاخره ب دنیا اومد فسقلی😍😍😍 الهی ک نامدار باشه خدا حفظش کنه براتون قشنگم 😍 زیر سایه ی پدر و مادر بزرگ بشه 🥹🥹 من تاپیک هات برام نمیومد الان اومدم پیدات کردم ببینم زایمان کردی یا ن دیدم چند روزه ب دنیا اومده😅😅😅

وااااای خاطره جاااان🥹🥹🥹🥹🥹🥹خیلی مبارکه مامان شدنت😍😍😍انقدر همیشه یادت میکردم که عکس بچتم به شوهرم نشون دادم🐣گفتم یادته اونی که میگفتم شرایطش مث‌ منه؟اونم زایید اونم 40 هفته!!!!
وااای خدارو شکرررررر خداییش منو یاد کردی؟؟

مبارکت باشه عزیزم 😍پر خیر و برکت باشه براتون
به سلامتی سرپا بشی😘خیلی به فکرت بودم ولی پیامای دوستان واسم نمیاد تا امروز اومدم رو پروفایلت و چکت کردم

اسمتم نمیدونم والا
ولی خیلی خوشحالم برات ک ب سلامتی بغلش گرفتی♥️

ای جونم😍
مبارک باشه گلم قدمش پر خیر و برکت باشه😍🩷

قدمش میارک باشه
تاحالا ندیدمت ولی باهم سرکلاژ شدیم و شرایط شما بدتر بود همیشه واست دعا میکردم و امروز خوشحالم از اینکه نی نیتو بغل گرفتی و بعد اون همه چالش مامان شدی🩷

چند کیلو بود. دخترتون

ماما كه بالا سرت بود فاميليش چيه؟

ووووي ماما😍حتي خرس كوچيك خنگه از نيني بزرگتره😂😍
خوش قدم باشه عزيزم زير سايتون قد بكشه

مبارک باشه عزیزم قدمش پر خیر و برکت باشه 😍❤️
وای یعنی میشه منم ی روزی این حس قشنگو تجربه کنم بچمو بغل کنم🥺🥺🥺😍😍😍😍

من زایمانم خیلییییی راحت بود اون موقعه فکر دخترممم‌بودم‌فقط

عزیزم

مبارکهههه

عزیزم برگردی ب عقب بازم انتخابت طبیعیه؟ من طبیعی دوس دارم ولی میترسم

قدم نو رسیده مبارک عزیزم
خدا نگهدارتون باشه

مبارکه قدم نورسیده

نینی وقتی میخواست سرش بیاد خیلی درد داشت؟

مبارکه چشمتون روشن...
دکتر زنان نداشتین؟؟واسه بخیه زیبایی ماما پول جدا گرفت؟؟

😍😍ای خدا قدم نو رسیده مبارک

سوال های مرتبط

مامان Mersana🩷 مامان Mersana🩷 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت هفتم❌

خلاصه ک ساعت ۳ شب من ۸ سانت شدم و ده دقیقه بعدش فول شدم بردنم اتاق زایمان و ساعت ۳ ونیم شب مرسنای قشنگم بدنیا اومد زایمان خیلی خیلی سختی داشتم ۱۲ ساعت درد کشیدم اونم درد با فاصله کم از اولش با شدید شروع شد دردام ۳ ونیم دخترم ب دنیا اومد بعدش شروع کردن ب بخیه زدن بدترین و دردناک ترین لحظه زندگیم بود دوتا بی حسی زدن ولی اثر نمیکرد برام داشتن میدوختن و من حس میکردم من سر دردام جیغ نکشیدم فقط گریه میکردم ولی سر بخیه هام تحمل نکردم انقد جیغ میکشدم خیلی سخت بود و دکتر میگف من میدوزم پاره میشه ساعت ۳ ونیم شروع کرد ب بخیه زدن ساعت ۵ تموم کرد فکرشو کنین نزدیک دو ساعت من دوباره درد بخیه رو کشیدم خیلی بعد بود خواهش میکردم زودتر تموم کن دارم میمیرم دکتر خودش دلش سوخت و این ک من بخیه زیاد خوردم ۱۵ تا بخیه خوردم پروسه بخیه زدن از درد زایمان بدتر بود ساعت ۵ تموم شد و من دیگ کلا حال نداشتم سرمو تکون بدم آوردنم بخش دخترمو دادن بغلم ب کل سختیا می ارزید🥹❤️🫂اینم از تجربه زایمان من اگ برگزدم ب عقب قطعا سزارین انتخابم بود زایمانم خیلی سخت بود رسما مرگو ب چشم دیدم و این ک الانم بخیه هام چند تاش باز شده و من بشدت از بخیه زدن میترسم و شده کابوسم برا همون هنوزم نرفتم پیش دکترم دارم پماد استفاده می‌کنم اگ راه حلی دارین برا جوش بخیه ک نتیجه گرفتین ممنون میشم بگین🥲
مامان ِالوین مامان ِالوین روزهای ابتدایی تولد
گفتن دیگه دردات تموم شد بخیه میزنیم بفرستیمت بخش من خوشحال که خدایا راحت شدم ساعت۱۱و هفت هشت دیقه بود بچه ساعت ۱۱ دنیا اومد اومدن بخیه های داخلی رو ماما همراهم نیم ساعت کشید بزنه بعدش اون یکی ماما اومد شروع کرد بخیه های بیرونی زو زدن واقعا درد داشتم این یادم رفت بگم وقتی برش زدن من کامل حس میکردم و جیغ میکشیدم که من متوجه میشم دارین میبرین نکنین حالا این بخیه زدنا وافعا درد ناک بود به زور بخیه ها تموم شد بعد یک ساعت من موندم رو تخت همه رفتن من ولو یه طرف هیچ کس نیومد بهم سر بزنه یکم گذشت یکی از ماما ها اومد به پرستارا گفت چرا مریضه بیچاره رو اینجا ولش کردین این همه درد کشیده مونده این وسط باز رفت یه یک ربع دیگه گذشت پرستار اومد منو ببره گفت پاشو یهو خون ازم جاری شد چه خونی انگار با پارچ ریختن 🤦🏻‍♀️باز منو خپابوندن رو تخت رفتن ماما همراهمو صدا زدن که بیا مریضت خونریزی کرده ماما همراهم اومد گفت بزار معاینه کنم بعد بخیه ها واقعا معاینه درد ناک بود دستشو انداخت تو گفت یکم لخته مونده کشید بیرون بعد یکی دیگه اومد با مشت افتاد رو رحمم من دیگه گریم گرفت گفتم چرا منو عذاب میدین بس کنین دیگه من مردم
مامان هانا🩷و ماهان💙 مامان هانا🩷و ماهان💙 ۷ ماهگی
پارت ۴ تجربه زایمان
من هعی زور میزدم دکتر میگف تروخدا زور نزن بذار اماده شیم 😑😂
من میگفتم دست خودم نیستتتتت
دکتر سریع اماده شد بعد گفت زور بزن چند تا زور زدم دکتر هم یکم کمک کرد و بچم بدنیا اومد. بعد موفع در اومدن جفت دکتر کفت سرفه کن منم کردم گفت دوباره. دفعه دوم محکم سرفه کردم خون پاشید طرف دکتر خیلییی خجالت کشیدم دکتر گفت عیبی نداره.
جفتمم در اومد و بخیه برام زد. دانشجوها هم بودن و نگا میکردن یکیشون همش هواسمو پرت میکرد باهام حرف میزد و از بچم عکس میگرفت
دکتر واقعا خیلی بخیه هامو خوب زد. دست دانشجو هم نداد همشو خودش زد. با اینکه زایمان قبلیم نصف بخیه هامو دانشجو زده بود.
دکتر خودش گفت بخیه هاتو یجور زدم اصلا انگار نه انگار که زایمان کردی. بخیه هام تموم شد شکمم ماساژ دادن و قد و وزن بچمو گرفتن وزنش ۳۸۰۰ و قدش ۵۸
پرستار اومد به دکتر گفت میشه دوباره چک کنید اخه ۵۸ مطمعنید؟ بعد‌دکتر گفت دوباره اندازه گرفت گفت درسته.
بچمو دیدم و خیلی حس خوبی بود. ولی خیلی لاغر بود مونده بودم چجور اخه ۳۸۰۰ وزنشه. ذکتر گفت بخاطر قدشه
بخیه هام تموم شد ماما همراه بهم کمک کرد بچمو شیر دادم بهم خرما و ابمیوه داد خوردم. بعد که بچم شیر خورد و لباسشم دادن ماما همراه ازم خداحافظی کرد و رفت منم رفتم بخش
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۴ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۷
رفتم تو اتاق زایمان به بدبختی رفتم بالای تخت اینقد بلند بود انگار رو منبر میرفتی😅تنظیمم کردن ماما هم سریع لباسشو پوشید و اومد بجز منو ماما با یه پرستار هیچکس دیگه نبود اگه هم بودن خواب بودن پرستارم هی میرفت بیرون و میومد ماما گفت هر موقع دردت گرفت زور بزن قشنگ تا نقس داری زور بزن ول نکن منم با تمام وجود زور میزدم که دردم تموم بشه با سه چهار تا زور محکم و قشنگ ماما بچه رو گرفت و آورد بیرون اون لحظه که بچه رو دیدم تو دستاش انگار داشتم خواب میدیدم .ماما میگفت سلام کوچولو برو پیش مامان جیغ جیغوت به شکم گذاشتش روی شکمم و دوباره من شروع کردم به گریه کردن ولی تنها تفاوت اون گریه این بود که گریه درد نبود گریه شوق بود و باورم نمیشد بالاخره بدنیا اومد پرستار بچه رو برد گذاشت روی تخت نوزاد و ماما شروع کرد به بخیه زدن میگفتم تروخدا بی‌حس کن دیگه طاقت ندارم گفت باشه همونجوری که بخیه میزد ولی باز یکم من حس میکردم و دردم میومد و پامو جمع میکردم تا آخرش ماما که اینقد باهام مهربون بود دعوام کرد و گفت اگه سوزن جا بمونه باید بری اتاق عمل اه هی من میخام دعواش نکنم باز.... همونجا ازش عذرخواهی کردم و به کارش ادامه داد تا اینکه تموم شد و دو بار شکمم رو فشار دادن واسه اینکه خون بیاد بعدش و رفتم توی بخش.نینیمو لباس پوشیدن و منم لباس بیمارستان پوشیدم و روی ویلچر باهم رفتیم تا باباش اونو ببینه وقتی که رسیدم دم در باورم نمیشد که من زنده موندم و دوباره تونستم همسرم رو ببینم
بارداری زایمان فرزند پروری تجربه طبیعی
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
#پارت اخر زایمان طبیعی

وقتی دخترم دیدم زدم زیر گریه دکتر گفت دیدی دخترتم دیدی حالا سرفه کن تا جفتت در بیاد دیگه جون نداشتم سرفه کنم ولی سرفه کردم جفت در نیامد هر چی سرفه کردم نشد شکم فشار دارن نشد اخر بزور فشار سرفه کنده شد درد هام شدتش کم شده بود ولی ن جوری ک میگن کلا درد هات میره دیگه ماما گفت وسایل بخیه بیارین دوباره امپول بیحس زدن ب پام یدونه سرم بهم وصل کردن ولی خون ریزی خیلی داشتم ماما اول شروع کرد ضدعفونی کردنم بعد چون خیلی از رگ هام پاره شده بود خون ریزی داشتم شروع کردن ب بند اوردن اونا تا اونا بند امد خیلی کشید بعد ک اولین سوزن بخیه زد من جیغ زدم گفت مگه باز بیحس نشودی گفتم ن متوجه شودم گفتم الان چکار کنیم گفت چاری نیست تحمل کن درد زایمان ک تحمل کردی اینم روش دیگه هر بخیه ک میزد من اشکم میامد بخیه ها داخلی ک تمام شد گفت یکم استراحت کن تا باز بخیه های بیرونی بزنم یکم ک گذشت گفتم بیا بزن تمامش برع شروع کرد ب ادامش تا وقتی تمام شد من مردم زنده شودم کلا بیحسی روم اثر نداشت دیگه ماما گفت تمام شده خیلی مراقب بخیه هات باش چون خیلی بخیه خوردی وقتی سر بچه امده بیشتر پاره کرده دیگه رفت مامانم صدا کرد. تا مامانم دیدم اشکم درامد مامانم امد سرم بوسید رفت روی سر بچه لباس هاشو پوشید من همچنان دراز بودم هنوز خترم کامل ندیده بودم ماما امد گفت اروم پاشو برو حمام بعدم بیا تا بری اتاقت ب کمک مامانم اروم امدم پایین بزور قدم برمیداشتم دیگه رفتم حمام خودم شستم نوار گذاشتم لباس پوشیدم تخت اوردن دارز کشیدم رفتم اتاقم
مامان شاهان 🥰💋 مامان شاهان 🥰💋 ۵ ماهگی
من بيمارستان هستم ساعت ۱۱وربع زایمان کردم اپیدورال و ماما همراهم داشتم بيمارستان موسی بن جعفرساعت ۵بستری شدم درد خیلی کم داشتم انقباض هر ۱۰یا۱۵دقیقه ۲سانت بودم گفتن زایمان نمیکنی با دردات بعد دوباره منو معاینه کرد ۲سانت و ۴۰یا۵۰ بود گفت دهانه رحمت نرم شده زنگ زد دکترم بعد دکتر گفت کیسه ابو بزن ساعت ۸کیسه ابو زد و دردای من ب شدت شروع شد جوری ک نفسم می‌برید ساعت ۹ونیم گفتن ۳رو ب ۴ شدی زنگ زدن ماما همراه و دکتر آمپول بی دردی آمدن آمپول زدن و ماما همراهم منو ماساژ میداد خیلی ساعت ۱۰ معاینه کرد گفت ۷سانت شدی ۱ساعت دیگه زایمانته زنگ زدن دکتر و ساعت ۱۰و نیم دوباره معاینه کرد گفت فول شدی زور بزن تا ۱۱زور زدم سر بچه آمد موهاشو دیدن بردنم رو تخت زایمان چنتا زور زدم تا ۱۱وربع بچه آمد بعدش سرفه کردم جفت آمد و بعد بخیه زد و فشاد دادن شکمم رو ولی بخیه زیاد خوردم مقعدم خیلی خورد و الان ب شدت و فجیح اذیتم و گریم میگیره و ۱دور هم بندناف دور گردن بچم بود خداروشکر ک صحیح و سلامت آمد بغلم ولی واقعا پاره شدم و ب شدت درد دارم قرص و شیاف هم دادن بازم درد دارم بچم هم ۲۷۰۰بودولی خیلی بخیه خوردم