قسمت دوم زایمان

هفته اینده از راه رسید شبش ما رفتیم بیمارستان بستری شدیم و قرار شد از ساعت ۱۲ شب ب بعد چیزی نخوریم
اون روز مریض زیاد بود ولی من نفر دومی بودم ک فردا صبح باید میرفت اتاق عمل
دل تو دلم نبود همش دلم میخاست زودتر فردا برسه عمل بشم و پسرمو ببینم لحظه شماری میکردم
شبش از همه ان اس تی میگرفتن بماند ک پسرم چقد اذیت کرد پرستار رو تا ساعت ۴ صبح داشت ان اس تی میگرف و هر بار ی چی میشد یا دستگاه میوفتاد یا پسرم حرکاتش کند میشد یا بیش از اندازه زیاد تکون میخوره .. با کلی ان اس تی ساعت ۴ صبح بالاخره تموم شد بعدش من نخابیدم تا صبح بیدار بودم و دل تو دلم نبود ک قراره پسرمو ببینم

صبح شد طرف ساعت نه و نیم اومدن صدا زدن امادم کنن برا اتاق عمل ی حالت ترسی و استرسی تو وجودم بود برا اینکه میدونستم بی حسم ولی حس میکنم همش از این قسمت سزارین میترسیدم
قرار بود سوند و تو اتاق عمل بعد از بی حسی برام بزارن اومدن گذاشتنم رو تخت دکتر بی حسی اومد دو سه بار سوزن زد تو‌کمرم ولی انگار سوزن ب نخاع نمیرسید مایع رو تزریق نکردن ولی دردش جوری که تعریف میکنن خیلی درد داره نیست ، یدیقه اس ..
خلاصه ما رو نتونستن بی حس کنن و دکتر گفت بخوابونیدش برای بیهوشی …

۲ پاسخ

سوند چیه؟

ای وااااای

سوال های مرتبط

مامان آیهان👶❤️ مامان آیهان👶❤️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه ی زایمان سزارین تو بیمارستان پیامبران
پارت ۱
ببخشید خلاصه نویسیم ضعیفه😁
سزارین انتخابی بودم.. دکتر برام زد موقعیت جنین عرضی..
صبح رفتم زایشگاه، ازم آزمایش گرفتن، و بعدش ان اس تی.. از ۱۲ شب چیزی نخورده بودم حتی آب، شامم ساعت ۸ شب سوپ مرغ و رشته..
یکم گذشت و اومدن سوند بهم وصل کردن.. درد داشت ولی نه اونقدی که وحشت داشتم ازش.. فقط حسش یجوری چندش بود😅
از آتلیه اومدن و فیلمو عکس از خودمون و خونواده هامون و حسامون گرفتن و رفتیم اتاق عمل..
همشون فوق العاده خوش برخورد بودن و هرچیزی نیاز بود کامل توضیح دادن بهم.. منو بردن رو تخت و آمپول بی حسی رو زدن، حسشم دقیقا انگار داری آمپول میزنی درد خاصی نداره😅
نمیدونم چند بار زدن یا همون یه بار بود طول کشید ولی آخراش دیگه حس نمیکردم چیزی داره میره😁
دراز کشیدم و گفتن قبل اینکه عملو شروع کنن حتما چک میکنن که حس دارم یا نه و اگه داشته باشم بیهوشم میکنن(چیزی که متاسفانه تو خیلی از بیمارستانا شنیدم اتفاق افتاده و طرف بی حس نشده و درد کشیدن تیغ رو پوستشو حس کرده)
بعدش دکتر خیلی خیلی خوب و مهربونم😁(دکتر الهام تقدیسی) اومد و یه پرده کشیدن جلوم..
مامان نورا💫🩷 مامان نورا💫🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی که منجر به سزارین شد 🩷(پارت سوم)



خلاصه منو بردن یه اتاق دیگه گفتن بخواب بهت دوباره ان اس تی وصل کنیم
همسرمو مادرم هم اومدن بالاسرم که همسرم رفت با دکتر صحبت کرد گفت الان ببریدش سزارین و دکتر گفت من باید یه دلیل مهم داشته باشم،باید 24ساعت بگذره بعد، صبح سزارین میشه
من با اینکه درد داشتم ولی تا صبح از خوشحالی نخوابیدم ،همسرمو بیرون کردن و با مامانم تا صبح تو اتاق بودیم و ب منم دستگاه ان اس تی وصل بود همچنان
خلاصه اومدن ساعت 2نصفه شب گفتن دیگه چیزی نخور صبح عمل داری
صبح شد گفتم من میخوام برم سرویس میشه دستگاه رو ازم جدا کنید،ماماهمراه اولی اصلا به حرفم گوش نداد،ماماهمراه دومی اومد دستگاه رو قطع کرد رفتم دستشویی بهم سوند وصل کرد و حاضرم کرد برای اتاق عمل
خیلیییی مهربون بود،برعکس تمام ماماهای اونجا
ساعت 8 صبح رفتم اتاق عمل و دقیقا 8:30دخترم به دنیا اومد
خیلی حس خوبی بود ،تمام خستگی هام از بین رفت واقعا
بعد بردنم ریکاوری و اونجا به دخترم شیر دادم اوردنمون بخش
اگه برگردم عقب حتما حتما سزارین رو انتخاب میکنم،با اینکه درد داشتم یکم بعد از عمل که با مسکن کم شد اما اصلا قابل مقایسه با طبیعی نبود تازه من فقط 3 سانت بودم این همه درد رو کشیدم هرچند بدن با بدن هم فرق داره
امیدوارم هرکسی هر نوع زایمانی رو ک انتخاب میکنه با درد کم زایمان کنه و کوچولوش رو بغل بگیره🤲🏻😍❤️
مامان آرِن مامان آرِن ۵ ماهگی
سوند رو که وصل کردن در همین حین ان اس تی ام ازم گرفتن و بعد گفت از تخت بیا پایین چون سوند تازه بهم وصل کرده بودن یکم سختم بود و سوزش داشتم ولی نشستم رو ویلچر و از زایشگاه بردنم اتاق عمل تو اتاق عمل گفتم من بیهوشی کامل میخوام گفتن نمیشه و فقط با بیحسی هرچی اصرار کردم گفتن نترس و من اینقد میترسیدم از بی حسی نشوندنم رو تخت و سرمو گرفتن پایین و از کمر شروع کردن بی حس کردن شاید وحشتناک نبود برای من چمن من از سوزن نمیترسم ولی حدود نیم ساعت و ۲۰ تا سوزن بی حسی تو کمرم زدن و من بی حس نمیشدم هربار سوزن میزد تو کمرم برق از پاهام میپرید و میفهمیدم یه مایعی داره تزریق میشه تو پام و کمرم ولی میگفت اینقدر ورم داری بی حسی به نخاع نمی رسه اخرش دکترم اومد گفت چرا اذیتش میکنید گفت دراز بکش و شروع کردن پارچه ها رو انداختن روم هی میگفتن پات بی حسه میگفتم نه بخدا حس دارم تو روحدا بیهوشم کنید اینقدر ترسیده بودم هی میگفتم توروخدا بیهوشم کنید ولی کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق بودن هی میگفتن باشه نگران نباش الان بیهوشت میکنیم دکتر تیغو گذاشت رو پوستم گفتم خانم دکتر بخدا بی حس نیستم میفهمم گفت باشه عزیزم دست نمیزنم تا بیهوش بشی
مامان محمد حسین مامان محمد حسین ۶ ماهگی
سلام مامانا
امروز ۳ روزه که من زایمان کردم میخوام از تجربه سزارین بگم برای اونایی ک تو بارداری مثل خودم هزار تا سوال دارن
اول اینکه صبح ساعت ۵ رفتم بیمارستان و با هزار تا استرس بستری شدم بعد بستری بهم پک و لباس دادن و رفتم برای سونداژ و رگ گیری از سوند گذاشتن خیلیییی میترسیدم درد داشت ولی قابل تحمل بود بعدشم ی ان اس تی گرفتن و رفتم اتاق عمل تو اتاق عمل دکتر بیهوشی و دکتر خودم اومدن پزشک بیهوشی از پشت کمرم امپول بی حسی رو زد اون هم درد داشت ولی ازش مثل سوند نمیترسیدم اولش مثل امپول معمولی درد داشت اونجا ک ب نخاع خورد خیلی سوخت ولی گذرا بود بلافاصله بعد ۱۰ ثانیه هم نکشید ی گرمی اومد تو پاهام و بی حس شد و هیچچچچی نفهمیدم خیلی خوب بود و اون لحظه ای ک صدای گریشو شنیدم ب همه درد هایی ک کشیده بودم می ارزید حاظرم ۱۰۰۰ بار دیگه اون عذاب هارو بکشم ولی صدای گریه اون لحظه رو شنیده باشم
بعد هم بخیه زدن و کلا ۲۰ دیقه طول کشید منم کامل هوشیار بودم بعد بهم پمپ درد زدن و رفتم ریکاوری ۱ ساعت موندم تو ریکاوری پمپ درد از ساعت ۸ تا ۸ شب نزاشت خیلی درد بکشم ینی قابل تحمل بود اولین باری ک از تخت پایین اومدم خیلی زجر کشیدم مرگو ب چشمم دیدم ینی ک اونم بعد پمپ درد بود و حدودا یک شب کامل درد خیلی زیاد داشتم ولی همون ضب بودو از فرداش حالم بهتر شد خودم با کمک راه میرفتم و موقع ترخیص هم ک عصر بود خودم از بیمارستان رفتم بیرون در کل برگردم اقب بازم سزارینو انتخاب میکنم تا طبیعی بازم سوالی داشتین بپرسین اگه چیزی از قلم انداخته باشم
مامان کایا 🩵 مامان کایا 🩵 ۴ ماهگی
زایمان قسمت سوم

از اینورم سوند نداشتیم
دکتر گفت بخاب تا سوند بزارن برات گفتن اگ میشه تو بیهوشی شنیده بودم خیلی درد داره میترسیدم خیلی از سوند قبلشم بقیه رو بردن سوند زدن خیلی اخ و ناله میکردن من خیالم راحت بود ک تو اتاق عمل
ولی گفتن تو بیهوشی نمیشه باید هوش داشته باشی ک همکاری کنی خلاصه سوند و وصل کردن فقط ی حس سوزش و چندش اوری داشت بازم برا من ی دیقه بود و بعدش بلافاصله بیهوش شدم بقیه رو ک تو اتاق میدیدم ی ساعت قبل عمل سوند میزدن شایدم واسه این بوده ک حسش میکردن و درد داشتن بعد عمل تا زمانی ک رو تخت بودن بهم وصل بود و موقع راه رفتن اومدن کشیدنش یعنی من اصلا با سوند راه نرفتم …

مارو بیهوش کردن زمانی ک ماده بیهوشی تزریق شد حس تنگی نفس داشتم و بعدش بلافاصله چشام تار شد زمانی ک چشم باز کردم تا تو ریکاوری ام همین ک چشام باز شد حس درد و سوزشم داشتم
ولی فقط دنبال پسرم میگشتم فقط میگفتم پسرم کجاس پسرمو بیارین ببین همش همینو صدا میزدم تا پسرم اوردن یکم از سینم گذاشتن تو دهنش تا اغوز مک بزنه و بعدش بردنش
تو این حین پرستار بخش اومد واسه ماساژ رحمی هرچقد گفتم ماساژم ندین تو اتاق عمل این کارو کردن گوش ندادن دکتر گفته بود ک تو اتاق انجام میدم و بعدش نیاز نیس بقیه پرستارا هم بهش گفتن ماساژش دادن ولی اون قبول نکرد و گفت نه من خودم باید حتما جدا ماساژ بدم اونجا بود ک رفتم اون دنیا برا یک دقیقه و برگشتم
بعدش بردنم تو بخش در اتاق عمل همسرمو دیدم ولی چشام تار بود بیشتر صداهارو میشنیدم بقیه هم بودن
پسرمو گذاشتن رو تخت کنارم و بردنم برا بخش
جالب اینکه همسرم اصلا پسرمو نگاه نکرد گفت اول مینا باید حالش خوب بشه بعد
بعد اینکه بهوش اومدم اومد پیشمون فداش بشم 🥹🩵
مامان محمد مسیحا 💙 مامان محمد مسیحا 💙 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین در بیمارستان تریتا پارت ۴...

خب اول بگم که من قرار بود یک شهریور پسرم دنیا بیاد دکترم نامه رو برای اونروز داده بود ولی ۲۹ مرداد فشارم رفت بالا و احساس کردم چشمام و دستم داره ورم می‌کنه برای همین به دکترم زنگ زدم و گفت حتما فرداش صبح زود برم بیمارستان برای بستری... این شد که ۳۰ مرداد پسرم دنیا اومد... ما ساعت ۵ صبح رفتیم بیمارستان پرونده باز کردیم از بلوک زایمان یه پرستار خوش اخلاق اومد دنبالم و رفتیم لباس بهم داد که جالب بود از قسمت سینه دو تیکه بود و کش خورده بود تا بعد عمل بلافاصله بچه با مادر ارتباط پوستی بگیره جوراب آمبولی رو برام پوشندن و یه ان اس تی و فشار ازم گرفتن که همه چی عادی بود آنژیو کتم رو هم وصل کردن با آتلیه ای که هماهنگ کرده بودم اومد و بیرون با همسرم حرف زده بود فیلم گرفته بود اومد داخل از منم گرفت ...ساعت نزدیک ۹ صبح بود که از اتاق عمل اومدن دنبالم رفتیم آمپول بی حسی رو از کمر زدنی یکم اذیت شدم ولی قابل تحمل بود چون بدنم خود به خود تکون میخورد ولی باید تکون نمی‌خوردم... بی حس که شدم سوند رو وصل کردن که نفهمیدم دردش رو بعد از ده دقیقه صدای نینیم اومد و واقعا حس قشنگی بود دکتر بچمو نشون داد بعد بالاسرم بردن شستنش تمیزش کردن تا منو بخیه کنن کارم تموم شد بردنم ریکاوری که پسرمم باهام آوردن اونجا یه پرستار پیشم بود همش پسرمو میزاشت روی سینم تا شیر بخوره فقط نمی‌دونم چرا دستی که آنژیوکت داشت تب میکرد و یه جوری میشد اذیت میکرد بعد که بخش رفتم درست شد همونجا گفتم برام پمپ درد بزنن حسم داشت برمیگشت یه درد خیلی کمی رو حس میکردم که برام پمپ رو زدن بردنم به سمت بخش با پسرم....ادامه..
مامان آیسا💖ویهان💙 مامان آیسا💖ویهان💙 ۷ ماهگی
۳ تجربه زایمان
نفر چهارم برا سزارین من بودم
دکتر ساعت ۱۰ و نیم اومد
من اصلا درد نداشتم ولی همین که رفتم زایشگاه دل دردم شروع شد
ساعت ۱ شب اومدن بهم سوند وصل کردن
اصلا درد نداشت ولی احساس ی چیز اضافه رو بدنت داری وگرنه درد ندارع
ساعت ۱ و نیم اومدن گفتن بریم برا عمل
خیلی ترس داشتم ولی دکتر بی هوشی بهم قول داده بود ک کوچکترین چیزی رو حس نمیکنم چون سر زایمان دخترم تو اتاق عمل کامل بی حس نشده بودم برا همین ترس داشتم
وقتی رفتم ساعت ۱ و ۴۰ دقیقه بود
همین ک رفتم دکتر اومد تو راه رو ی سلام گرمی کرد و گفت برو ک ساعت ۲ شد تا تو آماده بشی منم اومدم
رفتم و دکتر بی حسی اومد و خیلی شوخی میکردن و میخنندیدن
من یکم خیالم راحت شد و ترسم ریخت
گفتم عزیزم توروخدا خوابم کن من میترسم
گفت باشه دیگه چیزی نگو گفتم ببین قبل از عمل خوابم کن گفت اگ ی بار دیگه بگی خوابت نمیکنم
از ترس چیزی نگفتم رفتم رو تخت نشستم گفتن نفس عمیق بکش و سرت و ببر پایین
ی مرد اومد شونه هامو گرفت سرمو پایین نگه داشت
دکتر بی هوشی گفت ی چیز یخی می‌خوام بزیزم رو کمرت
ریخت و اینقدر یخ بود و شروع کرد با پنبه ب مالیدن کمرم
سه بار این کار تکرار کرد
بعد. گفت خودتو شل کن میخام سوزن بزنم ولی من اصلا سوزن و حس نکردم اصلا و ب هیچ عنوان
سوزن بی حسی اصلا درد نداشت فقط یکم حس کردم انکار ی بخار گرم تو بدنم خالی کردن ک برا من سوزن بی حسی مثله اب خوردن بود بخدا
مامان دختر نازنازیم مامان دختر نازنازیم ۱۲ ماهگی
سلام مامانای ترسو لطفا تایپکمو نخونن میخوام تجربه زایمان سزارین اختیاری رو براتون تعریف کنم

قرار بود بیست و‌چهارم تیر برای زایمان برم ولی دو روز بود ک حرکات دخترمو خیلی ضعیف حس می‌کنم سر همین رفتم بیمارستانی ک میخواستم زایمان کنم آن اس تی دادم و آن اس تیم خوب بود و کلی حرکت ثبت شد پرستار اونجا زنگ زد ب دکترمو گزارش داد دکترمم گفت حس مادر از دستگاه مهم تره بستری کنید فردا هشت صبح میره سزارین این شد که من نوزدهم تیر ساعت دو شب بستری شدم خلاصه اومدم ازم خون گرفتن برا ی سری آزمایشات و یه سری سوالا پرسیدن همسرمم رفت تشکیل پرونده داد و‌پول واینجور چیزا واریز کرد تا شد ساعت نه صبح اومدن دنبالم رفتیم اتاق عمل اولین بد شانسی اینجا شروع شد دکتر بیهوشی پنج بار برام آمپول بیحسی زد و هربار بیحس نمی‌شدم دیگ خیلی ترسیده بودم و حالت تهوع و اضطراب اومده بود سمتم ک بار ششم خیلی راحت بیحس شدم ولی دیگ اون حالت ارامشمو از دست داده بودم با صدای بلند خداروصدا میکردم و این باعث شده جو اتاق عمل حسابی بهم بخوره

دیگ منو خوابوندن و یه پرده جلو روم کشیدن ک من بازم داد زدم الان بالا میارم الان بالا میارم هی این کلمرو پشت هم میگفتم منم الکی عقم میومد ولی چیزی بیرون نمیومد و برام آمپول ضد تهوع زدن ک حس کردم بهتر شدم که یهو