تجربه من از سزارین:بخاطر شرایطی ک پیش اومد نوبتمو کنسل کردم و اومدیم خونه مامانم اینا شهر دیگه،اونجاهم دکترا نبودن مطب و رفتم بیمارستان گفتن شنبه بیا یعنی ۱۶ اسفند دکتر خوبی شیفته نوار قلب بگیریم و بگیم مسافری زایمانت کنه،شنبه صبح رفتیم زایشگاه و نوار گرفتن دکتر مدارکمو دید و بچه بریچ بود گفت نفر دوم بیا اتاق عمل دستمزد واریز کردیم تا نوبتم شه،برام زایشگاه سوند گذاشتن و درد نداشت فقط سوزش و احساس دستشویی داشتم،خیلی سریع عمل اول تمام شد و نوبتم شد چون اتفاقی شد و از شب قبل نرفتم بستری بشم استرس نداشتم،اتاق عمل فقط بی حسی ک زدن برام سخت بود و دو سه بار امتحان کردن،تا بی حس شدم یکم درد داشت وقتی تزریق میشه یه شوک به پا وارد میشه بی اختیار پا بالا میره تا بی حس شدم گفتن سریع دراز بکش و پاهاتو تکون بده گزگز داشت و دیگه تکون نخورد بی حس شدم،پارچه سبز کشیدن جلوم و ماسک اکسیژن برام آوردن نتونستم گفتم بردار تهوع و نفس تنگی بهم دست میداد،شاید بگم دو دقیقه نشد صدای گریه بچه شنیدم و همون موقع هم پسری مدفوع کردن گفتن ب موقع بود بعد پسرمو آوردن نزدیک صورتم و بردن و بهم ماسک زدن دیگه نفهمیدم چیشد خوابم برد تا بهم گفتن عملت تمومه و ریکاوری و بخش،تا چند ساعت بی حس بودم و درد نداشتم ولی از همون اول شیاف میزدن سه تایی،تا شبش ک گفتن ی چیزی بخور و راه برو ک اون سخت بود و تا شیاف نزدن نتونستم راه برم در کل میخاستم بگم نترسید کسایی ک میگن خوب نیست فقط بی حسی و اولین راه رفتن سخت بود ماساژ رحمی هم ندادن یا اگ دادن من نفهمیدم

۳ پاسخ

ماسک اکسیژن برای چی بود؟

مبارکت باشه عزیزم ،ماساژ رحمی رو اونموقع که سر بودی برات انجام دادن
منم وقتی سربودم دوسه باراومدن انجام دادن برام همون باعث شدهرچی لخته اس کنده شد اومد بیرون خونریزیم قبل ۱۰ روزم تموم شد

یعنی ب عنوان مسافر زایمان کردی.گفتی مسافری و اوناهم پذیرفتن؟

سوال های مرتبط

مامان دلارا🫀 مامان دلارا🫀 ۶ ماهگی
🌹 پارت پنجم سزارین🌹
تا نزدیک ساعت ۱ بخیه زدن و ماساژ رحمی تو همون بیحسی بهم دادن ، بردنم ریکاوری ، خداروشکر حالم خوب بود چون هنوز بی حس بودم ، اوردنم بخش بعد از ۲۰ دقیقه دخملمم اوردن ، از دو روز قبل عمل سینم ترشح داشت بقولی آغوز ،
گفتن دخملتو لخت لخت کن فقط پوشک و بنداز رو‌سینت لخت باشین
مامانم همراهم بود کمک کرد و گذاشتش رو سینم ولی نتونستم شیر بدم ، همون آغوز رو هی فشار دادم با قاشق دادم خورد ،
کم کم بی حسی داشت میرفت دوتا شیاف آوردن بذارم خودم نمیتونستمم مامانمم نمیتونست برام بذاره خدمه هم نذاشتن خیلی سخت بود بی حسی داشت میرفت تکون نمیتونستم بخورم ، یه ماما بود خدا خیرش بده اومد برام مخدر زد بهتر شدم ، هی تلاش کردم انگشتای پامو تکون بدم تا بی حسی زودتر بره ، تا اینکه بی حسی یکم دیگه رفت و خودم به سختی با درد زیاد شیاف گذاشتم دوتا ،
۹ شب اومدن سوند رو دراوردن که این یکم درد داشت یه مکش بدی تو مثانم حس کردم و در اوردش.گفتن میتونی غذا بخوری راه بری ، ولی درد زیاد بود نشستن سخت بود .موقع درد فقط نفس عمیق کشیدم
مامان آرنیک مامان آرنیک ۹ ماهگی
مامان آدریَن❤️ مامان آدریَن❤️ ۱۶ ماهگی
تجربه سزارین
تاریخ۱۷ اردیبهشت ساعت۶ بهم گفتن بیمارستان باشم وقتی رفتم گفتن پک زایمان از داروخونه بخرین بیارین که خریدیم رفتیم داخل همسرم و مادرم رفتن دنبال کارای تشکیل پرونده منم همون موقع بستری کردن سریع ان اس تی گرفت و خونم گرفتن وسرم وصل کردن سوند زد که اصلا دردی نداشت فقط یکم حس بدی یکم داشت چون ی میله میره داخلت ،بعد گفتن بشین رو ویلچر همسرمم اومد تا پشت اتاق عمل ویلچرو آورد بعد دیگه نشستم رو ی ویلچر دیگه بردنم اتاق عمل .که خانم دکترم داخل بود وچندتا پرستار و دکتر بیهوشیم بودن ،نشستم روتخت بی حسی زدن واقعا هیچ دردی نداشت خیلی خوب بود که گفت سریع دراز بکش تا کشیدم بی حس بی حس شدم ،بعد گانم رو دراوردن زدن جلوم و دیگه نفهمیدم چیشد فقط گفتن تحت هیچ شرایطی دستت نیاری پایین که به شکمت برخورد کنه،دکتر بی حسیمم کنارم بود وکلا باهام حرف میزد که نترسم در عرض۵دقیقه صدای گریه جوجم اومد بعدم شکممو محکم فشار دادن وتموم بعدشم نمیدونم چرا درست یادم نمیاد فک کنم یکم از حال رفتم که خونا فشار دادن،بعدش ی اقایی اومد باتخت منو بردن ریکاوری خیلی سردم بود ومیلرزیدم اما فقط فکر بچم بودم که برم سریع بخش
بقیه پارت بعدی میذارم….
مامان فاطمه مامان فاطمه ۱۳ ماهگی
سلام مامانای گل
منم بالاخره زاییدم ولی با کلی درد
یعنی مرگ رو ب چشمم دیدم
نمیخاستم بیام تجربه مو بگم اخه شاید خیلی هاتون استرس بگیرین ولی خیلی باخودم کلنجار رفتم و اخر گفتم بیام بگم
هر کی دوست داشت بخونه
من ۱۴مرداد رفتم بیمارستان میلاد بستری شدم و دوتا ازمایش خون و نوار قلب ازم گرفتن و بهم گفتن از ۱۲ شب ب بعد چیزی نخور ک صبح ساعت شش صبح عمل داری
ساعت پنج و نیم صبح اومد لباس اتاق عمل داد و گفت بپوش میام دنبالت
بهش گفتم عملم بی حسی هست دیگ؟
گفت اره
ساعت شش شد و اومد منو برد اتاق عمل
خیلیییییی استرس داشتم و پرستاری ک داخل اتاق عمل بود منو دید کلی باهام حرف زد ک حواسمو پرت کنه و از استرس هام کم کنه
از امپول بی حسی اگ بگم اصلا درد نداشت هیچی نفهمیدم
سوند رو هم وقتی بی حس شدم بهم زدن ک بازم نفهمیدم
وقتی کمرمو بی حس کردن و خوابیدم دوتا دکتر بالاسرم بودن و دکتر خودم و دوتا پرستار دیگ بالای شکمم بودن
ب دکترم گفتم من بی حس نشدم چون دارم پاهامو تکون میدم
گفت میدونم کم کم بی حس میشی
یه دو دقیقه گذشت دیدم دارم جای بخیه قبلی مو تمیز میکنن ک بخان تیغ بزنه
وقتی تیغ رو کشید دردشو حس کردم و جیغ زدم و کلا تکون خوردم ک دکتر بی هوشیم ب دکترم گفت بی حس نشده که داره پاشو تکون میده
دکترم ب دکتر بی هوشی گفت تو باید بگی ک چرا ب حس نشده
منم اینقدر درد داشتم هی جیغ میزدم ک میخام برم ولم کنین
خیلی درد داشتم و فقط داشتم الماسشون میکردم ک ولم کنن
دکتر بی هوشی گفت عزیزم چرا ترسیدی چیزی نیست الان بی حس میشی گفتم درد دارم رو شکمم گفت چیزی نیست الان خوب میشی
یه دفعه دیدم صورتم و سرم هی داره بزرگ و بزرگتر میشه و میخاد منفجر بشه حالم بد شد و دست و پاهام کرخت
مامان لنا💗 مامان لنا💗 ۵ ماهگی
مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۹ ماهگی
ادامه تجربه زایمان
ی دفعه احساس کردم پوست شکمم رو میکشن گفتم بی حس نشده گفتن بی حسه ولی احساس کشیدگی و اینا داری فقط درد نداری چن دقیقه بعد احساس تهوع داشتم ک گفتم بهم دارو زدن چن دقیقه بعد صدای گریه بچه م اومد بهم گفتن مبارکه و.. عمل تموم شد از این تخت انتقالم دادن ب ی تخت دیگه ک برم بخش خیلی لرز داشتم برام بخاری برقی گذاشتن بالا سرم بچه م رو نشونم دادن ک گفتن ی ساعت میبرن دستگاه ک تنفسش بهتر بشه از مدفوعش هم خورده بود ک کاری کردن بالا آورد
بردنم بخش ی ساعت بعد دخترم رو دادن شب اول خیلی درد داشتم مثل زایمان طبیعی بعد چن ساعت بهتر شدم گفتن تا ۱۲ ساعت ن تکون بخور ن چیزی بخور بعد ۱۲ ساعت مایعات خوردم و پاشدم راه رفتم موقع کشیدن سوند باز نفس عمیق زیاد درد نداره
سعی کردم کامل توضیح بدم ک سوالات بعضی از عزیزان برطرف بشه حقیقتا من خودم خیلی از اینارو نمیدونستم
امیدوارم راحت زایمان کنین و ب سلامت نی نی هاتون رو بغل کنین
سوالی بود در خدمتم
مامان فندوق مامان فندوق ۱۶ ماهگی
سلام من اومدم با تجربه زایمان سزارین
روز چهارشنبه ساعت ۶ صبح رفتیم بیمارستان اول رفتم زایشگاه ازم nstگرفتن گفتن خیلی انقباض داری درد نداری ک نداشتم بعد بردنم بهم انژیوکت وصل کردن و کلی شرح حال گرفتن و بعد سوند وصل کردن من از سوند خیلی میترسیدم و خودمو سفت میکردم ولی اصلا اونجوری ک‌فکر میکردم نبود ساعت ۸ گفتن آماده ای بریم اتاق عمل رفتم رو‌ولیچر بردنم اتاق عمل یکم محیطش برام ترسناک بود چون اولین بارم بود ولی زیاد استرس نداشتم کلی آدم اونجا بود هرکسی مشغول ی کار بود دکترمم اومد کمک کردن رو تخت نشستم گفتن کمر و گردنت رو خم کن آمپول بی حسی بزنیم من ترسی نداشتم از اون ولی چون دریچه نخاعی من تنگ بود یکم اذیت شدم و چند بار سوزن زد تا تونستن جای درستی پیدا کنه وقتی تزریق تموم شد پام شروع ب داغ کردن کرد درازم کردن و جلوم پرده کشیدن سرم وصل کردن حس میکردم چیزی روی شکمم میکشن گفتم من بی حس نیستم هنوز شکمم رو پاره نکنید گفتن نه نترس هنوز داریم بتادین می‌زنیم بعدش دیگه نفهمیدم کی شکمم رو پاره کردن صدای گریه بچم پیچید و دنیا مال من شد تمیزش کردن آوردن کنار صورتم بوسش کردم بعد بردنش لباس تنش کنن..بعد حس کردم حالت تهوع دارم گفتم بهشون ی آمپول تو سرم زدن اما خوب نشدم و بالا آوردم بعدش باز گفتم سردردم بهم آرامبخش زدن دیگه چیزی نفهمیدم یهو چشامو باز کردم دیدم چنتا مرد می‌خوان بزارنم رو تخت دیگه ببرن ریکاوری تقریبا یک ساعتی تو ریکاوری بودم دوبار اومدم شکمم رو فشار دادن ک چون بی حس بودم زیاد درد نداشت بعدش هم بردن بخش و پسرم رو آوردن برای شیر خوردن ..در کل از انتخابم راضی ام بازم برگردم عقب سزارین انتخابمه الآنم درد ندارم ۸ ساعتی شیاف میزارم تو بیمارستان هم پمپ درد داشتم که اصلا دردی حس نکردم
مامان آرنیک مامان آرنیک ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
من اومدم و ی چنتا ازمایش خون خود بیمارستان ازم گرفتن و گفتن باید سوند رو وصل کنیم بعد بریم اتاق عمل مخالفت کردم و گفتم تو اتاق عمل همون موقع بی حسی برام بزنین گفتن نمیشه و اینا خلاصه زدن سوند رو و از دردش تا خود اتاق عمل گریه کردم از بس درد داشت تو اتاق عمل دکترم که فهمید جریانو ی کم باهاشون بد برخورد کرد گفتش ک چرا زدید سوند رو و باید همینجا تو اتاق عمل براش میزدیم و اینا
سوندو رو دراوردن بران چون دردش قابل تحمل نبود و رو تخت دراز کشیدم برا بی حسی دکتر بیهوشی اومد و خیلی راحت بی حسم کرد ولی ی چن دقه دیقه حالت تهوع شدید و سرگیجه نفس تنگی گرفتم طوری ک همونجا زردی از معدم زد بیرون و اندانسترون ک چنتا بهم زدن بهتر شدم و کامل بی حس شدم و بچه رو برداشتن و منم بردن ریکاوری اینا و‌بعدش انتقال دادن به زایشگاه و کم کم دردام شروع شدن از درد شدید دیروز تا الان نتونستم تکون هم بخورم مسکن و شیاف و اینا هم ارومم نمیکنن
خلاصه ک تجربه خوبی برام نبود ولی بخاطر روی قشنگ نینینم همه چیو تحمل کردم و کنار میام
بیمارستان خصوصی عمل کردم هزینش 29 تومن شد با دستمزد دکتر
38 هفته و 1 روز بچه رو برداشتن وزنش 3 کیلو بود دقیق و قدش 50