امروز خانم خانما مهمون باباش بود و دعوت شده بود به رستوران

قربونش برم عین یه خانم قرتی و بقول بوشهریا فیس فیسو (از این چوس کلاسا)🤣 نشسته بود و غذاشو میخورد
خیلی هم تو حس بود
از شانسمون همین که پیاده شدیم صداییی ان….اار اومد و آوا سریع چسبید به باباش😭 و میگفت بابا بووووو 😓💔
چقدر بدم میاد از اینک بچم اینارو میفهمه و ترس و به زبون میاره💔
بچه ها ما هر دو سه روز آوا بیرون میبریم پارک یا کنار دریا امروزم بردیمش رستوران آخه طفلی این روزا از بس تو خونه حوصلش سر میره چادر نمازمو برمیداره میزاره سرش همش میگه مامان عبادی( تاب تاب عباسی ) یا میگه دددیاا‌(دریا) دلم میسوزه زیاد از این حبسش کنم و حس افسردگی بهش انتقال بدم اما امروز عذاب وجدان گرفتم وقتی اون صدا وحشتناک اومد و بچم اونجوری ترسید😓
بنظرتون کار درستیه تو این شرایط بچه رو بیرون بردن اونم هر چند روز؟

🌱🌱🌱🌱🌱

پستونک زایمان سزارین حاملگی ویار شیرخشک شیشه شیر بیبی فرزندآوری گهواری نوزاد کولیک رفلاکس

تصویر
۷ پاسخ

نه اصلا اشتباه نیس
فقط از مرکز نظامی فاصله بگیر و ساعتایی برو که معمولا کمتر صدای انفجار شنیدی
منم روز در میون بچمو بیرون میبرم مگه میشه همش خونه!

الهییی قشنگم... خیلی بچه هامون گناه دارند

ناناسیییی

اشکال نداره ببرش بیرون پارک خانه بازی سرگرمش کن یادش میره این ترس ها منم میبرمش بیرون لب دریا گاهی وقتا باباش میبره با موتور دورش میده عاشق دور خوردن با موتوره کار دیگه ای از دستمون بر نمیاد ک خواهر مجبوریم فعلا همینجوری سر کنیم
ایشالله ک همیشه به خوشی باشه عزیزم

عزیزم مگه میشه بچه رو بیرون نبرد ؟ گناهه بمونن تو خونه .. چون خودمون هم همش استرس داریم بچه متوجه میشع ... ببرش پارک و خانه بازی و اینا ک بهش خوش بگذره

چ خوب هوا اونجا‌گرمه .اینجا ما باکاپشنیم .

رستوان قوامه؟😁

سوال های مرتبط

مامان ماهورا🦋🌈 مامان ماهورا🦋🌈 ۱ سالگی
شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک
داغون ترینم فقط خداروصدهزار مرتبه شکز میکنم که خودم خونه دارم ورگنه با بچه نمیتونستم یک روز خونه مامانم بمونم از دست این بردار کوچیک بیشعورم یعنی بخدا چقدر امروز اشک ریختم اون ۱۰سالشه دیگه بچه این سن که مغز توی سرش هست بعنی همش داره سر به سر بچم میزاره بچم گریه میکنه منم خیر سرم داشتم خونه مامانم سفارش داشتم درست میکردم همسرم سرکار بود ورگنه میزاشتمش پیش اون فقط همین یک بار بود برده بودمش خونه مامانم برادرم گوشی مامانم دستش بود فیلم میدید بچم گریه میکرد گوشیمو بسونه من بهش گفتم بیا این گوشی منو بگیر همون فیلم تو گوشی من ببیین گوشی مامانو بده بچم گوشی کنو نمیخواسنه همش دادو بیداد میکنه نمیده همش سر به سر بچم میزاره بخدا منم دیکه اعصابی ندارم از دست بچه اونم اذیت این میکنه دیگه با گریه داد از خونشون ا‌مدم در گفتم نمیام تو این خونخ ایقدر اعصابم خورد بود چون مامان بابام هیچی به این پسرشون نمیکن
من بدبخت همش باید بچم گریه کنه از دست اون
مامان آوینا مامان آوینا ۱ سالگی
همه اینا بماند بالاخره کنار میام یه جوری ولی از وقتی دخترم اومده و داره بزرگ میشه دیگه نمیتونم کاراشو تحمل کنم اونم بخاطر بچم مثلاً تا به دنیا اومدن دخترم داد میزد دیگه برام مهم نبود ولی الان دخترم می‌ترسه و جیغ و گریه خب اون چه گناهی کرده یا اسباب بازی میاره بازی کنه همه رو جمع می‌کنه میگه با یکیش بازی کنه ، از سرکار میاد دخترم بابا بابا می‌کنه می‌ره جلو در منتظرش وقتی میاد میگه کار دارم میرم تی برمی‌داره بزنه این بچم گریه و دنبال اون میگم خب اول اینو بغل کن با ذوق میاد دنبالت بعد برو دنبال کارت انگار نه انگار هرروز بهش میگم باز فردا کار خودشو می‌کنه ، مارو هیچ جا نمیبره میگم ببریمش پارک میگه حالا پیله می‌کنه هی میخواد بره سرسره حوصلشو ندارم با مامانت ببرش ، شبا ساعت ۹ میخوابه یه دیشب گفتم امروز جمعس استراحت می‌کنه بیکاره دیشب رفتیم پارک ساعت 12 بود اون نشسته بود منم دخترم برده بودم تاب زنگ زد گفت بیاین برین گفتم باش دخترم از تاب پیاده نشد گف نه گفتم خب یکم دیگه بازی کنه میریم یهو دیدم با چنان عصبانیبتی اومد و داد گذاشت سر بچم جلو اون همه آدم از دیشب باهاش قهرم سر این کثافت کاریش


#پوشک
#پوشک
#پوشک
پوشک
#شیرخشک
#شیرخشک
#رفلاکس
#رفلاکس