‎ خالی کرده بود بعد روز دوم سردرد و سرگیجع تهوع اومد سراغم در حدی داشتم کور میشدم تا دستشویی نمیتونستم برم سرم داشت منفجر می‌شد مجبور بودم بشینم شیر بدم با همون دردا حتی نمیتونستم راه برم با اقا مادربزرگم راه میرفتم یک هفته تحمل کردم ت این یه هفته دوبار بیمارستانی شدم دفعه اخر بستری شدم به مدت دوشب بعد دو شب اومدم خونه بازم درد داشتم اما بهتر بودم رفته رفته خوب شدم اما خیلی اذیت شدم خیلی زجر کشیدم افسردگی ام گرفته بودم اما شوهرم نمیفهمید ما مرتب باهم دعوا میکردیم بعضی وقتا بخاطر بچه بعضی وقتا ام بخاطر دوری از هم چون عادت نداشتیم در مجموع شوهرم درست درمون درکم نکرد کمکم نکرد هنوز رو دلمه
‎از روزی زایمان کردم فقط ده شب کنار هم خابیدیم بقیش جدا خیلی رفت امدش با خانوادش زیاد شده خیلی وابسته خواهرش شده تحت تاثیرش قرار گرفته در حدی میبینتش نیشش باز میشه تو جمع میره کنار اون روزا خیلی زنگش میزنه منم ازش خوشم نمیاد خیلی اون چیتان پیتانه البته دست کمی من از اون ندارم اما میترسم از اینکه نگاه اون کنه اون از من تو لباس پوشیدن زیبایی بهتر من ببینه
‎مثلا اون خیلی لباس می‌خره هر چیم مسخره میاد نشون شوهر من میده شوهر منم تعریف میکنه خب منم طبیعیه یکم حسودی کنم تا من میخام یه چیز بخرم اقام بهم پول نمیده
کولیک رفلاکس بخیه ختنه پوشک سرما خوردگی

۱ پاسخ

وااای چ دلی داری خدااینجورمردارو لعنت کنه اخه مرد توباید اینجورمواقع فقط وفقط زنتو درک کنی کاری کنی اب تودلش تکون نخوره بخدامنم باشوهرم همش بحثیم اونم دقیقا وابسته خواداش شده هرشب منو تنهامیزاره میره دوساعت پیش خوادش تویک حیاطیم ولی منو توخونه خودم میزاره میره دلم بدردمیاد خوانوادمم خونشون فهرج همونطرف من شهرغریبم زاهدان این باید منو درک کنه بعدزایمانم بیشترازم فاصله گرفتیم فقط باهام جنگ میکنه

سوال های مرتبط

مامان عسل مامان عسل ۱ ماهگی
سلام مادرای گل خوبین
من 25خرداد زایمان کردم، 40هفته 4روز، درد نداشتم برای همین از ماما نامه گرفتم برای بستری و که با آمپول فشار زایمان کنم ترشحات کرم رنگ زیاد داشتم در حدی که نوار بهداشتی میذاشتم خیس میشد، به دکترم که گفتم، گفت علایم خوبیه، یکم عفونت داری، منم به امید حرف ایشون بیخیال شدم
تا اینکه شب قبل بستری، مادر شوهرم گفت دارچین و زیره بخور تا زایمان راحتی داشتی باشی، منم گوش کردم خوردم. همون شب دردم گرفت، مثل ادمی که میخواد دستشویی کنه اما نمیتونی خیلی بد بود هر جور شد دردشو تحمل کردم تا خود صبح که برم بیمارستان،
صبح که رفتم بیمارستان معاینه شدم سریع یه ابی ازم پاشید، بهم گفتن خیلی خیلی دیر آمدی بچه مدفوع کرده و کیسه آبت ترکیده، باید اورژانسی سزارین بشی،
منم اورژانسی سزارین شدم، سه شب بیمارستان بستری بودم اما نمیدونم به چه دلیلی هیچی نمیگفتن بهم فقط آزمایش ازم میگرفتن، خیلی ورم کرده بودم بزور مینشستم و پا میشدم، تا اینکه مرخص شدم حالم بهتر شدم، کوچولوم خداروشکر حالش بهتره زردی داشت که خداروشکر خوب شد، شب های سختی داشتم از درد و تنهایی چون مامانم نیومده بود پیشم ، اینم از زایمان من کیسه ابم نشتی داشت و من نمیدونستم
مامان نورا👧🏻🎀 مامان نورا👧🏻🎀 روزهای ابتدایی تولد
پارت هفتم تجربه سزارین😬🦋
من اون شب دیگه هیچی نخوردم تا صبح اومدن سوند رو در آوردن و لباس تنم کردن و شرت و پد گذاشتن و شروع کردم نسکافه خوردم و بعد یکی دو ساعت گفتن راه برو با کمک مادرم از تخت سعی کردم بلند بشم پشتی تخت رو بلند کردم که راحت تر باشه اما بیشتر از اینکه درد داشته باشم بدن میترسه که راه بره اومدن گفتن موقع راه رفتن شکمت رو بگیر که بهتره اینطوری دو سه قدم راه رفتم یکم اذیت بودم رفتم دراز کشیدم تا اینکه بعد از ظهر باز سعی کردم راه برم باز وادرم کمک مرد بلند بشم اما سعی کردم بدون کمک راه برم و هر بار چند قدم ببشتر راه میرفتم😬😬ضبح پمپ دردم تموم شده بود نزدیکای ظهر درد داشتم یکم که شیاف اومدن کذاشتن برام در کل برام خیلی قشنگ بود چون انتخاب خودم بود و همینکه طبیعی نبودم خیلی خوشحال بودم بعد اینکه اومدم خونه چند روز سر درد شدید و الان هم کردن درد شدید دارم و متوجه شدم به دیکلوفناک خساسیت دارم اما باز هم خداروشمر راضی ام از عملم و الان نگاه کردم گوشت اضافه نیاوردم و عفونت ندارم خداروشکر و بنظر خط بخیه خیلی قشنگی دارم😍😍😍ان شالله مادر شدن قسمت همه😍💋🥰❤️🦋
مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
پارت اخر:تجربه زایمان:بچمو ک بردن نیم ساعتی طول کشید تا بخیه زدن بخاطر دارویی ک تو سرمم زده بودن ی لرزش خیلی شدیدی ب جونم افتاده بود سردم خیلی نبود اما بد میلرزیدم..اوردنم تو ریکاوری..ی تایمی تو ریکاوری بودم کم کم داشت اثر بی حسی میرفت.تو اون فاصله ک تو اتاق عمل‌بودم شوهرم رفته بود دنبال مامانم.بعد مامانم اومدو بچه رو اورد دیدمش و بهش شیر دادم..کبودیش رفته بود و ی گوگوجی سرخ و سفید و نرم کنارم بود😁😁😁 بردنم بخش درد داشتم اما با شیاف و مسکن قابل تحمل بود.۸ ساعت چیزی نخوردم و بعد اون دوتا چایی نبات خوردم ک مزه جون میداد و بعد اونم کم کم بلند شدم و یکم راه رفتم.دو روز اول برام سخت بود بعد اون با شیاف دیگه هیچ دردی نداشتم همه کارای بچه رو هم بعد اون راه رفتن اول خودم انجام میدادم.فک کنم همون چیزی ک دکترم گف امپول فشار اینجا بدرد خورد و خیلی زود سرپا شدم..من چون تقریبا تجربه جفت زایمان رو تو اون روز داشتم بنظرم سزارین برام بهتر بود...با توجه ب اخلاقم.بستگی داره باکدوم بیشتر کنار بیایید...راستی تو همه اون لحظه هایی ک از ریکاوری اوردنم بیرون تا اون لحظه ای ک شوهرم میتونست تو بخش کنارم باشه.با وجود اینکه خیلی انتظار بچه رو میکشید و خیلی دوس داشت زود بدنیا بیاد..همش کنارم بود همش قربون صدقم میرف همه حواسش ب من بود تا بچه این خیلی دلگرمم میکرد و باعث میشد حالم بهتر بشه🙂
مامان جوجه مامان جوجه ۲ ماهگی
سلام خانوما
منم زاییدم
چون همیشه از تجربه شما استفاده کردم به خودم قول دادم یک روزی منم تجربمو بنویسم.
من ۷ ام ساعت دو بدون درد رفتم که بستری بشم. دهانه رحمم یک سانت بود .بهم قرص های زیر زبونی دادن و حدودا از ۵ و نیم درام شروع شد، تقریبا هر ۴ دقیقه اما خب طولانی نبود . در حد ده ثانیه و طوری بود که اون شب کلا دو ساعت هم رو هم نتونستم بخوابم.
فرداش معاینه کردن گفتن یک سانتی فرقی نکردی و من خیلییییییی تا امید شدم چون واقعا بعد اونهمه درد توقع پیشرفت داشتم. ساعت های ده ظهر حدودا دکترمم اومد کیسه آب رو زد و اون موقع گفت ۲ سانتی به زوووور و با ارفاق
نگم که چقدرررررررر بعدش وحشتناک تر شد همچی
وای هربار هم میومدن معاینه همون دو سانت به زور بودم!
من از سزارین متنفر بودم اما در حدی اذیت شدم که التماس میکردم سزارین کنن. حتی یک آمپول زدن گفتن درداتو کمتر می‌کنه و چون زیر ۴ سانتی فقط همین بی دردی رو میشه استفاده کرد اما اون فقط گیحم کرد 😔
خلاصه ساعت ۱/۵ گفتن دکتر گفته اگر تا ۳/۵ پیشرفت نکرد بره سزارین. نمیتونم بگم تا اون ساعت من چه زجری کشیدم. همش خودمو دلداری میدادم و به چیزای مثبت فکر میکردم تا زمان بگذره اما وقتی ساعت. رو می‌دیدم فقط پنج دقیقه رد شده‌ بود....
با اصرار من ساعت ۳ معاینه شدم و پیشرفت نکرده بودم و بردنم سزارین
پارت بعدی از سزارین میگم♥️
مامان هیرا مامان هیرا ۲ ماهگی
پارت(۳)و آخر

ساعت ۹ شب من رو بردن اتاق عمل کلی استرس داشتم و ترس برام بی حسی رو زدن و واقعا اینم اصلا درد نداشت به اندازه نیش پشه بود واقعا درد نداشت بعد اینکه بی حس شدم و دراز کشیدم حالت تهوع بهم دست داد و انگار روی قفسه سینم یه چیزی سنگینی میکرد برام امپول ضد تهوع زدن داخل سرم اوکی شدم و با اومدن بچه نفس تنگیمم اوکی شد کلی اون لحظه ذوق دیدنش رو داشتم و پرسنل داخل اتاق عمل واقعا هی هر دفعه ازم سوال میکردن خوبی اوکیی و کلی شوخی میکردن که استرس نداشته باشم وقتی رفتم ریکاوری لرز کردم و برام بخاری گذاشتن یک ربع بیشتر ریکاوری نبودم و بردنم اتاق و بچه رو اوردن ولی بخاطر دفع پروتئین که داشتم از ۹ شب که عمل کردم تا ۸ صبح نمیتونستم آب هم بخورم و خیلی تشنه بودم این یکم اذیتم کرد
من پمپ درد نداشتم و حتی یه بار بیشتر برام شیاف نزاشتن اونم من نگفتم بزارن خودشون گذاشتن چون اصلا درد نداشتم موقع راه رفتن اول یکم اذیت شدم بعدش اوکی شدم سعی کنید دولا دولا راه نرید که چسبندگی نگیرید و فقط دو روز اول کمکم میکردن و دستم رو میگرفتن بشینم که بچه شیر بدم بعدش اوکی شدم خودم یواش یواش میشتم و تا ده روز فقط سر بخیه ام میسوخت و چون هر روز حمام میکردم روزا خوب بودم شبا یکم میسوخت و بعد ده روز که بخیه رو کشیدم خیلی خوب شدم حتی اون روز هم سوار موتور شدم و اصلا بعدش درد نداشتم و ندارمم هنوزم لکه بینی هم تا ۱۵ روز اول داشتم



سوالی چیزی داشتید بپرسید جواب میدم حتما❤️

#زایمان #فرزندپروری #کولیک #رفلاکس
مامان آوین مامان آوین ۸ ماهگی
سلام اومدم تجربه مو در مورد زایمان بگم
من تا ۳۴ هفته تصمیمم زایمان طبیعی بود و باهاش کنار اومده بودم ولی طی یه اتفاقاتی که یه دکتر بی عقل منو ترسوند و چن باری که رفته بودم زایشگاه اخلاق و رفتار پزشک و پرسنل رو دیدم و اینکه این اواخر بارداری من هر کی زایمان طبیعی کرده بود یه بلایی سر خودش یا بچش اومده بود من یهو تصمیم گرفتم سزارین کنم و ۳۵ هفته رفتم دکتر گرفتم سزارین اختیاری انجام دادم خلاصه دکترم خیلی عالی بود بیمارستان شهرمون کلن زیاد جالب نیست ولی قابل تحمله و اینکه تجربه از عمل من سوند خیلی اذیتم کرد یعنی اونقد که سوند منو اذیت کرد درد بعد از عمل اذیت نکرد با اینکه وزنم زیاده بعد عمل وقتی بلند شدم دردش خیلی قابل تحمل بود حتی وقتی بلند شدم راه رفتم نصف دردم رفت هر بار که بلند میشدم راه میرفتم خیلی حالم بهتر میشد خلاصه به نظر خودم سزارین برام خیلی خوب بود امیدوارم بهتر بشم که پشیمون نشم چون اطرافیانم و خانوادم همه میگفتن سزارین نکن من گوش ندادم بیشترم بخاطر اینکه بعد از هشت سال انتظار بچه دار شدم و نمیخاستم برای بچم مشکلی پیش بیاد و خداروشکر تا اینجا هر دوتامون خوبیم
ببخشید طولانی شد
مامان فاطمه مامان فاطمه ۴ ماهگی
از خودم براتون تعریف کنم، من هفته 39 بارداری درد های زایمانم شروع شده بود یعنی 1 هفته کامل درد داشتم، دردهای خیلی شدید میگرفت ول میکرد هر روز دردها بیشتر و زودتر میشد چند بار بیمارستان رفتم معاینه داخلی دهانه رحمم تو 1 هفته از 2 سانت بازتر نشد، خیلی درد داشتم ولی پرستار ها میگفتن وقت داری برو خونه فردا بیا، 39 هفته تموم شد با همون دردها تا لکه بینی پیدا کردم رفتم بیمارستان باز هم معاینه داخلی موردم زنده شدم با اون ناخن های بلندشون، بازهم گفتن از 2 سانت باز نشده رحمت برو خونه، نتونستم خونه برم چون خیلی درد داشتم نمیتونستم راه برم درد زیاد داشتم، ضعف کردم منو داخل اتاق بردن فشارمو چک کردن و معاینه داخلی از 2 سانت بیشتر نشد ک نشد، آخرش گفتن ببریدش بیمارستان دیگه از وضع توان ما نیست، سریع منو بردن بیمارستان دیگه اونجا هم چندین بار معاینه داخلی باز نشد ک نشد و من ب موردن رسیده بودم البته زایمان من طبیعی بوده سر بچه پایین بود، ولی سزارین شدم، بعد معاینه گفتن سریع اتاق عمل بچه مدفوع کرده افت قلب پیدا کرده از دست میره، خونریزی شدید و پاره گی کیسه آب اما هنوز هم از 2سانت باز نشد رحمم، من 12 ساعت درد زایمان کشیدم ولی آخرش سزارین شدم، دو شب بستری شدم، دخترم دو شب بستری شد معده شو شستشو دادن، شیرم خشک شده بود، بچه خیلی گریه میکرد تو دستگاه بود بعد 4 روز ترخیص شدم ب خواست شوهرم خدا رو شکر دخترم خوبه
مامان Karen 👶🏻🩵 مامان Karen 👶🏻🩵 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۵
تقریبا ساعت ۱ بود که آوردنم بخش و یه چند لحظه بعد هم پسرمو آوردن
(بدی بیمارستانی که رفته بودم این بود که بچه رو به باباش نشون نمیدادن و شوهرم با بقیه ساعت ۳ موقع ملاقات تونست بچه رو ببینه.)
از موقعی که وارد بخش شدیم بی حسیم دیگه داشت میرفت و دردام شروع میشد که اومدن شکممو فشار دادن خیلی درد داشت دوبار هم تو ریکاوری ماساژ دادن اما اونجا درد نداشت بی حس بود کامل
پرستار هر ۶ ساعت میومد یه شیاف میذاشت و دردام زیاد بود همش باخودم میگفتم کاش پمپ درد میگرفتم
خیلی هم نفخ کرده بودم و بیشتر دردی که داشتم بخاطر همین نفخ بود که فشار میاورد به بخیه هام
حسابی ضعف کرده بودم اما میگفتن ساعت ۱۰ شب مایعات رو شروع کنم
ساعت ۱۰ شد و مایعات میخوردم از پرستار هم پرسیدیم فرقی نداره چقد بخوریم گفت نه منم نسکافه و چای و آبمیوه و .. درهم میخوردم که مثلا اثر مواد بی حسی زود بره
اینقد اون نفخ شکمم اذیتم میکرد همش از پرستار میپرسیدم کی باید راه برم میگفت ساعت ۱ میایم کمکت میکنیم راه بری
منم خوشحال بودم و به آبجیم میگفتم راه که برم حالم بهتر میشه
اما به این راحتیا که فکر میکردم نبود البته بدن با بدن فرق داره
اما واسه من اون شب خیلی سخت گذشت..