۲ پاسخ

چه جملات زیبایی منو بغض گرفت باحرفات من بچم چندروزی مریضه سرما خورده به درو دیوار میزنم خودمو تاخوب بشه 😢

ای جانم الهی فداش شم چه بامزه خوابیده چشم بد ازش دور 🧿خدابرات حفظش کنه نداجون

سوال های مرتبط

مامان هانا🩷 مامان هانا🩷 ۷ ماهگی
با تمامِ وجود، خدا رو بابت داشتن همسرم شاکرم 🙏🏻🧿

با وجودی که بخاطر شرایطی که اتفاق افتاد، ناخواسته، خیلی کنار من و هانا نبود و هانا هنوز آنچنان بهش عادت نداره، ولی از زمانی که توی خونه خودمون هستیم، تمام تلاششو میکنه که من و هانا شاد باشیم....

هانارو با سختی زیاد (هانا خیلی بهانه میگیره) میگیره تا من ورزش کنم.
توی کارهای خونه همراهی و کمک میکنه (مورد داشتیم که از سرکار برگشته و یکسره رفته توی آشپزخونه و کار کرده!)
بهم توجه و عشق خیلییییی زیاد میده.
و هر از گاهی از خانوادش میخواد که چند ساعت بچه رو بگیرن تا من توی خونه تایم تنهایی داشته باشم و استراحت کنم.

و مهمتر از همه،
زمانهایی که کم میارم و دلم میگیره،
تنها کسیه که تک تک حرفامو گوش میده و درک میکنه و اون چیزی که باید رو میگه...
نه بهم میگه روانی! تو مشاور لازمی!
نه میگه تو لیاقت مادر بودن نداری!
نه میگه تو خرفت و تنبلی!
و نه هیچ چیزی که متاسفانه از کسانی که خودشون مادر هستند، شنیدم!

واقعا برای بودن و داشتنت شکر 🥰
تو تنها عاملی هستی که باهث میشی که سعی کنم کاملترین و بهترین ورژن خودم باشم ❤️❤️❤️
مامان معجزه مامان معجزه ۷ ماهگی
خیلی به این در و اون در میزدم تا اضطراب و استرسم کم بشه من آدمی بودم که خیلی آروم بودم ولی بعد از اینکه مادر شدم دائم توی استرس و نگرانی به سر میبرم نکنه هایی که به فکرم میاد اینکه آیا مادرخوبی هستم آیا میتونم تربیتش کنم آیا .....
خلاصه بگم که آخرش فهمیدم مادر شدن همینه یعنی نگران شدن همیشه شاید فقط به مرور زمان نحوه کنترل کردن نگرانی هات رو یاد میگیری ولی هیچوقت تموم نمیشن نمیدونم بعضیا اسمش رو گذاشتن افسردگی پس از زایمان اما بنظرم این همون مادر شدنه هورمونا به طرز عجیبی بعد از مادر شدن بهم می ریزن و نتیجه اش میشه مادری که دائما باید به فکر باشه و نتیجه به فکر بودن میشه اضطراب و استرس
نمیدونم شاید من ۲۲ سالمه شاید کوچیکم برای این چیزا نمیدونم شاید نباید مادر میشدم شاید دلم میخواد فرار کنم از این وضعیتی که دارم ولی نمیتونم حالا انقد دلبسته پسر کوچولوی ۶ ماهم شدم که تصور نبودنش قلبم رو به درد میاره
حالا من هم مادرم هم همسرم هم معلمم هم دختر مادر و پدرمم هم عروس مادر و پدر شوهرمم و هم خودمم حالا خیلی مسئولیت دارم شاید سنگینی همین مسئولیتهاست که روی دوشم سنگینی میکنن

ولی همه اینا قراره بگذره هرچند سخت هر چند با استرس هر چند دیر ولی تنها امیدم به گذرا بودنشونه
مامان 🍭nabati🍭 مامان 🍭nabati🍭 ۲ سالگی
مادر که باشی به خودت حق استراحت مطلق بودن رو نمیدی.....مریضی بی حالی انرژی نداری .....اشکال نداره یکم استراحت جبران تمام این احوالات رو می‌کنه.....چون میدونی یه کوچولو هست که تمام نیازهاش با تو رفع میشه و از تو انرژی حیات میگیره.....انگیزه ی بازی و غذا خوردن و فعالیت میگیره....
امروز برخلاف تمام روزهای دیگه که زود بیدار میشدم خودمو مجبور کردم کنار فاطمه زهرا چند ساعت بخوابم که انرژی بگیرم....
دیگه پاشدم گفتم خونه م چقدر سوت و کوره......تلویزیون و روشن کردم انداختم روی کارتون صداش رو ملایم کردم برنج خیسوندم یه قهوه درست کردم که بخورم و کارامو بکنم که فاطمه زهرا بیدار شد فقط باهاش بازی کنم....
احساس خوبی ندارم وقتی خیلی می‌خوابم نمی‌دونم چرا اینجوری شدم فقط می‌دونم دخترم خیلی باعث تغییرم شده.....حس مسیولیتش رو دوست دارم🌸
اسمش کمالگرایی یا هرچیز دیگه ی که هست اینو می‌دونم مادر بودن واقعا مسئولیت مقدسیه که امیدوارم همه از پسش بر بیایم.🌹
مامان نلین مامان نلین ۷ ماهگی
اولین شب تولدیه که خوشحال نیستم، ذوق تولدم رو ندارم و نشستم دارم گریه می‌کنم…
درسته که توی این سال، شیرین‌ترین حس دنیا، یعنی مادر بودن و داشتن دخترم رو تجربه کردم، اما بین تمام ۲۷ سال زندگیم، امسال سخت‌ترین سالی بود که گذروندم.
گریه‌های بی‌وقفه‌ش برای من طاقت‌فرسا بود…
روزها و شب‌هایی که نمی‌دونستم چطور آرومش کنم، خستگی‌ای که تمومی نداشت و خودم که هر روز بیشتر از قبل خسته می‌شدم.
با تمام وجودم دوستش دارم و مادر شدنم یکی از شیرین‌ترین اتفاق‌های زندگی منه، اما حقیقت اینه که این سال خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم سخت بود.
امسال بیشتر از اینکه منتظر رسیدن روز تولدم باشم، خوشحال بودم که روزها دارن می‌گذرن…
امیدوارم سال جدید زندگیم مهربون‌تر باشه.
امیدوارم سهمم از روزهای آینده، آرامش بیشتری باشه، لبخندهای بیشتری باشه و شب‌هایی که به جای گریه، با دلِ آروم بخوابم.
امیدوارم دوباره برای زندگی و برای خودم ذوق داشته باشم.