#ثبت خاطرات ۳
ی استرس همراه با خوشحالی داشتم،قرار بود روزی ک عمل میشم همه زیرساختا رو بزنن، از دکتر ک ب سمت خونه راه افتادیم، ب خواهرم ز زدم واسم ناخن کار و آتلیه هماهنگ کنه، مادرم از شدت استرس دم ب دقیقه میگفت مامان کاش همون عصری ک دکترت گفت عمل کنی فردا خطرناکه، تو ماشین ک نشستم دوباره دردم شروع شد خلاصه هم درد داشتم هم استرس، اومدم خونه بلافاصله دوست خواهرم اومد واسه ناخونام، تو این پروسه بارداری من ن موهامو رنگ کردم ن ناخون کاشتم،تا حدود ۵ عصر من ناخونامو اوکی کردم ، بعد رفتیم آتلیه واسه عکسای بارداریم، همه چی روی دور تند همراه با استرس و خوشحالی بود، خانواده همسرم شهرستان بودن و از راه دور جویای احوال و اوضاع، اومدیم خونه خواهرم زحمت کشید ساک هردومونو بست، سوپ ماهیچه پخت، کاچی درست کرد، ی شورشیرینی تو خونمون راه افتاده بود هیچکی اون شب نخوابید حتی خواهرزاده ۵سالم ،ساعت ۵ و نیم صبح عازم بیمارستان تریتا شدیم، بهمراه پدر و مادرم و خواهرم و دخترش ، وسط راه دیدیم دو تا پلی ک ما زیرش رد میشدیم واسه پیش دکترم رفتن رو عصر روز قبلش زدن و من خوش شانس بودم ک تو اون ساعت از اونجا تردد نکردیم ،ب بیمارستان رسیدیم و کارای پذیرش انجام شد و من با همراهی همسرم و خواهرم راهی بلوک زایمان شدم

۱ پاسخ

عزیزم باقیش هم بزار

سوال های مرتبط

مامان پسرم مامان پسرم ۱۴ ماهگی
مامان کوهیار👑💙 مامان کوهیار👑💙 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 3
دیگه اومدیم خونه و آماده شدیم برای فردا ۶صبح🤩
صبح شد و ما آماده شدیم ب سمت بیمارستان. اونروز هوا خیلی قشنگ بود چون از شبش شروع کرده بود بارون باریدن تا خود صبح که ما میرفتیم بیمارستان..ی کوچولو استرس داشتم همسرم گفت فاصله یک ساعت ب بیمارستان رو بیا پیاده بریم بارونم میبارع حالت بهتر میشع 😁😍منم قبول کردم ..شروع کردیم حرف زدن و پیاده ب سمت بیمارستان راه افتادن🥲رسیدیم بیمارستان و کارای پذیرش دو ساعتی طول کشید
بعد دو ساعت من با همسرم خدافظی کردم و رفتم بلوک زایمان اون لحظه خیلی جو سنگین شد و بغض دوتامونم ترکید🥲خلاصه که رفتم داخل سریع اومدن دستگاه ان اس تی رو بهم وصل کردن بعد یک ساعت اومدن تو سرمم امپول فشار زدن بعد چن ساعت کم کم دردام شروع شد .من هی منتظر بودم چهار سانت بشم تا ب ماما همراهم بگم بیاد
تو این فاصله همسرم ساک تغذیمم رسوند که داخلش خرما و گردو و آناناس و مغزیجاات گذاشته بودم
منم شروع کردم ب خوردن اونا. چهار سانت ک شدم ب ماما همراهم زنگ زدم اونم خودشو ده دقیقه ای رسوند .شروع کردیم باهم ورزشا و دوش اب گرم و اینا رو انجام دادن کلی باهم حرف زدیم اهنگ گوش کردیم .قسمت خوب ماجرا اینجاست ک من خیلی سریع داشتم پیشروی میکردم 😍
مامان معجزه💫✨🩵💙🩵 مامان معجزه💫✨🩵💙🩵 ۳ ماهگی
#ثبت خاطرات ۷
خلاصه با هر سختی بود دوخت و دوزاشونو انجام دادن و عملی ک قرار بود نهایتا نیم ساعته تموم شه حدود دو ساعت و‌ نیم شایدم بیشتر طول کشید، تازه شرایط ی کمی استیبل شده بود ک پسرمو پیشم آوردن ی کوچولو بغلم بود و بردنش پیش دکتر اطفال ک چکش کنه، و منو هنوز ب ریکاوری نبرده بودن و من نگران حال مادرم پشت در اتاق عمل بودم (چون ناراحتی قلبی دارن) ، حدود نیم ساعت اضافه تر با دکتر بیهوشیم و چن تا پرستار تو اتاق عمل نگهم داشتن ک ببینن همه چی تحت کنترل هست یا ن، بعد دادنم ریکاوری، حالا از اونور بخاطر تجربه بد خواهرم از تریتا بخاطر دخترش، مادرم اینا نگران پسرم بودن و از پرستاری ک رفت و امد میکردن میپرسیدن ک بچه بدنیا اومده سالمه هیچکی نگران حال و روز من نبود😂ی نیم ساعتیم ریکاوری بودم و هی ب پرستارم میگفتم منو ببرین توی بخش در این حین چندین و چند بار ماساژ میدادن رحممو ک خونا بیاد بیرون و من از وسطاش دیگه درد میکشیدم چون بی حسیم کمتر شده بود ، ی لرز عجیبم از اتاق عمل باهام بود طوریکه نمیتونستم خودمو‌کنترل کنم
مامان 🩷آنیسا🩷 مامان 🩷آنیسا🩷 ۴ ماهگی
سزارین اجباری .....روزی ک گفت دکتر ۲۶ م فروردین بیا عمل و ما هرچی گفتیم اونور سال بیفته گف نه و دیابت داری خطرناکه و خلاصه صب ساعت ۶ باید میرفتم بیمارستان امام زمان اسلامشهر چون دکترم گف تهران خطرناکه و اینجا امنه منم ب ناچار رفتم اونجا...خلاصه ساعت ۵ شد و من فقط یک ساعت خوابیدم و با مامان و خواهر و شوهرم راه افتادیم ب سمت بیمارستان....کارای پذیرش و بعد یه نوار قلب از بچه گرفتن و پرستاری ک کارای نوار قلب و انجام میداد انقد بداخلاق بود ک نصف انرژیم رفت اونجا بعدش اومدم بیرون نشستم تا صدام کنن و خلاصه ما چون اتاق وی ای پی گرفته بودیم زودتر صدام کرد و گف برو اتاقت بشین و منتظر دکترت باش...خلاصه ی خانم میان سال و مهربون اومد سوندو بهم زد قندمو گرفت و فشارمو چک کرد و ی سری سوال ک یهو صدام کردن و رفتم رو وینچر و بردنم خواهرمم تا دم در اتاق عمل اومد باهام...بعدش رفتم داخل اونجام نیم ساعت منتظر شدم و اومدن بردنم دکترمو دیدم ک گف نترس همه چی تحت کنترله و فلان.......ادامه
مامان سلنا مامان سلنا ۱ ماهگی
# زایمان
خانوما خلاصه میگم چون وقت ندارم نینی بیدار میشه
من ۳۹ هفته و پنج روزم بود ک شبش خونه بابام بودم داشتم اماده میشدم برم خونه خودم چون نزدیک بودیم پیاده ب همسرم گفتم بیاد دنبالم کمی پیاده روی کنم یهو دیدم یه چیزی ازم ریخت فهمیدم کیسه آبه چون داغ بود زیاد بود ب مامانم گفتم اونم گفت باید بریم بیمارستان اولش گفتم ن فردا میرم. چون میخاستم فردا برم زایشگاه و بیمارستان برای چک کردن نینی دیگه ب همسرم زنگ زدم گفتم ماشین بیاره ک بریم بیمارستان ب مادرت اینا چیزی نگو فعلا وسایلام رو چون قبلا خونه مامانم اورده بودم ک بعد زایمان اینجا میموندم برداشتم منو مامان. همسرم رفتیم بیمارستان اونجا ک رفتم ماما اومد معاینه کرد گفت یه سانتی و چون کیسه اب ترکیده درد نداری باید بستری شی بعد دکتر اومد معاینه گفت نینی مدفوع کرده باید سریع عمل کنی منو میگی وا رفتم از یه طرف استرس ک مبادا برا نینی اتفاقی بیفته از یه طرف فکر میکردم زایمانم طبیعی میشه و هیچ مطالعه وتجربه ای از سزارین نداشتم دکتر گفت چون این بیمارستان کوچیکه و ما امکانات نداریم باید بری شهر یه نامه فوری هم داد ک عمل کنم خیلی سریع راه چهل دقیقه رو تو بیست دقیقه رفتیم تو راه مامانم ب بابام زنگید ک بیاد و همسرم ب مادرشوهرم اینا هرچی گفتم زنگ نزنن ولی زنگ زدن دیگه رفتیم اونجا قسمت زایشگاه
ادامه پایین میذارم
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۵ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت چهار👉
خلاصه سوار ماشین خودمون شدیم رفتیم به سمت بیمارستان من سر راه کلی استرس گرفتم چون هیچ حاظر نبودم ن ساک جمع کردم ن حاظر شدم یعنی از استرس نینی هم شوق هم نگران ک داشتم قلبم داشت کنده میشد از جاش خیلی بد بود .
سر راه به دکتر زنگ میزدم از شانسم برنداشتن نگو تو اتاق عمل بودن دیگه گفتم میرم بیمارستان ببینم چی میگن رفتم گفتن ازه شاید بساری شی آب دورش شده ۷ خیلی کمه یهو اینهمه وای ک نگم برات کلی رفتم اتاق گریه کردم اون پرستار نوار قلب گذاشت دردل کردیم گفتم آتلیه نرفتمساک نیاوردم تو دلم میمونه بدم دوساعت خونه بیام گفت خزر داره نمیشه بری اینجا آتلیه داریم گفتم‌ن خونه میخوام سلک‌جمع کنم خلاصه گذشت تنهایی داشتم هی گریه میکردم
ک رسید نوار خوب بود تست نشتی کیسه اب منفی ک گفتم خیسی احساس میکنم نم یعنی بع زنگ زدن دکتر گفت بره پیش دکتر فلانی تو بیمارستان منم گفتم همون تو بیمارستان دیگه حواسم نبود رفتم پیش سنو دیگه تو بیمارستان اونم گفت خوبه ۱۰ آب دورش....

بارداری .زایمان
مامان معجزه💫✨🩵💙🩵 مامان معجزه💫✨🩵💙🩵 ۳ ماهگی
#ثبت خاطرات۲
نصف شب ب خواهرم تکست دادم ک درد دارم تو میگی طبیعیه برم ساکمونو ببندم یا ن، اونم گفت ماه درده نگران نباش ی هفته کمتر مونده ب تاریخت طبیعیه این دردا، دیگه سعی کردم ب درده فک نکنم و بخوابم، صب ک با همسرم رفتیم پیش دکترم اول ماماش فشار و وزنو این چیزا رو‌چک کرد یادم رفت بگم ک چون یهو تو هفته ۳۷ پاهام‌ بشدت ورم کرده بود دکترم آزمایش دفع پروتئین نوشت برام، اون روزی ک چکاپ رفتم نتیجه آزمایشمو دید گفت نرماله همه چی ، بهش گفتم درد داشتم دیشب گفت ایراد نداره ماه درده ، حالا ی ان اس تی بده ببینیم اوضاع چطوره، منم خوشحال ک فعلا وقت دارم و حداقل تا ۲۳م ی ۴-۵ روزی فرصت دارم ک کارای عقب موندمو انجام بدم، دراز کشیدم ک ان اس تی بدم، ب مامایی ک پیش دکترم کارمیکرد گفتم ک من تا ۲۳م میرسم گفت ن ، شوک شدم از این حرفش، گفت ان اس تیت درد و انقباض نشون میده، حالا اون ساعت من ن دردی داشتم ن انقباضی حس میکردم،رفتم پیش دکترم تا ان اس تیمو دید گفت همین بعدظهر باید عمل شی، گفتم نمیشه فردا چون من هنوز ساکمونو نبستم هیچ کاری نکردم، گفت نهایتا ۶ صبح فردا بیمارستان باش،
مامان نورا 🩷 مامان نورا 🩷 ۴ ماهگی
داستان زایمان (پارت یک)🩷🌸


ب ماما خصوییم پیام دادم ک خستم شد دیگه بیا امپول فشار بزن تا زایمان کنم گفت فردا بیا معاینه تحریکی برات انجام بدم . رفتم معاینه تحریکی برام انجام داد. از قبل یکسانت نیم باز بودم. با معاینه شدم سه سانت ولی درد نداشتم. گفت برو بیمارستان دولتی بستری شو. گفتمش من خصوصی میخوام گفت خصوصی بدون درد بستری نمیکنن. رفتم بیرون ب شوهرم گفتم قبول نکرد. گفت باید خصوصی بری گفت بیا بریم خصوصی توهم نمایش بازی کن بگو درد دارم تا بستریت کنن.😂خلاصه ما راه افتادیم ب سمت بیمارستان ممکو ماهشهر نزدیک بیمارستان شدیم موشک زدن😂🤣 یا خدااااا اونم نه یکی پنج تااااااا. پادگان رو داشتن میزدن. ماهم فرااررررر داشتم برمیگشیم ب سمت ماهشهر ک برگردیم ب سمت بیمارستان دولتی راه رو بستن سربازا ایستاده بودن داد میزدن برگررررررردین برگررررردین دارن میزنن. 😫😫😭من استرس و ترس اومد سراغم دردم شروع شد. خلاصه ما خواستیم برگردیم شهرمون از راه روستاها باید میرفتیم چون راه‌دیگه ایی نبود راه‌رو گم‌کردیم. تا راه رو پیدا کردیم من سکته کردم. برگشتیم شهرمون توراه همش درد داشتم. همین ک رسیدم خونه وسایلمو بردارم دردم تموم شد انگار ن انگار دراز کشیدم استراحت کردم🩷🌸