یکی از بهترین کارهایی که توی بارداریم درحق خودم و دریا کردم، یوگای بارداری بود🦦
اگر باردارین اول راهین یا آخرش مهم نیست (درصورتی که دکترتون اجازه میده)حتمااا حتما خواهرانه بهتون توصیه میکنم این کلاس رو برید.👌
شاید اگر من این کلاسو نمیرفتم درگیر افسردگی هم میشدم.
هیچ کلاسیو تو زندیگم اینقدر دوست نداشتم شاید بخاطر شرایطم بود که برام نجات دهنده شده بود (مخصوصا توی اون تایم به شدت حساس)
کل هفته رو گاها به عشق این کلاس میگذروندم
اینقدر محیطش رو دوست داشتم و احساس راحتی داشتم و اینقدر همه ی مامانای کلاس رو از ته دل دوست داشتم 🥹
حتما بابت مربی بی نهایت خوب و همه ی بچها هم بود❤️
ولی تجربه ای که داشتم اینجوری بود که چون امادگی کامل بارداری رو نداشتم و همه ی دوستام اطرافم هم هیچ کدوم بچه نداشتن انگار حس ترد شدگی‌داشتم.
و وقتی وارد این کلاس شدم انگار وارد محیطی شدم همه مثل خودم بودن ،دغدغه های منو داشتن ،نگرانی های منو،،،،
و اینکه میدیدم یه سری مثل من باردارن انگار اروم میشدم که این ته زندگی نیست یه مرحله ایه ازشه،،،

درکل بنطرم اگر داخل اون مرحله زندگیتون هستین حتما ورزش کنین اگر میتونین ورزش های گروهی با باردار ها انجام بدین که توی حال روح و جسمتون خیلی موثره
و ختی برای نی نی هاهم باعث ارامش میشه.

#یوگا

تصویر
۳ پاسخ

یوگا خیلی خوبه🫠
قبل از بارداری میرفتم
به شدت دلم میخواست دوران بارداری شرکت کنم متاسفانه شرایط اجازه نداد

من توی بارداری ک نشد برم اما انشالله دیگه میخام ورزشمو شروع کنم🤭

آخی یادش بخیر منم میرفتم یوگا بارداری
شما هم پیش عاطفه جون بودین؟

سوال های مرتبط

مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 ۱۲ ماهگی
قطره‌باران من
هدیه‌ی الهی‌م
تو سه روزه که وقتی میخندی ذوق هم میکنی و از ته دل قنج میزنی و من برای این ذوق قشنگت میخوام بمیررررم🥹
اینکه تک تک کارایی که داری یاد میگیری رو میبینم بهترین و بزرگترین نعمته الهیه
واقعا اگر خدا هر حقی رو به مرد ها دادی اما با دادن حق مادر بودن به خانوم ها تمام اون جای خالی ها رو پر کرده
می‌دونی پدرت مهربونه و عاشقته ولی هیییچ پدری نمیتونه مثل یک مادر از این کارهای شیرین کودکش ذوق کنه عشق کنه و دلش بخواد تک تک ثانیه هاشو خالکوبی کنه توی ذهنش …
لِیلیِ مامان عزیزدل مادر
از روزی که دارمت دنیا برام خوش‌رنگ تر شده.. انگار پالت رنگام عوض شدن، اگر نیم ساعت بذارمت خونه مامان جون و برم جایی انگار گم گشته دارم ، اگر پیشم نباشی انگار تو دنیا هیشکی نیست
میدونی؟ از وقتی اومدی انگار عمریه پیشم بودی … اینقدر که همه جووونم شدی دار و ندارم🥹
از خدا میخوام این ذوق و شوق رو قسمت همه چشم انتظارا بکنه🥹
به وقت ۳۰شهریور ۱۴۰۴ تاریه اولین ذوقت
و نوشته‌ی من به تاریخ اول مهر تولد باباجون رضا که امشب ذوقتو دید گفت تولدم مبارک شد 🥹
مامان دریا🌊 مامان دریا🌊 ۵ ماهگی
پارت دوم
روز‌دومم چون هنوز انگار دارو توی بدنم بود خیلییی سرحال بودم حتی انگار هیچی نشده بود راه میرفتم و راحت بودم
فقط موقع نشستن بلند شدن یکمی فشار داشتم

درکل درد شدیدی نداشت سزارین و شاید به واسطه مهارت دکتر یا مدل بدنم و‌،،، بود یا خیلی چیزا درکنار هم
درکل هم تحمل دردم بالاست البته🤣🫠

بعدش درحد کشیدگی بخیه ها و یه سری درد های نرمال تا تقریبا هفته اول ده روز اول حس داشتم ولی درحدی نبود که بندازتم و تقریبا از وقتی برگشتم خونه کارای خودمو راحت انجام میدادم و شاید کلا یه بار مسکن استفاده کردم

خون ریزی بعد زایمان هم برای من حدودا ۴۵/۵۰ روز طول کشید تا کامل تموم شه ،گاها قطع میشد باز سروع میشد ولی دکتر بهم گفت مهم اینه رو به کاهش باشه و‌یهو‌خونریزیت شدید نشه،،،


و با اینکه از نظر روانی خیلی اذیت بودم حتی به خودم عذاب وجدان میدادم که نباید سزارین میشدی و خیلی چیزای دیگه
الان که زمان کذشته میدونم این مسیر حتما خیر منو لوبیا(نی نی) بوده🫛❤️


*درباره ی انتخاب بیمارستان کرمان بنطرم بهترین انتخاب رو داشتم
بین راضیه فیروز و ارجمند(کارمانیا)،ارجمند رو انتخاب کردم چون شنیده بودم کادر بیهوشی خیلی وارد تری داره و فضای بیمارستان خیلی از نظر بهداشت بهتره
درکل هم بی نهایت از کادرش ، کادر بیهوشی و‌فضای اتاق عمل،از تمیزی،
اتاق وی ای پی،و رفتار کارکنانش راضی بودم و‌باعث شد تجربه خیلیی خوبی داشته باشم 👌

*انتخاب دکترمم برای سزارین بنظرم خوب بود ، دکتر خودم دکتر نسیم پوردامغان بود که من دیگه عوضش نکرده بودم زمان بارداریم (چون احساس راحتی و شناخت داشتم نسبت بهش) و فکرمیکنم اینکه میگن یکی دستش سبکه ،برای من واقعا اینجوری بود.


۱۴۰۲/۱۱/۱۲
#سزارین#کرمان
مامان شهرزاد مامان شهرزاد ۵ ماهگی
قبل اینکه باردار بشم همیشه دوست داشتم بچه اولم پسر باشه، همیشه اسمهای پسرونه انتخاب میکردم و فانتزیم این بود مثلا غروبا پسرم میره برام نون میخره و این حرفا...😀
باردار که شدم میگفتم نه چه فرقی میکنه هرچی باشه فقط سالم باشه، ته دلم یه چیزی میگفت بچم دختره( بخاطر ضعیف بودن اسپرم اکثر نظامی ها، بخاطر شغلشون و شرایط کاریشون و .... )
خلاصه اون روز که برای ان تی رفته بودم قبل اینکه دکتر بگه گفتم دکتر دختره نه؟ لبخند زد گفت به احتمال زیاد
من چون آزمایش سلفری هم داده بودم اونحا صددرصد مطمئن شدم که جنسیت نی نی دختره،
نه اینکه زبونم لال بگم خوشحال نشدم ها، اما ته ته دلم اگر میگفتن پسره شاید یجور دیگه خوشحال میشدم....
الان که از اون موقع تقریبا ۱ سال میگذره با خودم میگم وااااا اصلا جنسیت بچه چه اهمیتی داره واقعا..؟ مهم اینه واقعا سالم باشه
همیشه تو زندگیم هر اتفاقی که برام پیش اومد حتی اگه دلم با اون پیشامد نبود ته دلم مطمئن بودم خدا همیشه بهترین چیزارو برام خواسته..
اما الان دوست دارم دخترم یه داداش هم داشته باشه که اگر یه روزی تو این دنیا نبودم پشتش باشه🥹🥹
تصمیم گرفتیم بریم دکتر و دارو بگیریم برای بچه بعدی که انشالله خدا بخواد پسر بشه...
نظر شما چیه؟ شما با این کار موافقین یا مخالف؟ نظرتون اینه هرچی خدا بده همونه؟ یا نباید تو تعیین جنسیت بچه دست برد؟
مامان چوبلو🍪 مامان چوبلو🍪 ۵ ماهگی
واقعیت این بود که من وقتی با شکم ورقلمبیده‌ی خودم توی آینه و رفلکس شیشه ها مواجه می‌شدم کمی باورم میشه که دارم مادر می‌شم و زود فراموش می‌کردم. حتی درد زایمان طبیعی و گریه های روزهای اولش حس مادرانگی رو در من برانگیخته نمی‌کرد و من هر روز بیشتر خودم رو سرزنش میکردم که چرا مثل بقیه سرشار از حس مادرانگی نیستم نکنه تا ابد اینجور بمونم و همه‌ی این ها با حرفهای اطرافیان در‌ مورد شیرخشکی شدن بچه‌م شدت پیدا می‌کرد که مادر بدی‌ هستم چون تو زمان بارداری تغذیه اصولی نداشتم
من مادر بدی هستم چون به بچه‌م شیر خودم رو ندادم
من مادر بدی هستم چون وقتی میرم بیرون دلتنگ بچه‌م نمی‌شم
من مادر بدی هستم چون بچه‌م بدون حضور من و حس من هم ساکت میشه
احساس مرگ میکردم
بی فایده بودن
ناکافی بودن
تراپی؟! غول افسردگی چنان منو در آغوشش کشیده بود که حتی جرات بیانش رو هم توی اتاق درمان نداشتم اما حالا که از اون روزا گذشتم می‌بینم تمام اینها از فشار روحی و روانی بود که تحمل کردم و من خیلی قوی بودم که گذر کردم پس «روز جهانی مادر مبارک خودم و تمامی مادرای هم شکل من»