چقدر خطر به بچه هامون نزدیکه...
امروز رفته بودیم بیرون و من تمام مدت مراقب دخترم بودم حتی لحظه ای ننشستم نمیدونم چی شد انگار یکی صداش بزنه یهو دویید سمت یه سراشیبی که پایینش رودخونه بود...نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم فقط یادمه من و همسرم و نیوشا حدود ۲۰ مترو غلت زدیم و دستمو دراز کردم یچیزی رو گرفتم بعد فهمیدم مچ پای نیوشا بوده... نمیدونم کجا دست کیو گرفتیم که خط به تن بچم نیفتاده ...شکر خدا تو مسیر پراز خار و برگ بود همون خار و خاشاک مارو نگه داشت ... وقتی نیوشا رو بلند کردیم دست شوهرعمش دادم صدای گریه ش برام دلنشین ترین بود...
حالا تا چشممو میبندم اون لحظه برام تداعی میشه...غلت زدنمون تو تاریکی شب ... گریه نیوشا که یکسره میگفت مامان مامان... خانوادمون که دست همو گرفته بودن تا مارو بیارن بالا ... صورت خراشیده و خونی همسرم... دستای خونین و مالین خودم...اون زن غریبه ای که نیوشا رو بغل کرده بود... اون همه نور گوشی که مردم جمع شده بودن و تا تو تاریکی ما بیایم بالا...خواهرشوهرم که جیغ میزد ...مادرشوهرم که غش کرده بود...صورت ترسیده دخترم که وقتی بغلش کردم پشت هم میگفت مامان الان خوب شدم....
جان مادر....چقدر خوشحالم که این حادثه رو یادت نمیمونه.. الان که خوابیده به صورت پاکش نگاه میکنم دلم میخواد براش بمیرم... ببخش مادر بخدا ازت لحظه ای غافل نشدم نمیدونم چی شد... فقط میدونم تا عمر دارم اون لحظه و اون اتفاق کابوسه برام

۲۰ پاسخ

کنم 7 سال پیش دخترم دو سالش بود شوهرم داشت ماشین و پارک میکرد دستش تو دستم بود محکم یه لحظه کشید و داشت میرفت با دپیدن سمت همسرم اونطرف کوچه یعنی ماشین تو ده سانتیش ترمز زد فقط به قول شما نمیدونم پاداش کدوم مار بود بچه سلامت موند هیچ وقت بادم نمیره

تنم لرزید وقتی خوندم،اشکم دراومد،
خدا خیلی بهتون رحم کرده...
منم یبار شب تاسوعا بغل پسرعمه اش بود یهو تو کوچه پای پسر عمه اش رفت داخل یه چاله و افتاد، نیکی هم با پشت سر و با شدت پشت سرش خورد رو آسفالت...
هیچ وقت چهره ی وحشت زده اش گریه های از سر ترسش، ترسی که خودم تجربه کردم رو فراموش نمیکنم...
امیدوارم هیچ مادری بچه اش رو در معرض خطر نبینه... واقعا وحشتناکه

واییی متن رو با ناراحتی خوندم اونجا ک رسید نیوشا جون گفت مامان الان خوب شدم بغضم ترکید 😭
الهییی همیشه تنتون سلاامت باشه عزیزم
صدقه رد کن حتماااا❤

عزیزم خدا رحم کرده واقعا🥲
منم یه بار با جاریم اینا و مادرشوهرم بیرون بودیم حالت جاده مانند داشت میخواستیم بریم رستوران ماشینو پارک کردیم مادرشوهرم گفت توبورو احوالپرسی با جاریت منم مراقب محسنم هیچی از ماشین پیاده شد مادرشوهرم کفش پای بچه کرد دیگه دستشو ول کرد به وجب مونده بود ماشین بزنه به پسرم و من اون صحنه رو اصلا یاپم نمیره بدترین صحنه عمرم بود شانس اوردم سرعت ماشین کم بود تونست ترمز بگیره وگرنه الان معلوم نبود بچم چه بلایی سرش اومده بود💔

من گریه کردم به تو چی گذشت آخه خدا رحم کرده بهت
صدقه بده حتما خون کن پشت گوش ننداز
خدا نگه دار بچه هامون باشه
هیچوقت حتی یک لحظه ازشون چشم برندارین

وای گریم گرفت چه لحظه ای بوده

خداراشکر که هر سه نفرتون سالمیدمیدونم تجربه سختی داشتی فقط به این فک کن چه جوری خدا دوستتون داشته که صحیح وسالم برگشتید خونتون

آخی خداروشکر که چیزی نشد 🥺🥺

خدارو صد هزار مرتبه شکر که عزیز دلت سالم هست خدارو هزاران مرتبه شکر که دختر کوچولوت رو خدا دوباره بهت بخشید.تا هفت سالگی خدا از بچه ها رو بال فرشته ها مراقبت میکنه.

خدا را شکر وقتی خوندم دلم لرزید

وای تا این متن و کامل بخونم قلبم کند میزد خیلی خدا بهتون رحم کرده هزار بار خداروشکر ان شالله خدا همیشه همینطوری بچه هامون و نگهداره ولی سعی کن دیگه بهش فکر نکنی همش با خودت بگو خدا همیشه مثل امروز مواظبونه چون ممکنه بعد ها به خاطر همین افسرده بشی من پسرم و ختنه کردم چون همسرم مخالف بود و من به خاطر حرف اطرافیان اصرار کردم که بریم انجام بدیم بعد که دیدم باعث شدم بچه ۳ماهه اینهمه درد بکشه تا چند ماه افسرده شدم بودم خواهش میکنم سما مثل من نباش ازش رد شو دیگه بهش فکر نکن

اشکم دراومد😭❤️بمیرم برا دلت چی کشیدین

جنگل بودین؟
بچه هارو
جنگل نباید برد
شب خطرناکه خداروشکر متوجه شدین
بخیر کذشت

🥲وای الهی بمیرم چی کشیدی

عزیزم. خدا رو شکر که به خیر گذشته. قلبم گرفت😢

وا ی خدااا🥺🥺تصورشم سخته
خدارو شکر سالمین

گریم گرفت 🥺

وایی چه تلخ ترسناک 🥺🥺🥺 خداروشکر سالمین

خداروشکر که به خیر گذشت

وای خدای من 😧🥺خدا رحم کرد بهتون
سکته کردین شما
خیلی لحظه بدیهه

سوال های مرتبط

مامان لنا سادات مامان لنا سادات ۲ سالگی
پارت سوم
رفتم سر قرار..
یه زیر زمین نقلی کوچولو یه اشپزخونه جمع و جور ، یه مبل تخت شو کنار پذیرایی ، یه اتاق خواب که تخت خوابش داخلش بود، دیوارای خونه سنگ آنتیک بود حس دلگرمی بهم میداد..
خونش یه تیکه ارامش بود برام.. همه چیشو دوست داشتم!
انقدر دستپاچه شده بود همه حرکاتش حرف زدنش پر از استرس بود و من از اون بیشتر:)
با اینکه سنش زیاد بود و مشخص بود تا الان با کلی دختر سروکله زده ولی انگار دست و پاشو گم کرده بود!
نشستم یکم از خودمون حرف زدیم، برام گل گاو زبون دم کرد اورد! بعدا فهمیدم چون ادم عصبیه همیشه گل گاو زبون میخوره😅
وقتی رفته بود اشپزخونه گل گاوزبون دم کنه شروع کرد به خوندن..
و همونموقع بود ک من احساس کردم عاشقش شدم صدای دو رگه و گرفته ای داشت سیگار میکشید همیشه صداش یه حالت گرفتگی و خش داری داشت از شجریان خوند..
خوب شد دردم دوا شد خوب شد
دل به عشقت، به عشقت، به عشقت مبتلا شد خوب شد..
انگار رو ابرا بودم همونی ک همیشه ارزوشو داشتم همون مرد عاشق پیشه ای که بلد بود منو ..
همیشه میگفت من میخوام تورو بزرگ کنم تو بچه منی کوچولوی منی من تورو بزرگت میکنم..
خیلی برام اهنگ میخوند عاشق صداش بودم وقتایی ک پیشش بودم برام گیتار میزد و اینو میخوند..
اسکله ناز چشات، حریم امن قایقم..
تو ساعت یه رب به عشق ، عقربه ی دقایقم..
گرمی دستای تورو، به صدتا دنیا نمیدم..
هروقت که یارم تو بودی، بی کسی رو نفهمیدم..
.
.
پوشک
فرزندپروری
شیرخشک
انومالی
مامان عسل مامان عسل ۲ سالگی
پوشک## پوشک #پوشک #پوشک # بچه # پوشک # پوشک## پوشک#سلام به همه ی مامان های عزیز
کسانی که راجب چسپندگی گل دختراشون نگرانن
اصلا نگران نباشید خودش خوب میشه طبق تجربه ای که داشتم و سختی هایی که کشیدم میگم
من دخترمو که تازه متوجه شده بودم 1 سال و نیم بود و خیلی غصه خوردم کلی گریه کردم چون شنیدن بودم که باید عمل شه و واسه بچه خیلی دردناکه
خلاصه اینکه رفتم دکتر و پماد گرفتم و طبق گفته های دکتر استفاده کردم حدود10 روز من از اون پماد استفاده کردم آره نتیجه داد بدنش باز شد اما با کلی سختی با کلی شب بیداری هایی که هم خودم داشتم و هم دخترم چون بدنشو می‌سوزند و اذیت بود و من مجبور بودم بشورم با این همه اگر از اون پماد. استفاده نمی‌کردم باز بدنش بسته میشد
تا اینکه دیگه بریدم گفتم هرچی میخواد بشه دیگه استفاده نمیکنم اما عذاب وجدان منو کشته بود هر روز و هرشب به دخترم فکر میکردم
تا اینکه 1 ماه پیش یکی از دوستام رفته بود پیش ماما
و من ازش خواستم راجب دخترم بپرسه که چیکار کنم
وقتی دوستم پرسیده بود دکتر اعصابش خورد شده بود و گفته بود چیکار دارید به بدن بچه بزارید روند طبیعی خودش رو طی کنه و خودش خود به خود خوب میشه
و همین طوری هم شد حدودا دو هفته هست که خوب شده خداروشکر
خواستم این موضوع رو با مادرایی که مثل من نگران بودند در میان بزارم
مامان نیکی مامان نیکی ۲ سالگی
ساعت یک و نیم شبه...
من بیدار، بچه مریض...
خیلی مریض...
امروز خیلی خیلی روز سختی بود بعد از چند روز مریضی صبح وقتی بیدار شدم دیدم بهترم افتادم به جون خونه ای که انگار تو این دو سه روز توش ده تا بمب زده بودن...
تا عصر تمیز کردن خونه طول کشید و دقیقا از عصر نیکی حالش بد شد، عطسه و آبریزش بینی شدید و بی حالی و بهااااانه... با کمری که داشت از وسط دو تیکه میشد و پاهایی که نای ایستادن نداشت، تن عرق کرده و موهای ژولیده نیکی رو بغل میکردم و راه میبردم، غروب شوهرم اومد، از همون روزی که من مریض شدم کمرش گرفته و حتی راه رفتن براش مشکل شده، فقط باید دراز بکشه، وقتی رسید من با اون حال نزار تازه سرویس دهی بعدیم شروع شد، باید با روی خوش همه ی کارهاش رو انجام میدادم تا بهش حس بد ندم، مریض بود و اینکه نمیتونست بلند بشه دست خودش نبود...
تا شب به همین منوال گذشت و بهانه گیری نیکی بیشتر و بیشتر شد، حالش بدتر و بدتر
زودتر از همیشه بردمش تو تختش و کنارش دراز کشیدم و خوابوندمش، هنوز یک ساعت از خوابش نگذشته بود که با حال خیلی بد بیدار شد، نمیتونست آب دهنشو قورت بده، نمیتونست حتی از شدت درد گلو درست نفس بکشه. کلافه بلند شد و گفت بغل...
با همه ی خستگیم بغلش کردم بعد گفت تاب گذاشتمش روی تابش، الان که دارم تایپ میکنم از شدت درد گلوش چهرشو در هم میکنه و ناله میکنه... و قلب من براش پاره پاره میشه...
به این فکر میکنم که انسان وقتی مجبور باشه چقدر عجیب قوی میشه...
از خودم تعجب میکنم... دختر ته تغاری و بی خیال خونه الان ده ساله که توی غریبی و تنهایی داره با زندگی میجنگه و دم‌نمیزنه. لبخند میزنه و همه چیز رو خوب جلوه میده... من چه قدرت عجیبی داشتم و خودم نمیدونستم....
مامان فندق و گردو مامان فندق و گردو ۳ سالگی