خلاصه ساعت چهارونیم بعدظهر پسرم دنیااومد منو بردن ساعت شش بخش،بچمم بردنش دستگاه اما چون دوبار بستری شدم دکتر قاضی نژاد که امیدوارم خدا عاقبت بخیرش کنه سلامتی بهش بده
هر دوسری امپول ریه بهم زدن ریه های بچه کامل بود فقط چون ریز بود با وزن 1900دنیااومد قدرت مکیدن نداشت
کذاشتنش دستگاه باشلنگ که توی گلوش گذاشتن، البته مثل سیم هندزفری نازک بود شلنگ با سرنگ شیرخشک میریختن توی شلنگ میرفت صاف توی گلو و معده بچم، شب رفتم پسرمو دیدم، گفتن شیرتو بدوش بیار، واویلا از 9و ربع نشستم روتخت تا 11ربع، دوساعت شیر دوشیدم بادست باشیردوش یه قاشقم نشد، همونو بهونه کردم بردم nicu گفتم کلا انقد شد، نریزیدش دور دوساعت طول کشیده تا دوشیدمش، رفتم به بهونه شیر پسرمم دیدم، وای مامااااان چقد کوچولو و پشمالوعه پسرم، اسمشو گذاشتم آرکان، دورش بگردم الهـــــــــــــــــــی، مای بی بی شو عوض کردم رفتم اتاق، انقد باحسرت نگاه مادرای دیگه میکردم همه روتخت دراز کشیده بودن تخت نوزادی هم کنارشون نی نی هاشون کنارشون بود، نی نی من تو دستگاه بود

تصویر
۱۰ پاسخ

منم زود زایمان کردم ۳۱ هفته و رفت دستگاه و کلللللللللللللللللی اذیت شد کاش میکردم و نمی‌دیدم اون روزا رو

چند هفته زایمان کردی؟

خدا حفظش کنه نی نیتو

الهی بگردم. خدا حفظتون کنه🥹❤️

ای خداااا 🥰 حالا پسر من انقد بی مو بود هنوز که هنوزم ابروهاش در نیومده 🤣🤣

توکلت بخدا عزیزم.خدا خودش مراقب بنده هاش هست.چند هفته زایمان کردی؟

چندهفته زایمان کردی عزیزم؟

ای خدااااا قربون کرک و پشماش
قدرتتو شکر خدایا همه بچه هارو در پناه خودت سلامت نگهددار

اطلا ناراحت نباش زیاد نمونده چند هفته دیگه نی نی نازت بغل میگیری میری خونه منم مثل شما هر لحظه ممکنه زایمان کنم
فقط شکر خدا کن خدا بندهاشو دوست داره ❤️

چند هفته بودی عزیزم؟
انشالله بسلامتی دل خوش هر دوتاتون مرخص میشین

سوال های مرتبط

مامان دلارام مامان دلارام ۱۳ ماهگی
پارت 2
رفتم لباس بیمارستان پوشیدم رفتم داخل تا رفتم یه خانم همش جیغ میکشید و بعد 10 دقیقه زایمان کرد من ساعت 3 صبح بستری شدم دیگه دردام زیاد بود ماما همراه گرفتم که خیلی کمکم کرد خیلی من گفتم نمی‌گیرم ولی خیلی از اینکه گرفتم راضیم ماساژ میداد رفتم سرویس بهداشتی با آب داغ دردام کنترل میکردم ورزش با توپ اینا خیلی ماما مهربون خوبی بود ساعت 6 پنج سانت شدم دیگه بهم آمپول زدن که دهانه رحمم نرم بشه هعی از خستگی خوابم می‌برد باز دردام بیدار میشدم ساعت 7نیم شدم 8 ساعت و یه ربع بعدش شدم 10 ساعت گفت. سری برو اتاق زایمان که دیگه اخراش رفتم و با زور های زیاد ساعت 10 دقیقه ب 8 نی نی من بدنیا اومد وای چقدر خوب بود دردام تموم شد بچم روی شکمم بود یعنی خیلی حس خوبی بود برای همتون دعا کردم که ب موقع زایمان کنید و سالم بچه هاتون بغل بگیرید
دیگه بعد از 2 ساعت منو بردن بخش و همراهیم اومد پیشم
بیمارستانم امام حسین بود و من راضی بودم خیلی همشون مهربون بودن و رسیدگی داشتن الانم نی نی لالا کرده
امیدوارم همتون بسلامتی بچه هاتون بغل بگیرید
مامان علیهان بالام 🩵 مامان علیهان بالام 🩵 ۱۰ ماهگی
قسمت 2
بعد صدا کردن رفتم خیلی استرس داشتم تا رسیدم دم در اتاق عمل گریه گرفت ولی با گریه واسه همه دعا کردم مخصوصا برا اونایی که دلشون میخواد مادر بشن رفتم اتاق عمل کمک کردن نشستم رو تخت که همه کادر ها آقا بودن ولی بسیار خوش اخلاق تو اتاق عمل ازم پرسیدم اسم اقا کوچولو چیه با حرفاشون حواس منو پرت کردن سوزن بی حسی رو زدن ولی هیچی نفهمیدم هیچ هیچ اصلا ن درد داشت نه چیزی بعد دیگه دراز کشیدم پرده رو کشیدن جلوم بعد 15دیقه صدای گریه شو شنیدم که قلبم داشت میومد دهنم ک دکترم گفت یه ارزو کن بند ناف شو برش بزنم واقعا خیلی حس خوبی بود 🥹واسه همه ی چشم انتظارا ارزو میکنم بعد نی نی اوردن پیشم گذاشتن صورتشو رو صورتم نی نی اروم شد
بعد دیگه بردنش منم بردن ریکاوری
ماجرای من از ریکاوری شروع شد 🥲که دیدم دستگاه داره هشدار میده آژیر میزد من اونجا بود ک فهمیدم نی نی یه مشکلی داره هر چقدر خودمو تکون دادم پاشم ببینم چه خبره ولی کلا بی حس بودم همه پرستارا بالا سر پسرم بودن من داشتم سکته میکردم که از تخت گرفتم سرمو بلند کردم دیدم دارن بچه مو میبرن که من حالم بد شد 🥲1ساعت ریکاوری رو 3ساعت نگه داشتن منو واقعا خیلی حالم بد بود افتاد فشار شدید گرفتم فشارم شد 4
بعدش دیگه اوردن بخش هیچ دردی نداشتم حسم که رفت بعدش دیگه فقط از درد پریودی کمتر درد داشتم چند ساعت بعد گفتن پاشو راه برو کن من بازم درد نداشتم خلاصه خیلی اسون بوددد
مامان آرمین🩵 آوین🩷 مامان آرمین🩵 آوین🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت ۵
به یه سختی رفتم بخش نوزادان،دخترم بیچاره توی دستگاه بود و یه شلنگ از بینیش توی معده‌اشبود و سرم هم به دستای فسقلیش😭
گفتن دکتر گفته چون تنفسش مشکل داره و یه مقدار آب دور جنین داخل ریه‌اشه نمیشه از دهان شیر بخوره و باید با شلنگ داخل بینیش بهش شیر داد.بهم گفتن برو شیر بدوش بده اینور.
دیگه من برگشتم اتاق خودم نشستم به شیر دوشیدن،کم کم آغوز میومد ولی میگفتن همینم برای بچه طلاست.نیم ساعت چهل دقیقه یکبار میرفتم پیش دخترم.ساعت دو و سه شب بود که جاریم زنگ زد گفت این بچه شیر میخواد بخش رو گذاشته رو سرش دیگه اجازه دادن یواشکی بیای یکم شیرش بدی.منو میگی پرواز کردم تا اونجا،بیچاره بچم چسبید بهم و دیگه ول نمیکرد سینه رو.تا صبح دو سه بار رفتم شیرش دادم به امید اینکه با خودم مرخص میشه.اما فرداش که دکتر اومد گفت چهار پنج روزی باید بستری باشه.خودم با گریه مرخص شدم و به زور بقیه اومدم خونه که یکم استراحت کنم و جون بگیرم.سه روز اول مادر شوهرم و خواهرشوهرم و مامان خودم نوبتی رفتن موندن پیش دخترم منم با التماس دو دفعه رفتم و هی شیر میفرستادم براش،بیچاره شوهرم همش توراه بیمارستان بود.
مامان مامان علی مامان مامان علی ۱۴ ماهگی
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان حامی مامان حامی ۱۱ ماهگی
پارت ۳ زلیمان
خلاصه دوتا دانشجو نابلد اومدن سوند بزارن منم از درد نمیتونستم دراز بکشم ایناهم هی میکردن تو در میاوردن تا اینکه سرشون داد زدم و نزاشتم ادامه بدن تا یه ماما اوند انجام داد سوند درد زیادی نداره ولی چون من خیلی درد داشتم برام عذاب اور بود...خلاصه گذاشتنم رو تخت و صدای داد من بود که کل بیمارستان و گرفته بود ماما ها بهم میگفتن خدا رحمش کنه رحمش داره میترکه...و بردنم اتاق عمل رو تخت عمل نشستم خم شدم که امپول بی حسی بزنه تا خم شدم کیسه ابم ترکید و خون اب بود که همینجور میرفت منم لرز کردم فشارمو گرفتن ۱۷ بود امپول بی حسی اصلا اصلا درد نداشت هیچی متوجه نشدم دراز کشیدم پاهام یخ کردن ولی هنوز هم تکون میدادمشون هم حس میکردم بتادین زدن و پرده رو کشیدن من میگفتم خانم من حس دارم هنوزا گف صبر میکنم یهو یکی از پرسنل اتاق عمل گف دکتر بچه داره از دست میره که تیغو کشید... همه ی دردشو فهمیدم جیغم رفت هوا درد وحشتناکی بود که دکتر گفت مخدر بزنین تا زدن من دیگه خوابم برد بیدار شدم داشتن ماساژ رحمی میدادن تو اتاق عمل و من گفتم بچم کجاست گفتن توی کانال زایمان گیر کرده بوده و اصلا تنفسش خوب نیست دیگه بردیمش دستگاه و تو ی ریکاوری هم شکممو ماساژ داد با اینکه بی حس بود پاهام خیلی دردم گرفت و بردنم بخش تا شب هی شیاف و مسکن زدن که دردام قابل تحمل بود تا امروز ساعت ۱۰ که گفتن راه برو خیلی سخت بود ولی به خاطر بچم بلند شدم و راه رفتم و رفتم شیر دوشیدم فقط ۲ سیسی شد کل شیرم بردم برا بچم دیدمش ولی هنوز حس نمیکنم که مال منه ....خلاصه اگه برمیگشتم عقب فقط فقط سزارین رو انتخاب میکذدم چون دردای بعدش با مسکن قابل تحمله ولی زایمان طبیعی خیلی سخته خیلی....