تجربه زایمان پارت ۵
به یه سختی رفتم بخش نوزادان،دخترم بیچاره توی دستگاه بود و یه شلنگ از بینیش توی معده‌اشبود و سرم هم به دستای فسقلیش😭
گفتن دکتر گفته چون تنفسش مشکل داره و یه مقدار آب دور جنین داخل ریه‌اشه نمیشه از دهان شیر بخوره و باید با شلنگ داخل بینیش بهش شیر داد.بهم گفتن برو شیر بدوش بده اینور.
دیگه من برگشتم اتاق خودم نشستم به شیر دوشیدن،کم کم آغوز میومد ولی میگفتن همینم برای بچه طلاست.نیم ساعت چهل دقیقه یکبار میرفتم پیش دخترم.ساعت دو و سه شب بود که جاریم زنگ زد گفت این بچه شیر میخواد بخش رو گذاشته رو سرش دیگه اجازه دادن یواشکی بیای یکم شیرش بدی.منو میگی پرواز کردم تا اونجا،بیچاره بچم چسبید بهم و دیگه ول نمیکرد سینه رو.تا صبح دو سه بار رفتم شیرش دادم به امید اینکه با خودم مرخص میشه.اما فرداش که دکتر اومد گفت چهار پنج روزی باید بستری باشه.خودم با گریه مرخص شدم و به زور بقیه اومدم خونه که یکم استراحت کنم و جون بگیرم.سه روز اول مادر شوهرم و خواهرشوهرم و مامان خودم نوبتی رفتن موندن پیش دخترم منم با التماس دو دفعه رفتم و هی شیر میفرستادم براش،بیچاره شوهرم همش توراه بیمارستان بود.

۱ پاسخ

الان فسقل خونه است ؟

سوال های مرتبط

مامان نیلوفر
آرکان مامان نیلوفر آرکان ۵ ماهگی
از شب سی ام اردیبهشت بستری بودم تحت نظر
ششم زایمان کردم، هشتم گفتن میتونی تمرین شیردهی شروع کتی هروقت بتونه 20سی سی شیربخوره مرخص میشید
دو بار بهش شیر دادم خیلی خسته بودم اصلا استراحت نکرده بودم
دست تنها توی شهر غریب همش بالاسر بچه و دنبال کاراش بودم، شب اومدم خونه پنج شش ساعت خوابیدم، صبح بیدارشدم رفتم بیمارستان زیرانداز بردم با یه فلاکس کوچیک و قند و کیک دوقلو و ساقه طلایی، رفتم دیدم شلنگ توی دهن پسرم نیس، خوشحال شدم گفتم شلنک دیگه بهش نمیزنید؟
گف درومده بعدامیزنیم
گفتم توروخدا دیگه شلنگ بهش نزنید باشیشه شیرم بهش شیر ندید خودم میمونم بیمارستان مدام بهش شیرمیدم تایاد بگیره گف باشه، به همکاراشم سپرد مامان این بچه میخاد بمونه بچشو شیربده بهش باشیشه شیر و شلنگ شیر ندین، رفتم پیش بچم گفتم سلام مامان جون من اومدم پیشت دردت ب جونم ب پرستار گفتم میخام شیرش بدم پسرمو گف باشه، شیرش دادم زیرشو عوض کردم
رفتم یه کیک تولد برای پرستارای بخش گرفتم از قنادی یه جعبه هم شیرینی تر واسه بخش ان آی سیو، برای تشکر از زحماتشون
مرتب میرفتم میومدم بچمو شیرمدادم هر یساعت دوساعت، تا میومدم دراز میکشیدم صدامیزدن بچت داره گریه میکنه منم بدوبدو میرفتم پیش بچم وای خدا چقد پشمالوعه بچو انگار مخمله بدنش🥹🥰
مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 ۳ سالگی
ظهر ساعتای ۱۲ ونیم ظهر از بیمارستان اومدم خونم شب رو خونم بودم فرداصبحش یه دوش گرفتم و رفتم بیمارستان بماند که چقد دختر ۵سالم بهونه گرفت واسه نی نی که چرا نیاوردیش شکمت که نیست نی نی کجاس چرا نیاوردیش
خلاصه رفتم بخش نوزادان پرستارپسرم خیلی مهربون بود گفت دستگاه اکسیژن رو ازش کشیدم واکسیژن خونش خوبه ولی فعلاباید تحت نظردکتر باشه وگفت ببرش زیر سینه دیگه کم کم بهش شیر دادم اول بازسرنگ یه بار وبعدش بردم زیر سینه وبهش شیر دادم وخداروشکر وضعیتش خوب ولی وضعیت خودم بد ونمیتونستم بشینم زیاد جالبه دسشویی خراب بود باید میرفتیم بخش زنان اونجا واسه سرویس وبعد میرفتیم بخیه هامون رو شستشو می‌دادیم با شامپو بچه یه شب بودم ساعتای ۳شب بود که صدام زد برم بچه رو شیربدم که دیدم داره بچمو منتقل کنه به بخش نوزادان من رفتم بچمو شیر دادم واومدم خوابیدم ساعت ۹دکتر اومد گفتم حال پسرمن چطوره ؟و کی مرخصه گفت بچت حالش خوبه خداروشکر واز نظرمن مرخصه ولی چون ساعت درمانش کامل نشده میگیم باشه دیگه من چون دیدم واقعا بچم حاشیه خوبه شیرشو میخوره همه چیش اوکی به شوهرم هم گفتم دکتر گفت میتونی بارضایت خودت ببری گفتم میبرم گفت ببر دیگه شوهرم اومد امضا کرد منم امضا کرد وگل پسرمو آوردیم داخل ماشین دخترم ازدور دیدم وقتی منو با بچه دید چشماش برق میزد از خوشحالی 😍😍🥰😘 واینطور شد که مرخص شدیم واومدیم خونمون
مامان گل پسر مامان گل پسر روزهای ابتدایی تولد
مامان آرمین🩵 آوین🩷 مامان آرمین🩵 آوین🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت ۳
توی ریکاوری برام پمپ دردمو آماده کرده بودن و سریع وصل کردن و خب اونجا هم کادر خیلی مهربونی داشت.دوبار اومدن شکممو فشار دادن که خب هیچی نفهمیدم چون هنوز بی حس بودم.فکر کنم حدود ۴۵ دقیقه تو ریکاوری بودم بعد بردنم بخش.ساعت ۱۱ هم نشده بود که من کل زایمانم تمون شده بود و توی بخش بودم،هیلی سریع و تمیز😁
حالا من از تو ریکاوری منتظر بودم دخترمو بیارن که شیر بدم ولی نیاوردن،رفتم بخش هم نیاوردن.دیگه نگران شدم به مامانم گفتم برو بپرس بچه کجاست،مامانم رفت و بهش گفته بودن یکم اکسیژن خونش افت داشته باید ۴ -۵ ساعت اکسیژن بگیره تا ببینیم وضعیت چطوره و فعلا نمیتونه شیر بخوره.خب من چندتا بچه دیگه قبلا توی فامیلامون دیده بودم که این اتفاق افتاده و هودمو آماده کرده بودم که ممکنه برای بچه منم بیوفته.
دیگه این چند ساعت که گذشت باز سراغ گرفتیم که گفتن دکتر اومده دیده و باید بستری شه تا وضعیتش ثابت بشه.چون دکتر اطفال اونجا رو می‌شناختم مطمئن بودم تشخیصش درسته و اعتماد کردم به حرفش.
دیگه زنگ زدم به شوهرم گفتم که بچه بستری شده و همراه میخواد، شوهرمم به خانواده اش گفته بود دیگه مادر شوهرم و جاریم سریع اومدن و مادرشوهرم یه دور منو دید گریه کرد یه دور رفته بود بچه رو دیده بود گریه کرده بود.مادرشوهرمو فرستادم خونه که پسرمو نگه داره و جاریم موند پیش دخترم.
دیگه ساعت ۷ شب بود به من گفتن پاشو راه برو،راستش از این لحظه خیلی میترسیدم چون زایمان قبلیم واقعا بار اول پاشدن برام دردناک بود ولی این بار واقعا خوب بودم و خیلی هم درد نداشت،اصلا خودم تعجب کردم.دیگه پاشدم یه راست رفتم بخش نوزادان.🥲
ادامه پارت بعد
مامان پیشوا💙✨️ مامان پیشوا💙✨️ ۸ ماهگی
تجربه بعد سزارین

پارت 3 :

3 روز از بستری شدن من می‌گذشت . 2 روزه پسرم تو بخش تنهاست
سعی کردم با شیر دوش به اندازه 20 سی سی شیر دوشیدم به پرستار دادم بدن بهش
ساعت 11 صبح دکترم اومد و منو مرخص کرد
وسایل هامو جمع کردم رفتم بخش nicu اتاق مادران
گفتن بیا بچه رو شیر بدم
رفتم داخل بچم زیر دستگاه بود هنگ کرده بودم هیچکس کمکم نمیکرد
بخیه داشتم نمیتونستم کمرم رو صاف کنم
بچم همچنان گریه میکرد پرستارا میگفتن زود باش برش دار
یک پرستار اومد گفت بشین بدم بهت شیرش بدی ولی باید خودت یاد بگیری بلند کنی پوشک کنی و شیر بدی
من خیلی ترسیده بودم تمام تصوراتم اینجوری بود بچم بدنیا بیاد میرم خونه حالا مامان یا مادر شوهر هستن بلاخره کمک میکنن برای شیر دادن و پوشک و ....تاریخ بخیه هام و درد هام خوب بشن
ولی اینجوری نشد
نشستم روی صندلی با کلی درد بچه رو گذاشت رو پام و کمک کرد سینه بزارم دهنش
بچم اینقدر گشنه بود که بلافاصله سینه رو گرفت و شروع کرد مکیدن
از این نظر خداروشکر خوب بود که دقدقه گرفتن و نگرفتن سینه رو نداشتم
و این تازه آغاز خستگی ها درد های جدید بود
....
مامان محمد مصطفی🐣 مامان محمد مصطفی🐣 ۱۵ ماهگی
تجربه سزارین مامان اولی ۳
من برا بیمارستان شیر خشک نبرده بودم بدون اینجا همه میگفتن بیمارستان اجازه نمیده
شب اول هرچی سعی کردم به بچه شیر بدم نداشتم پرستارا اومدن هرچی فشار دادن شیری ترشح نشد و بچه گشته بود همش گریه میکرد اونجا بهم گفتن بهش شیر خشک بده ساعت ۴ صبح بود و همه جا هم بسته بود دیگه
برا همین پیشنهاد میکنم شما بگیرید داشته باشید که مثل من اسیر نشید تو اتاق ها دنبال شیر خشک از مامانا باشید
من خیلی درد داشتم ولی بلند شدم بتونم راه برم تا بتونم مدفوع کنم
و مرخص بشم
فردای زایمان همسرم کارای ترخیص انجام داد دکتر اومد برا معاينه گفت بچه زردی داره باید بستری بشه زردیش ۹ بود
ابن تجربه منه شاید کمکتون کنه
من چون بی تجربه بودم با این عدد زردی بستری شد بچه خودمم موندم ابن کار باعث شد بهیم عفونت کنه چون ۵ روز تپ بیمارستان بودم نشد به بخیم برسم و آب نخورد از طرفی رو‌ صندلی خوابیده بودم و جوری بود که همش فعالیت داشتم خیلی به بخیم فشار اومد
در صورتی که بچه های با زردی ۱۸ بستری میشدن
دیگه بعد چند روز با رضایت شخصی مرخص شدم چون بیمارستان اصلا دارویی نمی‌داد به بچه و فقط میگفت داخل دستگاه باشه بچم هم اصلا داخل دستگاه نمی‌رفت و گریه میکرد
دیگه اومدم خونه و شروع کردم سنتی درمان زردی انجام دادن
مامان دو تا جوجه🐣❤️ مامان دو تا جوجه🐣❤️ ۹ ماهگی
تجربه زایمانم پارت اخر
خودم بعد 24 ساعت مرخص شدم ولی بچه هام تو دستگاه بودن، تا 5 روز نزاشتن بچه هام رو بغل کنم روز 5 بود گفتن بیا بچه هات رو بغل کن رفتم بغلشون کردم دوباره روز 6 رفتم که بغلشون کنم وقتی پرسیدم میتونم بهشون شیر بدم یا ن گفتن ن نمیشه ، وقتی قل دومم رو بغل کردم دیدم خودش نوک سینه‌م رو گرفته و داره شیر میخوره اولش ترسیدم و در اوردم ولی بعد دلم سوخت دوباره بهش دادم دیدم قشنگ داره شیر میخوره وقتی به پرستار گفتم گفت اون یکی بچت رو هم امتحان کن ببینم میتونه بخوره یا ن وقتی اون یکی رو هم امتحان کردم خورد خیلی سخت گرفت ولی خورد ، پرستار بهم گفت باید بری طبقه بالا تو اتاق هروقت لازم بو صدات میکنیم بیای شیر بدی ، من دو روز و دو شب همش میرفتم به بچه هام شیر میدادم هر دو ساعت یکبار تا بلاخره روز سدم جواب ازمایش هاشون خوب اومد و خداروشکر مرخص شدن خودم خیلی اذیت شدم بخیه هام عفونت کرده بود و ورم کرده بود به شدت میسوخت ولی خداروشکر بچه هام خوب شدن.
مامان ܭیߊ‌ܔ ܢܚ݅ߊ‌ܣߊ‌ܔ مامان ܭیߊ‌ܔ ܢܚ݅ߊ‌ܣߊ‌ܔ ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دوم
*پارت پنجم*
وقتی گفتن میره دستگاه خیییلی گریه کردم 💔😭
ساعت ۵ صبح بیمارستان رسیدم وساعت ۸:۳۰ صبح هم زایمان کردم ولی بچم رفت دستگاه یه شب تو دستگاه بود توز اون یه شب پاچه همه ارو میگرفتم از مامان خودم🤦‍♀️ تا پرستارا اوقاتم خیییلی تلخ بود میرفتم میدیدمش که با دستکش یکبار مصرف توش پنبه کردن دادن به دهن بچه میدادن😭ساعت ۴ بعداز ظهر بود رفتم دیدم مدفوع کرده اصلا بهش نگاه نکرده بودن تا خودم رسیدم بالاسرش
خیییلی ناراحت بودم دیدم بهش سرم وصل کردن که تغذیه بشه گفتم تاکی اینجاست گفتن معلوم نیست تاحالش خوبشه گفتن الان حالش از صبح بهتره
صبحش مرخص بودم شوهرمو گفتم بیاد بادکترصحبت کنه من گفتن فردا صبح انتقال میدن بخش اطفال گفت تو چیزی نگو من خودم میام با بچمون برمیگردیم صبح شوهرم اومد با مسوولان صحبت کنه کسی جواب نمیداد خودم هزار بار صحبت میخواستم بکنم با دکترش آخه همون شب که بچه دستگاه بود گفتن اکسیژنشو قطع کردیم حالش بهتر شده فقط انتقال میدیم بخش اطفال منم میگفتم وقتی حالش خوبه میبرمش باخودم خونه میگفتن نمیشه به شوهرمم اصلا خودشونو نشون ندادن که جوابی بدن به آدم منم به شوهرم گفتم بزن به سروصدا اینا زبون آدمی زاد نمیفهمن من بدون بچه نمیرم شوهرمم زد به سروصدا😅 به من گفت تو برو یه نیم ساعتی گذشت زنگ زد گفت جمع کن بیا بریم کارای ترخیص انجام داد وهم با رضایت خودمون بچمون کاراشو کردیم و خوشحال اومدیم خونه🥹
والان خداروشکر حالش خوبه وهیچ مشکلی نداره درسته بچه من مدفوع خورده بود ولی وقتی اکسیژنشو قطع کردن حالش خوبه باید با خودم مرخص میکردن نه بفرستن بخش اطفال که پر از بچه ومریضی...
مامان مانلی 🩷 مامان مانلی 🩷 ۹ ماهگی