۳ پاسخ

یاخدا چقدر استرس عادم می‌کشه اینجوری🥺

خب بقیه

چرا من از اتاق عمل میترسم و همه از زایمان طبیعی

سوال های مرتبط

مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
پارت چهار
تجربه زایمان:رفته رفته دردام بیشتر میشد اما جرعت اینکه صدام دربیاد نداشتم🤐 شنیده بودم اگر بگی درد دارم میان معاینه میکنن😧 واسه همین سعی میکردم حفظ ظاهر کنمو چیزی بروز ندم...شیفتا عوض شده بود و مامای جدید ی مامای بداخلاق بود که اصلا از این قضیه ک قرار برم اتاق عمل خوشش نیومده بود و سر همین من فک‌میکردم قرار حسابی باهاش اذیت شم😬🤕 هرچقد جلوتر میرف دردا شدتش بیشتر میشد و فاصله بین دردا کمتر حس میکردم واقعا قرار طبیعی زایمان کنم همون چیزی ک ازش ترس داشتم😑😑😑😑 فکر اینکه قبل اینکه دکترم بیاد دهانه رحمم پیشرفت زیادی کنه و مجبور شم زایمان کنم استرس خیلی زیادی بهم وارد میکرد.همش میگفتم ای کاش پول میداشتمو میرفتم بیمارستان خصوصی و این داستانا رو نداشتم😏😏تو اون لحظه ها ب همه چی فکر میکردم حتی ب این تبعیض اقتصادیا😶😒 ساعت شد ۵ غروب همون ساعتی ک قرار بود دکترم بیاد..یهو از تو سالن زایشگاه صدا اومد فلان مریض رو سوند وصل کنید قرار بره اتاق عمل.....از اونور اونقدر دردام زیاد شده بود ک به انقباض افتاده بودم و مداوم شکمم شل و سفت میشد و بهم فشار میاورد....احساس زور داشتم ناخوداگاه زور میزدم و دست خودم نبود....ادامه
مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
پارت هفتم
تجربه زایمان:وقتی ب تکنسین گفتم که درد طبیعی کشیدم و بچه داره بهم فشار میاره سر بیرون اومدن تازه متوجه حالم شد ازم خواست تاروی اون صندلیای انتظار بشینم.گف نگران نباشم سریع میفرستنم اتاق عمل.همون موقع ی پرستار دیگه اومد و گف اتاق عمل رو برای دکتر فلانی اماده کردن ک قرار مریضشو عمل کنه😕 همون دکتری ک تو زایشگاه اسمشو میاوردن قرار مریضشو عمل کنه و من بعد اون هستم😑😑😑😑 انگار قرار نبود این داستان تموم بشه..دوباره دلشوره اضطراب کل وجودمو گرف...حالم خیلی بد بود..ترس...درد...فشار....استرس و اضطراب هرلحظه زایمان‌کردن🥺🥺🥺 اون پرستار رف اون داخل و انگار با اونا حرف زد ک شرایط من اورژانسی هس و من اول عمل شم.همون موق دکترمم اومد رف اون داخل...
از وضع خودم بخوام بگم که خیلی ناجور بودم ب پهنای صورتم اشک میریختم اب بینیم راه افتاده بود از درد ب خودم میپیچیدم ی سوندم بهم وصل بود اون مخزنشو داده بودن دستم سختم بود رو صندلی بشینم اون شلواری ک نصفه پام‌کرده بودن ازپام افتاده بود پایین و اونقد دردم زیاد بود نمیتونستم اینارو باهم‌کنترل کنم.(از لحاظ شخصیتی خیلی نازک نارنجی ام و تاحالا تو همچین شرایطی قرار نگرفته بودم واسه همین خیلی تو عذاب بودم) روب روی اون صندلی های انتظار ی پنجره بود ک از اونجا شوهرمو صدا کرده بودن بیاد امضا بزنه واسه عمل اما من متوجه نشده بودم..ی لحظه دیدم شوهرم اومد اونجا....ادامه
مامان 👶🏻بلوط🤩 مامان 👶🏻بلوط🤩 ۱۴ ماهگی
خلاصه همسرم بیرون کرد و نمیدونم آنقدر درد کشیدم ک نگو روی تخت بودم ک یهو کیسه آبم پاره شد هرچی صدا میزدم خانوم پرستار هیچ کی نمیومد هیچ ک 😭🥺فک کن انگار تنهایی داخل خونه خودت باید زایمان کنی همچین شرایطی داشتم
اومدن معاینه فلان چنتا آمپول زد دیگه داشتم میمردم از درد شدید حس زور بهم میومد فک کنم آمپول فشار زده بودن
بد ی زنه نظافت چی بود ب اون ماما ها گفت اونو بیار روی تخت زایمان
منو آورد من آنقدر درد داشتم‌ وصت راه نشستم گفتم نمیتونم بیام اونم هی داد میزد بلند شو فلان بیسان من کمرم درد میکنه نمیتونم تورو بلند کنم پشو برو ردی تخت آنقدر داد میزدن بزور رفتم ماما آنقدر بد بودن با این ک میتونستن بچمو بدنیا بیاره ولی برشم زدن
نمیدونم برش خیلی زیاد زد زور زدم بچم اومد همین ک گذاشت رو شکمم ب بچم ک یکم دست زدم داد زدن گفت برو نگیر تو با ما همکاری نکردی بچتو نمیدیم 🥺😭😭 بخدا همکاری کردم ولی اونا همشون بد بودن چند بار ب همسرم گفته بیا خانمتون ببر زور نمیزنه بچه کلش داره لح میشه
با این ک زور میزدم ولی هیچ کی نبود پیشم
مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
پارت ششم
تجربه زایمان:تقریبا ی ربع بیس دیقه گذشت و من مدام از ی خانوم خدمه ک خیلی دلش برام‌میسوخت و میومد روسرم دلداریم‌میداد میپرسیدم چرا دکترم نمیاد میگف توی اورژانس برای دکترت کار پیش اومده و الان میاد نگران نباش.قراره بفرستنت اتاق عمل.دلشوره و درد امونم رو بریده بود دلم‌میخاس داد بزنم و ب دکترم فحش بدم سر این پیشنهاد امپول فشار.............
خدارو تو دلم صدا میزدم و ازش کمک میخواستم.کارم شده بود دعا واسه اینکه زودتر از این شرایط و اون مکان راحت شم
همون خانم خدمه با ویلچر اومد و اون شلوار لباس بیمارستان رو تا نصفه پام کرد گف قرار از سالن رد شیم و بریم اتاق عمل.میدونستم شوهرم نگران و بی قرار پشت در زایشگاه منتظرم هست..نمیخواستم بفهمه اونقد درد کشیدم یا اذیت شدم سعی کردم دردمو پنهون کنم.و چهرم عادی باشه...با ویلچر اون خانم منو اورد بیرون از زایشگاه چشمم ب شوهرم افتاد🥺🥺🥺🥺🥺 دلم‌میخواس بهش بگم چقد درد دارم بغلش کنم و بگم فقط منو ببر خونه.اما میدونستم ک شدنی نیستو هرلحظه امکان داره بچه بیاد.و باید زود برم اتاق عمل و تموم شه این داستان.شوهرم میدونست چقد استانه درد پایینی دارم چشماش پر ازاشک بود و نگران.اومد سمتم دستمو گرف.بدنم میلرزیدبهش گفتم چیزی نیس دارم میرم اتاق عمل.ابجیمم اونجا بود...بعدن بهم گف وقتی از در زایشگاه اومدی بیرون اونقد صورتت ناجور بود مشخص بود درد کشیدی و گریه کردی....
خلاصه منو بردن سمت اتاق عمل تا اونجا شوهرم و ابجیم باهام اومدن وقتی وارد فضای اتاق عمل شدم دوباره از درد و فشار زدم زیر گریه..یکی از تکنسین های اتاق عمل مدام دلداریم میداد سزارین ک درد نداره بی حس میشی و هیچی متوجه نمیشی..وقتی براش گفتم ک درد طبیعی‌کشیدم و امپول فشار بهم زدن...ادامه
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۳ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۶
هر چی دهانه رحمم باز تر میشد دردا غیر قابل تحمل از یه طرف دیگه هم احساس زور و دسشویی بهم وارد میشد که داد میزدم من دسشویی دارم هیچکی توجهی نمیکرد آخراش دیگه کلا چشمامم باز نمیشد از شدت درد و سردم بود و کل بدنم میلرزید انگار لحظه های آخر رفته بودم تو کما و هوش نداشتم فقط نفس میکشیدم پرستار و ماما اومدن بالای سرم هر چی صدام زدن پاشد پاشو من نمیدونستم دارن چی میگن از هوش رفته بودم اکسیژن بهم وصل کردن گفتن ضربان قلب بچش اومد پایین تکونش بدهو هی زور خود به خود میومد ماما میگفت حالا خودت تا میتونی زور بده تا رفت باز بشه نترس منم بخاطر اینکه این دردا تموم بشه تا میتونستم زور میزدم میگفت زور بزن ول نکن تا اینکه واسه بار آخر که ماما اومد به پرستار گفت بلندش کن ببرش دسشویی خودشو بشوره گفتم نمیتونم همینجوری که رفتم وسط راهرو هی زور میومد و من حتی ایستاده زور میزدم دست خودم نبود پرستار بردم دسشویی پاهام لخت دمپایی هم پام نبود گفت بشین خودتو بشور گفتم داره زور میاد الان بچه میفته گفت پاشو پاشو نمیخاد تا بریم دوباره رفتم ولی موقعی که حس زور میومد و زور میزدم انگار دردا کمتر میشد دوباره مثل طوفان می‌گرفت منو بردن اتاق زایمان تا قبل از اون دردام تو اتاق لیبر کشیدم ...
زایمان طبیعی فرزند پروری تجربه
مامان نیکی مامان نیکی ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۵
بعدا ماما میگفت  ۶ثانت بشی دیگ تا ۱۰ ثابت خیلی راحته  ماماهمداهمم هی با من ورزش کرد هی پوزیشن سجده رفتم (تعصیر داشت واقعا انجام بدین ) البته
همش درد نیست .درد ها هر ۵ثانیه‌میگیره ول میکنه  ولی عمان از اون لهضه که میگیره لامصب 😟
فقط دادا میزدم خدایا دارم میمیرم .خدایا من الان میمیرم😕🥹
ماما هم میگفت فقط نفس عمیق بکشی چنتا میکشیدم ولی دباره باز داد میزدم حس میکردم فقط داد و جیغ ناله  آرومم میکرد  هیجی دیگ با کلی بدبختی و درد  اومدم سر ۱۰ ثانت  حالا باید سر بچه میومد تو لگنم🤕😢 وای نگم از ابن‌مرحله عذاب آور امپول برای زور زدن بهم زدن که هر چند دقیقه همراه با درد زورم باید  میزدم که سربچه بیاد تو لگنم
راستی  وقتی به ۶سانت اینا رسیدم که خیلی درد داشتم  بهم ( اکسیژن میزدم میزدن اسمشو یادم نیست شما بگین؟ 🤣
باید توش نفس میکشیدم  میدادم بیرون ماما  میگفت هم درد آوردم میکنه که رو من تاثیر نداشت هم باعت میشه  دهانه رحمت بیشتر بازشه 😰🤷‍♀️
هیجی رسیدیم با ۱۰ ثانت حالا باید زور میزدم میگفت نفس بکش زور بزن ب نگفت نگاه کن (انگار که یبوست شدی باید به مقعدت فشار بیاد)  حالا مگه میتونستم فقط داد میزدم زور میزدم ما ولی میگفت خوب نیست بیشتر  زور بزن  ولی مگه میتونستم خدایا😢

هیچی دیگ هی مایعنه میکرد من هی زور میزدم هی میگفتن خوب داری پیش‌ میری سر بچه معلومه زور بزن   هیچی نیم ساعت همین کارارو کردم گفت خوب شد بیا بریم اتاق زایمان زنگ زدن دکتر خودمم اومد بالاسرم برای  عمل

اینم بابای بچه که پشت اتاق زابمان بودن با کلی استرس