پارت هفتم
تجربه زایمان:وقتی ب تکنسین گفتم که درد طبیعی کشیدم و بچه داره بهم فشار میاره سر بیرون اومدن تازه متوجه حالم شد ازم خواست تاروی اون صندلیای انتظار بشینم.گف نگران نباشم سریع میفرستنم اتاق عمل.همون موقع ی پرستار دیگه اومد و گف اتاق عمل رو برای دکتر فلانی اماده کردن ک قرار مریضشو عمل کنه😕 همون دکتری ک تو زایشگاه اسمشو میاوردن قرار مریضشو عمل کنه و من بعد اون هستم😑😑😑😑 انگار قرار نبود این داستان تموم بشه..دوباره دلشوره اضطراب کل وجودمو گرف...حالم خیلی بد بود..ترس...درد...فشار....استرس و اضطراب هرلحظه زایمان‌کردن🥺🥺🥺 اون پرستار رف اون داخل و انگار با اونا حرف زد ک شرایط من اورژانسی هس و من اول عمل شم.همون موق دکترمم اومد رف اون داخل...
از وضع خودم بخوام بگم که خیلی ناجور بودم ب پهنای صورتم اشک میریختم اب بینیم راه افتاده بود از درد ب خودم میپیچیدم ی سوندم بهم وصل بود اون مخزنشو داده بودن دستم سختم بود رو صندلی بشینم اون شلواری ک نصفه پام‌کرده بودن ازپام افتاده بود پایین و اونقد دردم زیاد بود نمیتونستم اینارو باهم‌کنترل کنم.(از لحاظ شخصیتی خیلی نازک نارنجی ام و تاحالا تو همچین شرایطی قرار نگرفته بودم واسه همین خیلی تو عذاب بودم) روب روی اون صندلی های انتظار ی پنجره بود ک از اونجا شوهرمو صدا کرده بودن بیاد امضا بزنه واسه عمل اما من متوجه نشده بودم..ی لحظه دیدم شوهرم اومد اونجا....ادامه

۴ پاسخ

متاسفانه دردسرهای بیمارستان دولتی🤕منم زایمان قبلم دولتی بودم

وااای چه سخت

یا خود خدا😵‍💫

از دیشب منتظر پارت بعدیام

سوال های مرتبط

مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
پارت ششم
تجربه زایمان:تقریبا ی ربع بیس دیقه گذشت و من مدام از ی خانوم خدمه ک خیلی دلش برام‌میسوخت و میومد روسرم دلداریم‌میداد میپرسیدم چرا دکترم نمیاد میگف توی اورژانس برای دکترت کار پیش اومده و الان میاد نگران نباش.قراره بفرستنت اتاق عمل.دلشوره و درد امونم رو بریده بود دلم‌میخاس داد بزنم و ب دکترم فحش بدم سر این پیشنهاد امپول فشار.............
خدارو تو دلم صدا میزدم و ازش کمک میخواستم.کارم شده بود دعا واسه اینکه زودتر از این شرایط و اون مکان راحت شم
همون خانم خدمه با ویلچر اومد و اون شلوار لباس بیمارستان رو تا نصفه پام کرد گف قرار از سالن رد شیم و بریم اتاق عمل.میدونستم شوهرم نگران و بی قرار پشت در زایشگاه منتظرم هست..نمیخواستم بفهمه اونقد درد کشیدم یا اذیت شدم سعی کردم دردمو پنهون کنم.و چهرم عادی باشه...با ویلچر اون خانم منو اورد بیرون از زایشگاه چشمم ب شوهرم افتاد🥺🥺🥺🥺🥺 دلم‌میخواس بهش بگم چقد درد دارم بغلش کنم و بگم فقط منو ببر خونه.اما میدونستم ک شدنی نیستو هرلحظه امکان داره بچه بیاد.و باید زود برم اتاق عمل و تموم شه این داستان.شوهرم میدونست چقد استانه درد پایینی دارم چشماش پر ازاشک بود و نگران.اومد سمتم دستمو گرف.بدنم میلرزیدبهش گفتم چیزی نیس دارم میرم اتاق عمل.ابجیمم اونجا بود...بعدن بهم گف وقتی از در زایشگاه اومدی بیرون اونقد صورتت ناجور بود مشخص بود درد کشیدی و گریه کردی....
خلاصه منو بردن سمت اتاق عمل تا اونجا شوهرم و ابجیم باهام اومدن وقتی وارد فضای اتاق عمل شدم دوباره از درد و فشار زدم زیر گریه..یکی از تکنسین های اتاق عمل مدام دلداریم میداد سزارین ک درد نداره بی حس میشی و هیچی متوجه نمیشی..وقتی براش گفتم ک درد طبیعی‌کشیدم و امپول فشار بهم زدن...ادامه
مامان Anya مامان Anya روزهای ابتدایی تولد
پارت سیزدهم تجربه زایمان


خلاصه از زایشگاه بردنم به بخش عمل سزارین، تو راه مامانم رو دیدم و دوباره بغلم کرد و راهیم کرد داخل بخش... و دوباره ما داستان توقف صندلی چرخدار در جای غیرمنتظره رو داریم... مامایی که منو آورده بود هی میگفت زود باش دکتر عجله داره ولی من اونجا هیچچچ عجله ای ندیدم .. تو راهروی اون بخش یسری صندلی چیده شده بود ، بهم گفت از صندلی چرخدار بیا پایین و اینجا منتظر بمون... خودم که دیگه حالم از کلمه انتظار بهم میخوره ... منم با یه کیسه سوند که بهم وصل بود و یه سرم خالی که با لوله هاش و آنژیکتش هنوز به دستم وصل بود و درد و کیسه آبی که هنوز ازش آب می‌ریخت از صندلی چرخدار پاشدم و روی صندلی های اون بخش نشستم... اوففف که نگم از سرمای اونجا ، انگار تو یخچال بودم... مثل اینکه اتاق عمل از عمل قبلی کثیف شده بود و کسی که مسئول تمیز کردن اونجا بود نیومده بود و هیچکی هم گردن نمی‌گرفت که بره تمیز کنه😑
و تازه اونجا بود که ساعت رو دیدم... اونا دیشب گفته بودن اگه تا ۸ صبح زایمان طبیعی نکرد می‌بریم واسه سزارین ولی اون وقت ساعت نزدیکای ۱ ظهر بود...
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان آراس کوچولو مامان آراس کوچولو ۳ ماهگی
سلام خواستم تجربمو از سزارین بگم برا اون دوستانی که سوال پرسیدن
اول اینو بگم که من فوبیای اتاق عمل داشتم کلا استرسم بالا بود ولی ب هر حال سزارینو انتخاب کردم  روزی که رفتم برای سز ۱۰ ساعت ناشتا بودم چون قرار بود زودتر برم اتاق عمل ولی خب چند ساعتی عقب افتاد منم هیچ نخوردم ولی اصلا حالت تهوع نگرفتم و از اون لحاظ راحت بودم .
اینم بگم قبل از اینکه برم اتاق عمل منو فرستادن زایشگاه چون قانون بیمارستان این بود ک از زایشگاه تایید کنن ک برم برای سزارین  خلاصه از زایشگاه بگم براتون خیلی دل و جرات میخواد  کسی که زایمان اولش هست بنظرم اگه خیلی آماده و بنیه قویی دارین طبیعی رو انتخاب کنه چون زایمان طبیعی بنظر من خیلی آمادگی میخواد چون درد زیادیو باید تحمل کنی خلاصه منو اونجا  تا یکساعتی اذیت کردن  چون من دهانه رحمم بسته بود دو بار معاینه کردن ب شدت درد داشت و نگم براتون....بعد دکترم اومد منو فرستاد اتاق عمل و از رفتار و اخلاق بد پرسنل زایشگاه راحت شدم اون لحظه از اینکه زایمان طبیعی رو انتخاب نکرده بودم خوشحال بودم
مامان Avina💕🎀 مامان Avina💕🎀 ۱۵ ماهگی
خاطره ی زایمان سزارین🙂
بخاطر کم بودن آب دور بچم دکتر ختم بارداری داد...
رفتم مطبش برای گرفتن نامه سزارین گفت دوشنبه.
گذشت و روز دوشنبه رسید... من دخترعمم و جاریم و همراهی ک گرفته بودم همراه با همسرم رفتیم سمت بیمارستان من هنوزم باورم نمیشه قراره زایمان کنم نمیدونم چرا فکرشو نمیکردم اون روز قراره عمل بشم بخاطر همین استرس نداشتم... رفتم ی خانومه بود دوقلو داشت همدردی میکردیم و میترسیدیم جفت مون بعد بردنمون داخل اتاق آنجو و سون رو وصل کردن همش اول اونو انجام میدادن بعد منو... وای سوند واقعا عذاب آور بود من که مردم🥲مخصوصا وقتی دسشویی داری میسوزه خیلی بده من گریه کردم🥲
تو اتاق انتظار دراز کشیده بودیم و همو دلداری میدادیم قرار بود اول اون و ببرن اتاق عمل.. پرستار اومد منو صدا زد گفت سری بیا بریم اتاق عمل.. رفتم و شنل تنم کردن و چجور میلرزیدم و گریه میکردم شانس بد من همون لحظه همسرم رفته بود تا جلوی در بیمارستان منو بردن دخترعمم و جاریم و همرام بودن فقد... منو ندید باهاش نتونستم خدافظی کنم انقدر ناراحت بودم..
خلاصه منو بردن توی ی اتاق کوچیک که ی تخت خیلی باریک وسط بود نمیدونستم قراره روی اون تخت عمل بشم. ی مرده و ی پرستار داخل بودن سوال ازم میپرسیدم منم اشک میریختم و میلرزیدم دکترم اومد دستمو گرفت نازم کرد گفت نترس هیچی نیست انگار خودش هم دلش نمیومد منو عمل کنه قیافش یجوری شده بود... ب پرستاره گوشیمو دادم گفتم فیلم بگیر
مامان کارن مامان کارن ۵ ماهگی
دیگه نوار قلب گرفتن سرم وصل کردن سوند ک وصل کردن اون لحظه دردش قابل تحمل بود ولی بعدش برام عذاب بود درد داشت تکون میخوردم یکم یه جوری میشدم ساعت ۱۱:۷ گفتن آماده شو بریم اتاق عمل اون لحظه فقط به همسرم زنگ زدن ک بیاد قبل اتاق عمل منو ببینه منو که بردن تموم تنم سرد شده بود استرسم بیشتر شده بود داخل اتاق عمل تموم تلاش میکردن ک جو عوض کنن منو حرف گرفتن فقط گفتن شونه هات شل باشه به چندثانیه نکشید تو پام انگار وزنه گذشتن گفتن دراز بکش من نمیدونستم شده بودم سنگ فقط چشمام باز بود جلو پرده کشیدن دکترم با من حرف می‌زد شکم داشتن برش میزدن یه حسی داری درد اینا نیس ک بگی من همه چیو میفهمم ۱۰ دقیقه نشد بچم دنیا اومد بهم نشونش دادن دیگه بردنش مستقیم تو دستگاه تا چند روز بچم تو دستگاه بوده منو فکر کنم ۱۲ یا ۱۲ نیم بود آوردن اتاق ریکاوری آنقدر سردم بود میلرزیدم بهم گرمایش وصل کردن ماساژ رحمی ک دادن اون دوباری ک تو بیهوشی بودم دردش زیاد حس نکردم بخاطر اینکه اون روز تخت جا نداشتن زیاد چون اون ترخیص های ک باید میرفتن اتاق تمیز میکردن تا بعدی بیاد طول می‌کشید من ساعت ۱۱ رفتم اتاق عمل قرار بود تا ۱۲ نیم بیام تو بخش چون جا نبود منو ساعت ۴ اوردن تو فقط من نبودم اون روزا ۱۵ تا سزا بودم همینجور بود خانوادم نگران شده بودن ترسیدن با اونا ک بحث کردن منو فرستادن تو بخش وگرنه باز معلوم نبود کی میاوردن بیرون
مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
پارت چهار
تجربه زایمان:رفته رفته دردام بیشتر میشد اما جرعت اینکه صدام دربیاد نداشتم🤐 شنیده بودم اگر بگی درد دارم میان معاینه میکنن😧 واسه همین سعی میکردم حفظ ظاهر کنمو چیزی بروز ندم...شیفتا عوض شده بود و مامای جدید ی مامای بداخلاق بود که اصلا از این قضیه ک قرار برم اتاق عمل خوشش نیومده بود و سر همین من فک‌میکردم قرار حسابی باهاش اذیت شم😬🤕 هرچقد جلوتر میرف دردا شدتش بیشتر میشد و فاصله بین دردا کمتر حس میکردم واقعا قرار طبیعی زایمان کنم همون چیزی ک ازش ترس داشتم😑😑😑😑 فکر اینکه قبل اینکه دکترم بیاد دهانه رحمم پیشرفت زیادی کنه و مجبور شم زایمان کنم استرس خیلی زیادی بهم وارد میکرد.همش میگفتم ای کاش پول میداشتمو میرفتم بیمارستان خصوصی و این داستانا رو نداشتم😏😏تو اون لحظه ها ب همه چی فکر میکردم حتی ب این تبعیض اقتصادیا😶😒 ساعت شد ۵ غروب همون ساعتی ک قرار بود دکترم بیاد..یهو از تو سالن زایشگاه صدا اومد فلان مریض رو سوند وصل کنید قرار بره اتاق عمل.....از اونور اونقدر دردام زیاد شده بود ک به انقباض افتاده بودم و مداوم شکمم شل و سفت میشد و بهم فشار میاورد....احساس زور داشتم ناخوداگاه زور میزدم و دست خودم نبود....ادامه
مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۳ ماهگی
زایمان پر چالشم #پارت دهم
از اتاق عمل که اومدم همه خونوادم منتظر بودن و کنارم بودن اما نی نی نبود منم که نمیتونستم حرف بزنم تا اینکه شنیدم بچه تا ۱ساعت زیر اکسیژنه...همسرم اومد کنارم گفت خدا خیلی بهمون رحم کرد...نی نی مدفوع کرده بوده و گفتند خیلی خطرناک بوده اما چون تازه این اتفاق افتاده مشکلی نیست و برای احتیاط بچه ۱ساعو زیر اکسیزن هست...بعد ۱ساعت بچه رو ا وردن و پرستار اومد واسه شیردهی که خداروشکر ظاهرا اغوز داشتم ...این بود ماجرای زایمان پر چالش من
در کل از سزارین راضی ام از دکترم خیلی راضی بودم و خداروشکر میکنم که بهمون رحم کرد و اتفاق بدتری نیوفتاد....همسرم گفت تو که اتاق عمل بودی هرچی منتظر شدیم خبری نشد تا اینکا پرستار اومد گفت بچه مدفوع کرده و همه خونوادم خیلی نگران شده بودن و ترسیدن..مادرم کلی گریه کرده بود همسرم به شدت ترسیده بود..و من از همه جا بی خبر بودم چون هیچی به من نگفتن تو اتاق عمل هبچی نگفتن که من بفهمم ...همه چی اوکی به نظر میرسید..به جز اون تعداد مردی که اونحا بود و من کلی معذب بودم که لخت بودم پیش اونا و خیلی خیلی حس بدی داشتم
#فرزند پروری#زایمان#سزارین#عمل
#اتاق عمل
مامان رُز کوچولو🩷🧿 مامان رُز کوچولو🩷🧿 ۱۱ ماهگی
یهو دیدم دکتر وندا یکی از بهترین دکترای یاسوج و استاد همه دکترا ک من زیر نظرشون بودم گفت فوری باید سزارین بشه و طبیعی نمیتونه خلاصه فقط میدونم از تررررررس داشتم میمیرم تو ۵ دیقه هنه چی اتفاق افتاد یهو خودمو تو اتاق عمل دیدم حتی همسرم امضا نکرده و رضایت نداده منو عمل کردن.منو بردن اتاق عمل و ی آقای جوون اومد و منو بردن رو ی تخت دیگه و اون تخته خیلیییی باریک و کوچیک بود و وسطش خالی منو نشوندن رو تخت و ی سری چیزا بهم وصل کردن و اصلا بهم آرامش ندادن آقایی ک اومد برا بی حسی گفتم منو حای دختر خودت بدون و بهم آرامش بده گفتم بی حسی درد داره گفت اره خیلی ک من استرسم بیشتر شد و فقط اون پسر جوونه بهم آرامش میداد میگف نه خلاصه گفتن صاف بشین و سرتو بده پایین و اون پسره هم شونه هامو گرف و دکتر بی حسی اومد و هی ضد عفونی کرد ولی واقعا اصلا نفهمیدم کی بی‌حسی زد واقعا درد نداشت ولی وقتی ک اون موادش میرف داخل میفهمیدی و ی دردی داشت و دردشم از انژیوکت رو دست کمتره یهو دیدم دوتر بی حسی به شدت منو هل دادن جلو و درازم کردن ک لباسم کارامل رف بالا و کل بدنم معلوم شد و خجالت کشیدم.خلاصه ی پرده زدن جلوم و شروع کردن به ضد عفونی ک من کامل حس داشتم و می‌فهمیدم ولی پاهام داغ شد هی میگفتم دکتر من بی حس نیستم توروخدا نزنی دردم بگیره میگف نه عزیزم فعلا ضد عفونی منم کامل حس داشتم و هرکاری میکردن رو می‌فهمیدم ک گفتم دکتر من هنوز حس دارم یهو دوتر گف نترس شروع نشده ک یهو صدای دخترم اومد و من زدم زیر گریه و دخترم و نیاوردن ببینم چون مدفوع کرده بود و ی کم ازش خورده بود خلاصه من ۲ ساعت اتاق عمل بودم و دیگه تموم شد بعدش رفتم ریکاوری و ماساژ شکمی اولی تو اتاق عمل بود و دومی تو ریکاوری و بعدش تو بخش ک واقعا درد داشتتتت
مامان کارن مامان کارن ۱۱ ماهگی
پارت سوم
تلفن زایشگاه زنگ خورد و گفتن سریعتر مامان بعدی رو بفرستین خانم دکتر منتظره
حالا منم با مقاومتام در برابر سوند هی طولش میدادم
واقعا میگم سوند اگه من شل گرفته بودم درد نداشت ولی خودمو خیلی سفت کرده بودم
و چون دارم با جزئیات و ریز ب ریز میگم کاملا دارم تعریف میکنم
سوندو که گذاشتن منو سوار ویلچر کردن و بردن سمت ریکاوری و اونجا همراهامو دیدم شوهرم ک اومد دستمو بگیره یجوری دستشو پس زدم و حالت عصبانیت داشتم ک نمیدونم چرا با اون طفلی اون کارو کردم انگار اون باعث شده بود اونا بهم سوندو وصل کنن😅
گریه کنان رفتم سمت ریکاوری
و چون تمام کادر بیمارستان آشنا بودن چون مامانم ی زمانی تو اون بیمارستان مشغول به کار بود
شده بود ی شانس بزرگ واسه من
همه یجورایی دلداری میدادن بهم و سعی به اروم کردنم داشتن
رفتم ریکاوری سوار ویلچرم کردن و بردنم اتاق عمل
و تمام تصوراتم از اتاق عمل درست بود ی اتاق با کاشی های سبز رنگ و چراغای بزرگ ک میومد روی تخت بیمار قرار میگرفت و کلی تجهیزات پزشکی ک من نمیدونم چی بود و چی نبود گذری دیدم
و بهم گفتن برم‌رو تخت سبز رنگ بشینم و چون توانایی نداشتم به کمک دو پرسنل اقا رفتم رو تخت
اصلا قفل قفل بودم خداشاهده
دکتر بیهوشی اومد خیلی دکتر خوب و خفنی بود گف کمرتو تکون نده دخترم همه مث شما میترسن اما اصلا جای نگرانی نیس
مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
پارت هشتم
تجربه زایمان:وسط اون گریه و اوضام سرمو بلند کردم یهو دیدم‌شوهرم اومد جای اون پنجره..اصلا و اصلا دوس نداشتم تو وضع ناجور ببینه منو هی داد میزدم برو بیرون برو برو..هی اون بهم میگف چی شده چشاش پر ترس و نگرانی بود پرستار ازش خواست امضا بزنه و زود بره.بدترین قسمت اون روزم همین جایی بود ک شوهرم اومد جای اون پنجره برای امضا زدن🥲🥲🥲🥲بعد اون ابجیم میگف وقتی از اونجا رفته بود کلی گریه کرده بود بخاطر من..حتی چن روز بعد بهم میگف وقتی حالتو اونجا دیدم‌ کلا از این قضیه بچه دار شدنمون پشیمون شدم فکرشم نمیکردم انقد بخواد برات سخت تموم شه..
خلاصه بردنم توی اتاق عمل دکترم اومد نشوندنم رو تخت دکتر هوشبری اومد امپول بی حسیو زد ب کمرم یکبار دوتا پرستار پرتم کردن رو تخت دیگه کامل بی حس شدم هیچ حسی کمر ب پایین نداشتم.ی پرده اوردن زدن جلو صورتم من اون سمت رو نمیدیدم برش زدن‌اینا هیچی حالیم نشد فقط صدای بچمو شنیدم‌ک انگار از ته اب داره گریه میکنه هی ابو از دهنش خالی میکردن گریه هاش واضح تر میشد😁 دلم میخواست زود ببینمش.پرستار توی ی پارچه پیچیده بودش اوردش بهم نشونش داد ی صورت کبود همرنگ موهاش😁😁😁 اورد نزدیکم سرشو بوسیدم سریع بردش نامرد نزاشت خوب ببینم‌بچمو😬😁ادامه
مامان پسرم مامان پسرم ۱۳ ماهگی
پارت۳

بعد وارد شدن مامای همراهم داشت ب مامای اون بخش شرح حالمو میداد و بعد پرسیدن چندتا سوال و اطلاعات گفتن ک تا یکم دیگه میریم برای عمل همون حین ی خانوم اومد و ازم پرسید ک پمپ درد میخوای و من بخاطر مورفین نمیخواستم کلا دکترم منع نکرده بود اما گف من توصیه نمیکنم چون اونم برای چندساعت آرومت میکنه و باز دردش و بعداون داری ولی پرستاره خیلی اصرار داشت بگیرم گفتم ن وبعد دو س دیقه ی پرستار دیگه اومد سمتم و با ویلچررفتیم سمت اتاق عمل ودوتا پرستار دیگ ب همراه ی آقاک مشاور بیهوشی بود اونجا بودن و بعدبهم کمک کردن رفتم روی تخت اتاق عمل و دراز کشیدم .
مشاور بیهوشی اومد بالای سرم و ازم سوال پرسید ک راجب سابقه عمل و حساسیت دارویی و مشکلات حین بارداری مثل دیابت و...بود(من حین بارداری هیچ مشکلی نداشتم و حساسیت دارویی هم نداشتم و قبلا هم سابقه ۳تاعمل داشتم و اولین بارم نبوداما بدنم نسبت ب سزارین خیلی بد واکنش نشون داد)و بعد از اون ی اقایی ک یکم مسن تر بود اومد ودکتر بیهوشی بود و گفت ک اگه اماده ای شروع کنیم و منم گفتم مشکلی نیست اما از درون داشتم از استرس منفجر میشدم و حالت تهوع شدید داشتم ولی ب روی خودم نمیووردم مشاور بیهوشیه اومد روبروم و گفت دستاتو بده ب من و هرجا حس درد داشتی دستای منو فشار بده بعد دکتر شروع کرد ب زدن امپول اما من اصلا هیچ دردی حس نکردم ک حتی مشاور بیهوشیم گف خداروشکر معلومه درد نداشتی یا آستانه دردت بالاست و گفتم هردو اما سرم یدفعه سنگین شد و دوس داشتم بالا بیارم انگار ی چیزی رو دلم مونده بود و بعد کمکم کرد دراز بکشم...
مامان آرسام♥️ مامان آرسام♥️ ۹ ماهگی
تایپک قبلیم گفتم هر سوالی دارین از سزارین بپرسید
توضیح کلیو الان میدم خدمت کسایی که سزارین اختیاری میخان انجام بدن
سزارینم اختیاری بود
بیمارستان مادر تو مشهد بودم
از عمل خیلییی میترسیدم از همه چی حتی سون و سوزن بیحسی
سون اصلا درد نداشت
امپول بیحسی نسبت ب اون چیزی ک تو اینستا نشون میداد پشت کمر میزدن. دردش مثل ی امپول معمولی بود. من فکر میکردم تو کمره خیلی درد داره ولی اینجوری نبود فرقی نداشت با امپول معمولی
بهترین چیزم تو سزارین ک مهم بود از همه مهم تر بود پرستارا بودن تو اتاق عمل وقتی از ترس میلرزیدم با حرفاشون بهم ارامش میدادن در نهایتتت ارامش میفهمیدم ک دارن ی کاری با شکمم میکنن ولی خیلی حس خوبی بود
دو نفر. فقط بالا سرم بودن موقع عمل حرف میزدن باهام هواسمو پرت میکردن ک نترسم
خیلییی بینظیر بود من چون قبلش فیلم سزارینو دیده بودم همه چیزو میفهمیدم از صدا یی ک میومد میفهمیدم تو چه مرحله ای هستن
بچه رو ک برداشتن بهم نشون دادن قد و وزنشو اندازه گرفتن. و بردنش بیرون من نزدیک۱۵دیقه۲۰ دیقه بعد ک‌بچه رو بردن تو اتاق عمل بودم
بعدشم رفتم ریکاوری ۱ساعت اونجا بودم
۳بار شکممو فشار دادن ک تقریبا تو ب یحسی بودم درد داشتم ولی بعدش ک مسکن میزدن اوکی بود من خودم خونریزی داشتم برا همین بعد عمل میلرزیدم تا توی بخش میلرزیدم از خونریزی بود
چون خونریزی داشتم ۶بار شکممو فشار دادن تا خونا تخلیه بشه
درد داشت نمیشه پنهون کرد ولی با مسکنی ک میزدن اوکی بود همه چی
فشار دادنشون ک تموم شد. واقعا دیگه ن درد داشتم ن سر درد داشتم
حالمم اوکی بود هیچی درد نداشت با مسکن همه چی قابل تحمل بود