امشب یکی از پُراسترس ترین شبهایِ عمرم رو گذروندم و میگذرونم😭
شاهان مثِ هرشب شامش رو خورد و رفت که با باباش بازی کنه...
باباش طبقِ عادتِ همیشه اون رو بردش رو تخت و باهاش بازی میکرد...
یه هویی یه صدایی از تو اتاق اومد منم داشتم ظرفارو میشستم...
برگشتم ببینم صدایِ چی بود دیدم شاهان نقشِ بر زمین شده...
بچه م با پشتِ سر از رو تختِ ۶۰سانتی افتاد رو زمین...
صدایِ ضربه ش هنوز تو گوشمه...
بچه م اینقدر گریه کرد که هرچی خورده بودو بالا آورد...
منم فقط میزدم تو صورتِ خودم تا رسیدم پیشش...برای یه لحظه دنیام به آخر رسید...
منم پا به پاش گریه میکردم همش به بابا بدوبیراه میگفتم😭
بردمش بیمارستان از سی تی گرفتن و دوبار هم شیر دادیم خورد خداروشکر تهوع نداشت..
تازه برگشتیم خونه و خوابوندمش خیلی خسته بود...
اما دکتر هشوار داده که تا ۲۴ساعت باید تحتِ نظر داشته باشم حال و رفتارشو...
امیدوارم برای هیچ بچه ایی هیچ مشکلی پیش نیاد...
توروخدا خیلی مراقبِ بچه هاتون باشین..
بابام همیشه بهم میگه هیشکی مثِ خودت نمیتونه ازش مراقبت کنه پس دستِ کسی نسپارو شش دنگِ حواشتو بده به شاهان🥺
راس میگه بابام.. هیچکی اندازه ی مادر مراقب بچه ش نیس..

خُدایا شکرت برای حالِ خوبِ شاهانم🫀🥺
خُداجونم بازم مثلِ همیشه هوامونو داشنه باش🫂🤍

دعا کنید هیچ بچه ایی هیچ جایِ دنیا هیچ مریضی و مشکلی۱ براش پیش نیاد🥲

تصویر
۲۴ پاسخ

الهی بمیرم😭
چی‌کشیدی اون دقیقه ها
انشالله همیشه تن شاهان عزیز سلامت باشه🥺❤️

خیالت راحت چیزی نیست
بدن بچه کلا نرمه که زمین خورد طوریش نشه
ولی اگه دست باباشم نسپریم که هلاک میشیم از خستگی😢

خداروشکر حالش خوبه بخیرگذشته هیچکی مثه مادر حواسش به بچس نیست 🥲

آمین🤲

ای جانم بیچاره بچه سرش الان خوبه 🥺🥺🥺🥺

دختر من یه بار از روی تخت غلت زد افتاد زمین از اون به بعد کل خونه رو فرش و موکت کردم پتو انداختم بعضی جاها رو دشک انداختم تمام لبه های تیز و جاهایی که بازی میکنه رو فوم چسبوندم همه ی جاهایی رو که حتی یه بار سرش خورده بود رو فوم زدم الان یه کم خیالم راحت تره

عزیییزم چقدر سختتت. انشاالله ک حالش خوب خوب باشه.‌
منم از همین چیزا میترسم.
شوهر منم خیلی تو این چیزا دقت نمیکنه. اگر بسپرم بهش یه چشمم به بچه است. خیلی میگه بده ببرمش حموم. تا حالا نذاشتم. استرس میگیرم. نمیتونم بسپرم به باباش. من فقط ب خودم و خواهرم اطمینان دارم ک صد در صد مراقبیم

دقیقا پسر منم بارها از روتخت افتاده پیش باباش🤨

خداروشکر که به خیر گذشته درک میکنم حالتو میدونم چه استرسی کشیدی خدایل هوای بچه هامون داشته باش الهی آمین..دقیقا چند روز پیش همسرم خونه بود گفتم هوای امیرعباس داشته باش که من غذا بپزم تا رفتم جیغش بلند شد دیدم با گوشی ور رفته حواسش به پسرم نبوده ودوتا انگشتش چسبونده بخاری ...

عزیزم پدرش رو سرزنش نکن بچه شیطونه تو یک لحظه اتفاق افتاده ، امیدوارم دیگه برای شما و هسچ بچه ای پیش نیاد، ولی دوستم فوق تخصص مغز و اعصاب کودکان هست میگفت ما افتادن زیر ۱۲۰ سانت رو اصلا خطرناک نمیدونیم ضربه به سر اگر باعث تشنج یا تیک عصبی بشه عکس میگیریم و بررسی بیشتر میکنیم، بالا اوردن هم باید تکرار شونده باشه وگرنه چیزی نیست، امیدوارم امشب و راحت تر بگذرونی

خداروشکر به خیر گذشت

نگران نباش.عزیزم من پسرم چهار ماهش بود افتاد هنوز بهش فکر میکنم می‌خوام بمیرم.چیزیش هم نشد اما خیلی گریه کرد.

الهی آمین
هواست باشه اگه دوباره بالا اورد سریع ببر بیمارستان

الهی آمین
منم خیلی اعصابم خورده
امروز میخواستم دخترمو پوشک کنم تا اومدم بخوابونمش رو تشک یهو خودشو پرت کرد سرش خورد به زمبن فاصله کم بود و‌روی تشک اما گریه کرد
شبی هم باز رفت کنار دیوار این کارو کرد سرش از پشت خورد به دیوار
جدیدا این کار خطرناکو انجام میده هیجانی میشه میخواد خودشو از پشت پرت کنه

الهی آمین

انشالله ختم ب خیر میشه نگران نباش صدقه بده

کاملا میفهمم چه حالی داشتی منم دیشب دخترم خیلی الکی یک میل بالاتر از چشمش خورد به لبه قابلمه خون اومد و....یعنی نابود شدم تا مطمئن شدم چشمش آسیب ندیده

عزیزم اینقد‌‌نگران نباش دختر منم ۳ بار از تخت افتاده تا الان.دو ساعت چکش کن بعد دیگ مشکلی نیس

میدونی به ما مادرا انگار الهام‌میشه دقیقه نود بچه‌از خطر نجات بدیم خودم دخترم چند بار تو‌ه.ا گرفتمش از روی تخت

منم هر وقت بچه تموم به شوهرم سپردم یه بلایی سرش اومد

اخ بگردم خداروشکر که بخیرگذشته
پسرمنم امروز نزدیک بود از روتخت بیوفته لباسشوگرفتم بزور کنترلش کردم

دختر منم امروز دوبار سرش خورد زمین اخه تازه یادگرفته راه بره و از چیزی بره بالا. ایقدر خودم گریه کردم که چشام باز نمیشه. خسته ترینم 😥

واقعا هیچکس برای بچه مادر نمیشه😍
و چقدر خوبه که تو زندگیمون داریمشون😇
خداروشکر بخیر گذشته همیشه مواظب بچت باش بچه ی ادم از همه چی مهمتره🥰

الهی امین

سوال های مرتبط

مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
سر امیرطاها وقتی فهمیدم باردارم خیلییییی خوشحال بودم، اصن زندگی یه جور دیگه ای قشنگ شده بود برام، ولی روزی که فهمیدم بچه م پسره دقیقا به همون اندازه ناراحت شدم، احساس میکردم یکی داره خفه م میکنه و من نمیتونم کاری بکنم، هیچوقت یادم نمیره اون لحظه رو که دکتر توی سونوگرافی گفت «مبارکت باشه پسره!». تا خود خونه گریه کردم. گریه نه هااااا، زااااار میزدم! همه تو خیابون دنبالم بودن میپرسیدن چی شده؟ تا مدت هااااا حالم بد بود، از شدت ناراحتی همیشه حالت تهوع داشتم، خیلی روزهای بدی بود، از هفته ۱۳ تا لحظه به دنیا اومدن امیرطاها من دیگه هیچ لذتی از بارداریم نبردم، فقط میخواستم زودتر تموم شه. پسر بزرگمم کاملا اینو فهمیده بود که من از «پسر» بودن نی نی توی دلم ناراحتم ولی من هیچ کاری نمیتونستم بکنم. شوهرم مدام بهم میگفت «داری ناشکری میکنی پس فردا بچه مون یه مشکلی پیدا کرد تقصیر توعه» ولی من نمیتونستم براش توضیح بدم که بابا به خداااا این ناشکری نیست ! من فقط دلم برای تموم اون تصورات دنیای صورتی و دختری که داشتم تنگ میشه تا ابد. نمیتونستم توضیح بدم براش که انگار یه بچه رو از من گرفتن و به زور یکی دیگه که مال من نیست دادن دستم ! هیچکس نمیفهمید حال من رو، شوهرم که اصلا ! نه مامان، نه بابا، نه خواهرم.
(ادامه ش توی کامنت هاست)