پارت 2
تو عمرم شنیده بودم🥹🩷 نیووردن نزدیک تر از دور نشونم دادن بعدش گذاشتنش داخل یه باکس روش پارچه سبز انداختن گفتم روشو باز کنید نفسش اذیت میشه 🥹اقاعه گفت میخوای گریه اشو دربیارم بشنوی؟🤣بعد گفت نه اکسیژن هست اون تو
بعدش گفتم پمپ درد اووردم اونو وصل کنید گفتن باشه پمپ درمو وصل کردن توضیح داد استفادشو این وسطا هم چندتا سوال اینا و آدرس اینا میپرسیدن ازم در این حین داشتن بخیه میزدن بهم بعدش تختو بردن ریکاوری یه پرستاره که مسئول چک‌کردن سزارین هاست اون اومد شکممو فک کنم فشار داد من هیچی حس نداشتم گفت خیلی خوب فشار دادین شکمشو خوبه خونریزی اینا بعدش دو تا مرد گفتن 1-۲-۳ منو برداشتن گذاشتن رو یه تخت دیگه بعدش در اتاق عمل باز شد همسرم و مامانم و مادر شوهرم منتظر بودن همسرم اومد تو حالمو پرسید بوسم کرد بعد تختمو هول دادن بردن بخش
یکی از خدمه ها اومد لباس بچه رو تن کرد مامانم و همسرم و مادرشوهرم سه تاشون بهش انعام دادن یه اتاق سه تخته بود
همه جام بی حس بود پامو نمیتونسم تکون بدم دو سه ساعت بعد یکم دردم شروع شد بی حسیم داشت میرفت حس یکی از پاهام برگشت پمپو دردو میزدم همش یدونه شیاف اووردن مامانم خواست بهم بزنه نمیتونست تکونم بده شیاف خراب شد انداخت دور خودم اوورده بودم شیاف بعدش به کمک همراه تخت بغلی اون یکم تکونم داد مامانم تونست برام شیاف بزنع گفتم مامان دوتا بردار شیاف و اینم بگم استرس اینو داشتم که خجالت میکشم و فلان ولی اون لحظه این چیزا اصلا به فکرت نمباد من حتی نمی‌تونستم ببینم پاهام بازه یا باز نیست سرمو نمیخواستم بلند کنم بعد شیاف بی حسی پاهام رفت انگشامو میتونستم تکون بدم ولی پامو نمی‌تونستم جابه جا کنم درد داشتم ولی قابل تحمل بود خیلیا ناله میکردن ولی من نه ..

۱ پاسخ

به سلامتی عزیزم😍
سبلان اتاق تکی نمیشه گرفت؟

سوال های مرتبط

مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۱۲ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۷ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان نینی🩷👧🏻 مامان نینی🩷👧🏻 ۵ ماهگی
پارت 3


..تحمل دردم یکم بالاس و با 2 تا شیاف و پمپپ درد قابل تحمل بود ولی اینکه نمی‌تونستم تکون بخورم بد بود حسش ... همون پرستار اولی که ماساژ داده بود شکممو اومد خونریزیمو چک کرد دوباره شکممو فشار داد دو سه بار اینجا یکم صدام در اومد گفتم آییی آیی یواش اونم گفت دستمو نگیر بزار کارمو بکنم دردش همون لحظه فشار بود بعدش کلی دکمه پمپ دردو فشار دادم دردم بیشتر شده بود یکم
بعد 12 ساعت گفتن میتونین یچیزی بخورین تو این فاصله ی 12 ساعته دهنم خشک شده بود چندبار اب زدم به لبم و اینکه گفتن بچه رو شیر بدین رو سینم گرفتن ولی بچه نمیگرفت گریه می‌کرد منم بی‌حس بودم بعدش به مامانم گفتم شیرخشک اووردم اونو درست کن با قاشق بده به بچه دور از چشم پرستارا
خلاصه بعد اینکه گفتن یچیزی بخور تختو دادیم سرم اومد بالا با نسکافه و خرما شروع کردم بعدش چایی خوردم پمپ دردم داشت تموم میشد با کمک مامانم پاشدم همون اولش زیرم پوشک زایمان چیده بودن 6 تا اینا اونارو مامانم برداشت زیر انداز تمیز انداخت سوندمم پر نشده بود کشیدن سوند هم یه لحظه سوزش داشت اومدن کشیدن قبل بلند شدن
مامان رادمان🩵 مامان رادمان🩵 ۶ ماهگی
تجربه سزارین پارت سوم
من همون در اتاق عمل بودم ازاینور استرس ک همسرم رفته وسایل صبحانه رو از ماشین بیاره بعد گفته بزا نون تازه هم بخرم ک هی میگفتم دیر میرسه و لباسای بچه رو نمیده 🤦🏻‍♀️ دیگ همونجا میگفتن ک پمپ درد میخوای ک من گفتم ن و واقعا خداروشکر میکنم ک نخواستم خیلی استرس داشتم منو بردن تو یکی از اتاقا دیدم دکترم منتظرمه و حال و احوالپرسی کردیم و گفتم استرس دارم و فلان یکم آرومم کرد و گفتن بخواب و همون آمپول بی حسی رو زدن بهم انگار از چند قسمت مهره هام میزدن همرو یه جا نمیزدن یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود ک یه دفعه بی حس شد و هیچی دیگ حس نمی‌کردم ک همونجا سوند رو گذاشتن و زودی هم شروع کرد حس میکردم یه ناخن کشیدگی داره یا اینجوری ک خط کشی میکنه 😂 اینو گفتم خیلی بهم خندیدن نگو داشته لایه لایه های شکممو می‌بریده همش منتظر گریه پسرم بودم ک دیدم صداش اومد خیلی حس خوبی بود بعد برد تمیزش کرد و آورد کنارم ولی نزاشت رو صورتم ک خیلی ناراحتم همشم چشمم به پسرم بود ولی همش انگار تو چند دیقه بود زود تموم ‌شد و بردنم تو ریکاوری ک بعد من هی میوردن خیلی روز شلوغی بود بعد نمیدونم یک ساعت یا چقدر اومدن همونجا برام شیاف گذاشتن (یکی بود میگف همونجا خیلی درد داشتم و پمپ دردش نمیدونم وصل نبود یا چی میگف حالش خیلی بد بوده ولی من نمیدونم بخاطر شیاف ها یا چی حالم خوب بود بعد دقیقا جایی بودم ک نوزاد هارو گذاشته بودن تعدادشون خیلی بود پسر منم همونجا خیلی دست وپا میزدن ک دیدم گفتن این لباس سبزه رو بردارین و بردن گذاشتن یه تخت دیگ زیر پای دوتا نوزاد دبگ😅 😂
تجربه م این بود ک سرمو زیاد تکون ندم و حرف نزنم ک بعدش سردرد نشم
بعدم ک اومدن و منو ببرن رفتم دیدم مامانم و اون یکی آبجیمم رسیدن و خلاصه همه بودن
مامان زندگی مامان مامان زندگی مامان ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین ۴
خلاصه دکترم دید بی قراری می‌کنم برا پسرم گفت بچه ها زود باشید بچه را ببرید پیش مامانش دیدم کلاه سرش بود و لای پارچه بود آوردن صورتشو کنار صورتم منم چند تا بوسش کردم و دیدمش و بردنش گفتن سرما میخوره ببریم لباس تنش کنیم رفتی بخش میاریمش پیشت و رفتن دکترمم از بالای پرده بهم گفت خب بخیه شکمتم خیلی خوب سد و اصلا معلوم نیست یه خط کوچولوعه
آها اینو یادم رفت بگم حین عمل حس میکردم تپش قلب گرفتم و انگار سرم نبض میزد مه گفتن طبیعیه و ماسک اکسیژن بهم دادن که خیلی حالمو بهتر کرد
بعدش دکترم اومد بالاسرم و از گوشیش عکسارو نشونم داد که دیدم کلی عکس هست و به دکترم گفته بودم خودش بغلش کنه عکس بگیره که اونم نشونم داد و گفت بعدا برام میفرسته همرو و دستمو گرفت و آرومم کرد و رفت بیرون
پرده را باز کردن دیدم یه پرستاره پای منو صااااف گرفته اون بالا و من اصلا حسش نمیکنم خندم گرفت گفتم توراخدا پامو بزار پایین حس بدی داره بهم دست میده که همشون خندیدن بهم😂😂
بعدم اومدن تختمو جا به جا کردن و بردنم سمت ریکاوری
حدود یساعت یکساعت و نیم فک کنم ریکاوری بودم و بهم گفتن تا پاهاتو تکون ندی نمیزاریم بری بخش و سخت ترین قسمتش از همینجا شروع شد که بی حسی داشت میرفت و دردم داشت شروع می‌شد تو ریکاوری هرچی گفتم شیاف بدین گفتن میری بخش بهت میدن دیگه خلاصه یکم از لگن پاهام تکون خورد که دیگه اومدن منو بردن بخش دیدم پسرم و خانوادم اونجا تو اتاق بودن
خلاصه باز با کمک شوهرم جا به جام کردن رو تخت و ملافه ها زیرم عوض کردن که مجبور بودن کمر منو بکشن سمت بالا یکم درد کشیدم بعدش دوتا شیاف گذاشتن برام و باز دردم بهتر شد
مامان رقیه سادات مامان رقیه سادات ۱۵ ماهگی
قسمت ۸
.۱۱ونیم بیحس شدم همون لحظه که سوزنو زد به کمرم بیحس شدم و اصلا هم سوزنش درد نداشت خوابوندنم رو تخت یه چی زدن جلو صورتم و شروع کردن ۱۱ ونیم که شروع شد ۱۱و ۴۰ دقیقه صدای گریه دخترم اومد و من با ارامش ترین بودم از اون لحظه به بعد و هیچ دردی نداشتم ولی هی از حال میرفتم حین عمل که دکتر بیهوشی میگفت چی زدن به این تو زایشگاه که این هی از حال میره ولی اون لحظات انقدرررر اروم بودم بعد اون همه درد شدید که دلم میخواست بخوابم دکترم گفت بخواب .ولی نمیتونستم اب دهنمو قورت بدم اصلا حس نمیکردم گلومو .۱۲ اومدم ریکاوری بهم پمپ درد و اینا وصل کردن که خیلییییی خوب بود پمپ درد و پیشنهاد میکنم حتما درخواست بدید دردتون رو فوق العاده کم میکنه .دیگه اونجا گفتن باید بتونی پاهاتو تکون بدی تا ببریمت بخش دخترمم فقط تو اتاق عمل چند ثانیه دیدمش .شکمم رو یه بار تو ریکاوری فشار دادن که هیچ حسی نداشتم تا ساعت ۱ونیم دیگه حس پاهام برگشته بود و یکم درد داشتم که هی برام مسکن زد ۱ونیم اومد ببرنم بخش دوباره شکممو فشار داد که یکم درد داشت ولی بهم گفت شکمتو تا میتونی بده تو مثل وقتی میخوای بگی شکم ندارم تا کمتر دردت بیاد که واقعا کار ساز بود .۱ونیم دیگه رفتم بخش وتا حدود ۷ صبح ۳ بار دیگه شکممو فشار دادن که دردش خیلی قابل تحمل بود .پمپ درد و شیاف نمیزاشت درد داشته باشم.
مامان مهدا🎀🤰🏻 مامان مهدا🎀🤰🏻 روزهای ابتدایی تولد
ادامه تجربه سزارین :

وقتی بهم گفت ۲۲ تا بخیه خوردم خیلی تعجب کردم .
بعد از اینکه سوندو اینارو وصل کردن ساعت هشتت شب بردنم سمت اتاق عمل
جراحمم رسیده بود و منو روی تخت جابه جا کردن بعدم که بی حسی رو از کمر بهم زدن سوزنش اصلا درد نداشت بنظرم خیلی قابل تحمل بود
بلافاصله بعد زدن بی حسی پام گز گز میکرد
و بلافاصله ام شکممو میخاستن ببرن😐
منم از شدت استرس تمام بالا تنم میلرزید😐
بهشون گفتم پاهام یکم حس داره الان نبرید تروخدا
ک اونام گفتن نکران نباش الان کاری نمیکنیم
ولی خب پنج دقیقه ام نگذشت که صدای گریه نینیم اومد 😐
هم تعجب کردم ازین سرعت عمل هم اینکه با صدای گریه دخترم ذوق زده شدم
و باورم نمیشد بلاخره بدنیا اومد
بعدششششش یه ربع یا بیست دقیقه ام مشغول بخیه زدن بودن
دخترمم یه لحظه اواردن کنار صورتم اما درست ندیدمش
و نهایت تمام عمل من نیم ساعت و حتی کمتر طول کشید
بعدش منو بردن بخش ریکاوری چون داشتم میلرزیدم و لرز داشتم یه چیز گرمایشی رو گذاشن داخل پتوم
اونجا تقریبا یساعت منتظر بودم که منو ببرن بخش خیلی لحظه سختی بود از طرفی ام نگران ماساژ رحمی بودم
میترسیدم بی حسیم‌بره دردو حس کنم
بعدش بردن سمت بخش پرستار اومد ازش پرسیدم کی ماساژ رحمی رو اتجام میدی گفت الان و بعد شکممو فشار داد فقط یکمشو احساس کردم و خداروشکر دیگ حس نکردم چیزی😅
بعد منو بردن بخش زیرمو عوض کردن رو تخت جابه کردنم و به گفته خودشون اون لحظه سه تا شیاف بهم زدن سرم وصل کردن بهم منم ک همچنان لرز داشتم
بعدش شوهرمو مادر شوهر و مامانم اومدن برای دیدن منو نینیم
نینیمم اواردن ووووووو
ازینجا به بعدشو بگم براتون ک تو دلم احساس درد داشتم
مامان آقا یونا مامان آقا یونا ۸ ماهگی
سریع حاضرم کردن برای سزارین سوند زدن درد و سوزش نداشت فقط من یکم حس ادرار داشتم که اولش طبیعی هست با برانکارد بردن اتاق عمل اونجا اولش یکم باهام حرف زدن بعد دکتر بیهوشی اومد ازم یکسری سوال پرسیدو گفت مریض کدوم دکتری و گفتم بعد بهم پوزیشن بی حسی موضعی زدن از سوزن بی حسی بگم که یکم درد داشت ولی همون یکی دو شب اول حسش میکردم الان نه
بعد ازم پرسید پاهات تا کجا.بی حس میشه بهم گفت همه چیز حس می‌کنه ولی درد نداری......
بعد بی حسی و زدن پرده سبز دکترا باهام صحبت میکردم به ده دقیقه نکشید آقا یونا بدنیا اومد منو بردن ریکاوری بعدش ای سیو پسرمم بردن بخش و بعداز بخش ان آی سیو.....
بعد از سزارین من بیست و چهار ساعت نباید از جام بلند میشدم بخاطر داروی سولفاتی که میگرفتم ولی بعدش خیلی درد داشتم برای بلند شدن بهم مورفین و کیوتین و سه تا شیاف استامینوفن زدن که میدونستم اینا زدن برای مسکن ولی چون کسی و اجازه همراه ندادن باهام خودم راه رفتم خیلی اذیت شدم ولی بخیه های خوبی زدن برام ..... درد هنوز دارم .....
مامان الآرا مامان الآرا ۹ ماهگی