تجربه زایمان پارت ۳
۴۰دقیقه طول کشید بخیه زدن و کارام بعد فرستادن همون بخش بلوک زایمان یه اتاق دیگه گفتن ۲ساعت اینجا باشید تا بفرستیم بخش گفتن آبمیوه اینا بخور برو سرویس بهت لباس بدیم عوض کن بعدش از همراه هام لباس های بچرو گرفته
بودن تنش کرده بودن آوردن پیشم ..یه خانومه هم اونجا بود که صبح زایمان کرده بود و هنوز نفرستاده بودنش بخش از شانس بد من اون روز خیلی شلوغ بود بخش پر بود گفتن باید بمونید همینجا .همراه هامونم فرستادن رفت
من ساعت ۵و ۵ دقیقه بچم به دنیا اومد ساعت ۸ شب همسرم مامانم و مادر شوهرم اومدن دیدنم و رفتن نداشتن
شب بمونن خلاصه منه ۱۸ساله بدون هیچ تجربه ای تنها باید با اون حال بچمو نگه میداشتم کل شبو با گریه صبح کردم از یه طرف درد و ترس از خودم از به طرف بچه
بچمم شیر دو بار خورد شبو تا صب نخورد اومدن بردن آزمایش قند که قندش نیوفتاده باشه که خداروشکر چیزیش نبود هی میومدن میگفتن خانوم اگه شیر نخوره مدفوع نکنه بستری میکنیم منم که خیلی ترسیده بودم هرجوری بود بچم دم دمای صب شیر خورد و مدفوع کرد به همراه هام گفته بودن ساعت ۱۱صب اونجا باشن وقتی اومدن من گفتم نمیتونم بمونم اینجا میخام امضا بدم برم همسرم امضا داد تا ساعت ۱مرخص شدم ... خلاصه که میشه گفت هم تجربه خوبی بود چون مامان شدم هم بد بود بخاطر اون ۴تا بخیه و دردش الانم که فعلا ترس بخیه هارو دارم و اینکه بچم زردی نگیرع
امیدوارم همه مامانا صحیح و سالم زایمان کنن بچه هاشونو بغل بگیرن برای تمام کسایی که بچه میخان هم دعا کردم❤️🥹

تصویر
۷ پاسخ

عزیزم واسه بیمارستان البرز زایمان باید از قبل اونجا تحت نظر دکتر اونجا باشی و پرونده داشته باشی ؟؟

عجب بیمارستانی چرا همراه نذاشتن

اونموقه ک تیغت میزنن یا بخیه میزنن میفهمی ؟

عزیزم الهی خسته نباشی خدا حفظش کنه برات.
اپیدورال زدی ورزش و اینا میکردی چون میگن اگه همراهی نکنی اپیدورال فایده ای نداره؟ هزینه ش چقدر شد؟

عزیزم وزن بچت چقدر بود؟

چه بیمارستان تخمی بوده
که نذاشته همراه داشته باشی من برعکس همراه داشتم ک کمکم کنه بچه شیر بدم و بچه‌رو بده بغلم با این اوضاع ک پرستارم هر نیم ساعت سر میزد بهمون ک بچه شیر خورد بیدار شد جیش کرد نکرد چه بدبودن دهن سرویسا

چرا همراه نذاشتن پیشت؟

سوال های مرتبط

مامان درسا مامان درسا ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۵
بعد ده دقیقه فکر کنم نمیدونم یا نیم ساعت بردنم بخش و وای که داشتم میلرزیدم فقط پمپ درد هم گرفتم که عاااااالی بود عاااااالی بچمو آوردن و دیدمش دلم رفت بخداااا🥹😍
چون بهش شیرخشک داده بودن گفتن تا ۳ ساعت دیگه شیر بده بهش
من ساعت ۸ شب ۱۱ تیر پنج‌شنبه زایمان کردم و گفتن تا ۶ صبح هیچی نباید بخوری منم که از تشنگی داشتم میمردم مامانم هی دستمال خیس میکرد میزاشت لبم . خلاصه که ساعت ۲ اینا بود اومد پرستارو کمک کرد شیر بدم به بچم البته با کمک مامانم 🥹
ساعت ۶ بود صبحانه آوردن و صبحانه خوردم و گفتن باید بلند شی راه بری راستی قبلش هم سوندم رو کشید که رمانی که کشید نفسمو گفت حبس کنم تا دردم نگیره که درد نداشت اصلا
راه رفتن اولیه خیلی سخته و دردناکه که فقط همون بار اوله بعدش دیکه هی راحت تر راه میری 😍
گذشت و دیگه آها از پمپ درد بگم من زمانی که بیحسیم رفت درد پریودی شدید داشتم باوجود پمپ درد ولی تخت بغلیم میگفت من داد میکشیدم از درد چون پمپ درد نداشت و خیلی اذیت بود
مامان مهدا مامان مهدا ۴ ماهگی
سزارین ۴
اون شب تا صبح خوابمون نبرد مگه یکی دو ساعت
منم مجبور بودم به کمر بخوابم خیلی سختم بود
یکم بچه رو مامانم نگه می‌داشت یکم شوهرم ولی شیر نمی‌خورد
اگرم میخورد به سختی دو تا ماما عوض شد توی اون مدت اولی اصلا اجازه ی شیر خشک و دوشیدن و ... نمی‌داد تا عصر که شد نفس های بچم تند شد بردنش تنفسشو چک کنند که خدارو شکر خوب بود .
ماما همراه دوم ک اومد دید شیر نمیخوره در کنار شیر مادر شیر خشک بهش داد .
خلاصه که اون شب صبح شد خوشحال و سر حال داشتیم آماده می‌شدیم که مرخص بشم که بچم از دست یکی از همراه هام افتاد روی زمین با ارتفاع کم و شروع به گریه کردن کرد .
خیلی بد بود خیلی سخت و وحشتناک بود من بخیه هم داشتم نمیتونستم پاشم بردنش علائمشو‌ چک کنند .
دو ساعت طول کشید اما خدارو شکر سالم بود پیش یه دکتر دیگه هم بردیم که علائمش رو چک کرد و گفت سالمه .
توی اون لحظات اصلا هیچ چیزی برام مهم نبود درد بخیه و همه چیز رو یادم رفت فقط میگفتم خدایا بچم سالم باشه .
تا بچه رو آوردن و رفتیم خونه ولی اون روز هممون ترسیده بودیم و حالمون بد بود .
مامان دخترکم🩷 مامان دخترکم🩷 ۱ ماهگی
خب خب بالاخره وقت پیدا کردم از تجربه زایمانم بذارم
اول اینکه زایمان اولم بود و انتخابم با اینکه طبیعی خیلی ها بد میگفتن
بر خلاف بد گفتن انتخاب من طبیعی بود چون ک ازهفت لایه برش و درد بعدش بیشتر میترسیدم
خلاصه ما انتخاب مون شد طبیعی و ۱۴تیر ساعت ۹صبح هی پام خیس میشد دستمال میذاشتم خیس میشست با اینکه هی میرفتم دست شویی زنگ زدم بهداشت گفت نشتی احتمالأ ما رفتیم ساعت ۱ بیمارستان تا بستری شدم شد ۲ دیگه قرص دادن و سرم زدن
و ساعت ۳ معاینه شدم ۳سانت
ساعت ۶شدم ۵سانت پیشرفتم خوب بود تا ۵سانت برام طبیعی بود دردش اما ساعت ۸شب شدم ۸سانت و دیگه درد گفت بگیر ک اومدم خدایش به خدا رسیدم چون دردش زیاد بود ساعت ۱:۳۵دقیقه گل دخترمو با چهار بار زور زدن به دنیا آوردم
برشم خوردم ۱۵تا بخیه خوردم اما ارزش داشت چون واقعاً بعد به دنیا اومدنش بر خلاف سزارینی ها ما طبیعی ها راحت بودیم یعنی خودمون راحت راه بریم دستشویی بریم دو شب بیمارستان بودم چون قانون بیمارستان اینه شب اول ک بچه به دنیا اومد چون بخش پر بود تو اون اتاق با بچم تا فردا ساعت ۱تنها بودم و بعدش رفتیم تو بخش ک خب خداروشکر همراه گذاشتن باشه واسه طبیعی ساعت ۳ام اومدن خالم دختر خاله هام و همسرم دیدنم دیگه اونا رفتن شب شد مامانم بود کمکم و تو اون اتاق ۵تخت بود فرداشم تا ساعت ۱مرخص شدم اومدم خونه الانم سینم زخم شده و یکم درد بخیه ها هست اگه سوالی داشتین بپرسید
مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 5
صدای گریه بچم رو که شنیدم خیالم از بابتش راحت شد انقدر ماما و پرستار دور تختش جمع شده بودن من اصن نشد ببینمش ، اون روز من تنها کسی بودم که داشتم طبیعی زایمان میکردم همه لحظه به دنیا اومدن بچه توی اتاقم بودن 😂 ساعت 4عصر بود که پسر نازم به دنیا اومد دیگه زودی بعدش بیهوش شدمو تا یک ساعت و نیم بعدش به هوش اومدم به شوهر و مادرم که دم در بودن گفته بودن بیان پیشم
مامای شیفت هم دوبار اومد شکمم رو فشار دادن درد خیلی زیادی داشت یعنی من دیگه ذره ای جان و تحمل درد کشیدن رو نداشتم
ولی الحمدلله به خیر گذشت با اینکه سختی داره ولی وقتی به چشمای پسرم نگاه میکنم بغلش میگیرم تمام اون سختی ها برام شیرین میشه
دیگه یکم که گذشت و ی یک ساعتی هم خوابیدم ، درواقع خمار بودم فکر کنم از عوارض داروها بود 😴 پاشدم مامانم یکم غذا بهم داد و پرستار اومد کمکم کرد بلند بشم که هم راه برم هم خون و لخته ای اگه هست به واسطه ایستادن خارج بشه کمکم کردن برم سرویس تا بدنمو بشورم و لباس بخش رو بپوشم با درد بخیه حرکت برام خیلی سخت بود اینکه جابه جا بشم و یا بشینم دیگه کم کم آماده شدم ساعت 8 شب بود با ویلچر بچمو گذاشتن بغلمو بردنمون به سمت بخش
مامان نورا مامان نورا ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۹😍❤️
بعد دیگه جفت در نمیومد‌اینا هم بهش زور نیوردن قه نیم ساعتی طول کشید تا جفت‌خودش بیاد بیرون بعد ک جفت رو درآوردن شروع کردن به بخیه زدن منم دخترم داخل بغلم بود باهاش حرف میزدم اینجا خیلی هم میلرزیدم
دکتر دوتا بخیه خودش میزد دوتا میداد دست دانشجو ها خیلی دردم می‌گرفت همش میگفتم تموم شد میگفت یکی دیگه یکی دیگه خلاصه تموم شد زیرمو‌تمیز کردم بعد یه ساعت دیگه بچه رو هم بردن لباس پوشیدن ک بیارن شیر بدم بهش اینجا دیگه عمم اومد پیشم و یه چیزی داد بخورم ک حال بیام بعد گفتن ک باید یه دوساعت بگذره که ببریم بخش من ساعت ۴ عصر زایمان کردم ساعتای ۶ بود دیگه لباسامو عوض کردن رفتم بخش اول خودمو بردن چون دیگه از ساعت ۶ ونیم به بعد بخش پس از زایمان مریض تحویل نمی‌گرفت عمم نشسست‌با دخترم اومد منو بردن بعد رو تخت درازم کشیدم اومد معاینه و دکتر شیفت خودشو‌معرفی کرد و رفت اینجا دیگه مامانمم‌رسیده بود خدارشکر میکنم‌که نبود ببینه چقد درد کشیدم دیگه یه نیم ساعتی گذشت بچه رو آوردن من بهش شیر دادم
مامان آریَن🩵🥹 مامان آریَن🩵🥹 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
(پارت ششم)
بعد از اون بی‌حسی اپیدورال دیگه هیچی از درد نفهمیدم تا اینکه از شدت فشار مدفوع بیدار شدم
به دکتر گفتم میخوام برم سرویس گفتن نمیشه صبر کن شاید فشار سر بچه باشه
وقتی معاینه کردن گفتن فول شدی و این فشاری هم که داری فشار سر بچه اس بیا پایین بریم روی تخت زایمان
از ۵ سانت تا به ۱۰ سانت شدن من یه ساعت بیشتر طول نکشید و هنگام زایمان هم تنها دردی که احساس می‌کردم فشار مدفوع بود که میگفتن فشار سر بچه اس

وقتی رفتم روی تخت زایمان چشامو از ترسی که داشتم بستم و فقط فشار سر بچه اذیتم کرد و دیگه هیچ دردی نداشتم
لحظه ای که برش داد فهمیدم و خیلی لحظه بدی بود ولی به لطف بی‌حسی اپیدورال دردی نداشتم
و اقا آرین من بعد از تحمل ۱۶ ساعت درد
ساعت ۱۴:۰۰به دنیا اومد
من فقط یه لحظه دیدمش و بعدش گفتن اکسیژن خونش پایینه و پسرمو بردن دستگاه
و بنده هم ۱ساعت و نیم داشتم بخیه میشدم🥺
بخیه های داخلی درد نداشت ولی اون بخیه هایی که بیرونی بود و باید روی پوست زده میشد یه کوچولو اذیتم کرد
و منم ساعت ۴ رفتم بخش البته بدون پسرم
توی اتاقی که رسیدم همه بچه داشتن غیر از من
و منم همینجور شیر هام می‌ریخت
تا اینکه ساعت ۱۲ شب بهم‌گفتن بیایین بچه تون رو ببرین و همراه مامانم رفتم‌پسرمو اوردم
همه چیز خوب بود ولی اینکه اون روز کی کنارت میمونه تا ابد تو ذهنت میمونه
و من هیچوقت همسرمو بخاطر اتفاق های بعد از زایمانم نمیبخشم
چون واقعا ازش انتظار نداشتم که توی این روز قشنگ تنهام بذاره
خلاصه که امیدوارم تجربه زایمان منو داشته باشین
ولی تجربه بی محل شدن از طرف همسرتون رو نداشته باشید
مامان ملورین مامان ملورین هفته سی‌وششم بارداری
پارت سوم تجربه بیمارستان فرهمند فر

بعد از حدودا چهارساعت توی ریکاوری بودن بالاخره تصمیم گرفتن منو ببرن تو بخش با اینکه من اتاق خصوصی گرفته بودم و نیازی نداشتن تخت خالی بشه یا هر چیزی به بهونه ی شلوغی منو کلی اونجا نگه داشتن
وقتی میخواستن منو ببرن تو بخش یه خانم پرستار اومد مدارک پزشکیمو که روی یه تخته هست پرت کرد روی شکمم که یه دور هم‌ اونجا مردم بعدم یه پرستار دیگه گفت باید شکمتو فشار بدم چقدرم برای اون درد کشیدم

خلاصه بردنم پایین تو بخش...بخش سزارین هم تاریک و خفههه...چون دستشویی هم فرنگی بود من کاور فرنگی برده بودم و بهتون پیشنهاد میکنم برای روز عمل بخرید حتما

بعدم اومدن گفتن باید پاشی راه بری و من تمام تلاشمو کردم که فقط پا شم راه برم تا از اون بیمارستان نجات پیدا کنم...

خلاصه من اگر برگردم عقب دیگه اونجا زایمان نمیکنم
چون تجربه ی خیلی بدی برام ساختن

این بود تجربه ی من از زایمان اول

الان هم دکترم صحرائیان هست و بیمارستان های کوثر و شفا و ایران و علوی عمل میکنه
و این سری تصمیمم برای رفتن به کوثرع امیدوارم بد نباشه
مامان هیرمان مامان هیرمان ۸ ماهگی
✔️تجربه زایمان سزارین✔️
✔️پارت دوم✔️

بردنش روی تخت کنارم تمیز کردن و اوردن کنار صورتم یه عروسک سفید برفی بود نمیدونم چی زدن تو سرمم ولی اینجا ها داشتم خواب میرفتم خلاصه بیدارشدم دیدم عملم تموم شده بخیه هامم زده بود دکترم و خدافظی کرد رفت. منو بردن تو ریکاوری حدود ۳۰ دقیقه اونجا بودم و بعدش منتقل کردنم به بخش. ماساژ رحمی هم همونجا تو اتاق عمل انجام دادن اصلا توی ریکاوری و بخش انجام ندادن. توی بخش که اومدم تا ۳ ساعت بعدش بی حس بودم بعد کم کم بی حسی رفت و کم کم دردا میومد سراغم اومدن مسکن زدن پمپ درد هم نگرفتم حقیقتا فراموش کردم. دردش زیاد بود خودم از خونه شیاف برده بودم همسرم گذاشت برام ۲ تا. من ۱۲ ظهر از اتاق عمل اومدم بیرون تا اخر شب ساعت ۱۲شب اومدن گفتن باید بلند شی راه بری سوند هم بکشیم کشیدن سوند هم مثل وصل کردنش در حد یه سوزش ریز بود و با کمک پرستار بلند شدم برعکس یسریا که میگفتن اولین راه رفتن سخت بود برای من اصلا سخت نبود یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود اصلا اون چیزی که میگفتن نبود چند قدم راه رفتم و اومدم روی تخت اذیتی من بیشتر از این پهلو به اون پهلو شدن بود. بعد راه رفتن شکر خدا دردام کم شد تاساعت های ۳ شب درد داشتم بعدش دیگه خیلی کم شد دردم و صبح اصلا درد زیادی نداشتم قابل تحمل بود اینم بگم من خودم شیاف برده بودم و هر ۵ ساعت دوتا برام میذاشت همسرم و مادرم. صبحونه و شام هم ندادن بهم گفتن فقط چای نبات و مایعات بخور یکم گرسنگی بد بود برای منِ شکمو.