امروز احساس غریبی دارم
همزمان با نه ماهه شدن دخترکوچولوم
به خودم اومدم و فهمیدم نمیتونم دوباره مثل سابق به کار برگردم
کاریکه براش خیلی تلاش کردم
خیلی جنگیدم و چندسال خون دل خوردم تا بشه اون چیزی که بود
زمانیکه به درامد رسیدم و اولین‌ماشینمو خریدم سراز پا نمیشناختم
چه روزایی که از ۴ صبح بیدار میشدم تا اماده بشم و برم سرکار
الان که به خودم اومدم متوجه شدم نمیتونم دیکه مثل سابق به کار برگردم
چون ادمی نیستم که دخترمو به فامیل یا خانواده یا پرستار یا مهدکودک بسپرم
انگار یه تیکه از من قدیمی امروز ازم جداشد
اما خنده های دخترمو که میبینم به این فکرمیکنم که حالا رسالت جدیدی دارم
قرار نیست هنوزم از ارزوهام دست بکشم اما قراره تا یکم بزرگ شدن دخترم صبرکنم
اوناییکه براشون سوال شده من کارشناس بازرگانی یک شرکت معتبر بودم
و بخاطر اینکه نمیتونستم تمام وقت به کار برگردم با شرکت توافقمون نشد که پاره وقت کارکنم
احساس میکنم اگر به پای دخترم الماس هم بریزم اما اندازه وجود من الان براش ارزشمند نخواهد بود
بمونه به یادگار از ۱۹ خرداد ۴۰۵

تصویر
۷ پاسخ

واقعا همین طور ه عزیزم

افرین بهت کارتون میشه بعدا هم بهش برسی و دوباره شروع کنی ولی هیچ وقت این لحظه های شیرین کنار بچت بزرگ شدنش هر روز ی چیز جدید تر از خودش نشود میده تکرار نمیشه پس اول بچت بعد بقیه چیزا

عزیزم...منم شاغلم و درکت میکنم
دخترت بزرگ میشه و تو دوباره به اوج برمیگردی اما همیشه از خودت بخاطر اینکار راضی ای و وجدانت راحته😊

منکه از خیلی چیزا بخاطر پسر اولم گذشتم،مدرک کارشناسی،کار و خیلی چیزهای دیگه گفتم تا یکم بزرگتر بشه تا ب خودم اومدم دیدم ۱۵ سالش شد و همه وقت و زندگیم ب پاش ریختم چون ب خاطر شغل همسرم مجبور بودم بیشتر تنها از پسش بر بیام والانم دومی ولی خدارو شاکرم

شغلت چی بوده گل؟

اخی جونم به این مامان مهربون حتما حتما دختری بعدا قدر این فداکاری مامانشو میدونه🥹💖

منم دقیقا مثل تو هستم
و تصمیم گرفتم پیش دخترم بمونم
هیچوقت دخترم تو این سن نیست
و نمیتونم براش جبران کنم

سوال های مرتبط

مامان مـاهـلـیـن🌙🧿 مامان مـاهـلـیـن🌙🧿 هفته هفتم بارداری
مامانا نمی‌دونم به چشم زخم اعتقاد دارید یا نه
اما من احساس میکنم دخترم چشم خورده
دختر من از ۶ ماهگی که غذاخور شد ، غذاشو به اندازه میخورد
یک بار خونه مامانم بودم برای دخترم موز له کرده بودم داشتم میدادم یه بنده خدایی اومد خونشون ، موز که تموم شد دخترم گریه کرد که دوباره میخواست ، پاشدم دوباره براش موز له کردم ریختم تو پیاله
بعد اون بنده خدا گفت خوب میخوره نوه ی من نمیخوره اصلا
از همون موقع به بعد دختر من دیگه لب به موز نزد
غذا هم که اصلا دیگه مثل قبل نمیخوره اصلااااا
با التماس شاید دو سه قاشق


حالا همه ی این قضایا به کنار


دیروزم یه بنده خدایی اومد خونم ، دخترم که اولش آنقدر شیرین کاری درآورد پیشش ، انقدر خندید و شیطنت کرد خسته شد بعدش دخترمو شیر دادم خوابید راحت

بعد از اینکه اون شخص از خونمون رفت ، دخترم بعدازظهر خواب بود یهو با گریه از خواب پرید دیگه نخوابید هرکار کردم
بعد اونم دیشبو تا خود صبح گریه کرده و نخوابیده اصلا
همش سه چهار دقیقه خوابیده باز با گریه بیدار شده
منم پا به پاش بیدار بودم

یعنی ممکنه چشم خورده باشه ؟!
یا نگاه اون طرف سنگین بوده باشه

نمیدونم خدایا اصلا کلا همه ی قلق های دخترم به هم ریخته

اینم بگم دندونش درومده دوتا پایین دوتا بالا
بخاطر دندون نیست این رفتاراش
مامان جانا کوچولو مامان جانا کوچولو ۱۰ ماهگی
تجربه من به عنوان مامان اولی
خیلی پیش میاد برام و یا اینجا خیلی میبینم که مامانا مشکل برای غذاخوردن برای شیر دادن برای تربیت اموزش و یا حتی اسباب بازی و سرگرمی بچه ها دارن
من از وقتی فهمیدم باردارم همه مطالب مرتبط با مادری فرزند پروری اموزش روتین خواب و هرچی فکرشو کنید دنبالش رفتم تا یاد بگیرم
درمورد غذا خوردن و یا هرچیز دیگه ای زیاد میبینم ‌که مامانا مشکل دارن و خیلیا هستن که تجارب و یا نظرات اشتباه به بقیه میدن
خواستم تجربه خودم بگم که هروقت از راه علمیش جلو اومدم و هروقت از متخصص کمک گرفتم همه چی خیلی راحتتر و بهتر و روتین تر شد
الانم که بچه های هممون تقریبا غذا خور شدن زیاد میبینم مامانا مشکل غذا دادن دارن پیشنهاد میکنم حتما نینی رو پیش متخصص تغذیه ببرید خیلی خیلی مفید میتونه باشه
از رفع بدغذایی تا و.....
به عنوان مثال
سیل عظیمی که الان داریم میبینیم مادرای باردار جدیدمون با نینی های کوچولو ۶ ماه به بالا که همشون جاخوردن از باردار بودن
فقط و فقط بخاطر اینه که به حرف قدیمی ها کردن و فکرکردن اگر شیربدن و یا اگر تازه زایمان کرده باشن باردار نمیشن
من خودم فکرمیکنم همه این مسائل و مثالاش از نااگاهی میاد
مامان 💖 آیماه💖 مامان 💖 آیماه💖 ۱۱ ماهگی
ی احساس خستگی خیلی زیادی رو توی بدنم احساس میکنم ، نمیخوام ناشکری کنم، خدارو هزاران مرتبه شکر که دختری مثل آیماه نازم بهم داده و بابتش تا آخر عمر از خدا ممنونم ، ولی بهش بیشتر میگن درد و دل
فکر میکنم همه ما از روزی که زایمان کردیم دیگه نتونستیم اون آدم قبلی زندگیمون باشیم ، همه چیز برامون تغییر کرده، اولویت هامون، تصمیم هامون ، برنامه هامون همه چیز
هیچ کدوممون نتونستیم ی روزی رو برای خودمون باشیم ، اگر هم می‌خواستیم فکر بچمون بهمون اجازه نداده و تو مغزمون گفتیم نه پس بچم چی من نمیتونم اونو تنها بزارم و برای خودم چندساعتی تنها باشم و استراحت کنم

من خودم به شخصه هنوزم هنوز بعد از ۸ ماه نمیتونم به همه کارام برسم و همه رو به نحوه احسنت انجام بدم
نه به خودم نه به کارای خونه ظرف بشورم لباس اتو کنم جارو بکشم خونه رو جمع کنم به کارای دخترم برسم
هر چیم میدوام ولی بازم نمیدونم چرا نمیشه از صبح که بیدار میشم تا شب یکسره کار کار کار ولی بازم تموم نمیشه
من حتی بعضی روزا شاید باورتون نشه ولی وقت نمیکنم موهامو شونه بکنم، ی سرویس بهداشتی میخوام برم دخترم اینقدر گریه میکنه که پشیمون میشم
فقط میدونم زندگی قبل و بعد از بچه آدمو خیلی عوض میکنه و در واقع سگ جون میکنه😃😀 برای مثال الان پریودم ولی اینقدر کار دارم با اینکه حالم خوب نیس ی کاپوچینو دم کردم بخورم تا دخترم خوابه تند تند به کارام برسم
شما هم اگر دوست دارین از وضعیت این روزاتون این پایین بنویسین دور هم بخونیم 👇👇









کولیک فرزندپروری شیرخشک رفلاکس تغذیه کودک تربيت کودک