۲ پاسخ

منم مادرم معلم و از 10 روزگی من مجبور شده بره سرکار اونموقع رسمی نبوده به این خاطر . هنوزم که هنوزه با یه حال بد تعریف میکنه دلم براش میسوزه مخصوصا به بچگی خودم فکر میکنم دلم به حال خودمم میسوزه میگم دخترم چند دقیقه میرم تو اتاق فوری دنبالم میاد دسشویی رفتنی همون دو دقیقه بااینکه کلی باهاش حرف میزنم زمین و زمان و بهم میدوزه حالا چی به من میگذشته؟؟؟ که از 7 تا 3 مادر کنارم نبوده پیش مادربزرگ.
تازه ماه اول مامانم شیر میدوشیده میزاشته برام مادربزرگم گفته والا من قبول نمیکنم نیم ساعته که میری شیر تموم میشه باید شیر خشک‌ بخرید بابامم با کلی فشار راضی میشه بخره😐
گلم اگه مقدوره برات نرو بچت خیلی بهت نیاز داره مطمئن باش به جز جفا درحق خودتو بچت چیزی عایدت نمیشه هییییییچ مردیم قدر نمیدونه

عزیزم حتما سخته برات ولی توهم بخاطر اینده اون وخودت بیشتر تلاش میکنی تا زندگی با کیفیت تری داشته باشید واین خودش بهترین کاره ممکنه

سوال های مرتبط

مامان محمّدمتین مامان محمّدمتین ۲ سالگی
یک سال گذشت…

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار صدای گریه‌ی متین رو شنیدم. اون لحظه پر از ترس، هیجان و عشق بود. باورم نمی‌شد از این به بعد یک “مامان”م و زندگی‌م با حضورش رنگ دیگه‌ای گرفته.

این یک سال، پر از تجربه‌های تازه بود. شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌ها، گریه‌ها، اما در کنارش لبخندهای کوچیک، نگاه‌های شیرین و بوی خوشی که همه خستگی‌ها رو می‌برد.

کم‌کم یاد گرفتم چطور نیازهاش رو بفهمم، چطور با گریه‌هاش آرام بشم، و چطور غذاهاش رو با عشق آماده کنم. حساسیت‌هاش، محدودیت‌های غذایی، و اینکه باید حواسم به هر چیزی باشه، سخت بود، اما باعث شد بیشتر دقت کنم و خلاق‌تر بشم.

دیدن اولین لبخندش، اولین دندونش، اولین چهار‌دست‌و‌پا رفتنش، اولین کلمه‌هاش… همه‌ش برای من معجزه بود. هر روزش یه اتفاق تازه داشت که قلبم رو پر از شادی می‌کرد.

امسال فقط بزرگ شدن متین نبود؛ خودم هم بزرگ شدم. یاد گرفتم صبورتر باشم، قوی‌تر، و در عین خستگی ادامه بدم. مامان بودن سخت‌ترین و شیرین‌ترین نقش زندگی منه.

و حالا که متین یک‌ساله شده، وقتی به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم هر سختی‌اش می‌ارزید. یک سال پر از عشق و یادگیری و رشد… هم برای پسرم، هم برای خودم
مامان نفس ملوسک💛 مامان نفس ملوسک💛 ۱ سالگی
نفسِ عزیزم…
یازده ماه از آمدنت گذشته، یازده ماهی که هر کدامش برای من یک عمر عشق و آرامش بود.
امروز قلبم پر از احساس‌های شیرین و عجیب است…
چون این آخرین ماهگرد توست، آخرین باری که برای عددهای یک‌رقمی و دو‌رقمیِ ماه‌های رشدت ذوق می‌کنم و بعد از این، دخترم یک‌ساله می‌شود و صفحه‌ی تازه‌ای از زندگی‌ات ورق می‌خورد.
نفسِ قشنگ من…
انگار همین دیروز بود که برای اولین بار در آغوشم آمدی و من زیر گوش خودم زمزمه کردم: «از امروز زندگی‌ام کامل شد.»
اما حالا می‌بینم که در یک چشم‌به‌هم‌زدن بزرگ شدی، خندیدی، یاد گرفتی، قدم برداشتی، صدا زدی و هر روز چیزی به من اضافه کردی…
یازده ماه است که تو، معنای همه‌ی خستگی‌ها را عوض کرده‌ای.
یازده ماه است که خانه‌مان با وجود تو گرم‌تر و روشن‌تر شده…
یازده ماه است که نفس کشیدن تو، بهترین موسیقی دنیا شده.
امروز، که آخرین ماهگردت را جشن می‌گیرم، قلبم میان دو احساس گیر کرده؛
از یک طرف خوشحالم که بزرگ می‌شوی، شکوفه می‌زنی، دنیا را می‌شناسی…
و از طرف دیگر دلم می‌گیرد که این روزهای ناب، این لحظه‌های کوچک و پرارزش، این ماهگردها… یک‌یکی تمام می‌شوند.
اما می‌دانم این پایان نیست…
این فقط پایان جشن‌های ماهگرد است، نه پایان عشق، نه پایان رشد تو.
از این به بعد، جشن‌هایم بزرگ‌تر می‌شود… جشن یک‌سالگی‌ات، دو‌سالگی‌ات، اولین قدمت، اولین کلمه‌ات، اولین آرزوست نفس جانِ مادر…
تو آخرین ماهگردت را تمام کردی، اما برای من، تو همیشه دختر کوچکم می‌مانی.
هر ماه، هر سال، هر لحظه‌ات برایم ویژه است.
چه یازده‌ماهه باشی و چه یازده‌ساله…
تو همیشه دلیل آرامش منی.
خدا نگهدار تمام ثانیه‌هایی باشد که پیش رو داری، و من همیشه، همیشه، کنار تو می‌مانم…
با عشقی که هیچ پایانی ندارد 🤍✨
مامان دردونه مامان دردونه ۲ سالگی
چند وقته که خواب پسر کوچولومون کمتر شده که البته عادیه. قبلا دوتا چرت دو ساعته داشت و الان تقریبا سه هفته است بیشتر از یه ساعت چرت نمیزنه. قبلا موقع خوابش کارها رو میکردم و وقت برای استراحتم بود. الان دیگه فقط بخشی از کارهام در طول روز انجام میشه و استراحتم تعطیل. خواب شبشم از ساعت ۷ ونیم شده ۹ ونیم شب. خودش دیرتر میخوابه. و همه کارهای باقیمونده خونه رو اگه از ۹ تا ۱۲ شب انجام ندم میمونه برای فردا که بدتر از قبل میشه‌.
امروز عصر اینقدر خوابم میومد و اون میخواست بازی کنه که زنگ زدم به خواهرم که براش کلاغ پر بگه و شعر بخونه من ده دقیقه دراز بکشم و حرف نزنم. حجم این کارها به کنار، اینکه به خاطر بچه داری از باشگاه و خرید و شاگردهام‌ و خیلی کارها دیگه هم افتادم و رسما تو خونه حبس شدم هم علی حده است. روحت که خسته باشه، جسمت خسته تر میشه.
ولی این چند روز یه فکری خیلی کمکم کرده. اینکه تو اوج تنهایی و بی کمکی به این فکر میکنم الان خیلی از زنهای دیگه، خیلی از مامانهای دیگه دقیقا مثل من و شاید بدتر از منن. تو اوج خستگی باید برای بچه ها بپزن و بشورن و لبخند بزنن. این چند روز وقتی میخوام از شدت خستگی بزنم زیر گریه با خودم میگم خودمو به نیروی زنانه همه زن ها وصل میکنم و انرژی میگیرم. واقعا توان ما زنها بی پایانه. خدا این توان رو به ما بی‌پایان عطا کرده‌.
از من مادر به توی مادر، به گوشی؟ تو تنها نیستی. همه ما باهمیم فقط کنار هم نیستیم. به نیروی زنانه جهان وصل کن خودتو تا شارژ بشی و ادامه بدی.‌
خدا قوت به همه تون❤
مامان صدرا گُلی مامان صدرا گُلی ۱۲ ماهگی
صدرا جانم، پسرم، تمامِ دنیای مامان..

یک سال گذشت از روزی که تو به دنیا اومدی و من برای اولین بار معنای واقعیِ مامان بودن رو با تمام وجودم حس کردم..
یک سال از روزی که قلبم بیرون از سینه‌م شروع کرد به زندگی کردن.. قلبی کوچولو که حالا با هر خنده‌ش، با هر گریه‌ش و حتی با هر شیطنتش، تمام وجودم رو زیر و رو می‌کنه..

💙تولدت مبارک پسرقشنگم💙

کاش می‌شد زمان رو برای چند لحظه نگه دارم..
تو همین روزهایی که هنوز توی بغلم جا می‌شی، همین دستای کوچولوت، همین صورت شیرینت و همین صدایی که وقتی "مامان" رو صدا بزنی، مطمئنم قشنگ‌ترین موسیقیِ تمام زندگی من می‌شه..
بزرگ شو عشقم، بخند، بدو، آرزو کن و تمام دنیا رو زندگی کن..
من قرار نیست همیشه بتونم جلوی سختی‌های دنیا رو بگیرم، اما قول می‌دم تا جایی که جون دارم، آغوشم برای تو امن‌ترین جای دنیا باشه..

تولدت مبارک، اولین عشقِ مادرانه‌ی من، قشنگ‌ترین اتفاق زندگی‌م، صدرا گلی جانم💙

"مامان تا همیشه دوستت داره، بیشتر از چیزی که بشه نوشت، بیشتر از چیزی که بشه گفت،بیشتر از تمام دنیا.."

#بیستُ‌چهارم‌مهرماه‌چهارصدوپنج
مامان رادین مامان رادین ۲ سالگی
میدونستی دی ان ای فرزندت سالها بعد از تولدش توی جریان خونت زندگی میکنه و حتی تا آخر عمر توی مغزت باقی میمونه؟ به این پدیده میگن «ميكروكايمريسم». یعنی مادر و فرزند برای همیشه به هم متصل میمونن
زیبا نیس؟🥲
چیزی به‌شدت عمیق در پیوند میان مادر و فرزند وجود دارد. این فقط احساسی یا معنوی نیست؛ بلکه در تار و پود زیست‌شناسی وجود او نوشته شده است. مدت‌ها بعد از تولد کودک، بخشی از او همچنان در بدن مادر زندگی می‌کند. سلول‌های فرزند به آرامی در خون مادر باقی می‌مانند و حتی به بخشی دائمی از مغز او تبدیل می‌شوند.

این حضور خاموش مثل نخ نامرئیِ عشق و خاطره است؛ پیوندی زنده که با گذر زمان از بین نمی‌رود. طوری که انگار خودِ طبیعت خواسته باشد مادری نه‌تنها در قلب، بلکه در تک‌تک تاروپود وجود زن ردّی ماندگار بگذارد.

این اتصال ابدی، ناگفته و عمیقاً مقدس است؛ یادآوری خاموشی که نشان می‌ دهد عشقی که یک بار خلق شد، هیچ‌وقت واقعاً از بین نمی‌رود.
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۶ ماهگی
صبح بخیر مادرهای عزیز ☀️

امروز صبح دخترم را بردم پارک، با خودم گفتم شاید در هوای آزاد بهتر غذا بخورد. نخورد. کمی پیاده‌روی کردیم، بازی کرد، خندید و آخر سر در کالسکه خوابش برد. حالا من در لابی نشسته‌ام و منتظرم بیدار شود، با این امید که شاید وقتی بیدار شد، این بار چند لقمه بخورد.

و همین‌جا به این فکر می‌کنم که تاب‌آوری در مادری دقیقاً همین لحظه‌هاست؛ لحظه‌هایی که نگران هستی، راه‌های مختلف را امتحان می‌کنی، نتیجه نمی‌گیری، اما باز دست از تلاش برنمی‌داری.

گاهی مادری کردن شبیه کاشتن بذری است که هر روز به آن آب می‌دهی، بدون اینکه بدانی دقیقاً چه زمانی جوانه می‌زند. ما تلاش می‌کنیم، صبور می‌مانیم و امیدواریم؛ حتی در روزهایی که هیچ چیز طبق برنامه پیش نمی‌رود.

اگر این روزها درگیر غذا نخوردن، بی‌خوابی، دندان درآوردن یا هر چالش دیگری هستید، بدانید که تنها نیستید. خیلی از ما همین حالا در حال زندگی کردن یکی از آن روزهای سخت هستیم؛ روزهایی که از بیرون عادی به نظر می‌رسند، اما در دل یک مادر، پر از نگرانی و تلاش‌اند.

امیدوارم امروز برای همه ما، روزی باشد که کمی بیشتر به خودمان هم مهربانی کنیم. 🤍
مطالب کانال رو گذاشتم
#فرزند پروری شیر خشک شیر خشک نوزاد نوزاد رفلاکس فرزند پروری
مامان حبه قند مامان حبه قند ۱۴ ماهگی
مامانا سلام،
تجربه م از غذا خوردن به دخترم رو براتون میگم امیدوارم که برای اون مامان هایی که چالش دارن برای غذادادن به بچها شون مفید باشه. ❤️

از اونجایی که علم جدید و تحقیقات این روزها خیلی تاکید داره که بچها به روش های blw خودشون غذا بخورن و لمس کنن و مهارت هاشون تقویت بشه و...
و خب میدونیم که این کار کثیف کاری زیاد داره و از طرفی ممکنه تا بچها عادت کنن و چیزی از اون غذا رو بخورن و مامانا میگن چیزی نخورد و همش بازی بود و...
من هم اول خودم با قاشق بهش غذا میدادم و کم کم که متوجه آمادگی ش شدم، دیگه ناهار یا شام ش رو دو قسمت میکنم،
یک بخشی رو میزارم جلو ش که هم بازی کنه
هم تمرین قاشق گرفتن دستش و لمس و...
و هم اینکه این بین خودم کنارش میشینم و با قاشق هم بهش غذا میدم که خیالم آسوده باشه چیزی هم خورده و گرسنه نباشه.
این تجربه برای من خوب بود تا حالا و جواب داد.
اینجوری نه دیکه دنبالشون میدوید توخونه 😁نه اینکه نگرانید که چرا چیزی نخورده.
شما هم امتحان کنید ببینید چطوره؟!
مامان تو دلی قشنگم مامان تو دلی قشنگم ۱۲ ماهگی