شرح زایمان طبیعی من🩷

بنای من اعتمادبود اعتماد کردم به ایشون و تو اون اوج درد که هیچی نمیتونستم بفهمم یا حتی به خودم یادآوری کنم برای کنترل انقباضات چشمم فقط به دهن ایشون بود که بهم بگن الان دقیقا چیکار کنم
من حتی یادم رفته بود با تنفس میتونم انقباضات رو برای خودم قابل تحمل کنم
یادم رفته بود باید تو فشار و زمانی که حس زور دارم زور بزنم .اصلا زور زدن یادم رفته بود
خیلی کلافه بودم هم از سوالای واقعا بیجای ماماها زمان ان‌اس تی هم از بیخوابی که داشتم و بدنم دیگه واقعا توانش داشت تموم میشد
منتطر ری اکشن های خانم صابریان بودم
وقتی دیدم دارن آماده میشن برای گرفتن بچه خیلیی انرژی گرفتم
از اینکه برای جلب اعتمادم تو آینه نشون دادن سر بچمو تا باور کنم ۴ سانت نیستم
از اینکه یه عالمه روغن می ریختن روم و ماساژ پرینه میدادن تا من برش نخورم
همه اینا یادمه که بهم حس خوبی میدادن در اوج تحمل درد
من صبوری و حوصله ایشون رو اونجا دیدم
با بیخوابیی که داشتن تمام توانشونو گذاشتن برام
باهام راه میومدن و قتی تو اوج دردها فقط میگفتم یه مقدار صبر کنید صبر کنید من نمی فهمم الان دارم چیکار میکنم:)
و ایشون صبوری می کردن
اما با وجود خصوصی بودن بیمارستان ماماهای شیفت خیلی برخورد سفت و سختی داشتن
من تمام بدنم در حال لرزش بود و کنترل نداشتم رو خودم
اون زمان ماما توقع داشت من دستمو بتونم ثابت نگهدارم تا آنژسو وصل کنن
بعد از بغل کردن دخترم
اول به خاطر سلامتیش خداروشکر کردم دوم برای وجود خانم صابریان تو اوج دردهام...
نهایتم مثل یک مادر منو بردن برای استحمام و بافت موهام

۱۲ پاسخ

عزیزم بهت افتخار میکنم که تونستی از پسش بر بیای
افرین بهت
چقدر خوبه که میاین تجربه زایمان طبیعی تون رو میگین😘
فقط بعضی از دوستان یاد گرفتن که بیان بد بگن‌و جوری وانمود کنن که فقط سز خوبه
ممنون از همه مامان هایی که میان تجربه های خوب طبیعی شون رو میگن‌
ان شالله خانوم کوچولو زیر سایه پدر مادر بزرگ بشه عزیزم😘🎀

کدوم بیمارستان بودی؟

کدوم بیمارستان یوذی عزیزم

خانم صابریان ماما همراه بودن یا دکتر

چقدر خوب که بلاخره یکی از زایمان طبیعی راضی بودو بهمون امید داد
مرسی عزیزم

بخیه هم خوردی؟
از چندهفته ورزشارو ب طور جدی شروع کردی؟
من الان ۳۳ هفتمه باید هرروز ورزش کنم؟
بعد اگ کلیپی چیزی از ورزشایی ک میکردی و اگ داری میشه برام بفرستی

خداروشکر .
ماماخصوصی بودن یا همراه؟

خب خداروشکر

خدا شکر شما پول داشتی رفتی بیمارستان خصوصی

ورزش های بارداری انجام داده بودی گلم؟
پیاده روی چطور
از چند هفته شروع کرده بودی؟

خداروشکر زایمان خوبی داشتی

زینب جان نگفتی دردش چقدر بود زیاد بود یا نه

سوال های مرتبط

مامان خانوم کوچولو🩷 مامان خانوم کوچولو🩷 ۱ ماهگی
شرح زایمان طبیعی من🩷

ساعت ۱۰ و نیم رسیدیم مطب
بعد معاینه گفتن ۵ سانت دهانه رحم باز و افاسمان ۵۰
اصلا فکرشو نمی کردم ۵سانت باشم
چون دردام خیلی برام ناچیز بودن
گفتن بمونم که ان‌شاالله صبح میریم بیمارستان
هم ذوق داشتم هم کمی نابلدی از اینکه قراره چی بشه
شروع کردم ورزشامو انجام دادم
هر روش کاهش دردی هم که فکرشو می کردم و یادگرفته بودم اونجا پیاده کردم
از نقاط فشاری که همسرم انجام میداد تا خوراکی های انرژی زا
تنها اشتباهم این بود که ظهر اون روز زیاد نخوابیدم و برای فولی جون زور زدن نداشتم
ساعت ۴ و پنج دقیقه راه افتادیم به سمت بیمارستان
سخت ترین لحظه برای من زمانی بود که تو ماشین گذشت
زمان انقباضات هیچ کاری نمی تونستم بکنم و فقط دوطرف دستگیره های سقف ماشین می گرفتم خودمو از جام بلند می کردم همین باعث شد
از بیمارستان فقط یادمه که لابی خیلی تاریک بود و به زور درد رفتیم آسانسور و رسیدیم بلوک زایمان
خانم صابریان تند تند لباسمو عوض کردن و رفتم روتخت
متاسفانه ماماها آخرین دقایق شیفتشون بود و خیلی بی حوصله بودن انقدر که من رو تو فولی معاینه کردن و گفتن ۴ سانتم همونجا بود که واقعا احساس کردم الانه که تحملم تموم بشه فقط نگاه کردم به خانم صابریان ایشونم در اوج خونسردی گفتن ولشون کن اونا برا خودشون دارن یه چیزی میگن
مامان نفس مامان نفس روزهای ابتدایی تولد
مامان آرژین و الین مامان آرژین و الین ۹ ماهگی
.تجربه زایمان طبیعی پارت 3
دیگه جیغم میزدم و گفتن باید تو اون اوج درد تو حالت دستشویی زور میزدم وای زور زدن تو اون حالت اونم با انقباض 9 فینگر فراتر از تحمل آدم بود بعد 10دقیق گفتن بازم بخواب ببینیم سرش اومده یا نه که اصلا نیومد بود. به من گفتن برو حالت سجده و کمرتو تکون بده شاید اینجوری اومد اونم شاید 20دقیقه طول کشید و تقریبا 50دقیقه من تو این حالت بودم که گفتن تو دردا زور بزن قبل اون اجازه زور زدن نداشتم یه 5 دقیقه زور زدم سرش اومد تو کانال زایمان و انگاری دنیا رو بهم دادن انقباض ها واقعا دردش خیلی بیشتر از خوده زایمانه زایمان و خروج بچه حس سوزش و فشار داره و خیلی بهتر از انقباض هاست . بعد چند دقیقه زور سرش تقریبا اومد که با برش پرینه بچه به دنیا اومد و ساعت ودوازده بیست دقیقه به دنیا اومد . من ماساژ شکمی هم داشتم چون زیاد لخته خون تو رحمم بود که اونم مقداری اذییت کننده بود بخیه ام زیاد نبود ولی به دلیل اینکه من تا روز خود زایمان استفراغ داشتم و بدنم ضعیف بود و بدنم پروتئین کم داشت به جای 10دقیقه بخیه زدم یا ساعت یا شاید بیشتر شد هی بخیه میزد و سوزن هی خراب میشد .و من از اون روز از شدت درد بدون بالشت اصلا نمیتونم بشینم و بالشت دوناتی خریدم و رون و پاهامم چون چون یه ساعت برای بخیه و مابقی برای زایمان رو به بالا رو تخت بود از اون موقع عین ورزش کارا که میگیره عضله شون منم گرفته من تجربه دوم زایمانم بود ولی زایمان اولم خیلی راحت تر از الان بود .پس حتی تو یک نفر زایمان با دیگری متفاوته .
اگه سوال بود بعدا جواب میدم انشالله شما زایمان راحتی داشته باشید.
من از گاز هم استفاده کردم واقعا یا من دردهام زیاد بود یا اصلا تاثیرش رو متوجه نشدم .و بهم اجازه استفاده زیاد نمیدادن.
مامان رستا 🩷🩷 مامان رستا 🩷🩷 ۸ ماهگی
پارت چهارم
بعد که دید گفت تو الان نه سانتی و نیاز به بی‌حسی نیست دیگه الانا زایمان میکنی منو بردن تو اتاق زایمان و هی میگفتن زور بزن منم زور میزدم که دقیقا همدن دوازده که ماما گفت بچم به دنیا اومد و بچه رو یک لحظه نشون دادن و بردن و منتظر اومدن جفت بودن یه ده دقیقه یک ربع طول کشید تا بیاد هی سرفه کردم هی زور زدم تا بالاخره جفتم اومد اینم بگم من از اینکه برش بزنه و بدوزه و من حس کنم میترسیدم ولی همون موقع که برش زدنم حس نکردم بعدشم می‌دوخت فقط سه تا بخیه آخر حالیم شده بود بهم گفتن دو تا آمپول به واژنت زدم برای بی‌حسی یه آمپول تو سرمم زده بود شیاف انداخته بود برای همین قشنگ خداروشکر درد نداشتم من همشم استرس داشتم خوب نباشن ولی خداروشکر راضی بودم البته شیفت روز خوب بودن شیفت شبش یکمی بداخلاق بودن ولی بازم از ماما های اون روز خداروشکر راضی بودم راستی دکتر اون روز شیفتم موقع بخیه زدن اومده بود که ببینه ماما چجوری میدوزه خلاصه بالاخره زایمان کردم طبیعی و خداروشکر راضیم با اینکه آخرش مجبور بودم سرم زور بزنم
مامان ویهان✨(نورک) مامان ویهان✨(نورک) روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین من با دکتر شراره آذری آزاد در بیمارستان عرفان نیایش؛
در مورد دکترم که یکی از شانس های بزرگ زندگیم واقعا آشنایی با ایشون هست🥹
پر از ارامش و عمیقا دلسوز که روز زایمان و مثل یه تراپی کرده بودن برای من🥰
و تا اخر عمر تجربه قشنگی همراهم دارم (قابل ذکره که ایشون دستمزد جداگانه ندارن)
در مورد بیمارستان خیلی همچیز عالی بود واقعا پرسنل خیلی مهربون خیلی خوش رو رسیدگی بی نظیر با اینکه به من گفته بودن به خاطر تاریخ رند ممکنه شلوغ باشه و رسیدگی شاید خوب نباشه اما اصلا کم کاری ندیدم برعکس خیلی زیاد پیگیری نسبت به خودم و ویهان بود من اتاق خصوصی داشتم و یه مهماندار که نمیدونم رو اتاق بود یا برای همه هست؛ تمام کارهای من و انجام میدادن یه پرستارم از بخش اطفال تمام مدت به ما سرمیزد و به ویهان رسیدگی میکرد کلی راجب پرسه شیردگی و حتی پوشک عوض کردن کمک میکنن که از نظر من که مامان اولیم عالی بود
تو ریکاوری ماما اومد شاید یک ساعت با صبر ویهان و رو سینم شیر داد و این باعث‌شد روند شیردهی من بهتر پیش بره…
ادامه تاپیک بعد🙏🏼
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ ۱ ماهگی
مامان خانوم کوچولو🩷 مامان خانوم کوچولو🩷 ۱ ماهگی
مامان نیلا🎀 مامان نیلا🎀 ۱ ماهگی
تا حدود ۴ سانت دردها برای من قابل تحمل بود، میومدن چک میکردن انقباض های خیلی خوبی هم داشتم، پیشرفت زایمان خوب بود، فقط یه مشکلی داشتم که بچه خیلی بالا بود، پایین نمیومد اینو همون روز معاینه تحریکی هم دکتر گفته بود بهم بچه بالاست! دکتر اومد برای معاینه و دیگه درد ها شدید شده بود ولی پیشرفت کند اینجا معاینه هم خیلی درد داشت، به ماما گفتم تو رو خدا یا منو سزارین کنید یا اپیدورال بزنید برام! تخت کنار منم به ۴ سانت رسیده بود ، بهم گفتن مامای همراه نمیخوای گفتم نه، من بیمارستان خصوصی به نظرم وظیفه ی خود مامای اونجا بود به من برسه که اونم لج کرده بود چون مامای همراه نمیخواستم و محل نمیداد بهم ولی من خودم ورزش ها رو بلد بودم چرا باید می گرفتم، اون عوضی هم نمیذاشت من ورزش کنم، می رفت بیرون به چای خوردن میگفت ماما بگیر تا من خیالم راحت بشه بذارم ورزش کنی! تخت کناری که از شدت درد ماما گرفت ولی چه فایده فقط چند تا ورزش داد بهش که به نظرم زمانی که درد داری هیچ فایده ای نداره، نوع بی حسی اون هم اصلا به درد زایمان نمیخورد در حد ۵ دقیقه فقط گیجش میکرد و خوابش میبرد کلا هم سه تا دوز داشت!
مامان ناردونه 🩷✨ مامان ناردونه 🩷✨ ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴:
اونجا روی تخت زایمان خوابیدم این مدلی بود که پاهاتو باید می‌ذاشتی دو طرف و بالا و زور می‌زدی دردش وحشتناک بود ولی چون دیگه میدونستم آخراشه می‌تونستم تحمل کنم . دیگه ماما ها بالا سرم بودن و دکتر هم اومد. یه مایع حالت بی حسی بهم زدن ولی من باز یه کم حس کردم تیغ زدنو ‌ دکتر با دوتا آرنجاش افتاده بود رو شکمم و فشار میداد و واقعا حس کردم دارم مرگو به چشمم میبینم ولی دیگه آخراش بود و تا جایی که تونستم وقتی دردم میگرفت زور میزدم تا زودتر تموم شه همش میگفتن داد نکش و زور بزن ولی نمیشد من انقد داد زدم که گلوم درد گرفته الان و صدام در نمیومد. دیگه خلاصه گفتن دارن موهاشو میبینن و دیگه بعدش با چند تا زور تموم شد ولی برخلاف نظر دکتر بچه درشت بود و به خاطر همین طول کشید. لحظه ای که بچه به دنیا اومد انقد حس خوبی داد که من سریع گفتم وای چقد حال داد 😅 انگار یهویی شکمم خالی خالی شد و دیگه هیچ دردی نداشتم و فقط چشمم به بچه بود که داشتن تمیزش میکردن. یه کم بعد هم جفت اومد بیرون که اونم خیلی حال داد و جالب بود برام. کادر بیمارستان واقعا خوب بودن و خیلی مهربون و مومن . بهم میگفتن دعا کنم صلوات بفرستم و ماما خودم هم که یه خانم سن بالا و با تجربه بود تو گوش بچه اذان و اقامه گفت و تربت هم گذاشت دهنش . من چون بچه گریه نمی‌کرد نگران بودم و همش چشمم بهش بود ولی گفتن حالش خوبه . یه کم آب و خرما خوردم (حتما خرما بدون هسته بردارید همراهتون) و بعدش ماما خودم اومد که بخیه بزنه و بی حسی زد ولی بعضیاشو من حس کردم فک کنم بیرونیا رو و خیلی درد داشت ولی انقد درد کشیده بودم که دیگه تحمل اینو داشتم و فقط چشمم به ساعت بود که زودتر تموم شه ...
ادامه پارت بعد
مامان تیدا مامان تیدا ۱۲ ماهگی
تو بیمارستان هرکی میومد میگفت تو‌طبیعی زایمان نمیکنی تازه ۱ سانت و نیم بازه ولی ماما بهم گفت من تا جایی که بشه بهت زمان میدم که طبیعی زایمان کنی بلکه شرایط دیگه برای خودتو بچه خطرناک بشه …بعد از ۴ ساعت یه بار دیگه قرص دادن و من به ۲ سانت و نیم ۳ سانت رسیدم
دردی نداشتم فقط یه سری انقباض های خیلی کم داشتم که اصلا نمیشه گفت درد بود
بعد از ۴ ساعت دوم سرم فشار بهم وصل کردن که خداروشکر بهم جواب داد
و من تا ۶ سانت تمام دردام قابل تحمل بود و خیلی راحت کنار میومدم مامام بهم ورزش میداد و منم انجام میدادم
اما وقتی شدم نزدیک ۷ سانت درد شدیدی رو تجربه کردم که شاید فقط ۱۵ ثانیه بود اما انقد شدید بود حس میکردی الان متلاشی میشی
اما نمی‌دونم خیلی عجیب بود با وجود همچین حسی انگار یه قدرتی هم داشتی که هی میگفتی نه اینم تحمل‌میکنم میتونم ولی در کنارش هم میگی دیگه بسه میخوام برم سزارین اما انگار از ته دلت نیست از روی درد زیاد و ناچاریه
منم تو ۷ سانت میگفتم توروخدا منو ببر سزارین ولی از اونجایی که واقعا مامای کار بلد و با وجدان و درستی داشتم قبول‌نمیکزد و سعی می‌کرد بهم آرامش بده
خیلی نگذشته بود که ماما گفت کیسه آب رو الان پاره میکنم و نهایتا تا یه کم دیگه زایمان میکنی
کیسه آب رو پاره کرد و اصلا پاره کردن کیسه آب درد نداره اصلا نمیفهمی
و من یه ربع بعدش کمتر احساس دفع داشتم و این یعنی داشتم زایمان میکردم
و سریعا همه چی آماده شد برای زایمانم
از اون لحظه تا موقعی که بچه بدنیا بیاد کلا ۱۰ دقیقه زمان برد و اگر بلد باشین درست زور بزنین نه بخیه میخورین نه اذیت میشین
من اصولی زور میزدم و بچه بدنیا اومد با وزن ۳۵۰۰ بدون بخیه و برش
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان پسته پسر👶🏼🩵 مامان پسته پسر👶🏼🩵 ۱۲ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي ٢

خلاصه وقتی ۹:۳۰ کفت بیا رو تخت برای معاینه چشمام سیاهی میرفت پیش خودم میگفتم بقیشو چجوری ادامه بدم و .. همین که دراز کشیدم گفت فول شدییی😳چشمام ۴ تا شد اصلا انگار دوباره امدم بیمارستان یا انگاری از خواب بیدار شدم دیگه هیچ خستگی نداشتم وقتی اینو شنیدم ( برای همین بود که همه ماما ها میگفتن از ۵ سانت تا ۱۰ سانت خیلی زود میگذره )تا ‎ پسرمم به دنیا بیاد ۱ ساعت زمان برد و چون اون ۱ ساعت میدونستم هر لحظه دارم به زایمان نزدیک میشم خیلی برام قشنگ بود و دردامو نادیده میگرفتم و همکاری میکردم با ماما ، بخیه ام خوردم ۵/۶ تا اما بازم خداروشکر بخیهام درد نمیکنه از روز اول فقط چون میدونم بخیه دارم یکم سختمه و معذبم اما اذیتی ندارن خداروشکر امیدوارم بعداام برای اتفاقی نیوفته و همین تجربه خوبی که دارم بمونه برام و در اخر اینکه واقعا زایمان طبیعی شرایط خوبی میخواد من مطمئنم اگه شوهرم و ماما همراه نبودن اصلا اصلا نمیتونستم چون با اینکه بیمارستان خصوصی بود اما بازم دل سوزی نمیکردن قطعا برای من و میزاشتن خودم با خودم درد بکشم تا بزاام حتی موقعی که بچه داشت میومد و باید زور میزدم به شوهرم گفتن برو بیرون حالت بد نشه من داد میزدم اگه بره بیرون دیگه زور نمیزنم🤣برای من خیلی قوت بود بودنش واقعا