شرح زایمان طبیعی من🩷

ساعت ۱۰ و نیم رسیدیم مطب
بعد معاینه گفتن ۵ سانت دهانه رحم باز و افاسمان ۵۰
اصلا فکرشو نمی کردم ۵سانت باشم
چون دردام خیلی برام ناچیز بودن
گفتن بمونم که ان‌شاالله صبح میریم بیمارستان
هم ذوق داشتم هم کمی نابلدی از اینکه قراره چی بشه
شروع کردم ورزشامو انجام دادم
هر روش کاهش دردی هم که فکرشو می کردم و یادگرفته بودم اونجا پیاده کردم
از نقاط فشاری که همسرم انجام میداد تا خوراکی های انرژی زا
تنها اشتباهم این بود که ظهر اون روز زیاد نخوابیدم و برای فولی جون زور زدن نداشتم
ساعت ۴ و پنج دقیقه راه افتادیم به سمت بیمارستان
سخت ترین لحظه برای من زمانی بود که تو ماشین گذشت
زمان انقباضات هیچ کاری نمی تونستم بکنم و فقط دوطرف دستگیره های سقف ماشین می گرفتم خودمو از جام بلند می کردم همین باعث شد
از بیمارستان فقط یادمه که لابی خیلی تاریک بود و به زور درد رفتیم آسانسور و رسیدیم بلوک زایمان
خانم صابریان تند تند لباسمو عوض کردن و رفتم روتخت
متاسفانه ماماها آخرین دقایق شیفتشون بود و خیلی بی حوصله بودن انقدر که من رو تو فولی معاینه کردن و گفتن ۴ سانتم همونجا بود که واقعا احساس کردم الانه که تحملم تموم بشه فقط نگاه کردم به خانم صابریان ایشونم در اوج خونسردی گفتن ولشون کن اونا برا خودشون دارن یه چیزی میگن

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان خانوم کوچولو🩷 مامان خانوم کوچولو🩷 ۱ ماهگی
شرح زایمان طبیعی من🩷

بنای من اعتمادبود اعتماد کردم به ایشون و تو اون اوج درد که هیچی نمیتونستم بفهمم یا حتی به خودم یادآوری کنم برای کنترل انقباضات چشمم فقط به دهن ایشون بود که بهم بگن الان دقیقا چیکار کنم
من حتی یادم رفته بود با تنفس میتونم انقباضات رو برای خودم قابل تحمل کنم
یادم رفته بود باید تو فشار و زمانی که حس زور دارم زور بزنم .اصلا زور زدن یادم رفته بود
خیلی کلافه بودم هم از سوالای واقعا بیجای ماماها زمان ان‌اس تی هم از بیخوابی که داشتم و بدنم دیگه واقعا توانش داشت تموم میشد
منتطر ری اکشن های خانم صابریان بودم
وقتی دیدم دارن آماده میشن برای گرفتن بچه خیلیی انرژی گرفتم
از اینکه برای جلب اعتمادم تو آینه نشون دادن سر بچمو تا باور کنم ۴ سانت نیستم
از اینکه یه عالمه روغن می ریختن روم و ماساژ پرینه میدادن تا من برش نخورم
همه اینا یادمه که بهم حس خوبی میدادن در اوج تحمل درد
من صبوری و حوصله ایشون رو اونجا دیدم
با بیخوابیی که داشتن تمام توانشونو گذاشتن برام
باهام راه میومدن و قتی تو اوج دردها فقط میگفتم یه مقدار صبر کنید صبر کنید من نمی فهمم الان دارم چیکار میکنم:)
و ایشون صبوری می کردن
اما با وجود خصوصی بودن بیمارستان ماماهای شیفت خیلی برخورد سفت و سختی داشتن
من تمام بدنم در حال لرزش بود و کنترل نداشتم رو خودم
اون زمان ماما توقع داشت من دستمو بتونم ثابت نگهدارم تا آنژسو وصل کنن
بعد از بغل کردن دخترم
اول به خاطر سلامتیش خداروشکر کردم دوم برای وجود خانم صابریان تو اوج دردهام...
نهایتم مثل یک مادر منو بردن برای استحمام و بافت موهام
مامان خانوم کوچولو🩷 مامان خانوم کوچولو🩷 ۱ ماهگی
شرح زایمان طبیعی من🩷

اون روز از مطب دکتر تا خونه رو پیاده روی کردم
چیزی نزدیک به سه ساعت:)
بینشم رفتم حرم یه استراحت یه ربعه داشتم
تمام مسیر با امام‌زمانم مناجات کردم
و یه قربونی نذر کردم
خیلی دلم گرفته بود من واقعا تلاش کرده بودم
تلاش کرده بودم که بتونم این بدن رو حفظ کنم برای زیاد شدن شیعه امیرالمومنین و سربازان آقا
مادرم به هر زوری بود منو برد تهران
گفت یه هفته ای باش و برگرد
همون هفته که تهران بودم دوستم زینب پیشنهاد کرد برم پیش خانم صابریان برای معاینه، شاید فرجی شد.
زیاد تمایل نداشتم اما گفتم بذار به خاطر زینبم که شده برم
قرار بود فقط معاینه ساده لگنی باشه
اما همونجا بود که خانم صابریان بعد معاینه رایمو زد و گفت بیا تهران زایمان کن!
حقیقتا تصمیمی اصلا روی این موضوع نداشتیم با همسرم
حتی اقدامات لازمم انجام نداده بودیم
وسایلم همش قم بود و به لحاظ مالی هم بودجه ای براش درنظر نگرفته بودیم
اما اینکه توی اون معاینه خانم صابریان بهم گفتن دو فینگر هستی و افاسمان ۵۰ اما دهانه رحم خلفی
خیلی امیدوارم کردن
مامان فندقم مامان فندقم روزهای ابتدایی تولد
تجربم از زایمان طبیعی توی ۳۴ هفته و ۴ روز
من ۱۳ مرداد از صبح درد داشتم دیگه دردام منظم شده بود هر پنج دیقه یه بار بود
منم اصلا آمادگی نداشتم ولی قبل از این که بیام بیمارستان رفتم دوش گرفتم خودمو تمیز کردم اومدم بیمارستان معاینه کردن گفتن سه سانتم رفتم کمی پیاده روی کردم درحد نیم ساعت چون دردام زیاد بود نمیتونستم پیاده روی کنم اومدم بستریم کردن توی بخش زایمان اونجا معاینه کردن گفتن پنج سانت شدم ساعت چهار و نیم بستری شدم توی بخش زایمان دردام تا پنج سانت قابل تحمل بود با نفس عمیق خوب می شد ولی بعد از پنج سانت خیلی زیاد شد نمیگم بترسونمتون ولی من استانه دردم خیلی پایینه بچه کامل سرش پایین بودش اینم یگم من تقریبا ۲۵ هفته دو دوز آمپول بتامتازون گرفته بودم با سرم سلفات خلاصه که دیدم نمیتونم دردامو تحمل کنم کمی میموندم سرمو بکوبم به دیوار گفتم بهم آمپول بی دردی زدن اسمشو یادم نمیاد خیلی خوب بود پیشنهادش میدم تا موقع فول شدن من فقط درد پریودی داشتم تقریبا نیم ساعت کشید تا اثر کنه خیلی خوب بود موقع زایمان دردام زیاد بود که اونم بعد از به دینا اومدنش کانل خوب شد بخیه هم زدن بهم نمیدونم چنتا بود ولی گفتش خیلی کمه بخیم در حد سه چهارتا که اونم متوجه نشدم بخاطر آمپول اپیدورال خلاصه بخوام بگم زایمانم راحت بود شکر خدا 🥹😍
مامان ایلماه مامان ایلماه ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان خانوم کوچولو🩷 مامان خانوم کوچولو🩷 ۱ ماهگی
شرح زایمان طبیعی من🩷

خداروشکر می کنم که اون حال بد دستگاه گوارم باعث شد من روده هام تخلیه بشه...
اون روز قدم از قدم نمی تونستم بردارم
کل اهالی خونه منتظر بودن بیمارستانی بشم
اما قردای اون روز من دردام افت کرد و تمام شد
دوشنبه شب بعد از پیاده‌روی شبانه وقت خواب یه دل دردهای ریز پریودی حس می کردم اما بهش بی توجه بودم
تا اینکه فردا صبح پاشدم و حسابی ورزش های لگنی با توپم رو انجام دادم و حوالی ۱۱ صبح دوباره دیدم زیر دلم همزمان با درد میگیره ول می کنه تا ساعت یک ظهر صبر کردم ببینم ادامه داره یا نه! اصلا نظم داره یا نه!
ساعت ۱ ظهر زنگ زدم خانم صابریان و شرح حال دادم ایشون گفتن انقباضاته برخلاف چیزهایی که خونده بودم
انتظار داشتم انقباضات از قله رحم شروع بشن اما از زیر دل شروع شدن و اوایل ظهر ۱۸ خرداد هر یه ربع ۲۰ ثانیه خفیف می گرفت تا اینکه ۶ عصر انقباضات ریتم دار شدن تقریبا و به هر ده دقیقه ۴۰ ثانیه رسیدن
زنگ زدم خانم صابریان گفتن تا آخر شب هر وقت شد برم مطب
تقریبا وسایلام آماده بود اما فکر نمی کردم شب موعود باشه