شرح زایمان طبیعی من🩷

خداروشکر می کنم که اون حال بد دستگاه گوارم باعث شد من روده هام تخلیه بشه...
اون روز قدم از قدم نمی تونستم بردارم
کل اهالی خونه منتظر بودن بیمارستانی بشم
اما قردای اون روز من دردام افت کرد و تمام شد
دوشنبه شب بعد از پیاده‌روی شبانه وقت خواب یه دل دردهای ریز پریودی حس می کردم اما بهش بی توجه بودم
تا اینکه فردا صبح پاشدم و حسابی ورزش های لگنی با توپم رو انجام دادم و حوالی ۱۱ صبح دوباره دیدم زیر دلم همزمان با درد میگیره ول می کنه تا ساعت یک ظهر صبر کردم ببینم ادامه داره یا نه! اصلا نظم داره یا نه!
ساعت ۱ ظهر زنگ زدم خانم صابریان و شرح حال دادم ایشون گفتن انقباضاته برخلاف چیزهایی که خونده بودم
انتظار داشتم انقباضات از قله رحم شروع بشن اما از زیر دل شروع شدن و اوایل ظهر ۱۸ خرداد هر یه ربع ۲۰ ثانیه خفیف می گرفت تا اینکه ۶ عصر انقباضات ریتم دار شدن تقریبا و به هر ده دقیقه ۴۰ ثانیه رسیدن
زنگ زدم خانم صابریان گفتن تا آخر شب هر وقت شد برم مطب
تقریبا وسایلام آماده بود اما فکر نمی کردم شب موعود باشه

۴ پاسخ

خببب ادامش

الانم ازم ژل بی رنگ میاد بیرون

خوش به حالتون که زایمان طبیعی کردید من که سزارین شدم و با اینکه راضی هستم از زایمانم اما کاش طبیعی میشد.تمام ورزش ها و همه نکات رو رعایت کردم اما انگار قسمت نبود

ببخشید من دیروز معاینه شدم دو سانت بازم گفت امروز فقط تیر کشیدن داخل واژنم
تا تیر میکشه احساس میکنم الان آب مانند یا دسشویی میخواد بریزه زانو ب پایینم خیلی درد میکنه علائم زایمانه؟
گفت تا آخر این هفته زایمان میکنی

سوال های مرتبط

مامان خانوم کوچولو🩷 مامان خانوم کوچولو🩷 ۱ ماهگی
مامان خانوم کوچولو🩷 مامان خانوم کوچولو🩷 ۱ ماهگی
شرح زایمان طبیعی من🩷

ساعت ۱۰ و نیم رسیدیم مطب
بعد معاینه گفتن ۵ سانت دهانه رحم باز و افاسمان ۵۰
اصلا فکرشو نمی کردم ۵سانت باشم
چون دردام خیلی برام ناچیز بودن
گفتن بمونم که ان‌شاالله صبح میریم بیمارستان
هم ذوق داشتم هم کمی نابلدی از اینکه قراره چی بشه
شروع کردم ورزشامو انجام دادم
هر روش کاهش دردی هم که فکرشو می کردم و یادگرفته بودم اونجا پیاده کردم
از نقاط فشاری که همسرم انجام میداد تا خوراکی های انرژی زا
تنها اشتباهم این بود که ظهر اون روز زیاد نخوابیدم و برای فولی جون زور زدن نداشتم
ساعت ۴ و پنج دقیقه راه افتادیم به سمت بیمارستان
سخت ترین لحظه برای من زمانی بود که تو ماشین گذشت
زمان انقباضات هیچ کاری نمی تونستم بکنم و فقط دوطرف دستگیره های سقف ماشین می گرفتم خودمو از جام بلند می کردم همین باعث شد
از بیمارستان فقط یادمه که لابی خیلی تاریک بود و به زور درد رفتیم آسانسور و رسیدیم بلوک زایمان
خانم صابریان تند تند لباسمو عوض کردن و رفتم روتخت
متاسفانه ماماها آخرین دقایق شیفتشون بود و خیلی بی حوصله بودن انقدر که من رو تو فولی معاینه کردن و گفتن ۴ سانتم همونجا بود که واقعا احساس کردم الانه که تحملم تموم بشه فقط نگاه کردم به خانم صابریان ایشونم در اوج خونسردی گفتن ولشون کن اونا برا خودشون دارن یه چیزی میگن
مامان 👼اقا مَهدی🩵 مامان 👼اقا مَهدی🩵 ۴ ماهگی
تجربه زایمانم با کلی تاخیر
پارت یک
من از ۳۶هفته شروع کردم پیاده روی نیم ساعت یا یک ساعت کم کم بیشترش کردم رسیدم تا ۳۸هفته روزی ۳الا۵ساعت پیاده میرفتم از خونمون تا بازار بعدش دوباره تو بازار هم هی میچرخیدم
هر روز دوش اب گرم میگرفتم زیر دوش ورزش میکردم و خونه تکونی هر روز بدون استراحت درد میگرفتم از ۳۸هفته دردام شروع شدن دردم میومد و ول میکرد تا یک هفته درد پریودی شدید داشتم و بی حاال بود درد کمر و لگن و رون شکم داشتم بازار هی دردام میومد دلم مخواست زنگ بزنم به شوهرم بریم بیماستان اما تلاش میکردم بیشتر دردام بگیره مرتبتر بشه خلاصه که رسید روزی خواهزشوم دعوتمون کرد شام منم از پیاد روی رفتم خونشون اما خیلی بیحال بودم و درد داشتم همون شب برگشتیم خونه و اسهال شدید گرفتم که هر ربع ساعت میرفتم دسشویی تا اینکه از بس زور میزدم شکمم کامل خالی شد و تا صبح من درد داشتم اما شوهرمو بیدار نکردم نصف شبی بود هم درد زایمان داشتم هم اسهال شدید صبح شد دردام بیشتر شده شوهرم با صدای ناله هام و
مامان خانوم کوچولو🩷 مامان خانوم کوچولو🩷 ۱ ماهگی
شرح زایمان طبیعی من🩷

اون روز از مطب دکتر تا خونه رو پیاده روی کردم
چیزی نزدیک به سه ساعت:)
بینشم رفتم حرم یه استراحت یه ربعه داشتم
تمام مسیر با امام‌زمانم مناجات کردم
و یه قربونی نذر کردم
خیلی دلم گرفته بود من واقعا تلاش کرده بودم
تلاش کرده بودم که بتونم این بدن رو حفظ کنم برای زیاد شدن شیعه امیرالمومنین و سربازان آقا
مادرم به هر زوری بود منو برد تهران
گفت یه هفته ای باش و برگرد
همون هفته که تهران بودم دوستم زینب پیشنهاد کرد برم پیش خانم صابریان برای معاینه، شاید فرجی شد.
زیاد تمایل نداشتم اما گفتم بذار به خاطر زینبم که شده برم
قرار بود فقط معاینه ساده لگنی باشه
اما همونجا بود که خانم صابریان بعد معاینه رایمو زد و گفت بیا تهران زایمان کن!
حقیقتا تصمیمی اصلا روی این موضوع نداشتیم با همسرم
حتی اقدامات لازمم انجام نداده بودیم
وسایلم همش قم بود و به لحاظ مالی هم بودجه ای براش درنظر نگرفته بودیم
اما اینکه توی اون معاینه خانم صابریان بهم گفتن دو فینگر هستی و افاسمان ۵۰ اما دهانه رحم خلفی
خیلی امیدوارم کردن
مامان 💙گوگولی💙 مامان 💙گوگولی💙 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت اول
خوشگلاومدم با تجربه زایمان من روز ۳۱ تیر بدون هیچ دردی رفتم زایشگاه بیمارستان امام حسین و گفتم ب طبق سونو ان تی باید ۳۰ زایمان میکردم و نکردم و معاینه شدم و گفتن دهانه رحمم بسته زنگ زدن دکتر وخلاصه بر طبق دستور دکتر ساعت ۸ شب من نامه بستری گرفتم‌و گفتن قرص زیر زبانی میدن تا صبح دهانه رحمم باز بشه و درد هام شروع بشه من بستری شدم و اومدن دستگاه نوار قلب رو مرتب تا صبح ازم گرفتن و ساعت ۱۰ و ساعت ۲ صبح و ۶ صبح بهم قرص زیر زبانی دادن تا ساعت ۴ صبح من هیچ دردی حادی نداشتم و دردام مثل درد پریودی میگرفت و ول میگرد از ماما پرسیدم گفت شروع درد ها بستگی به بدن داره یکی با یک قرص شروع میشه یکی با ۳تا و یکی ام با ۶ تا قرص خلاصه من تا ۴ صبح بی درد بودم از ساعت ۴ درهام شدید شد و انقباض هام شروع شد به حدی که ساعت ۸ صبح از درد مثل مار به خودم میپیچیدم اما چرا سزارین شدم چون دردها و انقباضات شروع سون اما دهانه رحم نرم شده بود اما باز نمیشد از شب ک بستری شدم چند بار دکتر و ماما معاینه کردن و معاینه های تحریکی دوبار انجام دادن که من تا ۴ صبح ۳ بار خونریزی کردم ب حدی که اومدم
مامان هومان مامان هومان ۸ ماهگی
به وقت ۴آذر ، پنج روزگی پسری ، امروز بند نافش افتاد ، یاد گرفته شیر خودم رو بخوره و ول نمی کنه😂
یادم میوفته دو روز گذشته چقدر غصه خوردم که شیرم رو نمی خوره خنده ام می گیره ، دیروز رفتم بهداشت بهم آموزش شیر دهی دادن ولی بازم آقا هومان نگرفت فقط ظهر یه بار به اندازه یه ربع گرفت و تا شب باز هر کار کردم سینه ام رو پس می زد تا امشب که خودش درخواست سینه کرد😄
از ساعت ۱۱ شب تا ۱۲:۲۰ زیر سینه بوده و ول نکرده ، ۱۲:۲۰ شوهرم اومده تحویل گرفته که من برم حمام و بیام شام بخورم اومدم بیرون دیدم هنوز بیداره با دهن باز سرش رو تکون می ده و شیر می خواد هنوز🤦🏻‍♀️😂
بردمش تو اتاق سشوار رو روشن کردم ده دقیقه بعد خوابش برد ، حالا ساعت ۳ صبح بیدارش می کنم پوشکش رو عوض می کنم بهش شیر خشک می دم تا بخوابه ، بخوام شیر خودم رو بدم تا صبح ولم نمی کنه باز😅😍
خلاصه که بچه داری چالش داره ولی خیلی ام شیرینه ، من که پسرم رو می بینم می خوام براش بمیرم انقدر که دوسش دارم🥰