سلام مامانا . من از صبح تا شب حتی ت خواب هم به بچه میرسم شوهرم هیچ همکاری ای ندارد هیچ فقط می‌ره سرکار همین . سرکار هم می‌ره اینقدر نق میزنع ک نگو . ت خواب بلندش کردم شیش شیر بچه بشوره اصلا بلند نشد ۱۶ ساعت خوابیده بود بعد من خسته ی خسته . بچه همین یک ساعت پیش بلند شد شستمش گذاشتم پایین تا پوشکش کنم رفت سرش خورد ب دیوار ب کنج دیوار جیغ زد بعد بلند شد با گوشی بزنه ت صورتم کلی هم بدو بیراه گفت جلو مادرش من خیلی خودمو کنترل کردم چیزی نگم فقط اشک ت چشم هام جمع شد مقاومت میکردم نریزن کسی. ببینه . رفتم ت اتاق گریه کردم . شوهرم جلو مادرش گفت برو اصلا ما نیازی ب تو نداریم .. و کلی فحش . فقط اون لحظه دلم شکست این همه زحمت میکشم این همه از خودگذشتگی هم برا خودش هم برا بچش . اصلا وقت نمیکنم بخودم حتی برسم بدنم دیگه توان هیچیو ندارن خسته شدم از بچه داری دلم میخاد طلاق بگیرم ازش . دلم خیلی وقته ازش رفته حالم ازش داره بهم میخوره چیکار کنم موندم خیلی خیلی دلم شکسته

۶ پاسخ

دقیقا شوهره منم همین رفتارارو میکنه منم روانی شدم بسکه بی درک و سعوره بچه داری و زنداریو بلدنیست

همدردیم منم همه بار دخترم رو شونه خودمه😭😭

مردای ایرانی همشون دیکتاتور و نفهمن
نمیفهمن وظیفه زن تنها نیست مردهم وظیفه شه بچه شو تر و خشک کنه
بچه مال هر دو تاست

یجور رفتار کرده انگار شما بچه رو از خونه بابات اوردی یروز بزار پیشش ببینم میتونه نگه داره

مشکل اصلی همه ی زنا از خود گذشتگی زیاده

زندگی کردن با یه فرد بی درک و بی ادب خیییییلی صبرو تحمل میخواد.... هیچ وقت طلاق رو نمیتونم تصور کنم چون قرار گرفتن تو موقیتش رو باید داشته باشی و درک کنی...اصلاحش کن روانپزشک روانشناس ببین اگه نشد به طلاق‌فک کن اگه همیشه اینجوریه

سوال های مرتبط

مامان قند و نبات مامان قند و نبات ۱۵ ماهگی
ادامه تاپیک قبلیم
بعد ک با تیع دستامو زدم پر خون شد شوهرم اومد ت خونه اولش ندید رفت اتاق گریه میکرد بعد من تو اشپز خونه دراز کشیدع بودم رو زمین دستام پر خون شوهرم دید رید ب خودش میگه زهرا زهرا اینارچیه چرا با خودت همچین میکنی چرا با من اینکارارو میکنی نشست ب گریه کردن منو از رو زمین بلند کرد برد پیش کولر واسم اب اورد ابمیوه اورد نخوردم نشست قشنگ گریه کرد دستش گرفته بود پاش گرفته بود نمیتونست تکون بده بعد بهم میگفت برو دستاتو بشور منم میگفتم بیا منو ببر من تحمل این همه توهین و این همه عذاب و ندارن میگه بچه رو چیکار کنیم دلت میاد بندازی بری شیر میخوره گفنم ب غذا اومده دیگ شیر نمیخواد در حایی ک دلم خونه دلم کبابه واسه دخترم همش گریه میکردم بعد از چند ساعت گریه گفت پاشو ببرمت رفنیم فقط برد با ماشین دور زد گفتم چرا نمیبری استگاه برد گفت واسه فردا ساعت ده بلیت هست قراره فردا برم پیش مادرم تنها اما دلم نمیخواد بچم تنها بزارم دق میکنم بدون اون اینحا هم خیلی عذاب میکشم زندگیم جهنمه تا در نشم نرم شوهرم فکری نمیکنه بخدا میدونم اینجاهم ن من در ارامشم ن بچم باید همیشه صدا جیغ و دادمونو بشنوه گریه کنه امروز کلی با صدایه من گریه کرد بمیرم برات مادر ک انقدر بدشانس و بدبختی مثل مادرت خیری ندیدی
پوشک پوشک
پوشک
پوسم
مامان 👑 آقا شاهان 👑 مامان 👑 آقا شاهان 👑 ۱۴ ماهگی
بیایین درد و دل
مامانا من شاهان بچه اولمه و اولین نوه خانواده خلاصه که خیلی خیلی برامون عزیزه ولی من مدتیه خیلی عصبی میشم خصوصا ایام پریودم و وحشتناک سر شاهان داد میزنم اصلا به هیچ عنوان دست خودم نیست اصلا نمیتونم خشم خودمو کنترل کنم خیلی خیلی عصبی میشم ولی تا به الان شاهان اصلا اصلا کتکش نزدم به شدت با کتک زدن بچه مخالفم
الانم ۱۲ روزه شاهان عمل کردیم باد فتق داشته امروز خیلی بهانه گیری کرد خیلی گریه کرد شب هم مهمون داشتم خیلی خسته شده بودم دست تنهام بودم خلاصه سر سفره شاهان غذا نمی‌خورد فقط گریه میکرد و بهانه گیری آخرشم غذارو روی سفره و فرش ریخت منم نتونستم خودمو کنترل کنم محکم هلش دادم روی باسنش افتاد خیلی گریه کرد آقام بغلش کرد آرومش کرد ولی من همه چی برام زهر مار شد و از اون موقع حالم بده گریه هم آرومم نکرد الانم شاهان کنارم خوابیده سر تا پاشو بوسیدم ازش معذرت خواهی کردم حلالیت خواستم ولی بازم آروم نمیشم خیلی حالم از خودم به هم میخوره نمیخواستم این اتفاق بیفته ولی افتاد تو رو خدا یه چی بگین من آروم بشم امشب با کلی خستگی خوابم نمیبره فکر میکنم از غصه دق میکنم تا صبح😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
ما امشب رفتیم خونه مادرشوهرم خواهرشوهر یک پسر دوساله داره خب بعد دختر منم الان همش تب داره و دارو میخوره یکم ناز نازی شده خب بعد پسر خواهرشوهرم ظرف دستش بود چرخید خورد به صورت دخترم دخترم نفسش رفت هرچی میگم مامان چیزی نشد ک اینا کلی گریه کرد به هق هق افتاد بعد دوباره بازی میکردن سراشون خورد بهم دختر من تعادلشو از دست داد به پشت سر افتاد رو سرامیکا خب بعد من ازش دور بودم گفتم وای همین و زود رفتم بچمو بغل کنم مادر شوهرم گفت از مامانش ترسید میگم وای نگین تورو خدا خب بچه هم پیشونیش ضرب دید هم پشت سرش دیگه گذشت مواظبش بودم چیزی نشه ،اومدیم خونمون شوهرم همش تو اینستا بود من مواظب دخترم بودم بعد بهش میگم یکم تو مواظبش باش من دراز بکشم بعد من اصلا حواسم به این نبود خب نمیدونم چیکار کرد سر بچه رو زده بود به چوبای مبل من نگا کردم دیدم بچم دهنش بازه و صدا نداره خب ترسیدم زود پریدم میگم کجا خورد و فوت کردم تو صورتش بعد شوهرم باهام دعوا کرد جلو مامانم این چه اخلاقیه تو داری بچه از تو میترسه ک گریه میکنه یکسره میوفته سرصدا میکنی الکی میگه ها😭اینقد ناراحت شدم میگم تو راست میگی تقصیره منه من چیکار دارم مگه چیکار کردم خدا نگذره ازشون من مادرم ازم چه توقعی دارن بعدم مگه من جیغ زدم حرفی زدم 😭
امشب خیلی دلم از شوهرم شکست حس میکنم دیگه هیچ حرمتی نمونده بینمون منم دیگه حوصلشو ندارم دلم میخواد بذارم برم این روزا اینقد اذیتم کرده سر همه چی ها همه چی از پول ندادنش دارو نخریدنش با منت میخره دیگه حوصله ای نمونده برام همه موهام سفید شده🥲