من فک میکردم دوران نوزادی و رد کنیم راحتیم الان ک دخترم ۱۰ساله میشه فهمیدم هرچی بزرگتر شن سختیشون هم باهاشون بزرگ میشه و وارد چالشهایی جدیدی میشیم. فقط خدا ب ما مامانا صبر بده و توان ک همه چالشهامون با موفقیت رد کنیم😁 من امروز خودم زیر بار مسئولیتها واقعا رد دادم دوست دارم یه گوشه بشینم گریه کنم
فرزانه جون من بزرگترین نگرانی این روزام نگرانی از آینده از سلامت روح و روان پسرمه...خیلی ناباورانه به دلایلی در حال جدایی هستم و پدر پسرم از لحاظ روحی روانی مشکل دارن...بشدت رو پسرم کار میکنه پرش میکنه به دروغ که از من زده بشه و من در حال جون دادنم برای پسرم😭😭😭😭😭میبرتش با وعده های الکی و دروغی خامش میکنه زنگ نمیزنه گوشی را میده پسرم که بگه نمیخوام بیام پیشت😭😭😭😭 ههههیییی تمام سه سال و نیمی که تو زندگیم بودم و حتی همین الان تمام سعیم بر این بوده که مادر خوبی باشم براش...ولی الان پدر پسرم رفته سلب حضانت کرده ازم به خاطر یه سری دروغ و چرت محض و یه سوختگی خیلی کوچیکه انگشت که به گاز خورد ...که نمیدونم اصلا دادگاه قبول میکنه یا نه... خلاصه اینکه حال خوبی ندارم 😔😔😔😔
سخت ترین بخش مادری قسمت عذاب وجدانشه تامام
فرزانه جونم 🫂
اینجانب هم خستم از بس که دخی چسبیده در🍑م
🤭
اصن جز پذیرش کاری مگه میشه کرد
خودتو نادیده بگیر بیس چاری سرویس بده بازی کن باهاش رو دست بخوابه ورزش با حضور بچه که باید یه چشت بهش باشه نفهمی چه حرکتی زدی اصن پاهات بازه رد میشه کمرت خمه روش نشسته غذا با حضور مبارکشون درس کن که دستشو بزنه به فر بسوزونه
خیاطی با حضورش دکمه و قیچی خورده پارچه پخش همه جا مورد داشتیم تو حمام من دکمه پیدا کردم
جونم برات بگه با کسی آنچنان نمونه برادرزادمو خیلی دوس داره که نزدیکم نیس متاسفانه
بگم برات بازم.. 😐
دلم می خواد یکی بغلم کنه دستی بکشه سرم بگه طفلکی حق داری یه آبنباتم بده دستم
شما هم که صد چندان خدا صبرت بده
بیا بغلم بیا عشق نازی...
چه موهای قشنگی داری ماشاللهه
عزیزم پسر من یه پسراجتماعیه جوری که میگفتم نکرانی ازبابتش ندارم
باابن وحود تا چهارسال ونیم کنارخودم بودوهیچ جا نذاشتمش الان که دادم نسذارمش مهد با کجود اینکه خیلی اجتماعی،بود نمیره دو روز رفت و داره بهونه میگیره نره به زور میبرمش همش میگه نمیرم دوساعنم فقط میره منی که فکرنمیکردم بالین مشکل نمیخورم خوردم
بچه های اوتیسم که ارتباط دیرترمیگیرن طبیعیه به کسی اعتماد نکنن به راحتی واقعا خیلی طبیعیه ابن رفتارنگران نباش. نقطه امن زندگیش همیشه توبودی حالا فکر کن بخوادفکرکنه این نقطه امنی که همیشه کوچکترین نیازاشو میفهمیده نباشه حتی برای یه ساعتم نباشه براش قابل درک نیست از دید اون اگه نگاه کنی میفهمی حق داره من خودم تجربه ندارم واسه اضطراب جدایی چیکارمیشه کرد اما فکرکنم زمان همه چیز روحل کنه شاید هنوز براش زودهست درک این موضوع شاید بعدها بتونه راحترجدابشه
بزرگترین چالش من این که پسرم نمیتونه با دوستاش خوب بازی کنه سر کوچکترین چیزی دعوا میکنه ،دوست داره همه چیز به دل این باشه وهمه گوش به فرمانش واین خیلی من رو آزار میده
دختر ب خودم که وابسته س هیچ ب پتو بالشتشم وابسته س
سختترین بخش مادر بودن اون قسمتیه که میخوای ی مادر کامل باشی و هیچی کم نزاری براشون یجاهایی از پا میفتی یجاهایی دست به دیوار میگیری بدون کمکی ولی عشق به بچه ها نمیزاره کم بیاری تو زندگی
عزیزم بنظرت بهتر نیست اول تو خونه پرستار بگیری مثلا یه روز درمیون اینجوری شروع کنی جدا شدن رو بعد وارد اجتماع بشه وقتی پرستار میاد کم کم شما ازش فاصله بگیری
سخت ترین چالش برام پدر سختگیری داره وگرنه بچه داری برام پر از لذت خدا رو هر لحظه به خاطرش شکر میکنم
من دوسال و نیم تو کلاسش نشستم نشد که نشد گریه هم میکرد تنها جایی که کمکم کرد باشگاه بود تو کرج یه باشگاه عالی بود اون کمکم کرد و هرمان کلا درست شد
شما مهد انسانگرا رو امتحان كردين؟'اصلا فشار نميارن
همين كه با گفتار درمان و كاردرمانش اوكيه و اعتماد كرده خيلي نكته ي مثبت و قابل اهميتيه
راستش يكماه زمان كمي هست
يكي از دوستانم حدود سه ماه نشست بدون فشار و دادن عذاب وجدان
و كم كم بچه جذب شد
سخت ترین چالش من نخوابیدن دخترمه. باورت میشه تا این سن یک شب تا صبح راحت نخوابیده. هر شب یه داستان داریم یه شب پاش درد میکنه یه شب خواب میبینه یه شب گرمشه یه شب سردشه.... بخدا یک شب تا صبح بکوب نخوابیده
خانوووم چقدر شما زيبا مينويسي
ميشع بيشتر بنويسيد؟ ميشه حرفه اي دنبال كنيد و بنويسيد و ما حمايت كنيم ازتون و حظ كنيم از خوندن نوشته هاتون؟🥹
عزیزم برای من واقعا تا الان سخت ترین مرحله ، دو سه ماه اول نوزادی هست. وقتی که شبتا صبح یا صبح تا شب رو با کولیک و گریه میگذروندم. هر دوتا پسرام همینطور بودن. ولی پسر اولم حداقل گرفتار افسردگی بعد از زایمان نشدم. با اینکه سخت بود اما دلمُرده و غمگین نبودم. ولی وای از پسرم دومم. پاییز بدنیا اومد، روزای کوتاه و شبهای بلند، هوای تاریک، سرد، ابری.... نمیشد ببرمش بیرون با حتی حیاط. شش ماه بخدا تو این وضعیت بودم. رفلاکس و دلدرد .... بخدا میرفتم تو دستشویی زااار میزدم و گریه میکردم
. چه روزای سیاهی بود بخدا. یادش میوفتم فقطمیگم خدایا شکرت که تموم شد.
خیلی سخت بود.
تا الان که پسرم پنج ساله داره میشه، همین برام سخت ترین بوده.
سخت ترین بخشش فرزانه جون اینه که یه فامیل بیشعور داریم که هر بار بچه منو میبینه میگه: العی بمیرم این بچه تنهاس🙄
بعد دخترم یاد گرفته هر چی بخواد، هر جایی کارش لنگ بمونه گریه میکنه میگه من تنهام🥺🫤 حالا جالبه اصن معنای اون تنهایی رو نمیدونه😒
منو همسرم قصدمون تک فرزندی بوده و هست، نمیدونم واقعا این دلسوزی های الکی و قربون صدقه های دروغی واقعا چه لزومی داره که برای بچه من و خانواده من بشه معضل.
بیشتر از فرزند با خودم در چالش هستم
از شیر گرفتن شون سختترین چالش برام بوده وقتی شیر میخواستن و من نمیدادم بهشون واقعا زجر میکشیدم
الانم که ۳تاشون بزرگ شدن مثل تام جری دنبال همن سختمه و اذیت میشم
سختترین قسمتش بنظرم لجبازی وحاضرجوابیشه البته ک خیلی چالشای زیادی داره ولی واقعا از دست لجبازیاش خسته شدم مثلا الان میگم اگه اسباب بازیاتوجمع نکنی میره توسطل اشغال توچشما من نگا میکنه باشه بریز اصلا خودم میرم میریزم تو پلاستیک بذارم دم در😐😐😐😐دیگه تهدیداتمم ب همه جاشه اصلا اهمیتی نداره واسش
سخت ترین قسمت قسمتیه که مادری نکردم براش
از شیر و پوشک گرفتن خصوصاً شیر برای من خیلییی سخت بود تا یک هفته شبا گریه میکردم به نظرم شیر مادر خیلی وابستگی میاره هم برای بچه هم مادر
بعدش هم مهد رفتن که رادین یک هفته طول کشید تا عادت کنه
من بچه هام وابستگی خاصی ندارن گندم عالی بود برای همه چی اما شاهان برای از پستونک گرفتن خیلی خیلی اذیت شد الانم همش یادش میفته
سلام رفیق جان
از تایم کم شروع کن و مکان رو ترک نکنید که اعتمادش رو نسبت به شما از دست نده و بهش این اطمینان رو بدین که هر وقت خواستی از کلاس بیا بیرون و من پشت درم میتونی منو ببینی
بعد از اینکه اون تایم رو پشت سر گذاشت تشویقش کنین و یه هدیه کوچیک یا یه خوراکی که دوست داره رو براش تهیه کنید(در واقع یه کاری کنید که اوایل شرطی شده)
بعد مرحله به مرحله تایمش رو بیشتر کنید
سخت ترین ازپوشک گرفتن
من تنها چالشی که تاالان باهاش داشتم،درست گذاشتن پاهاش هس آخه بعداز واکسن ۱۸ماهگی پاهاشو روی پنجه میذاره و راه میره ..الان هی باید بهش بگی تا درست بره..
از تایم کوتاه شرو کن مثلا ده دقیقه بزارش پیش مادر بزرگش هر روز این کار بکن ده دقیقه برو بیرون درب بمون بعد یک هفته بکنش 15 دقیقه و هر هفته پنج دقیقه اضافه کن پروسه طولانیه ولی برای دختر من ک اضطراب جدایی داشت جواب داد
سلام عزيزم پسر بزرگم اصلن وابستگی نداشت...
من رسما دیوووونه میشم از دستشون مال من دوتا هستن
هر روز مثل موش و گربه دنبال همن و کتک کاری و داد و هوارو بزن بزن و گریه از منم جدا نمیشن فقط مادر اصلا باباشون یادشون نیست
بنظر من بچه داری هرروز یه چالش جدید داره،تا میای با جهش بزرگ شدن سریه قبلی اوکی بشی با یه داستان و چالش جدید روبه رو میشی و واقعا سخته
من خودم بشخصه خیلی زود عصبی میشم احساس میکنم تموم ناکامی هایی ک الان حسش میکنم باعثش بچمه🤦♀️
عزيزم خيلى از ماها اين چالش جدا شدن رو داشتيم، واقعا يكى دو هفته كمه، توى مهد باراد يادمه با يكى از مامانا سه ماه همكارى كردن و بچه واقعا از گريه بيهوش ميشد بازم مقاومت ميكردن راهكار جديد ميدادن تا بالاخره همه چيز درست شد پس خودت رو سرزنش نكن اصلا 😘 بزرگترين چالش خودم هم اين روزا بداخلاقى باراده ، هر چيزى بر وفق مرادش نباشه بداخلاقى ميكنه و دائم كنار من در حال غرغره. ميدونم اينم ميگذره و يه چالش جديد مياد . راستى بدغذايى هم چالش هميشگيه
همش سخته
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.