🪷 مامانی‌های مهربون🪷
بیاین یه کم درد دل کنیم. 🤍
سخت‌ترین بخشِ مادر بودن برای شما تا امروز چی بوده؟ شاید از دلِ نوشته‌های همدیگه، راهی پیدا بشه یا دست‌ِ کم بدونیم توی این راه تنها نیستیم.
سخت‌ترین چالش من تا امروز، جدا کردن سورن از خودم یا باباش بوده. هیچ‌جوره دلش نمی‌خواد مهدکودک بره یا حتی چند دقیقه با مامان‌بزرگش تنها بمونه. هر جا که می‌ره، باید من یا جم کنارش باشیم.
تنها جایی که بدونِ ما می‌ره، کاردرمانی و گفتاردرمانیه؛ چون از حدود دو سالگی اونجا رو می‌شناسه و به درمانگرهاش اعتماد کرده.
چند باری مهد و مهدواره بردمش. هر بار  یک هفته برای آشنا شدن و جدا شدن آروم‌آروم زمان گذاشتم، اما گریه‌هاش به‌اندازه‌ای بود که کبود می‌شد. از جانب پرسنل مهد هم سرزنش شدم و آخرش گفتم بی‌خیال، دیگه ادامه ندم. هر بار هم سه چهار میلیون هزینه دادیم که برباد رفت.
پزشک نورولوژیست برای کم شدن این دلواپسی، چهارسی‌سی فلوکستین نوشت، اما هیچ اثری نکرد. درمانگرش می‌گه اتیسم همراه با توان شناختی بالا، گاهی می‌تونه اضطراب جدایی رو بیشتر کنه و من هم هرچه بیشتر درباره‌اش خوندم، دیدم این حرف پایه‌ی علمی داره.
فعلاً این، بزرگ‌ترین چالش منه و هنوز  راهی پیدا نکردم.
حالا نوبت شماست... 🤍
بزرگ‌ترین چالش شما با فرزندتون چی بوده؟ تونستین راهی براش پیدا کنین یا هنوز دارین راهتون رو پیدا می‌کنین؟
نمی‌خوام نقش قربانی یا مادرِ بی‌نقص رو بازی کنم فقط در پی راهکار هستم. اینجا نوشتم شاید دوستی تجربه‌ای داشته باشه که به درد من بخوره. 🌱

تصویر
۳۱ پاسخ

من فک میکردم دوران نوزادی و رد کنیم راحتیم الان ک دخترم ۱۰ساله میشه فهمیدم هرچی بزرگتر شن سختیشون هم باهاشون بزرگ میشه و وارد چالشهایی جدیدی میشیم. فقط خدا ب ما مامانا صبر بده و توان ک همه چالشهامون با موفقیت رد کنیم😁 من امروز خودم زیر بار مسئولیتها واقعا رد دادم دوست دارم یه گوشه بشینم گریه کنم

فرزانه جون من بزرگترین نگرانی این روزام نگرانی از آینده از سلامت روح و روان پسرمه...خیلی ناباورانه به دلایلی در حال جدایی هستم و پدر پسرم از لحاظ روحی روانی مشکل دارن...بشدت رو پسرم کار می‌کنه پرش می‌کنه به دروغ که از من زده بشه و من در حال جون دادنم برای پسرم😭😭😭😭😭میبرتش با وعده های الکی و دروغی خامش می‌کنه زنگ نمیزنه گوشی را میده پسرم که بگه نمی‌خوام بیام پیشت😭😭😭😭 ههههیییی تمام سه سال و نیمی که تو زندگیم بودم و حتی همین الان تمام سعیم بر این بوده که مادر خوبی باشم براش...ولی الان پدر پسرم رفته سلب حضانت کرده ازم به خاطر یه سری دروغ و چرت محض و یه سوختگی خیلی کوچیکه انگشت که به گاز خورد ...که نمی‌دونم اصلا دادگاه قبول می‌کنه یا نه... خلاصه اینکه حال خوبی ندارم 😔😔😔😔

سخت ترین بخش مادری قسمت عذاب وجدانشه تامام

فرزانه جونم 🫂
اینجانب هم خستم از بس که دخی چسبیده در🍑م
🤭
اصن جز پذیرش کاری مگه میشه کرد
خودتو نادیده بگیر بیس چاری سرویس بده بازی کن باهاش رو دست بخوابه ورزش با حضور بچه که باید یه چشت بهش باشه نفهمی چه حرکتی زدی اصن پاهات بازه رد میشه کمرت خمه روش نشسته غذا با حضور مبارکشون درس کن که دست‌شو بزنه به فر بسوزونه
خیاطی با حضورش دکمه و قیچی خورده پارچه پخش همه جا مورد داشتیم تو حمام من دکمه پیدا کردم
جونم برات بگه با کسی آنچنان نمونه برادرزادمو خیلی دوس داره که نزدیکم نیس متاسفانه
بگم برات بازم.. 😐
دلم می خواد یکی بغلم کنه دستی بکشه سرم بگه طفلکی حق داری یه آب‌نباتم بده دستم
شما هم که صد چندان خدا صبرت بده
بیا بغلم بیا عشق نازی...

چه موهای قشنگی داری ماشاللهه
عزیزم پسر من یه پسراجتماعیه جوری که میگفتم نکرانی ازبابتش ندارم
باابن وحود تا چهارسال ونیم کنارخودم بودوهیچ جا نذاشتمش الان که دادم نسذارمش مهد با کجود اینکه خیلی اجتماعی،بود نمیره دو روز رفت و داره بهونه میگیره نره به زور میبرمش همش میگه نمیرم دوساعنم فقط میره منی که فکرنمیکردم بالین مشکل نمیخورم خوردم
بچه های اوتیسم که ارتباط دیرترمیگیرن طبیعیه به کسی اعتماد نکنن به راحتی واقعا خیلی طبیعیه ابن رفتارنگران نباش. نقطه امن زندگیش همیشه توبودی حالا فکر کن بخوادفکرکنه این نقطه امنی که همیشه کوچکترین نیازاشو میفهمیده نباشه حتی برای یه ساعتم نباشه براش قابل درک نیست از دید اون اگه نگاه کنی میفهمی حق داره من خودم تجربه ندارم واسه اضطراب جدایی چیکارمیشه کرد اما فکرکنم زمان همه چیز روحل کنه شاید هنوز براش زودهست درک این موضوع شاید بعدها بتونه راحترجدابشه

بزرگترین چالش من این که پسرم نمیتونه با دوستاش خوب بازی کنه سر کوچکترین چیزی دعوا میکنه ،دوست داره همه چیز به دل این باشه وهمه گوش به فرمانش واین خیلی من رو آزار میده

دختر ب خودم که وابسته س هیچ ب پتو بالشتشم وابسته س

سختترین بخش مادر بودن اون قسمتیه که میخوای ی مادر کامل باشی و هیچی کم نزاری براشون یجاهایی از پا میفتی یجاهایی دست به دیوار میگیری بدون کمکی ولی عشق به بچه ها نمیزاره کم بیاری تو زندگی

عزیزم بنظرت بهتر نیست اول تو خونه پرستار بگیری مثلا یه روز درمیون اینجوری شروع کنی جدا شدن رو بعد وارد اجتماع بشه وقتی پرستار میاد کم کم شما ازش فاصله بگیری

سخت ترین چالش برام پدر سختگیری داره وگرنه بچه داری برام پر از لذت خدا رو هر لحظه به خاطرش شکر میکنم

من دوسال و نیم تو کلاسش نشستم نشد که نشد گریه هم میکرد تنها جایی که کم‌کم کرد باشگاه بود تو کرج یه باشگاه عالی بود اون کمکم کرد و هرمان کلا درست شد

شما مهد انسانگرا رو امتحان كردين؟'اصلا فشار نميارن
همين كه با گفتار درمان و كاردرمانش اوكيه و اعتماد كرده خيلي نكته ي مثبت و قابل اهميتيه
راستش يكماه زمان كمي هست
يكي از دوستانم حدود سه ماه نشست بدون فشار و دادن عذاب وجدان
و كم كم بچه جذب شد

سخت ترین چالش من نخوابیدن دخترمه. باورت میشه تا این سن یک شب تا صبح راحت نخوابیده. هر شب یه داستان داریم یه شب پاش درد میکنه یه شب خواب میبینه یه شب گرمشه یه شب سردشه.... بخدا یک شب تا صبح بکوب نخوابیده

خانوووم چقدر شما زيبا مينويسي
ميشع بيشتر بنويسيد؟ ميشه حرفه اي دنبال كنيد و بنويسيد و ما حمايت كنيم ازتون و حظ كنيم از خوندن نوشته هاتون؟🥹

عزیزم برای من واقعا تا الان سخت ترین مرحله ، دو سه ماه اول نوزادی هست. وقتی که شب‌تا صبح یا صبح تا شب رو با کولیک و گریه میگذروندم. هر دوتا پسرام همینطور بودن. ولی پسر اولم حداقل گرفتار افسردگی بعد از زایمان نشدم. با اینکه سخت بود اما دلمُرده و غمگین نبودم. ولی وای از پسرم دومم. پاییز بدنیا اومد، روزای کوتاه و شب‌های بلند، هوای تاریک، سرد، ابری.... نمیشد ببرمش بیرون با حتی حیاط. شش ماه بخدا تو این وضعیت بودم. رفلاکس و دلدرد .... بخدا میرفتم تو دستشویی زااار میزدم و گریه میکردم
. چه روزای سیاهی بود بخدا. یادش میوفتم فقط‌میگم خدایا شکرت که تموم شد.
خیلی سخت بود.
تا الان که پسرم پنج ساله داره میشه، همین برام سخت ترین بوده.

سخت ترین بخشش فرزانه جون اینه که یه فامیل بیشعور داریم که هر بار بچه منو میبینه میگه: العی بمیرم این بچه تنهاس🙄
بعد دخترم یاد گرفته هر چی بخواد، هر جایی کارش لنگ بمونه گریه میکنه میگه من تنهام🥺🫤 حالا جالبه اصن معنای اون تنهایی رو نمیدونه😒
منو همسرم قصدمون تک فرزندی بوده و هست، نمیدونم واقعا این دلسوزی های الکی و قربون صدقه های دروغی واقعا چه لزومی داره که برای بچه من و خانواده من بشه معضل.

بیشتر از فرزند با خودم در چالش هستم

از شیر گرفتن شون سخت‌ترین چالش برام بوده وقتی شیر میخواستن و من نمی‌دادم بهشون واقعا زجر میکشیدم
الانم که ۳تاشون بزرگ شدن مثل تام جری دنبال همن سختمه و اذیت میشم

سختترین قسمتش بنظرم لجبازی وحاضرجوابیشه البته ک خیلی چالشای زیادی داره ولی واقعا از دست لجبازیاش خسته شدم مثلا الان میگم اگه اسباب بازیاتو‌جمع نکنی میره توسطل اشغال تو‌چشما من نگا میکنه باشه بریز اصلا خودم میرم میریزم تو پلاستیک بذارم دم در😐😐😐😐دیگه تهدیداتمم ب همه جاشه اصلا اهمیتی نداره واسش

سخت ترین قسمت قسمتیه که مادری نکردم براش

از شیر و پوشک گرفتن خصوصاً شیر برای من خیلییی سخت بود تا یک هفته شبا گریه میکردم به نظرم شیر مادر خیلی وابستگی میاره هم برای بچه هم مادر
بعدش هم مهد رفتن که رادین یک هفته طول کشید تا عادت کنه

من بچه هام وابستگی خاصی ندارن گندم عالی بود برای همه چی اما شاهان برای از پستونک گرفتن خیلی خیلی اذیت شد الانم همش یادش میفته

سلام رفیق جان
از تایم کم شروع کن و مکان رو ترک نکنید که اعتمادش رو نسبت به شما از دست نده و بهش این اطمینان رو بدین که هر وقت خواستی از کلاس بیا بیرون و من پشت درم میتونی منو ببینی
بعد از اینکه اون تایم رو پشت سر گذاشت تشویقش کنین و یه هدیه کوچیک یا یه خوراکی که دوست داره رو براش تهیه کنید(در واقع یه کاری کنید که اوایل شرطی شده)
بعد مرحله به مرحله تایمش رو بیشتر کنید

سخت ترین ازپوشک گرفتن

من تنها چالشی که تاالان باهاش داشتم،درست گذاشتن پاهاش هس آخه بعداز واکسن ۱۸ماهگی پاهاشو روی پنجه میذاره و راه میره ..الان هی باید بهش بگی تا درست بره..

از تایم کوتاه شرو کن مثلا ده دقیقه بزارش پیش مادر بزرگش هر روز این کار بکن ده دقیقه برو بیرون درب بمون بعد یک هفته بکنش 15 دقیقه و هر هفته پنج دقیقه اضافه کن پروسه طولانیه ولی برای دختر من ک اضطراب جدایی داشت جواب داد

سلام عزيزم پسر بزرگم اصلن وابستگی نداشت...

من رسما دیوووونه میشم از دستشون مال من دوتا هستن
هر روز مثل موش و گربه دنبال همن و کتک کاری و داد و هوارو بزن بزن و گریه از منم جدا نمیشن فقط مادر اصلا باباشون یادشون نیست

بنظر من بچه داری هرروز یه چالش جدید داره،تا میای با جهش بزرگ شدن سریه قبلی اوکی بشی با یه داستان و چالش جدید روبه رو میشی و واقعا سخته
من خودم بشخصه خیلی زود عصبی میشم احساس میکنم تموم ناکامی هایی ک الان حسش میکنم باعثش بچمه🤦‍♀️

عزيزم خيلى از ماها اين چالش جدا شدن رو داشتيم، واقعا يكى دو هفته كمه، توى مهد باراد يادمه با يكى از مامانا سه ماه همكارى كردن و بچه واقعا از گريه بيهوش ميشد بازم مقاومت ميكردن راهكار جديد ميدادن تا بالاخره همه چيز درست شد پس خودت رو سرزنش نكن اصلا 😘 بزرگترين چالش خودم هم اين روزا بداخلاقى باراده ، هر چيزى بر وفق مرادش نباشه بداخلاقى ميكنه و دائم كنار من در حال غرغره. ميدونم اينم ميگذره و يه چالش جديد مياد . راستى بدغذايى هم چالش هميشگيه

همش سخته

سوال های مرتبط

مامان سورن مامان سورن ۴ سالگی
🧩 دوستان تا امروز بارها از من پرسیدین از کجا فهمیدم سورن اوتیسم داره؟
گفتم اینجا یه بار تجربه‌ی خودمون رو بنویسم که اگر بعدها کسی سؤال داشت، راحت‌تر بهش ارجاع بدم.
اول از همه بگم این‌ها فقط تجربه‌ی ماست، نه معیار قطعی تشخیص.
چیزهایی که کم‌کم باعث شد نگران بشیم این‌ها بود:
• وقتی اسمش رو صدا می‌زدیم، خیلی وقت‌ها برنمی‌گشت یا واکنش کمی نشون می‌داد. • ارتباط چشمی‌اش محدود بود. • برای درخواست چیزی یا نشون دادن چیزی به ما اشاره نمی‌کرد. • گفتارش نسبت به هم‌سن‌وسال‌هاش عقب‌تر بود و از کلمات کمتر برای ارتباط استفاده می‌کرد. کلمه‌هایی که یاد می‌گرفت، فراموش می‌کرد. • بیشتر ترجیح می‌داد تنها بازی کنه و بازی‌های خیالی نداشت. • به روتین خیلی وابسته بود و با تغییرات کوچیک به‌هم می‌ریخت. • نسبت به صدا، نور، بو یا لمس بعضی چیزها حساسیت زیادی داشت. • حرکات تکراری مثل بال‌بال زدن، پریدن یا راه رفتن روی پنجه یا چرخیدن داشت. • روی بعضی موضوعات یا وسایل خاص، علاقه‌ی خیلی شدید و وسواس‌گونه نشون می‌داد. • ارتباط گرفتن و بازی کردن با هم‌سن‌وسال‌ها براش سخت بود.
🧩 فقط یه خواهش...
اگر فرزندتون یکی دو تا از این ویژگی‌ها رو داره، لطفاً نترسین. داشتن یکی دو مورد از این‌ها به‌تنهایی به معنی اوتیسم نیست.
اما اگر چند تا از این نشانه‌ها هم‌زمان وجود داره و احساس می‌کنین روی ارتباط، بازی یا روند رشدش اثر گذاشته، به نظرم ارزشش رو داره که هرچه زودتر با متخصص رشد یا روان‌پزشک کودک مشورت کنین. 🤍
#اوتیسم #اتیسم
مامان سورن مامان سورن ۴ سالگی
اگه امکان بازگشت به گذشته رو داشتم، باز هم انتخابم سورن بود. با همه‌ی ویژگی‌هایی که داره، حتی با وجود اوتیسم. چون من بچه‌ی خودم رو می‌خوام؛ دقیقاً همین بچه رو. سورن همه‌ی چیزیه که من از این دنیا می‌خوام و عاشقشم.

پس این تاپیک رو می‌نویسم چون شاید این اطلاعات یه روز به درد کسی بخوره.

امروز می‌دونیم که اوتیسم یه اختلال چندعاملیه؛ یعنی هیچ عامل واحدی باعثش نمی‌شه و ژنتیک، عوامل محیطی و شرایط دوران بارداری، همه می‌تونن در کنار هم نقش داشته باشن.

از بین عوامل مختلف، دو مورد برای من تجربه‌ی شخصی بوده:

یک: پره‌اکلامپسی در دوران بارداری
پژوهش‌ها نشون داده مادرهایی که در دوران بارداری دچار پره‌اکلامپسی می‌شن، نسبت به جمعیت عمومی احتمال بیشتری برای داشتن فرزند مبتلا به اختلال طیف اوتیسم دارن.

من هم در بارداری سورن پره‌اکلامپسی داشتم.

دو) ابتلای مادر به ADHD

مطالعات نشون دادن مادرهایی که مبتلا به اختلال نقص توجه و بیش‌فعالی (ADHD) هستن، نسبت به سایر مادرها بیشتر در معرض داشتن فرزند مبتلا به اختلال طیف اوتیسم قرار دارن.

من هم سال ۱۳۹۰ توسط دکتر سرگلزایی، روان‌پزشک و استاد دانشگاه فردوسی، تشخیص ADHD گرفتم.

باز هم تأکید می‌کنم که این‌ها علت قطعی اوتیسم نیستن؛ فقط از عواملی هستن که پژوهش‌ها نشون دادن می‌تونن با افزایش احتمال بروز این اختلال همراه باشن.

این‌ها فقط دو تجربه‌ی شخصی من بودن که اتفاقاً با یافته‌های علمی هم همخوانی دارن.
مامان ارس مامان ارس ۴ سالگی
با احترام به نظرات بقیه... این نظر شخصیه خودمه... نیایید هی بگید اه و وای حال آدمو بگیریدااااا.‌‌...
من خودم تک فرزندم همیشه دلم میخواست یه خانواده شلوغ داشتم هر هفته میرفتم خونه بابام اینا خواهر و برادرهام دورم بودن بچه هامو دوست داشتن ..‌ ولی همیشه تنها بودم. دوست خوبم داشتماااا ولی دوست خانواده نمیشه.. ازدواح که کردم گفتم نمیزارم بچه هام مثل خودم تنها باشن سه تا بچه حداقل میخوام. الان دو تا بچه دارم... به معنای واقعی دهنم سرویس شده... بچه هام فوق العاده شیطون و وابسته ان... از اینا که هر دو دقیقه میگن مامان... خودمم شاغلم کلی از مسیولیتهای خونه و بچه ها و مامانم که الان تنهاست با خودمه... یعنی به زور قرص فلوکستین زندم... ولی بازم تو ذهنم تصور میکنم پیر که میشم بچه هام دورمن.. همون سفره شلوغ رو تصور میکنم دلم یه بچه دیگه میخواد که فاصله سنیهاشون خیلی زیاد نشه... از یه طرف فکر میکنم تو این مملکت داغون با این اوضاع اقتصادی حتی مادر شدن رو هم به دل مردم میزارن... شما چی بیایید درد و دل کنیم.