۱۰ پاسخ

آخی عزیزم😍😍😍😘بگردم این بچه ها چقد دلشون کوچیکه
بشین باهاش صحبت کن ،شاید میترسه باباش کلا بره ،باباش بغلش کنه بهش بگه میام زودو چیزی براش بخره بیاره خوراکی چیزی که خوشحال شه

ای بابا چ سخت
تازگی ها اینطوری شده؟
من پسرم از زمانیکه متوجه میشد و تک و توک کلمه می‌گفت از خواب بیدار میشد سراغ باباش می‌گفت خیلی عادی و پوکر فیس میگفتم رفته سر کار
اونموقع ک گیر نبود،ناراحت میشد اما ادامه نمیداد (یکی دو باری پیش اومده ک گیر داده و گریه هم کرده)
اما الانا هر صبح میگه بابابی کجاست؟میگم سرکار
میگه ای بابا چقدر سرکار می‌ره ؟چرا هر روز سرکار میره؟😥😐

هر بار که بچه تون گفت من میخوام برم همراه بابام شما یا باباش براش توضیح بدین که بابا باید تنها بره سرکار نمیتونه شمارو با خودش ببره. و بعد هم سرشو گرم کنین. و هیچ وقت هم بی خبر نره. یواشکی نره. اگر بچه بیدار بود. ببوستش. نازش کنه بغلش کنه. وعده ی یه خوراکی بهش بده که موقع برگشتن از کار براش بخره. و هیچ وقت هم برای از سر باز کردن بهش نگین باشه میبرمت. یا بزرگتر شدی میبرمت.

بزار بره سرکار🙂‍↔️

بچه منم گاهی اینجوری میکنه

حالا دختر من یمدت اینجوری بود حتی پنج صبح میخوابید باز مچ شوهرمو موقع رفتن میگرفت تنها چاره ش اینه ک تایمی ک میخاد بره سرکار سرشو گرم کنی مثلن ببرش حمام بگو پاهاتو بشورم باباش بپیچونه بره یبار ببرش سر کمد لباساش بگو دنبال ی لباس بگردیم وقتی رفت دنبالش گشت گوشیت بده دستش بگو زنگ بزنیم بگیم زود بیاد دیگه کم کم براش جا میفته ک باباش باید بره سرکار اما زود میاد

دختر منم یه مدت که همسرم‌شبکار بود خیلی گریه میکرد می‌گفت بابامو می‌خوام طول می‌کشید تا بخوابه من بهش زنگ میزدم باهاش حرف میزد آروم میشد بعد چند روز دیگه گریه نکرد

یع مدت شبا دیرتر بخوابونش

این خودش یه بازه ای داره
دختر‌منم همینجوری بود حالا دیگه نیست
قشنگ صبح تا صبح پامیشد میرفت بغل باباش و گریه میکرد که میخام باهات بیام
یه بار اینقدر پیله کرد فکرکنم باباش بردش😁
ولی کم کم متوجه شد هربار گریه میکرد براش توضیح میدادم باباشم بهش میگفت میرم برات فلان چیز میخرم میارم از سرکار دارم میام دیگه ساکت میشد

چند وقت صبوری کن و براش توضیح بده که چرا بابا صبح ها میره سرکار و بچت نمیتونه بره،اگه میتونی از یه مشاور هم کمک بگیر چجوری میتونی به بچت کمک کنی تا قبول کنه این قضیه رو

سوال های مرتبط

مامان امیر مامان امیر ۳ سالگی
پسرم تازگیا خیلی خیلی از همه چیز میترسه،و به شدت به پدرش وابسته اس تازگیا باباش میره بیرون مدام گریه و بهونه میگیره انگار باباش خونه نیس خیلی میترسه،قدیمیا میدونن پسرم رفلاکس داره و شدید بی اشتها و بد غذاس به زور بهش یدونه موز دادم بخوابونم شوهرم رفت داروخونه بچم گریه کرد بالا آورد،دعواش کردم خودمم گریه کردم خودشم یه ساعت گریه کرد، من هرکاری میکنم بچم منو دوس نداره خیلی دلم میگیره من ۲۴ ساعتم خونه نباشم سراغمو نمیگیره، ولی باباش میره سرکار تا برگرده مدام میگه بابا، من دوستشو میارم میگم بازی کنید غروبا همیشه میبرمش خانه بازی، ولی خیلی بهونه گیره بچه های دیگه رو میبینم خیلی آرومن انقد بهونه نمیارن ولی بچه من مدام بهونه میگیره انگار خیلی لوس شده، از این بابتم دلم خیلی میگیره ک از نوزادی تا الان هیچوقت منو دوس نداشته و براش مهم نبودم همیشه بهم میگه تو برو تورو دوس ندارم، هیچوقت سمتم نمیاد بگه منو بغل کن ولی میره سمت باباش هی میگه بغلم کن
مامان دختر توت فرنگی مامان دختر توت فرنگی ۳ سالگی
خانوما دختر من خیلی احساسی همش میره میاد منو بوس میکنه میبرمش دستشویی بوسم میکنه میبرمش حموم میگه ممنون بوسم میکنه میگه مامان دوست دارم .. یکم اعصابم خورد میشه میفهمه میاد میگه مامان بخند مامان اخم نکن مامان ناراحت نباش.. همش نازم میکنه دوست نداره منو ناراحت کنه تا یه کاری میکنه من عصبی میشم میگه مامان ببخشید من که کاری نکردم هواسم نبود باباش جرات نداره یکم صداشو ببره بالا زود میگه مهربون باشید بعد به باباش اخم میکنه میگه با مامانم مهربون باش... حالا احتمالا از مهر برم سرکار میخوام بزارمش مهد میترسم آسیب ببینه انقدر به من وابستس.. البته کلاس ساعتی گذاشتم بدون من میمونه ولی برای چهار ساعت تنها تو مهد نمیدونم بمونه یا نه... میگم نکنه از دستم ناراحت بشه این همه احساس داره به من احساسش سرکوب بشه بگه چرا مامانم منو گذاشت رفت.. چند بارم باهاش صحبت کردم گفتم من میخوام برم سرکار گفته نه نرو من تنها میشم نمیدونم چیکار کنم...البته ساعت کاریم کمه هشت تا ۱۲ هست صبح ها هم شوهرم دیر میره ۹...۹:۳۰ میتونه بزاره مهد ۱۲ اینطورا خودم برم دنبالش
مامان ❤Hana ❤ مامان ❤Hana ❤ ۴ سالگی
آخر شبی یکم درد دل کنم بعد بخوابم 😅😅😅

شوهرم یه ماهه ک نیست رفته اصفهان واسه خاطر کارش ....
دخترم یه هفتس ک بشدت بهونه گیر شده و مدام میگه پس بابا کی میاد
اون سرکار نمیتونه بیاد ما بریم پیشش
صب ک بیدار میشه میره اتاقا رو دنبال باباش میگرده
چیزی هم نمیگه بعدش یه گوشه کز میکنه

از ۹ صب ک بیدار میشه تا ۱۱شب ک بخوابه باهاش وقت میگذرونم بازی بیرون مغازه نقاشی .....

دیگه واقعا کم اوردم
احساس میکنم دخترم از دوری پدرش داره افسرده میشه تلفنی و تصویری ک با باباش حرف میزنه بغض میکنه

گوشیمو میبره تو اتاق ب باباش ویس میده بعد میرم گوش میدم ب صداش گریه ام میگیره
همش میگه بابام دلم برات تنگ شده
بابا بیا دیگه
بابا نهار اینو خوردم
بابا رفتم اینو خریدم
بابا رفتم حموم
واسه باباش توضیح میده کلان هر روز شرح حال میده 😅😅
باباشم خیلی وقت میزاره تک تک ویس هاشو جواب میده با اینکه کارش خیلی شلوغه و احتیاج ب تمرکز زیادی داره

امروز بردمش تو حیاط مادرشوهرم گفت بزار بیاد پیشم تنهام
یعنی شاید ۲ دقیقه طول کشید تا رفتم دستشویی و بعدش رفتم دنبالش دیدم یه نعلبکی چایی با ۶ تا قند داده ب بچه ....میخندید میگفت ۶ تا قند بهش دادم بخوره
خواهش کردم ازش ک اصلا ب بچم چایی و قند نده
ب زور خودمو نگه داشتم چیزی نگم بهش بخدا

چقدر زود بزرگ شدیم چقدر مادر بودن ما رو پخته و با تجربه میکنه چقدر سختی ها رو بخاطر بچمو ن تحمل میکنیم و دم نمیزنی