امروز بردمش تاب سوار شد
چقدر بهش وابسته شدم…
اوایل که به دنیا اومده بود انقدر همه چیز سخت و وحشتناک بود باورم نمیشد از اون همه راحتی افتادم توی کلی سختی …
چقدر آشفته بودم
کاش میشد خیلی وقتا چشامونو ببندیم و یک سال بگذره از اون شرایطی که توشیم
پروسه بارداری و زایمان و بچه داری واقعاااااااااا سخته برای من
مخصوصا شب نخوابی هاش
گریه های پشت سرهم یا حرف های بقیه
یادمه یکی از خونواده شوهرم هفتمین روز از زایمانم برگشت گف دختر مکه بچه ات رو توی شکمت جا گذاشتی ؟! منظورش این بود شکمت چقد گنده مونده
یا اینکه یادمه میومدن دیدنم همه مرتب شاد ، منی که با هزار سختی نشسته بودم پشتش کلی شب نخوابی داشتم خیلی راحت راجب خودم و بچه نظر میدادن
اینجوری آروقش رو نگیر آروم تر بزن به پشت بچه ، شیر خودت سیرش میکنه، اون دلش درد میکنه، بده من بچه رو این می‌خواد پاشه بگردونیمش…
نمیتونم حتی دوباره تصورش کنم
شماها چی؟
خوبه همه چی؟

تصویر
۱۴ پاسخ

کاش میتونستم هزاااار بار لایک کنم تاپیکتو 👌🏼♥️

من که فکر میکنم افسردگی بعد زایمانو الان گرفتم انقد ک حالم افتضاحه
اوایل یا خوب بودم یا مجبور بودم که خوب باشم نمیدونم اما الان به شدددت حساس و عصبی و کم طاقت شدم

دقیقا منم خیلی به هم ریخته بودم تا ۴۰ روز اول وحشتناک بود

من بارداری فوقالعاده خوبی داشتم
زایمان راحت
اما امان از نظر هااااا.... من کلا از نوجوونی سینه هام شل و افتاده بود الانم پر از شیر باشه بازم حالت افتاده داره هرکی میرسه میگه نه شیر نداری بچت سیر نمیشه وای وای وای .....
دلش بغل میخواد همه میگن اخ اخ بغلی شده دهنت سرویسه بیچاره ای ولی شاید در طور شبانه روز فقط ۳ ساعت تو بغل باشه ....
چرا گوشاشو سوراخ نکردی الان وقتشه برو سوراخ کن ....
چرا دوروز درمیون میبریش حموم مریض میشه نبرش انقدر حموم ................
اخ اخ از حرف هااااااا

انقدر بهم سخت میگذره که فقط عشقی که به پسرم دارم جلوی احساس پشیمونی رو میگیره..
دارم جون میدم
اون از بارداری فاجعه م اینم از بعد زایمان
خوبیش اینه که میگذره...

منم دقیقا الان توی همین لحظه هایی هستم ک توصیفش کردی 🥲

منم میگم یکی دو ماهه اول واقعا بهم سخت گذشت
سر زدن که من بغیر از خانواده ی خودم و همسرم و یکی دو دوست صمیمی همه بعد از یکی دوماه اومدن دیدن و مهمونی
اذیتی از اطرافیان نداشتم، ی سریا هم که کلی کمک بودن خدا خیرشون بده
ولی اصل قضیه واقعا سخته
روزهای اول بعد زایمان،شب بیداری های اولش،به هم ریختگی هرمونها مسئولیت بچه،ی زندگی جدید که فکر میکردم براش آماده ام ولی نبودم،استرس ها و نگرانی های خودم حس های بد...
اما با گذشت دو ماهه اول همه چیز خیلی بهتر شد

منم همینطور
واقعا نمی‌کشیدم
همین الانم همینطور

واسه من تا یک سال و نیمی پسرم نشد یبار بگن رشد کزده
همیییییییشه میگفتن تو غذا نمیدی بهش
به بچه نمیرسی
چقدر کوچیکه این .

دقیقا اوضاع منم همینطور تازه اینم بهش اضافه کن چند روز بازم که میخواد بخوابه فقط باید روی پا باشه 🥲

وای حرف دلمو زدی

من که بارداری وحشتناک داشتم تا روز آخر زیر سرم حالم داغون بعدشم شیر نداشتم کلی سرزنش الانم بچم تپوله کلی حرف که چاقه کمتر شبر بده یا یه عده میگن شیر خشکه همش پفه

دقیقا منم همین حالت های وحشتناک ها رو تحمل کردم

اهوم یه سری چیزا خیلی سخته واسه منم شب بیداری پروسه دندون رفلاکس و ‌و .‌‌‌....

سوال های مرتبط

مامان والا🪺 مامان والا🪺 ۷ ماهگی
دیروز که تاپیک گذاشتم متوجه شدم مثل همیشه هممون گول مجازی رو خوردیمفقط برای شخص خودمون نیست
مامان قشنگ مهربون فقط تو نیستی که عکاسی ماهگرد نگرفتی
فقط تو نیستی که عکس دو تایی سه تایی خوب با بچه ت نداری
فقط تو نیستی که روزاتو از دست دادی که از بزرگ شدن بچه ت چیزی نفهمیدی
فقط تونیستی که خستگی و بی خوابی
میدونی من فهمیدم این بحران ها بیشتر تو مامان اولیا اتفاق میوفته چون یهو وارد یه دنیای جدید میشن تا قبل ار بچه و بارداری با خودت میگفتی حتما هروز از بچه م عکس میگیرم که لحظه به لحظه شو براش ثبت کنم یا با خودت میگفتی از این به بعد فقط عکسامون دو نفره سه نفره س و ذوق میکردی
با خودت میگفتی اخ جون از این به بعد چقد با بچه م برم بیرون و خیلی فانتزیا که مطمئنم شماهم مثل من تو رویاهاتون داشتین اما با ورود بچه چون بی تجربه بودین استرس نگه داری و حرف دیگرانو به دوش میکشیدین حقیقتا نای کار اضافه رو ندارین
مسئولیت نگه داری بچه اولویت به همه چی داره و با خودتون میگین عکس که واجب نیست بذار تا ساکته برم به بقیه کارام برسم ولی باز به خودتون میاید پس اگه منم مادرم بقیه چطور مادرانگی میکنن که به همه چی میرسن بازم اون تزلزل افکار
من خودم از اون دسته مادرام که خودمو جمع ننداختم یعنی اگه مهمونی ای دعوت میشم سختی بچه رو به جون میخرم ولی میرم با اینکه خورد برمیگردم خونه!!
یا تو دوران بارداری با این خیلی بارداری سختی داشتم یا الان هیچوقت نا مرتب و بدون آرایش و شلخته بیرون در نیومدم با اینکه قبل از بیرون رفتن قشنگ به فرو پاشی روانی میرسم😅
اون فقط ظاهر منو میبینه اما فکر میکنه برای من همه چی گل و بلبله و دوباره حس ناکافی بودن میاد سراغش
ما قرار مادر کافی ای برای بچه مون باشیم نه کامل!