۱۳ پاسخ

قهرمان دختر کوچولوت هستی مامان قوی💪

خدا قوت مامان قوی.خدا فرشته کوچولوتونو حفظ کنه ...برای منم دعا کنید زود بگذره این دوران با وجود استراحت خیلی دیر و سخت میگذره

منم مثل شما هیچ وقت مادرم حامی من نبود چون خودش از نظر روحی و جسمی دچار مشکل بود. همیشه تو دوتا بارداریم با من دعوا داشت موقع زایمان و بعد زایمان هم همینطور حتی قهر میکرد. الان که بعد عمل مشکل براش پیش اومده و خونست دیگه دوران باارداری سوم و زایمان نبود اذیت کنه.
منم مثل شما تنهایی بچه هارو بزرگ میکنم و همیشه از نظر روحی بهم فشاره چرا مادرم مثل بقیه مادرا که هوای دخترشونو داشتن نبود.
خواهر شوهرم با ۴تا بچه با مادرش زندگی می‌کنه و مادرش بچه ها نگه می‌دارد و نهار درست می‌کنه و دخترش می‌ره سرکار.

خداقوت مامانِ قوی🩵🩵

به عنوان کسی که تا همین الانشم با مادرم هستم و بدون کمک اونا واقعا سختمههه و اذیتم
بهت میگم آفرین خداقوتتت یعنی کیف کردم از پیامتتت و غبطه خوردم 🥺🥲❤️
از یه طرفم میدونم ک چقدر سخته و اذیت شدی

تنت سلامت 🌸🌼

قوی ترینی مامان زیبا
گل دختری بعدا به مامانش افتخار میکنه❤️
روزهای سختش گذشته و از الان با شیرین کاری هاش دلتو میبره و خستگی ها فراموش میکنی

واقعا تنهایی سخته مخصوصا روزایی که بچه واکسن زده مریضه یا بی قرار
خوشحالم که تونستی از پسش بر بیای
حتما در آینده دخترت به همچین مادری افتخار میکنه🌸😍😊

اخی خیلی سخته من خودم تا کم بیارم با اینکه بچم ارومه یزره که اذیت کنه میرم خونه مامانم 🥺😢

به خودت افتخار کن ♥️

ای جونم 😍
قوی ترین 😍
به جاش تو برای دخترت بهترین مادری عزیزم ❤️❤️❤️

بغضی شدم🥺💔

مامان قوی
واقعا سخته دست تنهایی

مامان قوی
واقعا سخته بدون کمکی خییییلی سخته
چرا مامانت نبود اخه

سوال های مرتبط

مامان قندون و فنجون مامان قندون و فنجون ۶ ماهگی
نزدیک های طلوع خورشید بود که نوزاد من شروع کرد گریه کردن. دختر کوچیکم گریه میکرد. خیلی خیلی گریه میکرد. به هیچ وجه آروم نمیشد. دیگه قاطی کرده بودم. هم افسردگی زایمان بود، هم درد بقیه بود. هم حس میکردم خونهمون خیلی خیلی دلگیره. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود، بد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم واسه اون چیزی که ازش دیدم و این کاری که میکرد منو نامزده بود. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود. بعد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم نابود داشت میکرد از درو. اینم گریه میکرد. من به حدی عصبی بودم به حدی عصبی بودم که هیچ رحمی بهش نکردم. بردم گذاشتم توی اتاق درو بستم تا صدای گریهشو نشنوم برم پوشک بیارم نه اینکه رها کنم بچه رو تا برم پوشک بیارم صدای گریهشو نشنوم توی اتاق تنهاش گذاشتم. بعد وقتی اومدم بالا سرش پوشکش عوض کنم با تمام ناراحتی به خودش گفتم من تو رو نمیخواستم تو برای چی اومدی؟ من از خدا چیزای دیگه خواسته بودم، من از خدا خونه خواسته بودم، من از خدا پول خواسته بودم، خدا اشتباه تو رو به من داده، من تو رو هیچ وقت نمی خواستم. تو اومدی مزاحم زندگی ما باشی، حالا از این به بعد گریه های تو شروع شد، ازت متنفرم، بدبخت شدم با تو، بدبختی من از این به بعد شروع شده. این حرفا رو اصلا نمیدونم چرا میگفتم، واقعا شیطانی انگار بود، واقعا شیطان اومده بود کنارم؟
مامان مهدیار🩵 مامان مهدیار🩵 ۸ ماهگی
مامان 🌱حا ُ میم🌱 مامان 🌱حا ُ میم🌱 ۵ ماهگی
قبل از اینکه دوباره بارداری رو تجربه کنم و واسه بار دوم مامان بشم ، همیشه فکر میکردم دخترم تموم دنیامه و هیچ کسی دو نمیتونم اندازه اون دوست داشته باشم😪
حتی وقتی باردار شدم بازهم دخترمو یه جور دیگه دوست داشتم گاهی اوقات شبا که خواب بود براش گریه میکردم و دلم میسوخت که قرار بود با حضور یه کوچولوی دیگه مجبور بشه دنیاشو با اون تقسیم کنه!💔
حتی از فکر اینکه بعد از تولد پسرم نمیتونم مثل قبل با دخترم بازی کنم و براش وقت بذارم عذاب وجدان داشتم!
شاید باورتون نشه حتی وقتی پسرم بدنیا اومد بازهم دخترم رو بیشتر دوس داشتم اصلا نمیتونستم قبول کنم که بچه دیگه ای رو اندازه اون دوست داشته باشم🤚( در این حد مادر وفاداری ام من 😅)
اما کم کم که روزا گذشت و منی که شبا تا صبح خواب درستی نداشتم ، کارهام دوبرابر شده بود و دائم مشغول شیر دادن و بغل کردن و بازی کردن با پسرکوچولوم بودم ، یهو به خودم اومدم و دیدم واای خدای من این پسر کوچولو چقدر برام دوست داشتنیه 😍
چقدررر برام عزیز و خواستنیه🥰
درست مثل دخترم !😉❤️
امروز صبح که پسرمو بغل کرده بودم یهو یاد این افتادم و خندم گرفت ، گفتم "تو همونی بودی که به زور دوستت داشتم؟؟؟😂😂"