دوتا بچه کوچیک خیلی سختتراز اون چیزی بود که فکرشو میکردم بزرگه پنج سالشه کوچیکه پنج ماهش تو له ترین حالت ممکنم همسرم خونست ولی دریغ از ذره ای نگهداری گاهی یه اشپزی میکنه هیشکی نیست ده دیقه پسرمو نگهداره فقط دراز بکشم بعد خانوادم شاکین که چرا نمیای خونمون چرا چسبیدی به خونت من خسته ام بغض دارم من تنهام خیلی تنها گاهی فکرایی میزنه بسرم خودمو راحت کنم ناشکری نیست من عاشق بچه هامم ولی خسته ام همسرم توقع داشت این تعطیلاتو بریم خونه برادرش اردبیل من نرفتم چندبار گفت گفتم نمیخوام برم الان تو قیافست چی میخوان از جونم کاش رهام‌کنن کاش دیگه نه زنگ بزنن بهم نه باهام حرف بزنن تنها چیزی که حالمو بهترمیکنه روزی یکم درس خوندنه تنهاچیزی که منو ازفضای مادری و همسری میکشه بیرون شماهاییکه دوتا بچه دارین هم تواین وضعیتین پسر کوچیکم فقط بغل میخوام دستام داره میشکنه خدااااا کاش حداقل ینفرو داشتم یساعت همه چیو میسپردم بهش میرفتم تنهایی تو اتاق

۱۱ پاسخ

كاش نوشته شما رو بقيه ببينن درس عبرت بشه ،هنوز شما فاصله سني داره بين بچه هاتون…اونايي كه بچه ش٢ماهه س،زرتي حامله ميشه و بقيه هم تشويق ميكنن اشكال نداره باهم بزرگ ميشن،خبر ندارن مادر داغون ميشه

عزیزم تنها نیستی هممون تواین شرایطیم

سلام عزیزدلم خداقوت خسته نباشی واقعا ..منم شرایط مشابه شما رو دارم البته یکم سخت تر ..🫠پسرم ۷ سالشه و امسال با این شرایط کلاس اولی بود ،دخترم ۴ سالشه و یه پسر ۶ ماهه هم دارم ...انتخاب خودمون بود که بچه ها با همین فاصله سنی باشن یعنی میخام بگم با برنامه ریزی بود .ولی واقعا خیلی وقتا کم میارم .این روزا با این که خیییلی سخته ولی مطمئنم یه روزی دلتنگ همین روزای سخت میشیم یکم برنامه ریزی کن .یکم به خودت آرامش بده .از هیچکس هم توقع کمک نداشته باش .امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی قشنگم😚😚

من خیلی زودزودمیرم خونه مامانم چون نگه میدارا بچه هامومن استراحت میکنم خیلی سخته

بیا بغلم‌عزیزم من با وجود اینکه روزی ۳،۴ ساعت پرستار میاد کمکم ولی بازم اخر شب ک میرسه حس میکنم تریلی روم رد شده میدونم دست تنها چقد سخت میگذره بهت خدا بهت قوت بده

عزیزم اتفاقا بهترین موقعیت بود یکم میرفتی مسافرت حالو هوات عوض میشد
برو یک هفته خونه مادرت بمونه
یکم سرحال تر میشی شما بیشتر بجا خستگی افسرده ای
ناشکری نکن این روزا هم میگذره
منم پسرام پنج ساله و پنج ماهه هستن
سخته ولی میگذره
منم اکثرا غر میزنم ولی مسافرت حال ادمو بهتر میکنه
اگه از نظر پولی ساپورتی قشنگ برو بیرون خرید کن هم برا خودت هم بچها بعد برید
کلی روحیتون عوض میشه

من دخترم سه سال و ۴ ماهشه. پسرم ۴ ماهشه. قشنگ درکت میکنم. اصلا دلم نمیخاد با دو تا بچه جایی برم. و اینکه پسرم ۴ ماهشه. به شدت بغلیه. کمر و دست و پام واقعا نابود شده. هیچ کمکی ندارم. اشپزی و خانه داری هم باید بکنم. شبا ی جور بدن درد دارم خوابم نمی‌بره. شوهرمم بی درکه. شاید گاهی اوقات خیلی کم بچه رو نگه داره. خیلی خیلی سخته. امیدوارم با کمک خدا این دوران رو پشت سر بزاریم

منم 3تا دارم ..منم خیلی خسته شدم ....خداکنه زودتر بزرگ بشه

عزیزم واقعا درکت میکنم من ی بچه 2.5 ساله دارم با ی دونه 3 ماهه واقعا خیلی سخته

عزیزم همین پیام بده برا شوهرت
. حرف دلتو بهش بگو

الهی عزیزم توقوی تر ازاین حرفایی این روزاهم هرچند سخت ولی میگذره تومیتونی گلم

سوال های مرتبط

مامان اهورا🧸🩵 مامان اهورا🧸🩵 ۵ ماهگی
نشستم وسط خونه زار میزنم
اخه چقد این پسر بچه بدی شده
دست تنها بودن خیلی سخته مخصوصا چون به پتو عادت کرده باید دونفر باشن حتما
مامانم ک از شهر من دوره دوست اشناها‌ این جا هم که بدرد آدم نمیخورن
نشستم فقط دارم گریه می‌کنم
بچه هلاک شد اینقد گریه کرد
دو ساعت نیمه‌ داره نق میزنه
دیروز و روزهای.قبلم همین بود
سه روزه قشنگ انگار درست نخوابیدم خستگی همه چی تو تنمه
نمیخوام ناشکری کنم ولی حتی من خودمم نمیخواستم بچه دار بشم ولی دنیا هم سرسازگاری با من نداره
حداقل یکم آروم میگرفت این بچه
دچار فروپاشی روانی شدم
بخدا دیگه دارم حتی تو خونه توهم میزنم
قشنگ سروصدا میشنوم،چیزایی میبینم
از بس تحت فشار روانی ام
حالا کاش درد فقط همین بود
اینقد مشکلات دیگه هست…💔
کاش حداقل یه همسایه مهربون داشتم میومد یه دقیقه کمکم این بچه رو میخوابوندیم
هرچی دوست و آشنا که بودن بعد بچه دار شدن قشنگ انگا فاصله گرفتن
خوابش میاد شدید…ولی وقتی خیلی خسته میشه خیلی سخت خواب میره زیر سینه و اینا رو قبول نمیکنه
فقط پتو
لعنت به این پتور
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن