۱ پاسخ

خدارو شکر بخیر گذشت کدوم بیمارستان بودی

سوال های مرتبط

مامان نارنگیا🍊 مامان نارنگیا🍊 روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین:۶






یک ساعت و ربع هم تو ریکاوری بودم سردرد داشتم همش
هی بهم میگفتن پاهاتو تکون بده
من تکون میدادم ولی حس نداشتم اصلا انگار پایی نداشتم تکون بدم گفتم نمیتووونم
گفتن تا تکون ندی نمیبرنت بخش هی تکون بده
تکون خورد بفرستمت
منم هی سعی خودمو کرد خلاصه هی تکون میدادم پاهامو اونا متوجه میشدن من دارم پامو تکون میدم ولی خودم اصلا متوجه نمیشدم
مامانمو و شوهرم و پشت در ریکاوری دیدم من خر ذوووق 🥹😂
نی نی رو هم همون موقع آوردن لباساشو از مامانم گرفتن پوشیدن براش دادن تحویل مامانم بچه رو
دیگه اومدن منو بردن سمت مامانم و شوهرم اونجا بهشون گفتن دوباره جا به جام کنن یه تخت دیگه که بریم بخش
دیگه همین ..🥲
خلاصه خیلی تجربه ی شیرینیه
هیچکس مثل من ترسو نیست ولی خیلی راحت گذشت بهم اینبار زایمانم با اینکه سومین زایمانم بود
هی بهم میگفتن مادر سه تا بچه ای و می‌ترسی؟سه بار زایمان کردی ماشاالله
از فشار شکمی هم دوبار بی حسی انجام دادن متوجه نشدم یه بار تو بخش حس داشتم درد داشت خدایی ولی ی لحظه بود



زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان
مامان آیلین مامان آیلین ۲ ماهگی
تجربیات سزارین پارت دو:
کم کم پاهام از کمر شروع به داغ شدن کرد وکم کم بی حس شد ومور مور میکرد اولش میتونستم انگشت پام رو تکون بدم ولی بعدش پاهام سنگین شد هرکار کردم دیگه نتونستم بعد پرده کشیدن جلوم گفتم میترسم برای اینکه ترسم کمتر شه دکتر گفت هنوز شروع نمی کنم نگران نباش تمام ترسم این بود که تیغ رو روی پوستم حس کنم ولی خانما تنها چیزی که حس میکردم فقط تکون هایی بود که من رو میدادن بعد از کشیدن یک پرده جلوم که گفتم تقریبا در عرض دو دقیقه بعد صدای بچه اومد ومن اشکام ریخت واسه همه دعا کردم وبعدش شروع کردن به بخیه زدن من تنها چیزی که حس میکردم تکون هایی بود که میدادنم یکمم تنگی نفس در حد چند ثانیه بعد بی حسی گرفتم که اونم سریع برطرف شد وطبیعی بود بعد اون من رو آوردن ریکاوری وبچه رو آوردن به صورتم چسباندن بهترین حس دنیا گفتن این بچت هست وبعد یکساعت رفتم بخش تقریبا ۳ تا ۴ بار ماساژ رحمی دادن تا رسیدم بخش ولی چون بی حس بودم هیچی نفهمیدم دم در منتظرم بودن ومن وقتی خانوادم رو دیدم اشکام ریخت باورم نمی شد تموم شد واومدم بیرون
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۹ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۵ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان آراز مامان آراز ۶ ماهگی
🔴 تجربه زایمان پارت ششم
بالاخره رسیدم به اتاق عمل با کلی انقباض و جیغ و التماس میکردم که بیهوشم کنن 😭
اونا هم به پشمشون بود و گفتن بی حس میکنیم و چقد ازم عصبانی بودن چون میخواستن برن خونه هاشون و من مهمون ناخونده شون بودم و یهو سزارین اورژانسی شده بودم..
گفتم حداقل اسپاینال رو زودتر بزنید انقباض هام دارن منو میکشن..
بازم وقتی کار خودشون تموم شد آمپول زدن به نخاعم و پرده رو کشیدن

هرچقد گفتم من میفهمم بازم به پشمشون بود، وقتی شکمم رو‌ میبریدن حس سوزن زدن به شکمم رو داشتم و وقتی بچه رو در میاوردن کاملا دستاشون رو‌تو شکمم حس میکردم..
میگفتم هم حواسم رو پرت میکردن و میگفتن اشتباه میکنی
بعد بیرون اوردن بچه، باز شدیدتر از قبل تو شکمم بودن و من میگفتم دستاتون رو زیر سینم تو معدم حس میکنم توروخدا تموم کنید..
بعدا فهمیدم احتمالا داشتن رحمم رو از مدفوع بچه شستشو میدادن و ضدعفونی میکردن
وقتی کارشون تموم شد صورت بچه رو فقط چند ثانیه گذاشتم رو صورتم و بردنش
ادامه تاپیک بعدی..
مامان نینی🩵 مامان نینی🩵 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۷
دیگه پرستارم یه چند ثانیه بچه رو چسبوند به صورتم و بچه رو برد تقریباً میشه گفت ساعت ۲ اینطورا وارد اتاق عمل شدم تا ساعت دو و نیم بچه به دنیا اومد و ۲:۴۵ ۳ از اتاق عمل بیرون اومدم و منو ببخش انتقال دادن و حدود یک ساعت و نیم بعد هم بچه رو آوردن ساعت ۴:۳۰ بچه را آوردن و همسرم هم بچه رو دید و یه حدود یه ساعت بعد هم رفت بعد دیگه پرستار اومد و توضیحات شیردهی و اینا رو داد و گفت که نباید سرمو تکون بدم و خیلی حرف بزنم منم خیلی سرمو تکون ندادم و فقط برای شیر دادن بچه بودش که یه مقدار سرمو جابجا می‌کردم آها راستی یادم رفت بگم توی اتاق عمل وسط عمل یه لحظه خیلی شدید حالت تهوع پیدا کردم ولی بالا نیاوردم ولی به محض اینکه بخش اومدم دوباره حالم بد شد و این بار بالا آوردم من نمی‌دونستم که باید تو اتاق عمل بگم پمپ درد می‌خوام و فکر می‌کردم باید قبلش بگم برای همین پمپ درد نگرفته بودم و بعدش که بی‌حسیم از بین رفت خیلی درد داشتم با وجود اینکه هم بهم مخدر زده بودن هم شیاف گذاشته بودن و هر چقدر می‌گفتم که مسکن بیشتری بزنید می‌گفتن نمی‌شه
مامان مهدیار✨️ مامان مهدیار✨️ ۱ ماهگی
پارت چهارم : ورود به بخش ستایش
من اتاق خصوصی میخواستم ولی خب پر بود و رفتم دو تخته
۳تا پرستار که همه خانم بودن و همسرم با زیرانداز بلندم کردن و انتقالم دادن به تخت بخش و بچه رو هم گذاشتن روی تخت خودش و دیگه ما پیش همدیگه بودیم
بعد انتقالم به تخت همه رو بیرون کردن حتی مادرم و پرستارا لباس اتاق عمل رو درآوردن و لباس بخش پوشوندن برام ، منکه نفهمیدم ولی دوتا شیاف هم گذاشتن برام
با ابنکه تایم ملاقات نبود ولی خب میزاشتن پدر بچه بیاد پیشمون و من ساعت ۱۲ از ریکاوری اومدم بیرون و وارد بخش شدم و همسرم تا بعد ساعت ملاقات تقریبا تا ۵ پیشم بود
تا ساعت ۴ نباید چیزی میخوردم ، حس گرسنگی داشتم ولی نه اون قدری که اذیت کنه
مدام هم سرم میزدن ، بعد ساعت ۴ برام آبجوش و با عسل آوردن و گفتن مایعات را فراوون شروع کن ، مواد کافئین‌دار زیاد بخور یک ساعت بعد جامدات رو شروع کن
من تا تونستم چای ، قهوه ، آبمیوه خوردم ، و شروع جامدات با کمپوت بود که گفتن گلابی و انجیر و اگه نبود دیکه نهایت سیب
آناناس چه کمپوت چه آبمیوه اجازه ندادن
مامان هدیه امام رضا🥹😍 مامان هدیه امام رضا🥹😍 ۶ ماهگی
پارت دوم زايمان.

سوند كه وصل كردن وپرده كشيدن جلو صورتم .بهشون گفتم من هنوز حس دارمم پرستار بهم گفت نگران نباش هنوز شروع نكردن درصورتي كه من كامل بيحس بودم شكمم پاره كردن بود داشتن بچه بيرون مي اوردن،خيلي سريع كارها پيش رفت وصداي گريه بچه شنيدم خيلي حس خوبي داشت كلي دعا كردم وبراي دوست هام.واونهايي كه چشم انتظارن،بچه اوردن كنار صورتم ولي سريع بردنش.لباس تنش كنن.شروع كردن شكمم دوختن من همه چيز ميفهميدم حس ميكردم ولي هچي هچي درد نداري،ويه نيم ساعتي طول كشيد شكم دوختن.خلاصه كارهاي عمل تمام شد منو اوردن ريكاوري،دوساعتي ريكاوري بودم وبچه اوردن كه بهش شير بدم.بعداز دوساعت امدن منو بردن بخش.كه اونجا همسرم ديدم خواهرم ومادرم.وقتي منو بردن بخش امدن زير پام نوار اينها گذاشتن وبهم شيافت زدن،من گيچ بودم،وداشت يواش يواش حس هام بر ميگشت.ساعت٧شب بود بهم اجازه دادن شروع كنم مايعات خوردن،گفتن بخور بعد بايد بيايم سوندت در بياريم،خلاصه خوردم امدن كه سوند در بيارن من خيلييي درد كشيدم ولي هم تختي هام اصلا درد احساس نكردن.وراحت بود براشون.ولي من وسوختم وقتي يك دفعه كشيد.گفتن بايد پاشي راه بري راه رفتن اول واقعا درد داره ولي هرچي بيشتر راه بري خيلييي بهتره.ودردت رو اروم ميكنه.فرداش مرخص شديم وامديم خونه.
مامان معجزه💙🧿 مامان معجزه💙🧿 ۱۴ ماهگی
پارت دوم:: اقا اومد باهام حرف زد گفت که کمرمو خم کنم تا پشتمو ضدعفونی کنه میگفت که اصلا نترسم و تکون نخورم منم هرکاری میگفت انجام دادم امپول رو زد اصلا هیییییچ دردی نداشت ولی تا زد عصب پای راستم پرید و یهو ترسیدم ولی بعد از یه دیقه بدنم گرم شد و از شکم به پایین شدم صد کیلو که واقعا حس خوبی بود آرامش داشتم بعد از یه ربع صدای گریه بچمو شنیدم و بهترین حس دنیا رو داشتم اون لحظه کلی بغض و دعا کردم برا همه پسرمو اماده کردن لباس پوشوندن اوردن کنار صورتم و بردن بعد دکترم گفت میخوام شکمتو بخیه بزنم که ده دیقه ایی تموم شد ولی حس کردم داره شکممو فشار میده چون قفسه سینم حس سنگینی یه چیزی که افتاده روم داشتم حس میکردم.. خلاصه تموم که شد منو بردن ریکاوری تا دوساعت اونجا بودم تو بی حسی اونجا هم یبار شکممو فشار دادن که نفهمیدم اونحا همش بهم امپول و سرم تزریق میکردن چون بشدت از بالا تنه داشتم میلرزیدم بعد دوساعت بی حسی داشت میرفت و من دردام داشت شروع میشد که منو بردن تو بخش اونجا هم یبار برای بار اخر شکممو فشار دادن که این یکی یه درد بد سی ثانیه ایی داشت پرستار اومد
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۴ ماهگی
*پارت پنجم*


بعد بهم گفتن دیگه سرتو تکون نده که بعدا سر درد نشی..
دیگه از اونجا به بعد هیچی نمیفهمیدم اصلا نفهمیدم کی برش دادن کی شروع کردن فقط خیلییی سنگین شده بودم چون بی حس بودم و اینکه فقط شکمم تکون میخورد حس میکردم..

منم خیلی ریلکس بود جالبه دیگه ترسی نداشتم فقط منتظر صدای بچه بودم🥹🥹

بعد یهو شکممو از معده هول دادن به پایین یهو ترسیدم... و بعدش...
صدای جیغ بنفش هامین درومد😍🥹🤣
اینقهههه اینقههههه....
نمیدونستم گریه کنم یا بخندم..
چون فیلمبردار داشتم سعی کردم گریه نکنم
خیلی سریع پیش رفت..
بعد بچه رو بردن پاهاشو مهر بزنن و تمیز کنن و عکساشو بگیرن...

بعد یه دکتر اومد بالا سرم گفت ارامبخش برات زدم هروقت خواستی میتونی بخوابی..
گفتم نهههههه نزن هنوز بچمو ندیدم گفت عجول صبر کن الان میارنش ، دوزش کمه خب نخواب!😂

یهو دیدم یه فندوق کوچولوعه لای پتو پیچیده ی سرخ و سفید آوردن کنار صورتم و چسبوندن بهم..
پوستش خیلی گرم و نرم اومد...
خیلییی حس خوب و قشنگی بود نمیدونم چجوری توصیفش کنم ...
انشالله همه این حس قشنگو تجربه کنن🥹😍😍
وای خیلییی خوب بود🤩

دیگه گفتن بچه رو می‌بریم ریکاوری اونجا میاریمش پیشت...
دیگه شروع کردن دوخت زدن بخیه هام ولی من فقط منتظر بودم برم ریکاوری بچمو باز ببینم چون سرمو تکون نداده بودم خیلی قیافشو ندیده بودم🥹

که دیگه عملم تموم شد و روم پتو انداختن و چون سنگین بودم دوتا مرد زور دار اومدن و بلندم کردن و گذاشتن رو یه تخت دیگه و منو بردن بخش ریکاوری...
مامان نی نی مامان نی نی ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهارم :
وقتی وارد اتاق عمل شدم یه ترسی منو گرفت و شروع کردم به لرزیدن ولی یه خانمی اونجا بود که انگار مسئول آرامش دادن بود . منو بغل کرد و کلی قربون صدقه رفت و باهام حرف زد تا اروم شدم . دکتر خودمم که انگار ارام بخش بود . خیلی مهربون و متعهد بهم آرامش دادن .
خلاصه منو نشوندن و ازم خواستن که بدون حرکت بمونم و همون خانم مسئول آرامش محکم بغلم کرده بود و از کمر بی حسی تزریق کردن . خدا شاهده هیچ دردی نداشت . پس از این مرحله هم گذشتیم . بعد کم کم پاهام گرم شد و کامل بی حس شدم . پرده کشیدن جلو صورت و دستامو به تخت بستن . سوند وصل کردن و
همه چی خیلی سریع گذشت و من هیچی حس نمیکردم . اینکه بعضی ها میگن رد تیغ و اینا را حس میکنن من واقعیت هیچی حس نمیکردم .
ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه صدای بچمو شنیدم . وای که چقدر شیرین بود . اشکام بند نمیومد و یه بند گریه میکردم . بچه را اوردن جلوم ولی من اونقدر اشک میریختم که چشمام تار شده بود . اخ هنوزم دارم مینویسم باز اشکام جاری شد 🥹
و بعد دکترم شروع کردن به بخیه زدن . و ازم خداحافظی کردن و رفتن . من چیزی از فشار دادن حس نکردم و اینکه کی اینکارو کردن متوجه نشدم . منتظر بودم توی ریکاوری بیان فشار بدن که اونجا هم نیومدن و من از پرستار پرسیدم گفتن توی اتاق عمل انجام دادن و من چون بی حس بودم متوجه نشدم . خلاصه از این مرحله هم گذشتیم .
منو از اتاق عمل بردن توی یه اتاقی و بچه را اوردن و با یه تاپ مخصوص بچه ها گذاشتن روی سینه ام که تماس پوست با پوست برقرار بشه . و بعد رفتم داخل ریکاوری . اونجا بچه ام روی سینه ام بود و من فقط داشتم قربون صدقه اش میرفتم و باهاش حرف میزدم . وای که چقدر حس قشنگی بود.
مامان 🩵Kourosh🩵 مامان 🩵Kourosh🩵 ۱۳ ماهگی
پارت ۳

بعد منو بردن زنه گفت برو رو تخت شونه ها شل سر پایین یه سوزن به کمرم زدن دردش کم بود من بهو یکی پاهام بی حس شد پرید دکتر گفت تکون نخور عزیزم بعد اینکه زد گفت دراز بکش پرده سبز جلوم اویزون کرد و من کلا هبچب هس نکردم گفت پاهاتو بده بالا گفتم‌من مگ پا دارم هیچی حس نمیکنم بعد اصلا پاهام و دستام تا اخر داشتن میلرزیدن و من دستام بیشتر تکون میخورد بعد کلا چیزی حس نکردم یه زن هم بالا سرم بود داشتیم حرف میزدیم😂😂خیلی زایمان شیکه😂😂 یعد هنش شکمم در حال تکون بود ولی میزی نمیفهمیدم بعد دیدم گفن ناف دور گردن بچس حرصم گرفت گفتن تقصیر اون دکترا بود دیر منو فرستادن پایین خلاصه بعد گفتن مبارکههه منم استرس بعد دیگه در حال دوختن بودنش بعد پرده رو اوردن پایین من کلا بی حس بودم بچه رو اوردن گفتن بدس کن ببریمش بعد بوس کردم بردن تو یه اتاق عشارمو گرفتن گفتن فقط کم خونیت رو ۹ اونده🙂بعد منو بچه رو بردن تو اتاق خودمون من گذاشتن رو تخت منم بی حس بعد دیکه خاتوادع ها اومدن و به خوشی تموم شد الانم مینیرم برا پسرمم❤️🫀🥲