پارت چهارم
من فکر کردم ک دردی ک همه دارن اونایی ک سزارین میکنن با شیاف آرومش میکردم دیدم ن داره روز ب روز بدتر میش اون ب کنار یه روز خواب بودم بعد ۲ ساعت پاشدم ب بجه شیر بدم دیدم شلوارم خیس آب اول فکر کردم خونریزی کردم پس داده ب شلوارم امادیدم پوشاکم خشک خشک نگو بخیه ها عفونت کرده چرکش ریخته بیرون زنگ زدم دکترم بهم گفت عفونت کرده ۶ تا امپول چرک خشک کن بگیر بزن بیا پیشم
گرفتم زدم رفتم پیشش دید منو گفت باید بستری شی دیگ ام ب بچه ات شیر ندی چون عفونی شدی من دنیا رو سرم خراب شد نشستم تو مطب زار زار گریه کردم از این ورم بچم زردی داشت ۱۳ بود دکتر گفته بود هر ۲ ساعت بهش کلی شیر بده گفت برو سنو بده ببینن در چه حد عفونت رفتم سنو گفت اونقدری نیست خداروشکر بستری کنن اما یه هماتوم بغل بخیه ها ايجاد شده اون درد شدیده هم برای اون بود علت ایجادش این بود ک آنقدر شکمم و فشار داده بودن از تو مویرگم پاره شده بود خون لخته شده بود

خلاصه همه اینا گذشت همه چی خوب شد ولی من بدترین زایمان و داشتم اصلا هم بابتش اون بیمارستان و دکترم و نمیبخشم امیدوارم اون دنیا جواب پس بدن

۳ پاسخ

الهی عزیزم منم لعنت میفرستم به کادر بیمارستانی که رفتم..اصلا راضی نبودم خصوصی ام بود خیرسرشون

کدوم بیمارستان

عزیزم🥲متاسفم بابت تجربه دردناکت🫂ایشالا ازین به بعد با خوشی و شادی دخترت بغل بگیری

سوال های مرتبط

مامان راستین🐣 مامان راستین🐣 ۲ ماهگی
تجربه من از سزارین پارت شش
سه روز اول بعد زایمان خیلی درد داشتم سوزش شدید اطراف بخیه حس میکردم شکمم ک بزرگ مونده بود پامیشم ب زور دیگ نمیتونستم بشینم میشستم نمیتونستم پاشم خیلی سخت بود برام ولی باز فک میکردم طبیعیه تا دیدم اطراف ناف و بخیه ام کلا قرمز شده و دست میزنی اون قسمت قشنگ داغ بود دیگ رفتم سریع دکتر گف عفونت کرده و سریع باید بستری شی ولی معلوم نبود از کجا و چطور عفونت کردم چون بخیه هام کاملا سالم بود لیزری بود دور نافم و اطراف بخیه عفونت داشت سفت متورم و قرمزشده بود اومدم بستری شدم هرکی یه دلیل اورد براعفونتم اخرشم معلوم نشد چیه وگفتن به عمل حساسیت دادی قسمت سخت ماجرا این بود ک بچمو دیگ نمیتونستم ببینم نمیتونستم شیر بدم و دوری ازش برام خیلی سخت بود ..عفونتا باید تخلیه میشدن چون زیر پوستم جمع شده بودن و دکتر یکم برش داد و کلی فشار تاتخلیه بشه و من به معنای واقعی کلمه مردم و زنده شدم امشب چهارمین شبیه ک بیمارستانم دکترگفته شاید ب خاطر بچم فردا دیگ مرخص کنه من که به این امید میخوابم امشب
مامان رادین🩵👶 مامان رادین🩵👶 روزهای ابتدایی تولد
مامان نفس
 ❤️😍 مامان نفس ❤️😍 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 2💕
دیگه من موندم وتنهایی براشوهرم فقط تا در بیمارستان منو رسوند بعدش رف
من ب تنهایی خودمو بستری کردم دیگ گرفتم تو تخت خوابیدم 😂😂😂
ساعت ۲ نصف شب بود ک بیدار شدم نی نی خودشو یه طرف فشار میداد جوری فشار میداد ک فک میکردم الانه که شکمم پاره شه
نیم ساعتی هی فقط فشار میداد که یهو کیسه ایم پاره شد و پاهام گرم شد 😂😂😂
مث جن زده ترسیدم 😱😱😱😱
دیگه پوشک هم نداشتم اونجا از ی خانمی قرض گرفتم گذاشتم
پوشک و اینا نبرده بودم چون بخلطر بند ناف بستری بودم دیگ ن زایمان
رفتم ب پرستار گفتم جریانو ک من با دکترم صحبت کردم ک سز شم طبیعی نمیخام
اونام گفتن ک پس از رو تختت نیا پایین ک صبح زود ب دکترت زنگ بزن
خلاصه من ساعت ۵ زنگ زدم دکترم و جریانو گفتم ولی میدونین چی گفففففففت گفت که هفتت پایینه و کیسه اب هم پاره شده
تو سونو هم نی نی خانوم دو هفته عقب بود ینی ۳۵ هفته
طبق ان تی هم ۳۷ هفته گفت اگه یزارین بردارم ممکنه بره دستگاه و اینا طبیعی بزا دبگه
واییی خدا اون لحظه دیگگ من مررردم احساس کردم ب اخر رسیدمم....
بعدیییی....
مامان ماهلین🤍 مامان ماهلین🤍 ۱۶ ماهگی
تجربه بخیه زایمان طبیعی
بالاخره شاید ی نفرم مثل من بوده
من بعد از زایمانم چهار روز بیمارستان بستری بودم چون فشارم بالا بود و بعد زایمان خون ریزی شدید کردم، تو بیمارستان همش نشسته بچمو شیر میدادم و تو بیمارستان فقط با دستمال خودمو خشک میکردم گفتم میام خونه مراقبت هامو بهتر انجام میدم خلاصه اومدمد خونه روزی چند بار تو آب ولرم و شامپو بچه مینشستم و تند تند خودمو خشک میکردم دیدم روز به روز سوزشش بیشتر شد ،بعد ده روز باید می رفتم پیش ماما اما من دیگ تحمل نکردم روز هشتم رفتم بخیه های داخلیم عفونت کرد شدید با اینکه دارو میخوردم و بخیه های پرینه هم ی بند انگشت باز شده بود
رفتم ماما بهم چند تا آمپول پریسیلین و و آمپول های چرک خشک کن داد روزی دوتا میزدم و دارو هامو عوض کرد و گفت غقط با آب خالی بشور و با سشوار خشک کن ،کارم شده بود گریه و زاری آخه گفت بعد چند روز بهتر نشدی بیا دوباره بخیه کنیم منم طاقت نداشتم و مدام گریه میکردم الان ک یادم میاد واقعا ارزش نداشت اون گریه ها و بی طاقتی ها خالاصه کم کم بعد بعد شش روز مدام سشوار کشیدن و پماد زدن بخیه های پذینه ام جمع شد و بخیه های داخلیمم جم شد ،اما داخلی ها کمی گوشت اضافه آورده ،درکل بعد 3۰رور آخرین بخیه هم افتاد
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
#پارت ۲ تجربه زایمان طبیعی


دیگه گفتم باشه شروع کردم به ورزش کردن همش ورزش میکردم تو بخش راه میرفتم خیلی سختم بود ولی مجبور بودم ماما امد گفت باید معاینت کنم دیگه معاینه کرد منم ب امید اینکه میگه پیشرفت کردی ولی گفت همونی اون موقعه ۳۹ هفته ۳ روز بودم
دیگه هی معاینه میکردن دیگه واقعا کم اورده بودم صبح روز بعد دیگه لج کردم گفتم من باید ترخیص بشم دکتر امد گفتم من ک پیشرفت نمیکنم میخوام برم دیگه چک کرد وضعیتم گفت باشه رضایت بده برو منم سریع زنگ زدم ب همسرم ک بیا رضایت بده بریم دیگه تا امد تمام شد ساعت ۱ بود رسیدم خونه درد داشتم با دستگاه هم ک چک کردن فاصله درد ها هر ۱۰ دقیقه بود ولی میگفتن اینا درد ها زایمان نیسته دیگه امدم خونه رفتم حمام زیر دوش هم ورزش کردم امدم ناهار درست کردم خوردیم جمع کردم شستم همون جور درد هم داشتم گفتم برم یکم بخوابم رفتم دراز کشیدم ولی درد ها نمیزاشت بخوابم ولی خوب چون بهم گفتن درد زایمان نیست تحمل میکردم تا ساعت ۵ بعد ظهر همسرم رفت منم همون جور داشتم عجیب تا ساعت ۶ تحمل کردم رفتم مامانم بیدار کردم بیا کمرم ماساژ بده امد یکم ماساژ داد ولی اروم نمیشودم وقتی درد میگرفت جوری ب خودم میپیچدم گریه میکردم ک مامانم گفت اینا دیگه درد زایمان سریع زنگ زد ب همسرم گفت بیا ک درد هاش شروع شده
مامان سُرمـ♡ـہ🩷 مامان سُرمـ♡ـہ🩷 ۸ ماهگی
پارت ۱ زایمان:
سلام خانوما من اومدم از تجربه زایمانم براتون بگم،همه پارت هارو تو همین تاپیک میذارم واستون...👇🏻
انتخابم از همون اول برای زایمان،زایمان طبیعی بود ب این دلیل ک هرچی درد هس مادر همون اول میکشه و بعد از ب دنیا اومدن بچه،مادر دیگه دردی نداره و در کل دوران نقاهت خیلی کوتاهتری داره و بهتر و دلنشین تر میتونه ب نی نی و ب کارای خودش رسیدگی کنه نسبت ب سزارین...
تقریبا دوروزی بود ک حرکات بچم خیلی کم شده بود و نگرانش شده بودم،سوم دی ماه،رفتم بیمارستان و نوار قلب بچمو گرفتن ک خیالم راحت بشه مشکلی نیس،ماما بهم گفت ک شما هفته آخرته و باید معاینه ت کنم(39هفته و 3روزم بود)منم موافق معاینه نبودم و اصرار داشت ک معاینه کنه،معاینم کرد و ب دکترم اطلاع داد.حدودا دو ساعت بعد از معاینه ب خونریزی افتادم ک این باعث شد برگردم بیمارستان😑 وضعیتم رو ک ب دکترم اطلاع دادن دکترم گفت اگر تمایل دارم بیمارستان تحت نظر باشم...منم چون از یه طرف حرکت بچم کم شده بود و از طرف دیگه خونریزی داشتم دیگه بستری شدم.
مامان فسقلی🥹💙 مامان فسقلی🥹💙 ۱۴ ماهگی
#زایمان پارت سوم: زنگ زدن ب دکتر اومد بالا سرم باز شرح حال پرسید و بهش گفتم ک سرکلاژم و گفت اول باید سرکلاژت رو باز کنیم بعد بری سنو ببینیم بچت هنوز بریچه یا سفالیک چون بهشون گفتم بار اخری بریچ بود و من چقدر اون لحظه دعا کردم ک بچم بریچ باشه ک سزارین کنم خلاصه منو بردن سنو دادم از شانس گندم دوباره بچه سفالیک شده بود😭😭
منو اوردن ک سرکلاژم رو باز کنن وووای ک چقدر دردم گرفت بی مروت دستشو تا ته کرده بود اون تو و هی میچرخوند ک گره نخ رو پیدا کنه و قیچی هم تو دستش بود ک من هرلحظه امکان داشت بیهوش بشم از ترس و از درد ک دیدم گفت دستم ب نخ نمیرسه و اسم یه وسیله گفت ک برن براش بیارن ک با اون باز کنه 😖😖😖
تا پرستار بره دستگاه رو بیاره من کلی گریه کردم و التماس دکتر کردم ک منو سزارین کنن چون واقعا بزرگ ترین آرزوم این بود ک سزارین کنم 🥺🥺
اینو بگم اونجایی ک با امبولانس رفتم بیمارستان مادر شوهرم اومده بود بام و نزاشت شوهرم بیاد و شوهرم رفت دنبال مادرم ک باهم بیان.
دکتره ک انگار از خداش بود گفت چرا میخای سز کنی گفتم میترسم و کلی بدم میاد ک اونم بعد کلی با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن قبول کرد منو سز کنه😍😍😍😍
مامان دو تا جوجه🐣❤️ مامان دو تا جوجه🐣❤️ ۷ ماهگی
تجربه زایمانم پارت اخر
خودم بعد 24 ساعت مرخص شدم ولی بچه هام تو دستگاه بودن، تا 5 روز نزاشتن بچه هام رو بغل کنم روز 5 بود گفتن بیا بچه هات رو بغل کن رفتم بغلشون کردم دوباره روز 6 رفتم که بغلشون کنم وقتی پرسیدم میتونم بهشون شیر بدم یا ن گفتن ن نمیشه ، وقتی قل دومم رو بغل کردم دیدم خودش نوک سینه‌م رو گرفته و داره شیر میخوره اولش ترسیدم و در اوردم ولی بعد دلم سوخت دوباره بهش دادم دیدم قشنگ داره شیر میخوره وقتی به پرستار گفتم گفت اون یکی بچت رو هم امتحان کن ببینم میتونه بخوره یا ن وقتی اون یکی رو هم امتحان کردم خورد خیلی سخت گرفت ولی خورد ، پرستار بهم گفت باید بری طبقه بالا تو اتاق هروقت لازم بو صدات میکنیم بیای شیر بدی ، من دو روز و دو شب همش میرفتم به بچه هام شیر میدادم هر دو ساعت یکبار تا بلاخره روز سدم جواب ازمایش هاشون خوب اومد و خداروشکر مرخص شدن خودم خیلی اذیت شدم بخیه هام عفونت کرده بود و ورم کرده بود به شدت میسوخت ولی خداروشکر بچه هام خوب شدن.