تجربه زایمان طبیعی 2💕
دیگه من موندم وتنهایی براشوهرم فقط تا در بیمارستان منو رسوند بعدش رف
من ب تنهایی خودمو بستری کردم دیگ گرفتم تو تخت خوابیدم 😂😂😂
ساعت ۲ نصف شب بود ک بیدار شدم نی نی خودشو یه طرف فشار میداد جوری فشار میداد ک فک میکردم الانه که شکمم پاره شه
نیم ساعتی هی فقط فشار میداد که یهو کیسه ایم پاره شد و پاهام گرم شد 😂😂😂
مث جن زده ترسیدم 😱😱😱😱
دیگه پوشک هم نداشتم اونجا از ی خانمی قرض گرفتم گذاشتم
پوشک و اینا نبرده بودم چون بخلطر بند ناف بستری بودم دیگ ن زایمان
رفتم ب پرستار گفتم جریانو ک من با دکترم صحبت کردم ک سز شم طبیعی نمیخام
اونام گفتن ک پس از رو تختت نیا پایین ک صبح زود ب دکترت زنگ بزن
خلاصه من ساعت ۵ زنگ زدم دکترم و جریانو گفتم ولی میدونین چی گفففففففت گفت که هفتت پایینه و کیسه اب هم پاره شده
تو سونو هم نی نی خانوم دو هفته عقب بود ینی ۳۵ هفته
طبق ان تی هم ۳۷ هفته گفت اگه یزارین بردارم ممکنه بره دستگاه و اینا طبیعی بزا دبگه
واییی خدا اون لحظه دیگگ من مررردم احساس کردم ب اخر رسیدمم....
بعدیییی....

۲ پاسخ

خب بقیش
دختر شوهرت کجا رفت چرا بستریت نکرد

بعدش.

سوال های مرتبط

مامان نفس
 ❤️😍 مامان نفس ❤️😍 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 1💕

خب سلامممم بچه ها
من از طبیعی خیلی کیترسیدم ینی وحشت داشتما برا همین میخاستم سزابن شم با دکترم صحبت کردم که گفت هفته ۳۶ و اینا بیا تعین کنم که کی سزارین کنم
من هفته ۳۷ بود که رفتم پیش دکترم که یونو نوشت ببین نی نی در چه وضعیت و وزنش چقدره
بعد از ظهر بود که رفتم سونو دادم بند ناف دور گردن بود یک دور و نیم دکترم گفت خیلی خطرناکه ممکنه دوراش زیاد شه و نی نی خفه شه و بهم برگ بستری داد که بستری شم تا تند تند ضربان بچه رو چک کنن و گفتن که یک هفته دیگه ینی تو هفته ۳۸ سزارین میکنم تا اون موقع هم بستری میشی البته اگه بند ناف باز شه مرخص میشی ..
راستی یادم رف بگم ک من از هفته ۳۶ یکم درد داشتم ولی زیاد اهمیت نمیدادم 😂😂
چون میترسیدم طبیعی بیاد اصلا درد و نادیده میگرفتم 😂😂😐
دیگ شب ساعت ۲۰ و اینا بود اومدم خونه انقباض داشتم
رفته رفته بیشتر میشد هعی می اودم میرف ولی خب واقعا من بی خیال بودم چون خیلی ترس داشتم از طبیعی
یهو یه چیز ژله ای ازم اومد رنگش یکم قهوه ای بود
واااییی اون قد ترسیدممم ینی تک و تنها وحشت کردمم
البته بگم ک مادرشوهرم وجاریام تو یه حیاطیم خیلیم تنها نبودم
رفتم خونه جاریم جریانو بهش گفتم ک چیز ژله ای اومد درد دارم
هی بچه خودشو سفت میکرددد خیلی سفت میکرررد 🥺💕
اونم دوتا بچه داره خب تجربش زیاده بهم گفت ک همین فردا پسفردا میزایی ب شوخی 😂😂😂
وایی منو بگو از ترس میمردمممم
گفتم بهش ک بیمارستان نمیذم فردا میرم بستری میشم الان منو کی ببره اخع ساعت ۱۰ شبه
خلاصه گفت نه هم درد داری هم ترشح و اینا شاید یهو دیدی نصف شب کیسه ابش ترکید خونه نمون ب برتدر سوهرم گفت و اون منو رسوند بیمارستان.......
بیاین بعدی....
مامان سورنا مامان سورنا ۴ ماهگی
پارت دوم
تجربه زایمان
خلاصه روزی ک دکتر برام تعیین کرده بود و طبق ساعتی ک بهم گفته بود رفتم زایشگاه و چون من ترس از معاینه داشتم خود دکتر قرار شد معاینم کنه ک اونم اصلا کار خاصی نکرد چون میدونست من حساسم و قبلا خیلی بهش تاکید کرده بودم ک اصلا و ابدا نمیخام معاینه بشم..و این معاینه سوری جز همون چیزایی بود ک خودش میدونست و...ی چیز دیگه هم این بود ک ی بار دیگه هم من رفتم تا بستری شم اما اونجا میخاستن معاینم کنن و بعدش بهم امپول فشار بزنن😕😟 من خیلی ترسیدم و گفتم اصلا نه درد دارم و هفتم هم پایین هس من وقت زایمانم نیس و برای ان اس تی اومدم..و فقط فرااااااااررررررر کردم از اونجا😆😂 فرداش رفتم و قضیه رو ب دکترم گفتم و گف اشکال نداره امپول فشار ک بهت بزنن دهانه رحمت نرم میشه بعد سزارین خیلی زود بخیه هات خوب میشه و زودم سرپا میشی..که حقیقتا همین هم بود خیلی زود سرپا شدم بعد عملم....
خلاصه اینجای قضیه بودم ک دکترم معاینم کرد و تایید کرد ابریزش دارم و باید بستری بشم.منو برای زایمان طبیعی بستری کردن.مامایی که که برای من بود طبق گفته دکترم عمل میکرد و قرار شد ۵ غروب دکترم بیاد من ساعت ۱۰ صبح بستری شدم...خیلی ترس برم داشته بود اما سعی میکردم خودمو اروم کنم و ب دکترم اعتماد کنم‌‌...اینم بگم ک از اول ک اونجا بستری بودم خیلی ترسیده بودم من بشدت ادم ترسویی هستم اگر کسی از زایمان طبیعی وحشت داره همون سزارین رو انتخاب کنه بهتره اما اگر کسی تحمل درد خوبی داره و ترسو نیست طبیعی خیلی‌انتخاب خوبیه...اونجا ی خانومی بود ک اومد دوساعتی زور زد و داد زد بعدش زایمان‌کرد یادمه نیم ساعت بعدش با ویلچر با نوزاد تو بغلش بردنش بخش و تو صورتش مشخص بود درد زیادی نداره.ادامه
مامان نخودی،مهدیار مامان نخودی،مهدیار ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان من ۱
من۴۰ هفتم تمام شده بود قرار بود ۱۴ فروردین برم بیمارستان بشتری ضم با نامه بهداشت برای طبیعی ، اما روز سیزده به در با شوهرم یه دوری با ماشین زدیم فقط ، جایی نرفیم ، وقتی اومدیم از ۳ بعدظهر حس کردم شرتم داره خیش میشه محل ندادم و خوابیدم باز دوباره ۶و ۷ بعدظهر دیدم این خیسی ادامه داره و داره بیشتر میشه بازم زیاد نبود فکر کردم ترشح هست ، بی رنگ بود عین اب خلاصه ساعتای ۱۰ شب دیگ شک کردم گفتم نکنه کیسه اب باشه سهل انگاری نکنم ، ک رفتم بیمارستان میلاد تامبن اجتماعی و معاینه کرد و گفت پاره شده و بستری کرد ، به دکترم زنگ زد ، دکترم گفت تا ۶ صبح بستری باشه اگر درداش شروع نشد ۶ صبح امپول فشار بزنین ، منو تو زایشگاه تو اتاق ۲ تخت خوابی بستری کردن ، از شب تا صبحش بیدار بودم ک پرستار میگفت بخواب که فردا سرحال باشی برا زایمان ، اما حقیقتا از استرس و فکر و خیال خوابم نبرد ، همزمان با من تخت کناربم با پاره سدن کیسه اب بستری شده بود ، اون درداش همون شب شروع شد اما من نه
ادامه تاپیک بعد ....
مامان حُسین💙🧿✨️ مامان حُسین💙🧿✨️ روزهای ابتدایی تولد
#تجربه زایمان طبیعی
خلاصه گفتن دوباره باید ان اس تی بگیریم
ان اس تی بدترین پیز بود تو اوج درد فقط باید دراز میکشیدم تا نوار قلب گرفته بشه
گرفتن تموم شد من دیگ دردام ب اوج رسیده بود ک ماماهمراه گفت برگرد و ب حالت سجده عقب جلو بشو
برام گاز بی حسی اوردن ک بیشتر خواب اور بود ی بار کشیدم تموم شد دوباره شارژش کردن
انقد عقب جلو کردم ک دیگ احساس میکردم ی میزی داره ب واژنم فشار میاره و تا معقدم احساس فشار میکردم و درد
ب ماما همراه گفتم من احساس دفع دارم بگو بیان معاینه کنن
گفت الان گفتم میان اومدن معاینه کردن گفتن عالیه بچه اینجاست سرش معلومه ویلچر بیارید ببریدش سر تخت زایمان منو میگی خوشحال ششدممممم ک دیگ اخراشه
سوار شدم رفتم رو تخت زایمان بخام از تخت زایمان بگم دیگ دردی احساس نمیکردم فقط احساس فشار بود و فشار
خوابیدم پاهام و جمع کردم تو شکمم بی حسی زدن و برش دادن و هروقت ک گفتن زور زدم گفتن عالیه با زور بعدی بغلته ی بار دیگ ی زور دیگ زدم یهو احساس کردم کل شکمم خالی شد و سبک شدم همه دردا رفت و بیحال افتادم رو تخت
لیاسمو دادن بالا بچرو گذاشتن رو شکمم داغه داغ بود
نینی گریه میکرد و من گریه میکردم
Bano Bano قصد بارداری
خب تجربه زایمان طبیعی من
من یکشنبه 30 فروردین 38 هفتم کامل بود اصلا دردی مشکلی چیزی نداشتم ب خاطر یسری مشکلات میخاستم زودتر زایمان کنم ب دکترم گفتم اولش قبول نمیکرد میگفت باید 40 هفته بشی منم یکم باهاش صحبت کردم دیگ قبول کرد که با امپول فشار زایمان کنم دکترم گفت یکشنبه ساعت 7 برو بیمارستان الکی بگو درد دارم و بگو مشکوک ب ابریزشم وگرنه بستری نمیکنن من رفتم اینارو گفتم گفتن ک باید یبار مامای بخش معاینه کنه تا بشری بشی دکترمم ک گفت عیبی نداره بزار معاینه کنه دیگ معاینه کرد ی سانت بودم دیگ گفتن چون ابریزش داشتی بستری میشی بستری شدم
رفتیم با دکترم داخل اتاق ورزشامو شروع کردم و دکترم امپول فشار زد داخل سرم و گفت اگ دکترشون اومد نگو امپول فشار زدم بگو دردای خودمه منم یربع گذشت دیدم اصلا درد ندارم بعد یربع کم کم دردام شروع شد 5 دقیقه یبار بود ک دکترم میگفت باید یدیقه یبار بشه دیگ خلاصه ک از یکسان یهو شدم 4 سانت وقتی 4 سانت شدم کیسه ابمو دکتر پاره کرد وقتی کیسه ابو گاره کرد سرمو هم باز کردم بعد نیم ساعت دردام خیلی خیلی شدید شد ک جیق میکشیدمو گریه میکردم اینقد بی قراری کردم ک دکترم معاینه کرد گفت فول شدی و سریع بقیه پرستاران اومدن و دکترم لباساشو عوض کرد خیلی خیلی خیلیییی شدید درد داشت 🥴🥴دکترم میگفت زور بزن من اصلا نمیتونستم خیلی بی‌حال شده بودم دیگ با کمک اکسیژنو این چیزا دیگ تونستم یکم دزدامو کنترل کنم و زور بزنم گفت سر بچه مشخص شده بعدش یهو جیق کشید گفت بند ناف دو دور دورگردن بچس داره خفه میشه سریع قیچی کرد واژن منو🥺و فسقلمو بدنیا آورد وقتی بچم بدنیا اومد همه دردام یهویی ناپدید شد و بچه من وقتی بدنیا اومد تا 10 دیقه اصلا گریه نکرد بعدش گریه کرد وزنشم 3 کیلو بود قدشم 52 😁بای بای
مامان حبه ی قندم✨🔗♥ مامان حبه ی قندم✨🔗♥ ۱۴ ماهگی
تجربه زایمانم🎀

ساعت ۱۲و نیم شب بوود را افتادیم بریم بیمارستان خیالم راحت یود خونه تمیز همه کارامم کرده بودم شوهرم منو از زیر قرآن رد کرد و اومدیم سوار شدیم ی حسی میگفت ک میرم با نی نی برمیگردم از یطرفی هم درد نداشتم میگفتم خدایا برنگردم بدون نی نی دیگ خسته شدم از انتطار دل تو دلم نبود فقط ببینمش خلاصه رسیدیم اول بیمارستان بهارلو نامه رو نشون دادم گفتن درد داری گفتم نه گفتن بستری نمی‌کنیم که یا کیسه آبت پاره شده باشه بستری میکنیم یا درد داشته باشی بد گفت بشین تا صدات کنم بیای معاینت کنم اومدم بیرون ب شوهرم گفتم بیا بریم بیمارستان اکبرآبادی با اینکه خیلی بد تعریف کرده بودن ازش ولی گفتم برم خودم ببینم چجوری رفتیم اونجا ک گفتم اینجوری دکترم نامه داد گفت برو هرجا خواستی بستری شو و س سانتم فقط ی کم شکمم درد میکنه گفت اینجوری ک بستری نمیشی گقتم دکترم گفتم تا ۴ صبح امشب دیگ کیسه آبم پاره میشه🤣گفت چقد مطمعن!!بد گفتم الان چیکار کنم برم گفت نه بشین مدارکت بده تا دکتر بیاد معاینت کنه
مامان لیان 🍓 مامان لیان 🍓 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سز ...

خب خلاصه اومد گفت معاینه کنم منم خوشحال ک الان بعد این دردا تغییرکردم یهو تا اومد دستشو گزاشت یه اب داغ ریخت از بین پاهام کل تخت خیس شد من وحشت کردم شروع کردم جیغ و گریه کل زایشگاه رو سرم گزاشته بودم از ترس گریه میکردم و میلرزیدم ک چرا من هنوز یک سانتم کیسه ابمو زدین هی میگفتن ما نزدیم خودش ترکید ..
دکترم اومد گفت حالا ک کیسه ترکیده دیگه سوندو دربیارید ..
من قبلش از درد شدید به دکترم گفته بودم هرچقد میشه بهت پول میدم فقط منو ببر سز ک همین یک ساعت برام جهنم بود گفت ن نمیشه نمیتونم میخوای همین الان برو جای دیگه ..
کم کم کناراومدم ک اره با کیسه اب ترکیده بهتر پیشرفت میکنم اما تا شب همین داستان بود هردقه شیفت عوض میشد میومدن معاینه و من همچنان یکسانت بودم ..بین اینا همون صبح به شوهرم گفتم من نمیتونم میخوام برم سز اختیاری دیگه کفت نه کیسه ابت ترکیده دکترت میگه خطرناکه بری
چون باید میرفتم شهر دیگه برای سز
شب شد ساعت ۱۲تا ۷ صبح دردای وحشتناک کشیدم فاصله دردا دودقه یکباربود انقباضای شدید با کمردرد ک هرچی اب گرم میگرفتم رو خودم هم اثرنمیکرد
تازه از سر صبح هم مدام بالا میوردم هی میگفتن نشونه خوبیه ..از شدت درد و فشار ک بهم وارد شده بود اسهال هم شده بودم منی ک نه ماه یبوست بودم یه هفته یکبار شکمم کارمیکرد...
دکترم اصلا اهمیت نمیداد و همون صبح گزاشت رفت
ماماها هم ک نگم
مامان پناه🤱 مامان پناه🤱 ۲ ماهگی
پارت چهارم
من فکر کردم ک دردی ک همه دارن اونایی ک سزارین میکنن با شیاف آرومش میکردم دیدم ن داره روز ب روز بدتر میش اون ب کنار یه روز خواب بودم بعد ۲ ساعت پاشدم ب بجه شیر بدم دیدم شلوارم خیس آب اول فکر کردم خونریزی کردم پس داده ب شلوارم امادیدم پوشاکم خشک خشک نگو بخیه ها عفونت کرده چرکش ریخته بیرون زنگ زدم دکترم بهم گفت عفونت کرده ۶ تا امپول چرک خشک کن بگیر بزن بیا پیشم
گرفتم زدم رفتم پیشش دید منو گفت باید بستری شی دیگ ام ب بچه ات شیر ندی چون عفونی شدی من دنیا رو سرم خراب شد نشستم تو مطب زار زار گریه کردم از این ورم بچم زردی داشت ۱۳ بود دکتر گفته بود هر ۲ ساعت بهش کلی شیر بده گفت برو سنو بده ببینن در چه حد عفونت رفتم سنو گفت اونقدری نیست خداروشکر بستری کنن اما یه هماتوم بغل بخیه ها ايجاد شده اون درد شدیده هم برای اون بود علت ایجادش این بود ک آنقدر شکمم و فشار داده بودن از تو مویرگم پاره شده بود خون لخته شده بود

خلاصه همه اینا گذشت همه چی خوب شد ولی من بدترین زایمان و داشتم اصلا هم بابتش اون بیمارستان و دکترم و نمیبخشم امیدوارم اون دنیا جواب پس بدن
مامان یونا😍👶 مامان یونا😍👶 ۱ ماهگی
تجربه من از سزارین

من روز ۱۹مرداد نوبت دکتر داشتم رفتم واسه چکاب بعد ب دکترم گفتم بعضی موقع ها لباس زیرم نمناک میشه گفت ممکنه از کیسه آب باشه الان برو سونو رفتم سونو گفتن آب دور بچه کم شده دکترم گفت باید سریع بستری بشی واسه زایمان منم انتخابم طبیعی بود خلاصه ساعت ۱۲تا ۵صبح اورژانس بودم ساعت ۵منو بردن زایشگاه ساعت ۶واسم سرم فشار وصل کردن خلاصه سرم فشار اصلا اثری نداشت واسه من تا ساعت ۶بعد از ظهر من داخل زایشگاه بودم ک هی بهم سرم فشار وصل میکردن و هیچ خبری از درد نبود هر نیم ساعت یکی میومد معاینه میکرد بد ترین تجربه عمرم بود یعنی با اولین معاینه گفتم خدایا چ اشتباهی کردم اومدم واسه طبیعی معاینه ها اینقدر درد داشت ک میگفتم من چجوری می‌خوام از پس زایمان بر بیام خلاصه ساعت ۶بعد از ظهر دکترم اومد منو معاینه کرد بعد کلی سرم فشار و قرص گفت فایده نداره حتی نیم سانت هم نیستی میریم واسه سزارین اومدن منو آماده کردن فرستادن اتاق عمل
سزارین واسه من خیلی خوب بود فقط چون تجربه ای نداشتم خیلی استرس و ترس داشتم بعد سزارین بدترین قسمتش راه رفتن اول هست ولی در کل سزارین خیلی خیلی بهتره اصلا حتی فکر طبیعی رو نکنید ک خیلی عذاب اوره
مامان نی نی مامان نی نی ۱ ماهگی
✨تجربه من زایمان طبیعی بیمارستان امام حسین ✨
من صبح ساعت ۴کیسه ابم پاره شد..
خلاصه رفتم بیمارستان ۲سانت بودم بستری کردن.
بهم گفتن ماما همراه و امپول بی دردی میخای گفتم اره.
بعدش دیگه ۳سانت ماما همراه اومد و با ورزش رو توپ شروع کردیم خداروشکر با اخلاق بودن منم خوب پیش رفتم با دردا و تنفس درست کنترل میکردم ۴سانت ک شدم امپول بی حسی وریدی زدن توی سرمم و من کم کم خوابم برد و هیچی متوجه نشدم اصلا تا لحظه ای ک بیدار شدم انگار بیهوش بودم و برگشتم.
دیدن ۷سانتم و بلندم کردن گفتن روی تختت بشین حالت رو دستشویی ایرانی زور بزن منم خیلی زور زدم و تو نیم ساعت شدم ۱۰ سانت و رفتم اتاق زایمان و تو ده دقیقه زایمان کردم البته من ۳ هفته آخر بارداری رفتم زیر نظر خانم دکتر روحبخش دختر خیلی عالی کار بلد سبک دست و فوق العاده مهربون ک از بیمارستان زنگ زدن خودشو زود رسوند برا زایمانم و حتی مسکن زدن برام وقتی بخیه خوردم کلا خواب بودم و هیچی یادم نیست ک بردنم ریکاوری و دوساعت بعدم بخش❤🥰



بارداری زایمان طبیعی بارداری زایمان طبیعی بارداری زایمان طبیعی