۳ پاسخ

من وهمسرم کنارش درازمیکشیم چشمامونو میبندیم ونفسهای عمیق و متوالی میکشیم یکم گریه میکنه و جابجامیشه و درنهایت میخابه.
یا اینقدرباهاش بازی هیجانی میکنیم تاخسته بشه وبخابه

نوش جان نیلو جون

ما هر شب هرشب فقط دخترم تو ماشین و با دور زدن میخابه اگه یه شب نریم اون شبو تا ساعت 5 و 6 نمیخابه دیگه مجبوریم هر شب بریم

سوال های مرتبط

مامان نمکی ❤️ مامان نمکی ❤️ ۱ سالگی
امروز که آخرین امتحان را دادم، انگار تمام خستگی‌های یک ماه اخیر، در یک آن از تنم بیرون رفت. این روزها برایم شبیه یک امتحان بزرگ بود؛ هم آزمونِ فقه و اصول، هم آزمون صبر و مادری. گاهی که تنهایی شبانه به سراغم می‌آمد، یا وقتی «علیرضای» نمکیِ من وسط کوه جزوه‌ها بهانه می‌گرفت، استرس امتحانات روی دوشم سنگینی می‌کرد. اما این وسط، حضور همسرم حکمِ یک لنگرگاه را داشت. شاید روزهای زیادی کنارم نبود، اما با نگاه‌های پر از تشویقش، بارِ استرس را از دوشم برمی‌داشت. خداراشکر برای این زندگی؛ برای همسری که قوتِ قلب است و پسری که خنده‌هایش انرژیِ من برای درس خواندن است. ما با هم این مسیر را طی کردیم و من حالا به آرامشی رسیدم که می‌دانم تلاش‌های ما، بذری برای آینده‌ای است که با توکل به خدا ساخته می‌شود. در دین داریم: «اَلکادُّ لِعِیالِهِ کَالْمُجاهِدِ فی سَبیلِ اللّه». تلاش برای رفاه خانواده، جهاد است. این نگاه، به سختی‌ها معنا می‌دهد. وقتی برای علیرضا تعریف می‌کنم بابا در حال جهاد است، درس قدرشناسی می‌گیرد. عشق، بودنِ باکیفیت است.

پوشک شیرخشک
مامان حورا مامان حورا ۱ سالگی
دختر عزیزم،

نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی چند ساله‌ای. شاید دختری جوان شده باشی، شاید خودت روزی مادر شده باشی، و شاید هم فقط دلت خواسته باشد میان یادگاری‌های قدیمی، نوشته‌ای از مادرت پیدا کنی.

من این نامه را در شبی نوشتم که تو را از شیر گرفته بودم.

آن شب، نزدیک دو سال از روزی می‌گذشت که برای اولین بار در آغوشم گرفتم. نزدیک دو سال از روزهایی که با من بیدار شدی، با من خوابیدی، گریه کردی، خندیدی و آرام گرفتی.

فکر می‌کردم از شیر گرفتن فقط یک تغییر کوچک است. فکر می‌کردم چند روز سخت می‌گذرد و تمام می‌شود. اما آن شب فهمیدم که گاهی پایان یک فصل از زندگی، چقدر می‌تواند قلب آدم را بلرزاند.

تمام روزها و شب‌هایی که شیر می‌خوردی از جلوی چشمانم عبور کردند. انگار زمان دستم را گرفت و مرا به عقب برد؛ به اولین باری که تو را در آغوش گرفتم، به شب‌های طولانی بی‌خوابی، به لحظه‌هایی که با چشم‌های نیمه‌باز دنبالم می‌گشتی، به وقت‌هایی که سرت را روی سینه‌ام می‌گذاشتی و آرام می‌شدی.

آن شب خیلی گریه کردم.

نه به خاطر اینکه از بزرگ شدنت ناراحت بودم. نه به خاطر اینکه دیگر شیر نمی‌خوردی.

گریه می‌کردم چون فهمیده بودم چقدر زود گذشته است.
مامان نمکی ❤️ مامان نمکی ❤️ ۱ سالگی
یا صاحبی...
عجیب‌ترین حکایتِ این دنیا، همین است: اینکه من هنوز در لای و لورِ گناهانم گیر کرده‌ام، هنوز در میانه‌ی تپش‌هایِ بی‌قرار و دردهایِ بی‌پایانِ زندگی، به دنبالِ راه می‌گردم، اما او... او پیش از آنکه من حتی لرزشِ دلم را حس کنم، مرا به یاد آورده است. او آن‌قدر به ما نزدیک است که حتی وقتی چشم‌هایمان از گریه بسته شده، می‌تواند آهِ پنهانیِ ما را بشنود.
محبتِ آقا، از آن عشق‌هایِ پر زرق و برق و خودخواهانه نیست که آدم برای رسیدن به آن، معامله کند. نه... این یک عشقِ پاک و غریب است. از آن عشق‌هایی که آدم را در برابرِ خودش، کوچک و بی‌چاره می‌کند، اما در عین حال، به او چنان آرامشی می‌دهد که انگار تمامِ آسمان را در آغوش گرفته است.
وقتی به او فکر می‌کنم، انگار زمین از زیر پایم برداشته می‌شود و سبک می‌شوم. انگار تمامِ آن سنگینی‌هایی که بر دوشم بود، در برابرِ نگاهِ مهربان او، ذوب می‌شوند.
او را می‌بینم در آن لحظاتی که زیرِ نورِ لرزانِ ماه، روی سجاده‌یِ کهنه نشسته‌ام و چادرِ گل‌گلی‌ام را دورِ خودم پیچیده‌ام تا از سرمایِ تنهایی در امان بمانم...
در آن زمزمه‌هایِ لرزانِ «استغفار» که با هر بار تکرارش، انگار یک پله به سوی او نزدیک‌تر می‌شوم...
او را در آن سجده‌ای می‌بینم که وقتی پیشانی‌ام را بر خاک می‌گذارم، نه برای فرار از دنیا، بلکه برای پناه آوردن به اوست. آنجا که دیگر نه دلی برای درد هست و نه چشم برای اشک؛ فقط من هستم و او، و یک سکوتِ قدسی که خدا را در قلبم زنده می‌کند.
او پلی است از جنسِ اشک و معجزه؛ پلی که وقتی از آن عبور می‌کنی، دیگر خودت نیستی. او تو را از خودت می‌گیرد و به خدایی می‌رساند که تمامِ زیبایی‌های جهان، تنها در یک قطره از مهربانیِ او نهفته است.
مامان نمکی ❤️ مامان نمکی ❤️ ۱ سالگی
توکوچه ما زندگی بوی صلوات می‌ده وقتی صدای همسایه‌هاازپشت دیوارخونه بلندمیشه و صدای همهمه برای چیدن سفره‌ی صلوات بالامیگیره،انگارآسمان به زمین نزدیک‌ترمیشه تواین کوچه‌ی کوچیک،بچه‌هابازی میکنن زانوهاشون زخمی میشه، اماتوهمین شیطنت‌ها و وابستگی‌های شیرین به هم، دارن ریشه می‌دوانن.آن‌ها درمیان صدای «اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»،یاد می‌گیرن که بزرگ شدن یعنی وصل شدن به ریشه‌ها؛ یعنی در میان بازی و خنده، آرامشِ توسل رو هم لمس کنن.
ما وقتی دلمون برای آرامشِ نی نیمون می‌لرزه یا وقتی می‌خواهیم این کوچه‌ی کوچیک رو به پناهگاهی برای رشدِ بی‌دغدغه بچه‌ها تبدیل کنیم راهی جز توسل نیست چشمانمان به سمت خانه‌ی حضرت زهرا سلام‌الله علیها میره؛ همون مادری که معنای مهربانی رو در قلب‌ها حک کرده. و وقتی می‌خوایم از حوادث و سختی‌ها در امان باشیم، بی‌اختیار به آن ذکرِ مونسِ لب‌ها پناه می‌بریم: «به امانته موسی بن جعفر».
ای کاش تمام بزرگ شدنِ بچه‌هامون تو سایه‌ی این امانت الهی باشه تا همان‌طور که تو کوچه‌ها با هم بازی می‌کنن،تو مسیر حق هم با هم گام بردارن. یازهرا کوچه‌ی ما و فرزندانمان را به امانت بگیر
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
با این ایده همیشه بازی دارین 🎯
بازی برای تقویت تفکر انتزاعی ✅

تفکر انتزاعی یعنی چی؟ 🤔

یعنی کودک بتونه فراتر از چیزی که جلوی چشمش می‌بینه فکر کنه و برای ایده‌ها و مفاهیم، توی ذهنش تصویر بسازه.

مثلاً وقتی کودک می‌گه:
«این پتو دریاست و این رومبلی ساحل!» 🌊🏖️

در واقع داره از یک وسیله‌ی واقعی برای نشون دادن یک مفهوم دیگه استفاده می‌کنه؛ مهارتی که به رشد خلاقیت، تخیل، حل مسئله و درک مفاهیم پیچیده‌تر کمک می‌کنه.

اما بازی امروز ما 😍👇

مهراد خودش یک پتوی آبی و یک رومبلی کرم برداشت و گفت:
«می‌خوام دریا و ساحل درست کنم!»

ایده‌ی دریا و ساحل رو از انیمیشن «دنیل ببره» گرفته بود، اما انتخاب وسایل و ساختن این دنیای کوچیک رو خودش انجام داد. 🥹

ما هم می‌تونیم با وسایل ساده‌ی خونه، به بچه‌ها فرصت بدیم تصور کنن، نماد بسازن و دنیای ذهنیشون رو به بازی تبدیل کنن.

مثلاً بپرسیم:
«این پتو می‌تونه چی باشه؟»
«این بالش شبیه چه چیزیه؟»
«با این وسایل چه چیزی می‌تونیم بسازیم؟»
«چه چیزی می‌تونیم به‌عنوان قایق استفاده کنیم؟»

گاهی یک پتو و یک رومبلی، برای بچه ها فقط پتو و رومبلی نیستن؛ می‌تونن دریا، ساحل، کشتی، غار یا هر چیزی باشن که ذهن کوچیک و خلاقش تصور می‌کنه. 💛

شاید شروع این بازی با شما باشه، اما خیلی زود می‌بینید که چطور ذهن خلاق بچه‌ها، داستان رو از جایی که شما شروع کردید، خیلی فراتر می‌بره. ✨

راستی فلفل دلمه هامون جوونه زدن😍امروز هوای رشت ابری و بارونیه🥹☁️
شما چه خبر؟؟
شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری حاملگی شیردهی واکسن ۱۸ماهگی تب ببلاک اپتامیل زردی ترک شیر سرفه
مامان نمکی ❤️ مامان نمکی ❤️ ۱ سالگی
خداوند برای هر زنی، نامِ «مادر» را با عطرِ آغوش، با صدای خنده‌های ریزِ کودکانه و با بوی خوشِ شیر و خواب‌های عمیق معنا می‌کند. اما گاهی تقدیر، قلم‌مویش را به جای رنگِ شادی، به رنگِ تندِ درد برمی‌دارد.

جاری‌ام به حسادت، چشم بر داشته‌هایم دوخت و من تاوانِ آن نگاه‌های مسموم را با فروپاشیِ تنم دادم؛ سکته مغزی، درست در روزهایی که باید گرمایِ تنِ کودکم را تجربه می‌کردم. حالا که به عقب نگاه می‌کنم، جای خالیِ بازی‌های نکرده، ندیدنِ قد کشیدن‌ها و اولین قدم‌ها، در قلبم حفره‌ای از حسرت باقی گذاشته است.

دیگری گفت: «تو شدی، من هم می‌شوم»؛ من به نیتِ خیر، گفتم «خدا ببخشد» و خدا بخشید. اما ای کاش کسی می‌دانست آن روزها که باید ذوقِ مادری‌ام را در چشمانِ فرزندم جستجو می‌کردم، درگیرِ تلخیِ داروها، ورمِ ناشی از بیماری و تاریکیِ بیهوشی بودم.

حالا وقتی می‌بینم دیگران با همان سن و سال، با عشق با فرزندانشان بازی می‌کنند، حسادت نمی‌کنم؛ نه... حسادت در قاموسِ مادری که درد کشیده جای ندارد. من فقط «حسرت» دارم. حسرتِ لحظه‌هایی که باد برد.

با این همه، سرم را به سجادهِ صبر می‌گذارم. خدایا! تو که شاهدِ شب‌های بی قراریِ من و تپش‌های نامنظمِ قلبم بودی، خودت این حسرت‌ها را برایم به ذخیره‌ی بهشتی بدل کن. من به لطفِ تو پناه آورده‌ام، که تو جبران‌کننده‌ی تمامِ نداشته‌های مایی.