┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄┅✶𖤐⃟🌺
قابله بچه رو لای ملحفه پیچیده و منو تو بغل مامان انداخت و گفت:هزار ماشاا...چه زایمان راحتی بود...مادرجون پرده رو کنار زد و اومد داخل و گفت:خدا خیرت بده زن خیری...من گفتم عروسم راحت بزاد، یه جفت گوشواره بدم بهت...بیا ببین بیرون چخبره...
زن گفت:پس اونیکی عروستم زایید یه دونه النگو بده بهم...کجاست پیداش نیست؟
مادرجون گوشوارهاشو از تو گوشش بیرون اورد و همونطور که مینداخت تو گوش زن خیری گفت:چون نترسه فرستادمش خونه اقاش...گفتم یوقت درد کشیدنای وحدت رو ببینه میترسه زبونم لال بسته میشه نمیتونه بزاد...
_کار خوبی کردی...حاج صفر انگار دامادی خودشه چه بزن و بکوبی هم راه انداخته....
مادرجون بهش چشم غره رفت و گفت:خوبه خوبه زبونتو گاز بگیر...
زن خیری دستهاشو خشک کرد و گفت:جفتشو بدید چال کنن تو باغچه ای ،جایی ...واسه حموم ده خودم میام خبرم کنید...
مادرجون خندید و گفت:صبر کن صورتشو خودت به حاج صفر نشون بده شیرینی چرب و چیلیتو بگیر ببر... روبغل بگیره و گفت:اره دیگه چه اسم با مسمایی براش انتخاب کرده ،اون خانزاده بعدی ماست...
امیرسالارم متولد هزار و سیصد و بیست ودو...بهار به این قشنگی...اردیبهشتی که همه جا مثل بهشته....
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┅
مادرم وحدت و زنعموم زهرا...هر دو به زیبایی ماه بودن و انتخاب خاص مادرجون...انقدر مادرجون وسواس داشتن و با سلیقه بودن که تو انتخاب عروس هم سنگ تموم گذاشتن...دخترهای تحصیل کرده و با فرهنگ و ادب...
مادرجون بعد از بدنیا اومدن دوقلوهاش، بارها و بارها حامله میشده و هربار بی دلیل بچه هاش سقط میشدن و انگار تو طالعش همین دوتا پسر کفایت میکرده....
دیگه همه چشم به راه بودن که عروس ها بچه دار بشن و خبر باردای هر دو بیش از بیش خوشبختی میاره...
مادرم و زنعمو زهرا هردو با شکم های برجسته روزشماری بچه ای رو داشتن که تو شکمشون بود....
پدر بزرگم حاجی صفر که ترجیح میداد حاج صفر صداش بزنن تا صفرخان ،چشم انتطارنوه هاش بوده و میگفته که مادرم چون زبر و زرنگتره پسر حامله است...
مادرم میگفت:هربار حاج صفر بهم نگاه میکرد میخندید و میگفت:این قراره فردا راه منو ادامه بده...اون که بیاد باباش میشه خان آینده و اونم میشه پسر خان...اسمشو میخوام بزارم امیر سالار...
مامان دستی به شکمش میکشیده و با چه شوقی به بابا نگاه میکرده...
بارداری مامان زودتر از زنعمو بود و دو هفته جلوتر از زنعمو دردهاش شروع میشه...
راحترین زایمانی که میشد داشته باشه...
فقط سه ساعت طول میکشه و بعدش انتظارها به پایان میرسه...
صدای گریه نوزاد که بلند میشه...حاج صفر به همه اهالی اسکناس شیرینی میده و با صدای ساز و دهل جشنی رو شروع میکنه..رقص چوب انجام میدن و صدای کل کشیدن میومده...
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.