با یه بدن خورد میری سر شام درست کردن بچه کوچیکه زیر پات گریه شلوارتو میکشه میچسبه به پات تو همچنان ادامه میدی شام درست میکنی میای وسط کار بهش شیر میدی اروم شه باز میاد میبینی ای وای پوشکش کثیفه میبری میشوریش میای تند تند سر شام با اون یکی دعواش میشه گریه اعصاب و بدنت داغون شوهره میاد سر بچه ها غر من خسته ام بذارید یه کم استراحت کنم انگار حالا تورو صبح تا حالا باد زدن داشتی زیر باد گیلاس و زردالو میخوردی از ترست که به بچه ها نتوپه خودت باز بچه ها آروم میکنی شام درست میشه واسه هر کدوم یه چیزی اون یکی من اون بشقاب این قاشق هر کی یه قر و فر خودت گشنه اول باید غذا بچه ها بدی اونم با هزار ادا اگه نخورن هم که حسابی اعصابت داغون تر میشه بعد همه یکی یکی میرن تپ می مونی و آشپزخونه و میز ترکیده تند تند غذاشو میخوری تا بچه شروع نکرده گریه داری با یه بدن خورد جمع میکنی ظرف غذا بیاری یخچالی کنی اون یکی بچه میاد زیر پات یه لیوان میشکنه از ترس شیشه خورده وایمیسی اول آب و شیشه رو زمین پاک میکنی بعد جارو برقی دقیق ای خدا این شاید دو ساعت از زندگیه سخت یه مادره بقیش تا وقت خوابو ننوشتم واقعا جونم روحم بدنم مغزم درد میکنه
مامانا دمتون گرم خسته نباشید خداقوت از طرف یه مادر داغون و خسته

۱۳ پاسخ

بچه ها رو سرگرم‌کن که راحت تر بتونی شام درست کنی براشون بازی بساز مناسب سنشون یکی دو ساعتم اجازه بده کارتون ببینن شب وقتی میخوابن در حد یکساعت ۵۰ درصد غذای فردات ببر جلو مثلا اگر استانبولی یا ماکارونی مایه ش رو اماده کن دیگه فرداش خیلی راحتی
اگرم مادری خواهری دوستی هست بگو بیان کمکت یا بچه ها رو بزار چند ساعتی اونجا تا ان شاالله بزرگ بشن

خدا قوت عزیزم سعی کن غذا دو وعده ای بزاری کمتر اذیت بشی

من کامل درکت میکنم عزیزم سه تا شیر به شیرشو دارم پدرم در اومده تا اینجای کار بدون کمکی البته که شهر غریب هم هستم

غذاهاتو دو وعده ای درست ، اگه برات مقدوره اخر هفته ها چندمدل نیمه اماده درست کن.
به همسرو بچه هات یاد یده تو سفره انداختن کمکت کنن،

عزیزم درکت میکنم منم اینارو که میگی با گوشت و خون درک میکنم ولی همین چیزا سخت فردا برات خاطره میشن بچه ها بزرگ میشن میشینی به خودت میخندی حسرت میخوری چقد الکی سخت گرفتی ..همینکه میبینی سالمن خداروشکر کن

منهم خیلی داغونم تازه ی مدت هست خیلی کمرم وپاهام درد میکن زدم تو گوکل نوشت بود علایم دیکس کمر من 27سالم اخر شب ها انقدر دلم ب حال خودم میسوزه که گریه ام میگیر نه یه دوستی یه جایی دارم برم اصلا برا خودم وقت نمیزارم مامانم اصلا برام زنگ نمیزه یه حالی ازم بپرس فقط بابا م زنگم میزن من هم دیگه کارش ندارم حالم خیلی بد از نظر روحی😓

زحمتی که هیچ وقت دیده نمیشه وقتی از خستگی غر میزنی میگن بداخلاقی همه اینا رو من تو دو ساعت انجام میدم
خونه ای که نیست به اون اندازه که بهش رسیدی
آرامشی که از خستگی حسش نمیکنی
و آغاز صبحی که هنوز اثر خستگی دیروز ازش کم نشده و قراره خستگی امروز هم بهش اضافه بشه

به همه آنچه که گفتی کار پاره وقت ی مادر شاغل با ی خونه خیلیی بزرگ که همیشه ی جاش کثیفه و ی وسواس تمام نشدنی رو هم اضافه کن

خیلی سخته

خدا قوت واقعا درکت کردم چون خودم دوتا دارم

بچه ها چند ساله هستن؟

🫂❤️‍🩹

خسته نباشی عزیزم....فقط مادرها می فهمن که تو چی داری میگی....زحماتی که اصلا دیده نمیشه

منم داغونم خواهر

سوال های مرتبط

مامان boys مامان boys ۶ سالگی
مامان فرشته های من مامان فرشته های من ۶ سالگی
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
دیشب من جایی دعوت بودم، خاله شوهرمم بود که یه پسر سه ساله داره
با بچه های من بازی میکردن خب به طبع یه کم سر و صدا هم داشتن که من هرازگاهی به بچه های خودم تذکر میدادم و کمی آروم میشدن
یهو خاله شوهرم گوشیش رو دراورد که مثلا داره با یکی حرف میرنه
یه صدای ناجوری پخش شد که باشه باشه الان میام بچه ها رو میندازم توی گونی میبرم یه عکس خیلی وحشتناکم روی گوشیش بود البته من نذاشتم عکس به بچه های من نشون بده میگفت ببینید شلوغ کردید ممدقلی داره میاد
پسر خودش که داشت سنگ کوب میکرد
پسر منم اولش ترسید ولی بعدش که بهش توضیح دادم قبول کرد که چیزی نبوده
ولی دخترم ۲/۵ سالشه خیلی ترسیده، هرچی هم بهش توضیح میدم الکی بوده قبول نمیکنه میگه ممدقلی الان میاد
خاله شوهرم میگفت من همیشه اینو به پسرم نشون میدم
همونجا هم باهاش بحثم شد که آخه چیه توی گوشیته
حالا نمیدونم ترس دخترم رو چطوری بریزم
میشه لطفا راهنماییم کنید خیلی نگرانم