۷ پاسخ

نصف گهواره رو سر دوتا دونه مژه ریختی بهم😂

وای😂😂 مژه

ماشالله 😂😂🤣

آفرین تا اینجا ک ماشالله عالی بودی

چه خوب حوصله مژه هم داشتی

بسلامتی

از ۳۷ هفته زود نبود خونه مامانتون بودی
همسرتون اذیت نبودن

مژه 🙄

سوال های مرتبط

مامان جانا مامان جانا ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من
پارت اول
سلام وقت همگی بخیر

۱۱ فروردین توی ۳۸ هفته و ۵ روزگی بارداری ساعت ۱ و نیم ظهر بیدار شدم از خواب دیدم کمرم درد میکنه گفتم یکم دیگه بخوابم خوب بشه ، خوابیدم تا ۴ دیگه با کمی درد پاشدم مثل وقتی که آدم بد میخوابه کمرش گرفته تو خواب در همون حد بعد دیدم یکسره نیست میگیره ول میکنه ولی تا چند ساعت فقط کمر درد بود میگرفت ول میکرد دیگه ساعت ۸ اینا دیدم میزنه زیر دلم هی درد میگیره و ول میکنه وقتی شدید تر شد دیگه فهمیدم قطعا درد زایمان چون من فاصله درد و اینها رو ننوشتم ولی کاملا متوجه بودم که وقتی هی میگیره و شدید تر شده درد زایمان ، تا اینکه گلاب به روتون ترشح موکوسی رو دیدم و اینجا گفتم و فوژان جون هم گفتن درد زایمان ، بلند شدم وسایلم رو کم کم بین درد ها آماده کردم دوش گرفتم حاضر شدم و رفتیم به سمت بیمارستان ۱ ساعت راه داشتیم درد ها بیشتر میشد و با فاصله کمتر ولی قابل تحمل بود و نفس عمیق کمک میکرد بگذره ، رسیدم بیمارستان ساعت حدود ۱۰ و نیم بود معاینه شدم و بهم nstوصل کردن ، ۲ سانت بودم ولی به دکترم زنگ زدن گفتن ۲ سانت هستش ولی اسپاسم ۷۰ درصد داره دردش زیاده دکتر گفت بستری بشم
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا روزهای ابتدایی تولد
پارت ۱ زایمان طببعی
من اومدم با تجربه ی رایمان طبیعی دوم من از هفته ی ۳۲ ورزش های لگنی رو شروع کردم و از هفته ی ۳۵ پباده روی رو شروع کردم هر شب با شوهرم و پسرم شبی یک تا دو ساعت پیاده روی میرفتیم اینم بگم که انقباض های کاذب یا همون ماه درد ها از هفته ی ۳۵ شروع شد و بیشتر شب تا صبح میگرفت خلاصه من دیدم به اول هفته ی ۳۸ رسیدم و از درد ها خبری نیست به توصیه ی ماما شیاف کپسول گل مغربی رو شروع کردم و روزی یه لیوان دمنوش گل گاو زبون تا اینکه رسیدم به ۳۸ هفته و ۵ روز اون روز گوشیم خراب شده بود مجبور شدم حسابی پیاده روی کنم مغازه هارو دور بزنم تا ببینم گوشی تعمیر میشه یانه حسابی هم استرس و ناراحتی داشتم به خاطره گوشی دیگه شب اومدیم خونه موقع شام یه دردی اومد سراغم شکمم حسابی سفت شد و کمرم درد گرفت شوهرم گفت درد داری گفتم نه بابا بچه خودشو سفت میکنه یه ساعت گذشت دوباره یه درد دیگه اومد سراغم شوهرم گفت دقیق یه ساعت شده ها گفتم نه بابا اینا کاذبه دیگه شوهرم خوابید منم خوابیدم ولی با هر درد از خواب بیدار میشدم دردا نیم ساعتی شده بود ۵ صبح دردا یکم شدید شد مثل درد پریودی و فاصله ش هر بیست دقیقه یه بار بود
مامان Liam مامان Liam روزهای ابتدایی تولد
خب خب بریم تجربه زایمان طبیعی
صبح ساعت یک ربع به هشت دردم گرفت هر پنچ دقیقه مامانم گفت نبات داغ بخور اگر درد زایمان باشه تندتر. میشه اگر نباشه خوب میشی بعد خوردم دیدم شدید تد شد از اونجا که مامانم مشهد نیست زنگ زدم مادر شوهرم بیاد تا اومدنش همه کارهامو کردم بعدشم که مادر شوهرم رسید یه دوش گرفتم خودمو حاظر کردم شوهرم اومد ساعت یازده بیرون شدیم تا یازده و نیم رسیدیم ویزیت گرفتم رفتم زایشگاه برای چکاپ بعد گفتن آره درد زایمانی باید بستری بشی دیگه دردامم به سه دقیقه رسیده بود ولی هنوز یک سانت بودم دیگه تا کار های بستریمو شوهرم انجام داد دقیق شد ساعت یک لباس بیمارستان دادن پوشیدم رفتم داخل اتاق رو تخت کش های که نوار قلب میگیره رو وصل کردن سرم به دستم وصل کردن دردام هی شدیدتر و شدیدتر میشد دیگه کم کم یک سانت یک سانت باز شد تا ساعت ۴ بعد از ظهر رسیدم به چهار سانت و مامان شخصیم اومد هر چقدر می‌گذشت شدید تر میشدمدت زمانش که می‌گرفت بیشتر و دردش شدید تر ماما برام ورزش داد به زور انجام میدادم ولی بعد دیگه جوری شد که ورزش هم نمی‌تونستم


#فرزندپروری #دورهمی #ساک‌زایمان #سیسمونی #شیردهی #بارداری #کولیک #رفلاکس #سزارین #طبیعی #زایمان #دندونی #نوزاد #مای‌بیبی
مامان دلــویـــن🐣🎀 مامان دلــویـــن🐣🎀 ۱ ماهگی
مامان پناه مامان پناه ۴ ماهگی
پارت 3️⃣ از تجربه زایمان طبیعی
خلاصه درد نداشتم حموم کردم یه رابطه بدون جلوگیری هم داشتم و خوابیدم که فردا بریم ۱۳ به در اما نگو خدا برنامه دیگه ای برای من داشت شب یه درد پریودی میگرفت و ول میکرد تو خواب هی از درد بیدار میشدم و باز خوابم میبرد نمیدونم هر از چند ساعت بود ولی هر دفعه هی شدید تر میشد دردام و اروم میشدم میخوابیدم ساعتای ۱۰ نیم صبح بود حدودا که بیدار شدیم یعنی در واقع شوهرم بیدار شد چون من هی میخوابیدم و بیدار میشدم تو خواب و بیداری بودم خواب کامل نداشتم کل شب رو خلاصه بیدا شد بهش گفتم حس میکنم قراره امروز بچه بیاد گفت چطور گفتم درد دارم گفت شاید مثل دردای قبلت کاذبه گفتم حسم اینو نمیگه گفتم بذارم زمان بگیریم
فک کنم هر از ده دقیقه در حد دو دقیقه درد میگرفت و ول میکرد و تا ۱۱ همینطور نمیدونستم درد زایمانه یا نه دیدم هی بیشتر و بیشتر میشه و قطعی به همسرم گفتم زنگ بزن خبر بده که نمیتونیم بریم این درد درده زایمانه گفت مطمئنی گفتم اره زنگ زد خبر داد من باید برم بیمارستان خانمم انگاری داره زایمان میکنه و من که دیگه مطمئن شده بودم رفتم حمام روز قبلش شیو کرده بودم فقط رفتم که زیر اب گرم باشم و یکم دیگه اسکات زدم حدود نیم ساعت زیر اب بودم و دردم هم همچنان همون بود هی شوهرم میگفت خب بریم دیگه هی من میگفتم بذار چه عجله ای داری من که اخر باید درد بکشم بذار یکم دیگه همینجا باشم
خلاصه تا ۱۲ خونه بودم و دیگه زنگ زدم به مامانم و اینا که میخوام برم بیمارستان درد دارم و اماده شدم و یه بار دیگه وسایلامو چک کردم و رفتیم بیمارستان ....