15روز دیگه مونده بود تا زایمان. ماما همراه پیام داد. شبی چهار قاشق روغن زیتون بخور خالی. رفتم روغن گرفتم شبی چهار قاشق آخر شب میخوردم خیلی بد مزه بود. تا نزدیک بالا آوردن می‌رسیدم ورزش دیدگاه روی ادامه داشت تصمیم گرفتم هر شب برو توی وان آب داغ بشینم و توی حموم اسکات بزنم. وقتی از حموم میومدم آنقدر واژنم در.د میکرد آنقدر چاقی میزدی من ذوق میکردم که امشب زایمان میکنم. ولی میخابیدم صبح که بیدار میشدم خبری از در نبود شب ها میرفتم مسجد برای عزاداری امام حسین همه منو می‌دیدن عع ت که زایمان نکردی ت که راه میری خسته شده بود از حرف های بقیه شب 8محرم بود39هفته 4روز بودم پرچم امام حسین آوردن من تادیدم گفتم یا امام حسین. دیگه امشب دردام شروع بشه خسته شدم کلی گریه کردم رفتم خونه یکم کمر درد داشتم. رفتم بخوابم گفتم اگر درد زایمان باشی شدید میشه از خواب بیدار میشم صبح ساعت 6از درد بیدار. شدم خیلی کم بود آنقدر خاب داشتم گرفتم خوابیدم دوباره. همش توی خواب بیداری بود درد می‌گرفت بیدار میشدم. بار تموم میشد میخابیدم. گفتم مثل روز های دیگه درد کااذب هست ساعت 11 دیگه بیدار شدم دیدم مثل درد پریودی میگیره ول می‌کنه فک نمی‌کرد درد زایمان باشه خیلی ناچیز بود برام رفتم حموم داخل وان آب داغ نشستم اسکات هم زیر دوش زدم. اومد لباس پوشیدم رفتم خونه مادر شوهرم نهار خوردم گفتم فک کنم امروز زایمان کنم گفت برو ت هر روز میگی زایمان نمیکنی رفتم توی اتاق دراز کشیدم دیدم نه میگیره ول می‌کنه باز میگیره تایمر زدم هر یک دقیقه بود به ماما بهداشت. زنگ زدم گفت سریع برید زایشگاه

۱ پاسخ

خبببب
بقیشم بگوووو

سوال های مرتبط

مامان کیان🩵👼🏻 مامان کیان🩵👼🏻 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
من هفته۳۸و۶ روز بود که شب مثل همیشه رابطه بدون جلوگیری داشتیم و دو روز قبل هم معاینه تحریکی شده بودم من بعد اینکه رابطه تموم شد دیدم خیلیییی درد دارم هر پنج دقیقه یه بار همین که دیدم درد دارم دیگه اون شب نتونستم گل مغربی استفاده کنم ساعت ۲:۳۰ دردام شروع شد و تحمل میکردم بعد ساعت ۴ شد دیگه نتونستم تحمل کنم شوهرم و بیدار کردم و مامانمم و سه،چهار روز قبل همین درد که ترشحات قهوه‌ای داشتم گفته بودم از شهرستان بیاد خونه ما ارومیه
شوهرم و مامانم و بیدار کردم همه چیو برداشتیم و رفتیم بیمارستان با یه مامای بد اخلاق و ناز نازی روبرو شدم گفتم بهش درد دارم اومد معاینه کرد گف دو سانتی در واقع من سه روز قبل که معاینه تحریکی شده بودم دکترم گفته بود دو سانتی ولی من باور نداشتم به این ماما اومد آن اس تی وصل کرد گف درد داری ولی شدید نیستم منم همینجوری گذاشته بود زیر دستگاه خودش رفته بود خوابیده بود من دیگه دیدم شدید خوابم میاد خیلی گرسنمه و نیاز به دوش دارم دردام و هم میتونم تحمل کنم خودم و از زیر دستگاه کشیدم کنار و رفتم بیرون از اون اتاق رفتم دیدم یه مامای دیگه نشسته اونجا باهاش حف زدم و ساعت شش رفتم خونه اومدم خونه رفتم دوش گرفتم زیر آب ورزش کردم بعد یه چیزی خوردم و خوابیدم صبح ساعت ۱۲ بیدار شدم دیدم هیچ دردی ندارم بعد چن ساعت دردام باز شروع شد ولی خیلی کم بود باز شب شروع شد ولی هر سه دقیقه یه بار شده بود دردام تو خونه همش راه میرفتم و دردامو تحمل میکردم تا صبح ساعت ۷ دردامو تحمل کردم و ۷ رفتم حموم و ورزش کردم یه چیزی خوردم رفتیم بیمارستان گفتم درد دارم و من و بستری کردن شده بودن ۳۹و۱ روز خانم علیزاده بهترین ماما عامل زایمان بودن که بچمو ایشون به دنیا آوردن بقبه متن بعد
مامان آدرین مامان آدرین ۱ ماهگی
پارت ۳زایمان طبیعی
دیگه اومدیم خونه داشتم مترکیدم از عصبانیت و از درد دوس داشتم زودتر زایمان کنم و درد هام تموم بشه و پسر کوچولومو ببینم مادرم گفت تو یکم بخواب من نهار درست میکنم یکم خوابیدم بیدار شدم نهارمو خوردم خیلی کم تونستم نهار بخورم چون همش درد داشتم تو خوابم چند باری پریدم از شدت درد دیگه نهارمو که خوردم شروع کردم به ورزش کردن🤣ورزش با توپ اسکات زدم اینا انقدم درد داشتم همش دوس داشتم برم wcدیگه دردم هی داشت شدید تر میشد رفتم حموم گفتم بزار برم زیر دوش آب گرم ببینم دردام یکم کمتر میشه اروم تر میشم چون وقتی ماه درد میگرفتم میرفتم دوش میگرفتم دردام تموم میشد دیگه رفتم دوش گرفتم اصلا تاثیری نداشت اومدم بیرون یکم نشستم گریه کردم 🤣گفتم میرم دکتر واسم نوبت سزارین بزاره من نمیتونم دیگه طاقت بیارم مادرمم گفت باشه میرم دکتر دیگه زنگ زدم شوهرم که بیاد دنبالمون برم دکتر شوهرم وقتی اومد گفت که پدر بزرگم فوت کرده 😐
ادامه دارد..
مامان کارن مامان کارن ۱۲ ماهگی
پارت ۲
رفتیم زایشگاه اونجا معاینه ام کردن خیلی وحشتناک معاینه کردن حس کردم دهانه رحمم زخم می‌شد 🥲
بهم گفتن نازک نارنجی ققط ۱ سانت باز شدی برو خونه ۴ سانت شدی برگرد 😑😒
این وسط من از کجا بفهمم ۴ سانت شدم؟؟؟؟🤦‍♀️😪
تا ساعت ۵ صبح زایشگاه بودم که ترخیص شدم وقتی داشتم بدمیگشتم گفتم از درد هم بمیرم زایشگاه بیمارستان شما نمیام 😅
رفتم خونه تا ساعت ۷ رفتم حموم زیر دوش آب گرم اسکات زدم و تو تشت آب گرم نشستم ایم وسط درد هام منظم می‌شد منم خیلی خوابم میومد هم خسته بودم هم شب نخابیده بودم بین درد هام که آروم میشدم حتی دو دقیقه میخابیدم بعد از درد بیدار میشدم 😅🥲
ساعت ۸ صبح بود که دیگه از درد حتی نفس کشیدن برام سخت بود با شوهرم رفتیم کرمانشاه بیمارستان امام حسین اونجا چون خصوصیه رسیدگی هاشون عالیه
همین که رفتم داخل دیدن از درد دارم به خودم میپیچم زودی برام تخت آوردن شهر خودمون میگن حتی اگه رو ب موت هم بودی باید با پای خودت بری سرد خونه😒🤣 و فرستادن زایشگاه .....
داده پارت ۳
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
من با آرامش گفتم برو بالا. درد ندارم این درد که درد زایمان نیست. زنگ زدم همسرم گفتم بیا خونه که درد دارم اومد دید دارم راه میرم. لباس جمع میکنم گفت مگه نگفتی درد داری چرا راه میری گفتم راه نرم گفت فاطمه درد زایمان نیست تورو خدا. ول کن الان میریم باز یه روز بستری مرخص میکنن گفتم ماما گفته برید بیا حداقل تا همین بیمارستان نزدیک خونه بریم جای که من میخواستم برم برای زایمان 1ساعت راه بود خلاصه آماده شدم زنگ زدم مادر شوهرم. رفتم همه اومدن ذوق داشتن بردار شوهرم جاری. ماشین پر من ناراحت که جا نیست من راحت نیستم. منظورم به جاریم بود که ت نیا. خلاصه رفتم ماما گفت راز بکش معاینه کنم. دراز کشیدم گفت شل کن شل کردم. معاینه کرد گفت آفرین5سانتی که داره 6میشه همین الان سریع برو زنگ زدم ماما همراه گفت برو کار های بستری بکن منم میام. رفتیم بیمارستان تا بستری . بشم ماما بهم پیام داد موقع درد. مثل این که گل بو میکنی نفس بکش از بینی بکش از دهان بده بیرون خیلی خوب بود آرامش بخش بود برام. رفتم لباس پوشیدم از این ور ما ما اومد. گفت چرا نشستی بلند شو قر بده منظورش ورزش بود منم بلند شدم. خیلی قر میدادم. رفتیم بلوک زایمان تا ماما شیفت که برای من بود دیدیم هم ماما همراه هم من گفتم وای خدایا به ما ما بعد اخلاق. چند روز پیش آمده بود بستری بشم باهاش دعوا کرده بودم ماما همراه گفت وایستا ببینم میتونم عوض کنم
مامان 🌸🌸🌸🌸🌸 مامان 🌸🌸🌸🌸🌸 ۱۴ ماهگی
زایمان طبیعی
۳۹هفته ۶روزم بود ک رفتم برای مامای همراه قرارداد بستم.شبش بهش زنگ زدم گفتم من درد ندارم.گفت برات چندتا حرکت و خوراکی میفرستم ک انجام بده.ساعت ۸بود تقریبا.ساعت ۹ونیم رفتیم پیاده روی تا ۱۱.تو راه هی حس کمردرد و درد زیر دل داشتم.شک کردم ک دردام شروع شده.از صبحشم کمرم درد میکرد.دیگه رسیدیم خونه شام خوردیم دیدم هی میگیره هی ول میکنه.ساعت ۲ بود خوابیدم ولی هر بار دردم می‌گرفت بیدار میشدم دیگه از ۴و نیم خوابم برد شروع کردم ب یاد داشت کردن تایم ها.میدیم هر ۱۰دقیقه یک دقیقه درددارم.بازم ب روی خودم نیاوردم.دیگه تا ۶ ونیم بود ک رفتم حموم اومدم بیرون. رفتم تایم گرفتم دیدم دردام هر ۶ دقیقه یا ۵ دقیقه شده .زنگ زدم مامای همراهم گفت برو سریع زایشگاه ک نزدیک زایمانته بچه دوم زودتر زایمان میکنی.منم زنگ زدم ب مامانم گفتم حاضر شو درد دارم.شوهرمو بیدار کردم اول باورش نشد تا دردم گرفت یک جیغ کشیدم پا شد.کاچی خوردم یکم ب زور و شوهر بهم آناناس داد.رفتیم دنبال مامانم و رفتیم بيمارستان.تو راه هر ۴ دقیقه دردم می‌گرفت.
مامان بچه مامان بچه ۹ ماهگی
(2)
سه‌شنبه شب ساعت۳ دیگه خواستیم بخوابیم که صبح بتونیم بیدار شیم
همینکه دراز کشیدیم یهو دیدم درد بدی پیچید تو کمر و زیر دلم
با درد پریود خیلی فرق داشت .... خیلی بدتر از اون بود
شوهرم گفت چیشد گفتم هیچی...باز یکم بعد همونطوری شدم
ولی خب گفتم حتما باز درد کاذبه شوهرم خوابش برد که دیم بابا انگار درست حدس زدم دردام خیلی نزدیک به هم هستن تصمیم گرفتم زمان بگیرم
که دیدم هر ۳ دقیقه دردم میگیره
فاصله ۳-۴-۵ دقیقه بود ولی اکثرا۳ دقیقه
تو همون ۳ دقیقه که درد ول میکرد خوابم میبرد با درد بعدی بیدار میشدم
خلاصه تا ساعت ۵ دردو تو خواب و بیداری تحمل کردم ساعت ۵ شد از خواب کامل بیدار شدم دیدم خیلی بد درد دارم
فهمیدم که این دیگه زایمان از جام بلند شدم رفتم ساک بچه رو چک کردم... بعد احساس کردم لباس زیرم خیس شده دیم بلههه ولی آب گرم نبود اتفاقا سر بود نمیدونم دیگه بیرون اومده بود سرد شده بود دیگه یا از اول سرد بود.
بعد چک ساک بچه ساک هودمو جمع کردم
از درد داشتم میمردم ولی باید کارامو انجام میدادم
هر از گاهی دراز میکشیدم چون دیگه نمیتونستم طاقت بیارم
گاهی هم به حالت سجده میرفتم که خیلی تو کنترل درد کمک میکرد
پوزیشن سجده دردم آروم میشد ولی وقتی از سجده بلند شدم دیدم لباس زیرم بیشتر خیس اما خب میگم آب سرد بود
مامان totfarangi مامان totfarangi ۵ ماهگی
مامان فندق کوچولوم💙 مامان فندق کوچولوم💙 ۶ ماهگی
ب سلام رفقا، دلم براتون تنگ شده بود🥹
#تجربه زایمان طبیعی
#پارت یک
دوشنبه در ۳۸ هفتگی معاینه شدم و گفت لگنت مناسب زایمان طبیعی هستش، یک سانت رحمم باز بود!
از همون لحظه تا دو روز بعدش من لک دیدم و بعد کلا قطع شد!
جمعه شب ساعت ۷، هر نیم ساعت چهل دقیقه، زیر دلم ی دردی میومد و خیلییی سریع تموم میشد، در حدی ک به دوتا نفس عمیق رفع میشد!
وقتی رفتم سرویس، لک خون روشن دیدم، بیخیال اومدم دراز کشیدم دو س بار دیگه باز دلم دردگرفت! وقتی دیدم دو س بار شد تایم گرفتم! اولش هر ۳۰ دقیقه بود
تا اینکه ساعت ۱۱ شب به هر ۲۰ دقیقه رسیده بود!
شام نخوردم، کارامو کردم خونه رو مرتب کردم، ی بار دیگه کیفشو چک کردم!
و مدام قران میخوندم! تا اینکه خوابیدم و ساعت ۲ از شدت درد بیدار شدم!
حدودا هر یک ربع یه دردی میومد اما طولانی تر بود مدت دردم!
یک ربع به ۳ رفتم حموم، زیر دوش اسکات زدم، چمباته زدم، قر دادم، الاکلنگ زدم. دوش اب گرم گرفتم و اومدم بیرون!
هنوزم دردام هر یک ربع بود، اما شدت داشت، تایم درداهم حدودا ۳۰ ثانیه تا یک دقبقه بود بعد ول میکرد!
از حموم اومدم و کنار بخاری دراز کشیدم، وقتی درد میگیرفت‌ باید خودمو جمع میکردم و تو حالت نشسته خم میشدم!
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی پارت ۲
دیگه از جام بلند شدم یه چای نبات خوردم یکم ورزش کردم شوهرم بیدار شد بره سرکار گفت هول شده بود گفت این درد چیزه یا درده چیز 🤣منظورش این بود که معده درده یا درده زایمان منم گفتم این چای نبات و بخورم اگه دردم خوب شد که درده چیزه ولی اگه زیاد شد درده چیزه خندبد و گفت بریم بیمارستان گفتم نه فاصله ی دردا زیاده تو برو سرکار اگه دردا شدید شد زنگ میزنم بیا خونه دیگه شوهرم رفت سرکار منم شروع کردم به مرتب کردن خونه خیلی آروم کار میکردم که پسرم بیدار نشه همینجور هم حواسم به تایم دردا بود ساعت ۸ دردم هر یه ربع شده بود دیگه مطمعن شدم درد زایمانه ناخون های پا و دستمو لاک زدم که دیدم مامانم اومد خونمون گفت محمد پیام داده درد داری چرا خودت زودتر نگفتی گفتم هنوز زوده نخواستم نگران شی برام مغزیجات آورده بود خوردم و دوره خونه راه میرفتم مامانمم خونه رو جارو میکرد حیاط و میشست دیگه منم رفتم حموم زیر دوش آب داغ کمرمو ماساژ دادم یکم اسکات زدم اومدم بیرون دیگه دردام بیشتر شده بود ولی فاصه ش ده دقبقه بود دیگه مامانم گفت خطرناکه من میترسم بریم بیمارستان
مامان میران مامان میران ۳ ماهگی
پارت 1 خاطرات زایمان سزارین من❤️
صب ساعت 9بود یه دردای خفیف داشتم اون روز تازه شده بودم 35هفته دردای زیر شکمم خیلی کم بود و فک میکردم طبیعیه از خواب بیدار شدم مثل همیشه صورتمو شستم و مسواک زدم نشستم پای تلویزیون داشتم فیلم نگاه میکردم و تنها بودم حوصلم سر رفت خونه داداشم یه کوچه بالاتر بود آماده شدم و رفتم نشستم زن داداشم برام صبحانه آورد ولی همچنان یکم زیر شکمم درد میکرد ولی قابل تحمل بود بعد از دو ساعت دیگه رفتم که برم خونه برا شوهرم غذا درست کنم حتی سوپر مارکتم رفتم خرید کردم رسیدم خونه احساس کردم شکمم شل و سفت میشه و دردا یکم بیشتر شده و دیگه کمرمم درد میکرد وقتی رسیدم خونه دردا داشت غیر قابل تحمل میشد یعنی بیشتر کمرم درد میکرد سریع هیچ کس کنارم نبود مادرم شهرستان بود و من تنهای تنها بودم به خواهرم زنگ زدم گفتم ک فک کنم دردام شروع شده گفت که فک کنم دردای کاذب باشه بهش گفتم پس میرم حموم اگه بیشتر شد بهت زنگ میزنم هر طوری بود خودمو تا حموم رسوندم تا بتونم تمیز شیو کنم خودم از حموم اومدم بیرون و دردا بیشتر شده بود امونو ازم بریده بود سریع لباس پوشیدم و خودمو رسوندم خونه داداشم در خونه داداشم ک رسیدم گفتم که فقط منو ببرین بیمارستان که کاش هیچ وقت نمی‌رفتم اون بیمارستان ،که البته بیشتر شبیه تیمارستان بود
مامان جانا مامان جانا ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من
پارت اول
سلام وقت همگی بخیر

۱۱ فروردین توی ۳۸ هفته و ۵ روزگی بارداری ساعت ۱ و نیم ظهر بیدار شدم از خواب دیدم کمرم درد میکنه گفتم یکم دیگه بخوابم خوب بشه ، خوابیدم تا ۴ دیگه با کمی درد پاشدم مثل وقتی که آدم بد میخوابه کمرش گرفته تو خواب در همون حد بعد دیدم یکسره نیست میگیره ول میکنه ولی تا چند ساعت فقط کمر درد بود میگرفت ول میکرد دیگه ساعت ۸ اینا دیدم میزنه زیر دلم هی درد میگیره و ول میکنه وقتی شدید تر شد دیگه فهمیدم قطعا درد زایمان چون من فاصله درد و اینها رو ننوشتم ولی کاملا متوجه بودم که وقتی هی میگیره و شدید تر شده درد زایمان ، تا اینکه گلاب به روتون ترشح موکوسی رو دیدم و اینجا گفتم و فوژان جون هم گفتن درد زایمان ، بلند شدم وسایلم رو کم کم بین درد ها آماده کردم دوش گرفتم حاضر شدم و رفتیم به سمت بیمارستان ۱ ساعت راه داشتیم درد ها بیشتر میشد و با فاصله کمتر ولی قابل تحمل بود و نفس عمیق کمک میکرد بگذره ، رسیدم بیمارستان ساعت حدود ۱۰ و نیم بود معاینه شدم و بهم nstوصل کردن ، ۲ سانت بودم ولی به دکترم زنگ زدن گفتن ۲ سانت هستش ولی اسپاسم ۷۰ درصد داره دردش زیاده دکتر گفت بستری بشم
مامان فندق🩵 مامان فندق🩵 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی🙂
پارت ۱
۱۶ فروردین معاینه تحریکی شدم دکتر گفت ۲ سانت دهانه رحمت بازه.‌‌.
فکر میکردم روز بعدش زایمان میکنم ک معاینه تحریکی شدم اما خبری نبود و هیچ دردی نداشتم تااااا ۲۳ فروردین. که میشد شنبه ... جمعه شب خوابیدم یهو ساعت ۳ شب از درد بیدار شدم هر ۱۵ دقیقه یکبار کمرم شدید می‌گرفت و ول میکرد فکر میکردم خوب میشم .. هی خواب میرفتم دوباره از درد بیدار میشدم. خلاصه رسید به ۱۰ دقیقه یکبار. شد ساعت ۸ صب که من اصلا نخوابیده بودم از ساعت ۳ شب. ۸ صب همسرمو بیدار کردم گفتم درد دارم اما اصلا نمی‌دونستم ک درد زایمانه فقط گفتم درد دارم و صبحانه خوردیم و رفتم دوش گرفتم ورزش کردم اسکات زدم زیر دوش . ساعت ۹ و نیم زنگ زدم مامانم گفتم درد دارم که خبر داشته باشه. اصلااا و ابدا نمی‌خواستم برم زایشگاه گفتم اگر ادامه دار بود تا شب دردامو میکشم تو‌خونه بعد میرم زایشگاه اما مامانم گفت به ماما همراهت هم ی خبر بده من پیام دادم به مامام گفت برو یه نوار قلب بگیر گفتم اصلا نمیخام برم بمونم نگهم میدارن گف نه برو یه اطلاع از حال بچه داشته باش. منم رفتم ساعت ۱۰ رفتم برا نوار قلب اصلا نمی‌خواستم بگم ک درد دارم ولی مامای زایشگاه فهمید همون لحظه دردم شروع شد گف درد داری گفتم آره دید چقدر شدیده گف برو معاینه نوار قلب نمیخاد. خلاصه منم با ترس رفتم معاینه و گفتن ۶ سانت باز شده رحمت 😐من هم از خوشحالی نمی‌دونستم چیکار کنم هم متعجببب.
همیشه دعا دعا میکردم برم زایشگاه ۶.۷ سانت باشم ک اذیت نشم اونجا. تو خونه هم نمی‌خواستم برم میگفتم تا شب بمونم خونه ب همین دلیل ک حداقل ۶ سانت بشم ک همون ساعت ۱۰ صب ۶ سانت بودم....

ادامه تاپیک بعد