یهویی دلتنگ روز زایمانم شدم😂با اینکه وحشتناک بود و پ...اره شدم از سختی زایمانم اما نمیدونم چرا انقد دلتنگ شدم مخصوصا برا اون لحظه ای ک آمدم تو بخش و میخواستم برم دسشویی نمیتونستم بشینم باید وایساده کارمو میکردم بعد سر تا پا خودمو میشیتم😂😂😂😂😂
وای چ روزایی بود چقدر ترس و استرس داشتم 18 مرداد دردام شدید شد رفتم بیمارستان ماما گفت باید بری مشهد چون باید سزارين بشی ما دکتر بیهوشی نداریم گفت همی الان حرکت کن چون اوضاعم خطرناکه تضمین نمی‌کنیم اگ دیرتر بری چ اتفاقی میوفته ممکنه تو راه زایمان کنی😐منم با کلی درد و استرس راه افتادم با ماشین همسرم رفتیم مشهدم ک کلی ترافیک و راه طولانی مردم و زنده شدم ساعت 2 راه افتادیم چون همسرم آروم رانندگی میکرد ساعت 7 رسیدیم بستری کردن 5 صبح طبیعی زایمان کردم😂😂
عمرمون چقدر سریع داره میگذره ها یادمه وقتی تو زایشگاه بودم دردم شدید بود فکر میکردم من دیگ زنده نمیمونم و میمیرم اما الان یکسال از اون شب گذشت مدام چشمم به ساعت جلوی تختم بود و نگاه میکردم چطور عقربه ها داره میگذره میگفتم خدایا تا چ ساعتی قراره این درد وحشتناک همراهم باشه 😐
هی چ شبی بود...خدایاشکرت

۹ پاسخ

دوستان سرخسی خوشحال میشم عضوکانالم بشین

💻 کافی‌نت آنلاین ماهان 💻
دیگه برای کارهای اینترنتی توی صف‌های طولانی معطل نشو! هر جای ایران که هستی، کارهاتو با یه پیام به ما بسپار! 🚀

✨ خدماتی که مثل برق و باد برات انجام میدیم:
🔹 ثبت نوبت تأمین اجتماعی و نوبت‌دهی پزشکان متخصص
🔹 دریافت ابلاغیه‌های قضایی و کد پستی
🔹 ثبت‌نام کتاب‌های درسی و قرعه‌کشی خودرو


🎯 با مدیریت: خانم محمودی
📞 شماره تماس: 09103942387
🆔 آیدی ارتباط مستقیم: @Fateme777599

🔗 ورود به گروه
https://rubika.ir/joinc/FDIHBIEF0YIPUDBTXVFYRQLRNPWIPJIF

💡 خوشحال می‌شیم ما رو به دوستات هم معرفی کنی!
`

من عاشق روز زایمانمم
بهترین روزم بود

وای من یادم میوفته ترس برم میداره🫤😂
خیلی سخت بود ولی خب منم گاهی دلتنگ بارداریم و زایمانم میشم😂🤣

وای من حالم بد میش اصلا اون روزا دوس ندارم

منم دلم تنگ شده با اونکه کلی سختی داشت

خواهر توام رد دادی
من متنفرم از زایمان و بارداری

وای منمممم دلم تنگ شده به مامانم میگم من بعدی رو هم طبیعی میارم ،میگ خیلی پررویی،چون روزی ک زایمان کردی میگفتی فاجعه بود 🤣🤣

منم دلم برا دوران حاملگی و زایمانم تنگ شده ولی از بعد زایمان متنفر تک تک روزاشم
افسردگی گرفته بودم. بچم نق نقو بود و.......

سوال های مرتبط

مامان اهورا💙 مامان اهورا💙 ۱ سالگی
یک سال پیش....🤔🤔🤔🤔🤔🤔
دیشب ساعتای ۱۲شب دردم شروع شد. ننظم بود ولی خفیف و قابل تحمل. کم کم زیاد شد و تا ۷صبح خودمون رو رسوندیم بیمارستان.
این موقعا منتظر بودم سونوگرافی بشم. ۴۰ هفته و ۳روزم بود.
دردم داشت زیاد میشد ولی باید تو صف بخش سونوگرافی بیمارستان میموندم. با کلی مکافات سونو شدم باز دوباره رفتم بلوک زایمان برای ان اس تی و بهم گفتن برو تا ساعت ۱ راه برو بعد بیا
داشت برف ریزی میومد من و مامانم تو محوطه بیمارستان راه میرفتیم. گشنه بودم ولی از ترس چیزی نمیتونستم بخورم.😱
ساعت ۴ بالاخره پذیرش شدم رفتم لباس مخصوص پوشیدم و وارد بلوک شدم....و چقدر بد بود که دیگه ساعت نداشتم.😥😥😥😥
فقط حس کردم باید نصف شب باشه و دردی که امونم رو بریده بود و بچه ای که حتی با وجود پاره کردن کیسه اب توسط ماما قصد دنیا اومدن نداشت... چند نفر همراهم بودن که پیشرفت کردن و رفتن اتاق زایمان اما من....😭😭
فقط گریه میکردم. ۵.۳۰ صبح دکتر گفت بره برای سزارین‌
از خوشحالی میخواستم بال دربیارم اونقدر درد داشتم که به زور رو ویلچر نشستم. 😖
امپول بی حسی رو که برام زرن سبک شدم و بعدش صورت نوزادی که روی صورتم بود. ۲۰ آذر ساعت ۶.۳۰ صبح اهورا به دنیا اومد🥰🥰🥰🥰
مامان شاهان مامان شاهان ۱ سالگی
تجربه زایمان سخت#پارت یک
انگار همین دیروز بود🥹درحالی که یک سالو 14روز از زایمانم میگذره،4رم آذر ماه ساعت 9صب رفتیم بیمارستان کارای بستری انجام شد همون لحظه ک اتاقو نشونم دادم یه خانومی داشت درد زایمان میکشید!!دیگ نه میزاشتن گوشیم پیشم باشه نه همراهم از استرس داشتم میمرذم دو ساعتی گذشت تا اومدن آمپول درد بهم زدن من فک میکردم سرم تقویته😅
تا کم کم دردام شروع شد اولش مثل درد پرودی بدش خیلی شدید شد جوری که اصلا نه می‌تونستم بشینم نه دراز بکشم هیچی انگار کمرم از وسط داشت نصف میشد ،حالا قبلش ک اون بنده خدارو دیده بودم ک از درد داد میزد ت دلم گفتم وا من اصلااا اینجوری نمیکنم😂دیگ نمی‌دونستم قرار بیشتر درد بکشم😅😥
خلاصه هم زمان با من یه دختر خانوم دیگ ام آوردم یعنی ت یه اتاق سه نفر بودیم ،من فک میکردم دیگ دردم از این بیشتر نمیشه ولی هی بدتر میشد تا ساعت شد 4نیم ک اون خانومه ک از قبل بود زایمان کرد بعدش منو هی نیومدم معاینه میکردن هی الکی میگفتن دو سانتی س سانتی در حالی ک من یک سانت بودم...
مامان دایار مامان دایار ۱۶ ماهگی
می نویسم از حسی ک الان دارم تا ب یادگار بمونه
پسر کوچولوی من شد یک ساله 🥺چقدر زود گذشت همه چی چقدر تو یک یکسال سختی کشیدم چقدر دلم ب حال خودم میسوزه وقتی فک میکنم
مادر امروز تو این ساعت من داشتم درد می‌کشیدم ۱۲/۴۰ خیلی دردم شدید بود چشم انتظار دیدنت بودم بغل کردنت منتظر بودم ببینم پسر من چ شکلیه روز بعد ساعت ،ساعت ۱۲ یعنی /۱۴۰۴/۲/۴ رفتیم برای سزارین خیلی ترسیده بودم بی حسم کردن داشتم همه چی رو حس میکردم وقتی شکم دست جا کردنت در آوردن بیرون قشنگ داشتم حس میکردم اما ندیدمت 😔 کلن یک ثانیه چهرت دیدم بردنت تا یک روز ندیدمت بردن بستریت کردن😭
ببخش ک کنارت نبودم بزرگ سی برات تعریف میکنم چقدر قوی بودی چطور از پس همه چی بر آمدی
مادر شدن خیلی پر چالش بود برای من اما تو این سال خودم تنهایی تنهایی بدون هیچ کمک بزرگ کردم کیف میکردم وقتی برات غذا درس میکردم باهات بازی می‌کردم موهات شونه میکردم ... تو این یکسال همه ی وقتمو همه کارم همه چیزم تو شدی امیدوارم مادر خوبی برات بوده باشم سعی میکنم همیشه بهترین مادر دنیا برات باشم
چ خوب شدی ک دنیا آوردمت شدی پسر من شدی یار مادر
الهی مادر قربونت بشم امروز گفتی ماما
تولدت مبارک جونممممم🐣🥰😘
مامان گوگوجی مامان گوگوجی ۱ سالگی
۸ آبان سال پیش،قبل ساعت ۱۲ شب رفتیم بیمارستان
آخه تقریبا دو روز بود دردام شروع شده بود و من خونه ورزش و ..‌اینا انجام می‌دادم دیکه حس میکردم انقباض ها ده دقیقه یکبار و مرتب شده بود
رفتیم بیمارستان و منو بشتری کردن گفتن خیلی شرایطت خوبه فردا ساعت ۹ صبح دیگه زایمان کردی(بیمارستان خصوصی بود)
اتاق خصوصی گرفتیم با شوهرم ب هیچکدوم از خانواده ها هم نگفتیم.تا ۶ صبح مرتب درد کشیدم ورزش کردم تا ماما همراهم بیاد.صبح اومد کلی ورزش کردیم
خیلی سخت می‌گذشت
ولی پیشرفت خوبی نداشتم
اپیدورال آوردن ولی دکترم اجازه نداده بود بزنن،من دردهای شدید داشتم رسیده بودم ب شیش هفت سانت ولی دیگه بیشتر نمیشد ،مرگ و جلوی چشمام میدیدم ساعت شد ۱۰....۱۲ظهر....۱ظهر...خبری از دکترم نبود،از درد گریه نمیتونستم بکنم فقط فریاد میزدم تا بلاخره آماده کردن بردن سزارین،همه پرسنل اتاق عمل یکی یکی منو بغل می‌گردن تا آرومم کنن ولی من دیگه خارج از کنترل شده بودم التماس دکتر بیهوشی میکردم زودتر آمپول سر کننده رو بزنه ولی میگفت باید دکترت برسه داخل بیمارستان حضوری رضابت بده برای سزارین(شهر خراب شده ما سزارین اختیاری ممنوع جز برای دوستان و آشنایان دکترها)وای نابود شدم تا بلاخره ساعت دوونیم اینها آمپول رو زد
تازه من تونستم گریه کنم....حتی وقتی بچمو درآورد نتوستم نگاش کنم فقط تا ساعتها همینطور اشکم میومد چون قبلش موقع درد حتی نمیتونستم گریه کنم
بعدش گفتم خداروشکر بچم سالمه عوضش
وقتی اومدیم توی اتاق بچه شروع کرد یالا آوردن فهمیدیم عفونت حین زایمان گرفته
و اون شد شروع داستان های ما ....
اما با تمام زجر های ک اون روز و بعدش کشیدم پسرم باارزش ترین و قشنگ ترین دارایی منو باباشه....
یکسال شد ک مامان شدم😍