تجربه زایمان پارت ۳
بعد من و بردن تا جلوی در اتاق عما گوشیم دستم بود از هر چیز فیلم و عکس میگرفتم همه از دیدن من تو شوک بودن
رفتم اتاق عمل من و گذاشتن رو میز جراحی و خواستن بی حسی و بزنن من خیلی از بی حسی میترسیدم خیلی ب دکتر گفتم من خیلی میترسم گفت درد نداره ک گفتم آخه من آستانه تحملم خیلی پایینه جودی ک سرم و زدنی گریه کردم گفت سرم از بی حسی درد ناک تره و آمپول بی حسی آنقدر نازکه ک بل میکروسکوپ قابل دیدنه و اینا کلی شوخی کردن و خندیدن هر دکتر خانم میومد مژه هامو تعریف می‌کرد اکستنشن مژه داشتم با همه میگفتم میخندیدم
بعد بی حسی و تزریق کردن و زیاد درد نداشت کم کم پاهام داغ شد همش میخواستم پاهامو تکون بدم ولی اصلا اصلا نمیشد عمل و شروع کردن و هیجی متوجه نمی‌شدم پرده جلوم بود ی خانم هم بغلم همش میمرسیدم شکمم و بریدن چیکار کردن چیکار نکردن ینی دکتر های بالا سرم فرسته بودن ینی انسان کامل بودن

۲ پاسخ

منم پس فردا نوبت سز دارم یکمی استرس دارم
😍خدا کنه دخترم سالم باشه دردشو بجون می‌خرم

اخیییی
ادامششش

سوال های مرتبط

مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۳ ماهگی
مامان nini👶🩷🤰 مامان nini👶🩷🤰 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت ۴
و اونم توضیح میداد راستی اینم بگم سوند من و تو بی حسی وصل کردن و هیچی متوجه نشدم اما برای ی خانم و بدون بی حسی وصل کردن کلی بی قراری کرد
خلاصه بعد از ۱۰ دیقه خواستن بچه رو بکشن بیرون وای در نمیومد اصلا ۴ ۵ نفری اومدن بالا سرم از معده ام فشار میدادن من نفس نمیتونستن بکشم قلبم درد میکرد گریه ام گرفت فقط گفتم خدایا بچه ام سالم باشه
خودم مهم نیستم هر چی بشه بعد چند دیقه زور زدن بچه رو کشیدن بیرون و صدای گریه شو شنیدم بردن تمیزش کردن آوردن گذاشتن رو صورتم تو اون حین هم دکتر داشت بخیه میزد خودم ک ندیدم ولی مامانم دیده بخیه هامو میگ ک خیلی خیلی تمیززده و بخیه ها هم جذبی هستش و بیشتر فشار ها رو تو بی حسی دادن ک نفهمیدم اصلا بعد من و بردن ریکاوری لباس بچه رو پوشوندن آوردن کنارم گذاشتن تو اتاق من نمیدونم بخاطر اون گیر کردن بچه بود یا چی ک خیلی لرز داشتم هیچکدوم از زائو ها نداشتن من از سر تا نوک پام داشتم بعد بردن تو بخش بچه رو آوردن شیر اینا دادم
مامان آرِن مامان آرِن ۵ ماهگی
سوند رو که وصل کردن در همین حین ان اس تی ام ازم گرفتن و بعد گفت از تخت بیا پایین چون سوند تازه بهم وصل کرده بودن یکم سختم بود و سوزش داشتم ولی نشستم رو ویلچر و از زایشگاه بردنم اتاق عمل تو اتاق عمل گفتم من بیهوشی کامل میخوام گفتن نمیشه و فقط با بیحسی هرچی اصرار کردم گفتن نترس و من اینقد میترسیدم از بی حسی نشوندنم رو تخت و سرمو گرفتن پایین و از کمر شروع کردن بی حس کردن شاید وحشتناک نبود برای من چمن من از سوزن نمیترسم ولی حدود نیم ساعت و ۲۰ تا سوزن بی حسی تو کمرم زدن و من بی حس نمیشدم هربار سوزن میزد تو کمرم برق از پاهام میپرید و میفهمیدم یه مایعی داره تزریق میشه تو پام و کمرم ولی میگفت اینقدر ورم داری بی حسی به نخاع نمی رسه اخرش دکترم اومد گفت چرا اذیتش میکنید گفت دراز بکش و شروع کردن پارچه ها رو انداختن روم هی میگفتن پات بی حسه میگفتم نه بخدا حس دارم تو روحدا بیهوشم کنید اینقدر ترسیده بودم هی میگفتم توروخدا بیهوشم کنید ولی کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق بودن هی میگفتن باشه نگران نباش الان بیهوشت میکنیم دکتر تیغو گذاشت رو پوستم گفتم خانم دکتر بخدا بی حس نیستم میفهمم گفت باشه عزیزم دست نمیزنم تا بیهوش بشی