سلام سلام
بعد 14 روز زایمان از تجربه ام بزارم براتون
بخش اول

زایمانم بیمارستان غرضی بود و دکتر گفته بود 6 نیم بیمارستان باشم..روز قبلشم تمامی کارای پرونده و بستری رو انجام داده بودم. خلاصه رفتیم سوند زد و سرم وصل کرد تا 10 نیم ک بردنم اتاق عمل.. راستشو بگم من از سوند خوشم نمیاد و نمیتونم بگم آسون گذشت.. نمیدونم چرا اتاق عمل نمیزارن یا قبل عمل نمیزنن ک آدم ضجر نکشه.
چون زایمان قبلیمم بی حسی بود مرحله ب مرحله اش تو ذهنم بود و استرس خیلی زیادی داشتم.. اتاق عمل بسیار تمیز و خلوت بود.. دانشجو ک اصلا نبود..
مسئول بی حسی خیلی هوامو داشت نفسم ب سختی بالا میومد و خیلی هول داشتم ک همین ک اون بنده خدا بود دلگرمی بود برام..
مدت زمان بی حسیم نسبت ب زایمان قبلی خیلی کم بود و زود حس برگشت.. بدی ماجرا این بود وقتی رفتم بخش خونریزی داشتم ک شکممو فشار دادن و عملا مرررردم و زنده شدم.. چون دگ بی حسی هم نداشتم.
با شیاف یکم قابل تحمل تر میشد دردام و خب رسیدگی پرستارام در حد خودشون خوب بود.
ساعت 11 سوند رو درآوردن و من دیگ از ساعت 2/3 شب یکم از تخت پایین اومدم راه رفتم.. بازم رتبه سخت ترین قسمت، متعلق به همین قسمته.
از بخیه هام تقریبا راضی ام، میتونست بهتر باشه. چون ی قستمش خوب بخیه نشده بود یکم عفونت کرد و من روز 12 ام بخیه رو کشیدم.. برای کشیدن بخیه هام دیگه مطب نرفتم و رفتم خود غرضی.
من بقیه رو نمیدونم، اما کلا شب و روزایی ک زایمان کردم خیلی بهم سخت گذشت، کمردردش، قفل شدن بدنم و کمرم، درد و سوزش بخیه ها، نشستن و پاشدن و ..
دعام اینه انشالله هرکسی زایمان میکنه بهترین هارو تجربه کنه و خوش زا باشه و زود سرپا شه

۴ پاسخ

آخ عفونت 🤕12روز🫠 خداروشکر گذشت دیگه

دکترتون کی بود

انشالله ک همیشه سلامت باشی

بسلامتی عزیزم مبارکه

سوال های مرتبط

مامان زینب مامان زینب ۳ سالگی
سه سال پیش
۴/۳ رفتم بیمارستان ک دکترم گفت باید برم واسه پیاده روی و فردا حتما بیام واسه زایمان
رفتم کوه صفه تا ظهر پپاده روی کردیم عصرشم رفتم کوه سفیده
چه دورانی بود چه عکس و فیلم هایی از اخرین لحظات بارداری
بااینکه تابحال نه اتاق عملی دیده بودم نه بخیه ای
اما عجیب دیگر لحظات اخر استرس و دلشوره ای نداشتم دلم برای دیدن دخترم تنگ شده بود...دختری ک فقط با دستانش به شکمم مشت میزد ...خودم را به خداوند سپردم
و ساعت ۵ روز یکشنبه ۴/۴ راهی بیمارستان شدم
خداروشکر بااینکه در حد نیم ساعت درد کشیدم اما زایمانم سزارین بود..ومن بالاخره دخترم را در اغوش کشیدم...حتی شب اول توی بیمارستان همش حواسم ب دخترم بود و پلک روی هم نزاشتم...حالا بعد از ۳ سال این اتفاق را برای خودم یاداوری میکنم‌..خداروشکر ک خدا مرا لایق مادری کرد ..‌بااینکه گاهی زود عصبانی میشم ولی انشالله بتوانم در حد بندگی ام تربیت کنم


بماند به یادگاری
البته جشن تولد امسال به احترام عاشورای حسینی با تاخیر انجام میشه💞
مامان حامی مامان حامی ۴ سالگی
سلام مامانا من پسرمو ۵ روزه مونده بود ب تولد ۳ سالگیش از پوشک گرفتم قبلش خیلیا بهم میگفتن زودتر از پوشک بگیرش پوشک گرونه نمیدونم عفونت میکنه زشته جلو بقیه ک‌ بچه با این سن پوشکه انگاری ک ۶ سالش بود بچم🤣البته منم قبل تر شروع کرده بودم ولی واقعا باهام همکاری نمیکرد یعنی من هرچی تقلا میکردم ک زود ب زود ببرمش دستشویی اون بیشتر مقاومت‌میکرد جوری شده بود این راه اتاق تا دستشویی رو تو بغلم مشغول یا کشیدن موهام بود یا چنگ زدن بدنم ک ب هر طریقی میخواست مانع بشه ک ببرمش دیدم اینطوری نشه هن خودش اذیت‌میشه هم من بماند حالا این وسطا گاهی ک دستشویی جیش نمیکرد از لج بازی میاوردمش بیرون تا شلوارشو بپوشم تو خونه جیششو‌ میزد.دیگ تصمیم گرفتم ب حرفای بقیه گوش ندم و صبرکنم ب موقعش تا اینکه بالاخره قبل تولد ۳ سالگیش تونستم از پوشک کامل بگیرمش فقط ۲ روز اول ی بار تو شلوارش جیش کرد ی بارم نتونست شماره ۲ رو کنترل کنه و تو شلوارش زد از اون روز تا الان راحت هم جیششو میگه هم شماره ۲ رو نیازم نیس زود ب زود برمش دستشویی امروز خودش ساعت ۷ بیدارم کرد مامان پی‌پی.نمیدونید چقد خوشحال شدم انگار تموم دنیارو یهم دادن یعنی من اورستو فتح میکردم اینقد خوشحال نمیشدم ک با گفتن پی پی این بچه خوشحال شدم.و این بود تجربه من
gem gem قصد بارداری
به مناسبت تولد سه سالگی دخترم خاطره زایمانم سزارین اختیاری
سه سال پیش آخرین شبیه بود که دوتایی بودیم تا ساعت ۶ درگیر کارای بیمارستان بودم بعدم رسیدیم خونه یادم نیست شام چی پختم اما یادمه حتی شبی که فرداش قرار بود برم زایمان کنم تنها بودم و خودم شام پختم بعدش دوش گرفتم و از ذوق رفتیم تو اتاق دخترم خوابیدیم از شدت استرس گریه کردم و شوهرم دلداریم داد شوهرم خوابید اما من ساعت دو و نیم خوابیدم چهار صبح بیدار شدم رفتیم در خونه بابام مامانمو و سوار کردیم یه مسیر دو ساعته باید میرفتیم تا برسیم بیمارستان من خیلی استرس داشتم برای آخرین بار ضربان قلبشو حس میکردم با خودم گفتم امشب دیگه تک دلت نیست و بغلته دوباره وزنت نرمال میشه دیگخ تنگی نفس نداری و...
نمیدونستم مادری چه شکلیه رسیدیم بیمارستان پرستار خیلی غرزدن چرا یه ربع دیر رسیدیم اونی که سوند وصل میکرد خیلی بیشعور بود هرجا هستی خدالعنتش کنخ بهم گفت خانم زود باش ببینم خیلی تند حرف زد و استرس داد من روی ویلچر نشستم اشکام می‌ریخت شوهرم و مامانم تا لحظه آخر دلداریم دادن رفتم تو آسانسور مردی که منو سمت اتاق عمل می‌برد خیلی مهربون بود و دلداریم داد دکترم خیلی خوب و خوشرو بود رفتم تو اتاق عمل همه مهربون بودن یه خانم پرستار مهربون دید حالم بده برام اهنگ گذاشت و یه کم قرداد منم خندیدم بعدش تکنسین بیهوشی اومد خیلی باملایمت حرف می‌زد گفت ببین فک کن یه سوزن معمولی فرو رفته تو پات تا چهار بشمر تمومه و خودشم شمرد تا چهار و کمرم بی حس شد
بعدش دکترم اومد و خیلی مهربون بود اما بازم استرس داشتم
مامان حسین مامان حسین ۳ سالگی