خانما کسی مشکل منو داشته اگه داشتید و حلش کردین ممنون میشم منم راهنمایی کنید واقعا دیگه بیزارم از خودم
من تقریبا از بعد بچه اولم به شدت به غذاهای بیرون و فست فودی عادت کردم یعنی شاید قبل تر ها دو سه ماه یه بار مثلا غذای بیرونو می‌خوردیم ولی الان ماهی پنج شش بار میخوریم که به شدت چاق شدم باهاش و اینکه میلی خیییییلللللیییی زیادی به شکلات و کاکائو و شیرینی خامه دار دارم. یعنی چه فست فود چه شیرینی در سیر ترین حالت ممکنم باشم وقتی ببینمشون یا بوش بیاد فوری هوس میکنم و بایدم حتما بخورم وگرنه مثله بچه ها قهر میکنم و احساس خیلی بدی دارم وقتی نخوردم بعد باهاش ناراحت هم میشما یعنی جوری بدن و معدمو سنگین و حالم بهم زن می‌کنه که میگم دیگه بسه این آخرین باره دیگه نمی‌خورم هیچ کدومو ولی فقط همون لحظه ست میوه هم به شددددتتت کم میخورم غذای خونگی ام میخورم اونم تو خیلی غذاها زیاده روبی میکنم ولی مشکلم اینه می‌خوام ببینم راهی هست این میل به شیرینی و فست و کوفت و زهرمار کم بشه یا نه خسته شدم اصلا نمیتونم جلو خودمو بگیرم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭

۶ پاسخ

باید با خودت بگی الان غذا رو ب عنوان دارو بخورم بهتره از اینکه دو روز دیگه مجبور شم دارو رو ب عنوان غذا بخورم
منظور اینکه الان چیزای مضر نخور ک بعدا قند و چربی و اینا نگیری ک مجبور باشی هی دارو بخوری و نتونی هر جور غذایی بخوری

عزیزم فقط اراده. نفس خودت هست. که میتونی کم کنی. اگر اراده ضعیف داری. نه لاغر نمیشی. بدتر

منم مثل شما هستم خیلی پرخوری وریزخواری دارم ۳۱سالم دکترنون وبرنج نوشابه روگفت کم یاحذف کنم کبدم چرب شده زانوم ارتروزداره قندم لب مرز دکترگفت باید رعایت کنی تابالاترنرفته قدم کوتاه شکمم اومده جلوزشت شدم هرکی میبینه میگه بارداری میگم نه شیرینی جات وسس خیلی میخورم هی تصمیم میگیرم برم باشگاه جورنمیشه پیش خونمون وسیله ورزشی هست محیط امن نیست شوهرم نمیزاره برم میگه توخونه ورزش کن

من دوماه پیش دقیقا همین حالت های تورو داشتم میل ب شیرینی و شکلات فراوون غذای بیرون فراوون حتی شده دوازده شب با بچه ها می‌رفتیم کیک بستنی میخریدیم می‌آوردیم می‌خوردیم بدون نوشابه غذا نمیخوردم کلا دقیقا روتین زندگی تورو داشتم تا دوماه پیش یهو ب خودم اومدم که شدم ۹۰۵۰۰ نفس کم میاوردم همش خوردن خوابیدن شده بود کارم دیگه اصلا با کسی معاشرت نمی‌کردم چون انقد چاق شده بودم اعتماد بنفس نداشتم هرکسی که میدید می‌گفت ترکیدی چرا اینجوری شدی دختر و من ب شدت خجالت می‌کشیدم اگه یه ذره پیاده روی میکردم شب از زانو درد نمتونستم بخابم لباسی نبود که اندازم بشه با ۲۵سلل سن تپش قلب شدید می‌گرفتم و اینا همه باعث شد ب خودم بیام و بگم بسع تا کی ادامه میدی واقعا همش عصبی بودم چون یه سره گشنه ام بود سبک زندگی ناسالم باعث میشه با همسر و بچه هات هم ب طور ناسالم و بی ادبانه رفتار کنی پس تصمیم گرفتم اراده مو جمع کردم گفتم نمی‌خورم و از شبی که گفتم نمی‌خورم تقریبا دوماه گذشته و من تونستم ب وزن ۷۸۸۰۰برسم و هدفم ۶۵کیلو شدنه الان انقد ب ورژن بچگانه و قشنگ خودم برگشتم و واقعا کیف میکنم حال میکنم که خودم و تو این موقعیت الآنم میبینم

سلام عزیزم بخوام به طور خلاصه بگم باید اراده داشته باشی خودت میدونی که برات مضر هست پس باید جلوی خودت رو بگیری اصلا هله هوله نخور یعنی اصلا نخر که توی خونه هم نباشه بخوای بخوری، بعد سعی کن وعده هات رو از قبل فکر کن و مثلا سریع یکم از کاراش رو بکن که نخوای از بیرون بخری وعده ی اصلی که صبحانه هستش رو حتما بخور و ترجیحا بیشتر روزهای هفته تخم مرغ باشه که چند ساعت سیر نگهت داره نخوای ریزه خواری کنی آب زیاد بخور هر موقع گرسنت شد اول ی لیوان بزرگ پر از آب بخور که جلوی هوست رو بگیره دیگه در کنار غذاهات سبزی و سالاد های متنوع بدون سس بخور و فقط روش لیمو بریز الآنم که لیموی تازه هست بخر آبشون رو بگیر بریز تو شیشه که تا مدت ها آبلیموی طبیعی داشته باشی ورزش و تحرک هم داشته باش که کالری های اضافه رو بسوزونی اگه شرایطش رو داری باشگاه ثبت نام کن برای خودت روتین بساز موفق باشی گلم🌹

و اینم بگم که در حال حاضر شیر میدم و بچه دومم 6ماهشه اگه با دارویی چیزی حل کردین بگید که ضرر نداشته برا بچم

سوال های مرتبط

مامان عسل نازم مامان عسل نازم ۵ سالگی
سلام مامانا
می‌خوام یه درد دل بکنم
از روزی که بچم به دنیا اومد همه فکر و ذکر شد دخترم. کارم رو به خاطر دخترم گذاشتم کنار و به خاطر کار شوهرم که بیرون شهر بود شهر زندگیم هم عوض کردم و الان غربت نشین شدم. حالا هم به یه زن افسرده و زودرنج تبدیل شدم که هیچ چیزی خوشحالش نمیکنه. هم خودمو نابود کردم و هم دخترم داره مثل خودم افسرده میشه. تصمیم گرفتم برگردم به شهر خودم هر چند که از همسرم دور میشم و دیگه کمتر همدیگه رو میبینیم ولی باز می‌دونم تو شهر خودم چی به کجاست و همه جاهاش رو میشناسم و ممکنه روحیه‌م رو دوباره به دست بیارم. من به خاطر اینکه دخترم شبها بابا بالای سرش باشه حاضر شدم بیام تو شهر غریب ولی خودم دارم دیوونه میشم چون اینجا هم که هستیم خیلی امکاناتش کمه واسه همین گفتم به خاطر خودم و دخترم که شده باید دوری رو تحمل کنم ولی هر چی فکرشو میکنم میگم چرا زندگی من باید اینقدر دچار چالش باشه چرا نباید مثل دیگران زندگی کنم چرا باید یه موقعیت رو فدای یه موقعیت دیگه بکنم و هزارتا چرای دیگه و تنهایی و غم و اشک😔
مامان ايمى مامان ايمى ۴ سالگی
سلام دوستان
بچه های شما در مقابل قلدری بقیه بچه ها چه می کنند؟
دختر من اگه طرش دختر باشه با داد و بیداد مقابله می کنه ولی اگه پسر باشه قاعدتا رورش نمیرسه و گریه میکنه و اکثرا به من کیگه.
مثلا چند وقت پیش سه نا پسر ۸ ساله دوچرخه دخترم رو برمیداشتن یا از قصد دوچرخه رو زمین میکوبیدن و دخنرم جیغ و گریه کنم رفتم به بچه ها به صورت جدی تذکر دارم که نبینم دیگه مزاحم دخترم بشید.
دیروز هم دو تا پسر تقریبا هم سنش یا کمی از خودش بزرگتر بادکنکش رو برداشتن و فرار کردن منم دویدم دنبالشون‌و بادکنک دخترم رو پی گرفتم و باز گفتم مبینم کارتون رو تکرار کنید..
به دخترم کفتم هر کی اذیتت کرد بیا به من بگو ولی دوستم که بچش از همون پسر بچه های کرمو هست بهم میگه بهش بگو از خودش دفاع کنه!
به نظر شما چطوری میشه اموزش دفاع داد؟
البته من به دخترم گفتم اگه کسی تو رو زد بهش با صدای باند بگو حق نداری منو بزنی و دساش رو بگیر تا حدودی هم انجام میده ولی همیشه کارساز نیست!
هیچ وقت بهش مگفتم اگه کسی تو رو زد تو هم بزن ولی متاسفانه دارم به چشم میبینم چه دوران بدی شده و چقدر بعضی بچه ها بی تربیتن.
شما این جور موارد چی کار می کنید؟