۳ پاسخ

اره واقعا .مخصوصا این که درد خودت فراموش میکنی فقط به خاطر بچت😄😃

ولی خیلی شیرینه

🥲🥺چقد حرف ته دلمو گفتی

سوال های مرتبط

مامان علی مامان علی ۱۷ ماهگی
چرا این عذاب وجدان دست از سرم بر نمیداره که نشد شیر مادر رو بدم 😭 تا چهارماهگی پسرم فقط شیر خودم خورد بعد از اون با سینه لج کرد و کلا شیر نمیخورد از دوماهگی تا چهارماهگی فقط تو خواب میخورد دیگه چهارماهگی چهار پنج ساعت بیشتر میشد نمیخورد هر کار میکردم
یا اصلا سینه نمی‌گرفت با وجودی که شیشه بهش نداده بودم دیگه طاقت نیاوردم رفتم شیر خشک گرفتم و هی شیر خودم میدوشیدم با شیشه بهش میدادم اگه هم نمیخورد چند بار هی دهنش میکردم تا یکم بخوره با شیشه خیالم راحت باشه نصف شب هر دو ساعت پا میشدم سینه دهنش میکردم تا از سینه نیفته دلم خوش بود الان دوماه گذشته دیگه حتی نصف شب سینه نمیگیره 😭 دیگه شیر هم ندارم فقط شیرخشک میخوره بازم هر شب به امید شیر خودم بیدار میشم ولی نمیگیره ...شیر خوردنش خداروشکر خوب شده ولی دیگه از شیرم افتاد و من هر روز کارم گریه و غصست از بس شنیدم و گفتن شیر مادر بهتره شیر خشک خوب نیست تو گهواره هم خیلی تایپیک و جواب دیدم میگن شیر مادر فقط بدین خیلی خوبه و من واقعا دلم می‌شکنه هر چی می‌خوام فراموش کنم نمیشه یکم دلداریم بدین 😭 همش عذاب وجدان دارم نکنه من کم تلاش کردم 😭 اگه شیر خشک بده پس این همه بچه با شیرخشک بزرگ شدن چی مشکل دارن؟ خودم شیرخشک خوردم و هیچ فرقی با بقیه ندارم از لحاظ جسمی
لطفاً تو تایپیک ها اینقدر نگین شیر مادر خوبه هیچی شیر مادر نمیشه دل خیلی ها مثل من می‌شکنه واقعا 😔
مامان آنیل✨️🎀 مامان آنیل✨️🎀 ۶ ماهگی
و رسیدیم به آخرین شب اسباب کشی…
اخرین شبی که تو اولین خونه مون زندگی‌ کردیم🫠
خونه ای که توش‌ کلی خاطره های قشنگ داشتیم
روزای خوب و بدی رو گذروندیم،
چه شبایی که تا صبح غرق خوشی بودیم،
و چه شبهایی که تا صبح با گریه سر شد …
خونه ی قشنگم تو‌هم شاهد لحظه های قشنگ زندگیم بودی،
هم لحظه های سخت و دردناک،
هم صدای قهقه هامونو شنیدی ‌و‌ هم صدای دعوا ها و گریه هامون.
تو‌این دو سال و‌ نیم سرپناه مون بودی
تو سرما و تو گرما، تو برف و بارون ...
بااینکه خونه ی خودمون نبو‌د و مستاجر بودیم و شاید از نظر بقیه خوب‌نبودی‌‌ ولی آنقدر حسم بهت عمیق بود که فکر‌میکردم‌خونه ی خودمه واقعا و اصلا دوست نداشتم از این خونه برم🫠

هیچوقت یادم نمیره اون روزایی که با ذوق جهازمو دونه دونه میچیدم،
یا اولین شب زندگی مون که بعد تالار با لباس عروس‌ اومدم و زندگی مونو شروع کردیم🥲...
یا تجربه ی حس شیرین مادر شدن بعد از مثبت شدن بیبی چکم🫠
یا اون روز قشنگی‌ که فهمیدم تو‌دلیم دختره ... 🥺🩷
روزی که از بیمارستان اومدم خونه؛
و تک تک روزهایی که دخترم توی این خونه رشد کرد و نفس کشید🥺...

حالا اما وقت جدایی رسیده ،
ثبت خاطرات شیرین زندگی‌ مون توی این خونه به پایان اومد🥲
ولی من هرگز تو رو یادم نمیره خونه ی قشنگم🥲
خیلی خیلی حس خوبی داشتم بهت
همیشه خاطرات شیرینی که توی این خونه داشتم تو ذهنم نگه میدارم،
به امید روزی که خودم بتونم خونه ی رویاهامو با همسرم بسازم و توش خاطرات قشنگ بسازیم؛
و ان شالله تو این خونه ی جدید خاطرات قشنگ جدید کنار همسرم و دختر نازم داشته باشم😍🩷

خدایا بابت تک تک‌ نعمت هایی که بهمون دادی ازت ممنونم💙

خدایا شکرررررررت😍😍😍😍