سلام
امروز به معنی واقعی درد بود
طوری حالم خراب بود ک اشهدمو خوندم
ازدردهمه بند بند وجودم زیر سه تا پتو بودم وبازم سرد بود سشوار گرفتم به کل بدنم وبه پسرم گفتم بگذاریکم استراحت کنم😴🫩
دیدین وقتی مامامانامریضیم 🤕😷🤒بچها شیطنت واذیتاشون بیشتره چون نگرانن😟 چون اوناهم ناراحتن واین رووبصورت شیطنت نشون میدن.
خلاصه گفتم بیا کنارم بشین بزار یکم بخوابم
ماشین کنترلی رواورد که خوابیده بازی کنم باهاش ولی دیگه درد به نهایت رسیده بود ودیگه تحمل نداشتم یه نیم ساعت گریه کردم پسرم بغلم کرد ک مامان گریه نکن
وگفت مامان کاش کوچیک بودی تو قلبم جامیشدی 😍🥰
هر لحظه میگفت مامان من خیلی دوست دارم
مامان میدونی اندازه همه ماشینا اندازه همه خونه ها اندازه اسمونا دوست دارم
اندازه کهکشونا دوست دارم
خلاصه یه تنه کمبود محبت منو جبران کرد وتوانست گوشی رو بگیره وفیلم ببینه و درد جاشو بخواب داد🫣 وبعدک بیدارشدم خونه هرجایی اسباب بازی🚑🚒🚓🚔🚁🏍🚗 وسایل تزیین جشن تولد🎉🎈🎊 وجانماز وتکه های پازل🧩🧩 وپتو وتکه های کیک🍞 وباز بودن در همه کمدها ولباس ها و....بود
با سختی تمام شروع کردم جمع کردن وپسرم گریه وگریه گریه😭😭 که فیلم میخوام ببینم ومن گوشیو ندادم ویهو فهمیدم🤔 گر سنشه وسیب وموز وکره ومربا خورد درحد گنجیشک خورد وحالش بهترشد 😉ساعت ۹شب من صبونه وناهار وشام رو یکی کردم وگفتم گرسنمه !!!!!!پسرم بغلم کرد گفت :مامان من برات تُمِغُولُ وسیزمینی میپزم 😏 گفتم مامان باهم بریم ویه نیمرو خوردم جای شماخالی🍳
هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیستک نیست
۲۵ /۵/۵
این ادمک رو خودپسرم کشیده وگفته مامان خودمو کشیدم 🤩

تصویر
۵ پاسخ

حتمابرودکترعزیزم

سلام عزیزم
خدا سلامتی بده ان شاءالله

حتما پیگیر باش که دردت واسه چی بوده

کدوم ناحیه ها درد داشتی ؟


من اینجور بودم که با کلی برو و بیای دکتر متوجه شدم از صفرامه

اگه دردتون علتی نداشته دکتر برو عزیزم شاید سنگ صفرا باشه اخه اونم خیلی دلدرد ناجور میگیره

مریض شدی؟؟؟ الهی...
چقدر پسرت خوش زبونه😍😍😍
خدا حفظش کنه گلم❤
آدمکشم خیلی قشنگه، نشون میده خوب داری باهاش کار میکنی و خیلی هم باهوشه

چی شده بودی؟
ان شااالله زودتر خوب شی

سوال های مرتبط

مامان نفس مامان نفس ۴ سالگی
خانم ها میشه اگه تجربه ای دارید کمکم کنید
دخترم وقتی دو سال و یک ماهش کلاس مادر و کودک میبردمش برای اینکه زده نشه و تازه داره کلاس میره به جای هفته ای سه بار هفته ای یک بار میبردمش ولی برای ترم جدید شوهرم به خاطر یه اتفاقی گفت نمیخواد بره خود دخترم هم خیلی همکاری نمی‌کرد که گفتم اقتضای سنشه دیگه کلاس نبردمش چون خودش هم مایل نبود تا پارسال که تازه اومدیم توی این خونه جایی رو بلد نبودم.نزدیک خونمون یه مهد کودک هست بهش گفتم دوست داری بری گفت آره تا سه جلسه رفت و دیگه نرفت و چیزی هم بهش نگفتم گفتم بزارم هر موقع خودش خواست میبرمش.از توی حرفایی که زد متوجه شدم مهدکودک رو فقط لحظه های بازی کردن و تغذیه خوردنش رو دوست داشته بقیش رو نه به خاطر همین نرفت دبگه.گفتم خوب ببرمش کلاس بازی و ورزش وقتی بردمش هم نموند چون توپی که می‌خواست برداره رو یه پسری اومد زودتر برداشت دیگه گریه کرد و گفت نمیخوام.بعد از اون روز خانه بازی میبردمش خودش هم میگفت بریم مهدکودک میگفتم گفتی نمیخوای بری دیگه.وقتی بچه های فامیل رو دید کلاس و باشگاه میرن گفت بریم بهش گفتم میری گفت آره.گشتم دنبال کلاس تا کلاس بازی و ورزش پیدا کردم خیلی خوب همکاری می‌کرد و دوست داشت تا چهارشنبه یکی از بچه ها بهش خورد افتاد زمین و دوباره گریه کرد و گفت نمیخوام برم
از راه همدلی و همکاری هم وارد شدم ولی خیلی تاثیر نداشته
حالا موندم چیکار کنم دارم دیگه روانی میشم
مامان پسرجان❤️ مامان پسرجان❤️ ۴ سالگی
شبتون بخیر مامان گلی ها
درچه حالید
امروز تجربه ایی سخت برام رقم خورد که خداروشکر ختم به خیرشد ومن باب تجربه میذارم که حواستون باشه یه وقت مشکلی پیش نیاد برای کوچولوهاتون
خونمون فک میکردم همیشه ایمن هست برای پسرم فهمیدم نه هرچقدر هم وسیله خطرناک نباشه بچه با کنجکاوی خطرسازی میکنه پسرم امروز داشت بازی میکرد یهوگفت مامان یه گلوله توبینیم هست دربیار اولش فک کردم آشغال دماغش منظورش هست و کارداشتم بی اهمیت گفتم خودت دربیار وبشور دست. را یهو چند تا عطسه کرد یه لحظه گفتم بیا نگاهت کنم دستم شستم دیدم یه گلوله سبز پلاستیکی از نخود بزرگتر تو بینیش هست اینقدر ترسیدم دوبدم گیره آوردم از بینی درش بیارم دیدم کلا رفته بالا قابل دیدن نیست خلاصه به سختی یادش دادم که فقط با دهن نفس بکشه ورفتیم دکتر عکس گرفتن ومسئول رادیولوژی چیزی ندید گفت چون پلاستیکی هست با این عکس ساده قابل دیدن نیست ولی خداروشکر دکتر دیدش وگفت خیلی عمیق هست وامتحان کردن وبیرون آوردن خداروشکر ولی اینقدر زجر کشیدم اینقدر اشک ریختم وگریه کردم که دیگه جونی به تنم نموند وهرلحظه که به بچم نگاه میکنم هزاران بار شکرش میکنم واینکه بگم این گلوله را از اسباب بازی های صدا دارش بیرون آورده بود خاسته بود بوش کنه که این اتفاق افتاد عکس اسباب بازی هم گذاشتم داخل این توپ بزرگ ها بوده خلاصه مراقب کوچولوهاتون باشید
مامان آراد 🧒 مامان آراد 🧒 ۴ سالگی
امروز بچه هارو برده بودم پارک. پسرم رفت به یه پسربچه گفت میای باهم دوست شیم؟؟ پسره گفت نه. باتو دوست نمیشم😐😐 دوباره پسرم گفت خب چی میشه؟ بیا بریم بدوییم باهم. پسره باز گفت ن و دست دوستشو گرفت و رفتن سرسره بازی😐😐
یعنیییی دق کردم واسه پسرم. چقددددر گریه کرد ک با من دوست نشد🥲🥲🥲
منم کلی صحبت کردم باهاشون ارومش کردم
دوباره رفتیم یه سمت دیگه پارک. من داشتم با گوشی صحبت میکردم.
یه دفعه برگشتم دیدم یه زنه دارع با لحن خیلیییی بد با پسرم صحبت میکنه هی میگه برو اینجا واینستا. برو ببینم
پسرمم دویید اومد بغلم انقدر گریه کرد طفلکم ک داشت بالا میاورد.
هرچی از دهنم در میومد بارِ زنیکه کردم ک از سرو وضع درست حسابی هم نداشت. گفتم چته زنیکه روانی ببیخود میکنی با بچه اینطوری حرف میزنی و .... خلاصه قهوه اییش کردم
حالا پسرم همش ناراحته و میگه من دیگه بیرون نمیام. من دیگه نمیخوام برم پارک. ناراحتم. اونا بامن دوست نشدن. زنه منو دعوا کرد و...
دلم خیلیییی گرفته واسه پسرم
کلی باهاش صحبت کردم تا قانعش کنم زندگی همینه.
یه بار میری پارک یکی باهات دوست میشه
شاید یبارم بری کسی باهات دوست نشه
حق داشتی ناراحت شدی ولی گریه نداشت که
باید بتونی خودت با خودت خوش بگذرونی و این حرفا
ولی پسرم خیلییی دلش شکسته امروز🥲🥲
مامان جیکو🐣 مامان جیکو🐣 ۴ سالگی
سلام مامانا
در حال انفجارم
نیاز دارم به صحبت کردن و تخلیه کردن خودم،شایدم دنبال اینم که بشنوم حق با من بوده و کارم اشتباه نبوده هر چند ک اشتباه بوده



بیشتر از دو هفته بود که رفته بودیم خونه خانواده هامون، دیروز اعصر برگشتیم و امروز صبح ساعت ۸ بیدار شدیم، صبحانه خوردیم و کارای روزمره تا اینکه ۱۰ در خونه رو زدن و تا من تکون بخورم پسرهمسایه وارد شد

با هامین بازی کردن، شلوغ کردن و بهم ریختن خونه رو ولی اینا مهم نبود چون بچه ان هر چند خودخوری میکردم
هر چی میگفتم ندویین ، نپرین  داد نزنین همسایه ها اذیت میشن بدتر میکردن
ساعت ۱۲ و نیم دوست پسرک تصمیم گرفت بره و پسر ما شروع کرد نره  بمونه بازی کنه اما اون رفت و هامین رفت تو اتاقش داد و بیداد که چرا رفت، وسایل رو تختش رو پرت کرد ،رفتم گفتم نکن شروع کرد زدن من،دستاش رو گرفتم که حق نداری کسی رو بزتی با پا زد،منو هل میداد بیرون ک اتاق منه برو بیرون، منم رفتم تو اشپزخونه یهو یه صدای بلند افتادن اومد دوییدم تو اتاق دیدم چراغ شب خوابش رو پرت کرده، عصبانی شدم زدمش😡 بدجورم زدم
بعدش اون گریه و من گریه

فرزندپروری
تنبیه
پوشک
فرزند پروری
فرزندپروری