شیر خشک پوشک بچه
شما قبول دارین گریه بچه به حکمت نیست
البته بگم بحث بچه بیمار فرق داره
مثلا کوهیار امشب مثل همیشه شیطنت داشت ۱۰ ونیم دیگه خواب امشب تا آلان فقط گریه و ایراد می‌گرفت میگفتم خدایا چشه بچم
همون موقع شوهرم گفت عزیزم میشه تیشرت بشوری فردا مشکی میخوام گفتم باشه ولی من میترسم برم حیاط پشتی ها
یهو کوهیار زد زیر گریه مونده بودیم بچه که ک نه دلش درده ن گوشش یهو چیشذ بچم
شوهرم بچم بغل کرد گفتم من میشورم تیشرت با دست چون لباس کثیف ندارم همین یکی ،
شستم گفتم تو خونه رخت آویز کوهیار بندازم یهو کوهیار گریه اش به جیغ رسید هول کردم گفتم بده ببینم رو تاب میخوابه ،به شوهرم گفتم تو تیشرت ببر حیاط پشتی رو بند پشت کولر گفت باش ،یهو کوهیار آروم گرفت رو تاب
شوهرم برگشت گفت واااااااااای راحله در حیاط باز بود گفتم وسایل کارت بود گفت آره، گفت فک کنم مامانم یادش رفته ببنده در و واااااااااای شانس آوردم ۶۰۰میلیون وسیله کار فقط تو حیاط بود ک تو ۱۵ سال تونستیم تیکه به تیکه بخریم
دیدم کوهیار آروم خوابه گفتم ببین گریه کوهیار بی حکمت نبوده
خدایا شکرت

تصویر
۴ پاسخ

عزیزززم❤️✨ اینا واقعا کارای خداست خیلی اتفاقات نادری هست

واي دقيقا الان منم داشتم بهش فك ميرد كه كار بچم بي حكمت نيس و چقد من زود قضاوت ميكنم و زود عصبي ميشم
حالا شايد خنده دار باشه😃 جلو بچم ميوه گذاشتم رفتم اومدم ديدم داره با پا لهشون ميكنه يكي زدم رو پاش گفتم اين چكاريه با پا رفتي تو بشقاب
برشداشتم ديدم عه پر كرم بود لاب لاش
ايقد ناراحت شدم از كارم😐😐😅😅

خدارو شکرررررر

مال حلال بوده گلم

سوال های مرتبط

مامان 💙محمد💙🍓🍫 مامان 💙محمد💙🍓🍫 ۲ سالگی
اومد چندتا پارچه سبز بهم داد گفت رفتی خونه پاهای بچه رو باز کنم پارچه سبزارو ببندم من قبول نکردم گفتم آخه دکتر گفته یک هفته باید این گچ ها باشه هرهفته باید دکتر ببینه گچ بگیره زن عمو قسمم داد گفت محمد مشکلی نداره پاهاشو باز کن مادرشوهرم گفت عیب نداره کاری که زن عمو میگه انجام بده منم با سختی قبول کردم گفتم باشه رفتم خونه تشت آووردم آروم آروم پاهای محمدم رو باز کردم پارچه سبزهارو بستم سپردم به خدا ولی به شوهرم گفتم من دلم آروم نمیشه محمد رو باید ببریم یه دکتر خوب از تهران ببینه اون موقع خونمون تهران نیومده بود شهرستان بودیم شوهرمم قبول کرد گفت حتما می‌بریم خواهرم یه چندتا دکتر از اینترنت نگاه کرد گفت دکتر فلانی حرف اول رو میزنه برای دکتر ارتوپد کودکان چندروزی گذشت من هرساله روضه داشتم گفتم روضه امو بگیرم بعد پسرمو ببرم تهران پیشش روضه امو گرفتم بعد راهی شدیم ولی تو اون مدت وای وای نمیدونید چقدر در عذااااب بودم هیچ جوره دلم آروم نمی‌گرفت طوری که شبا وقتی همه خواب بودن من میرفتم داخل حیاط میشستیم گریه گریه میکردم التماس خدارو میکردم میگفتم پسرم خوب بشه اومد
مامان یارا مامان یارا ۲ سالگی
یارا امشب حدود ساعت 12 شیر خواست بایاش تو شیشه براش آورد. گفتم برو بخواب گفت همینجا تو هال میخوابم دراز کشید و نخوابید
ساعت 1 بردمش تو تختش دگ شیرش ندادم
اول کمی بازی بازی کرد 3 بار شنگول و منگولو گفتم. بعد گفت شیر
بهش گفتم ی بار خوردی
گریه کرد
هرچی خواستم باهاش حرف بزنم گریه کرد

الان مامانم بود یا باباش فوری شیر تو شیشه میدادن. وسط گریه هاش همه ش باهاش حرف زدم صداشو میبرد بالاتر جیغ میزد و اصلا گوش نمیداد.
بعد گفتم همسایه ها گریه هاتو شنیدن الان همه خوابن...
هیچ بچه بزرگی با شیشه شیر نرفته تو مدرسه یا مهد (مهد دوس داره اونرثز رفتیم محیطشو دیدیم ثانیه ای دستمو ول نکرد)
بعد گفت شیر بازم. گفتم میتونم تو لیوان بیارم. گریه کرد گفتم میخوای تو قمقمه بخوری؟
گفت آره
آوردم براش ی قلوپ خورد دیگه نخورد
پرسیدم شعر بخونم؟ گفت آره خوندم براش تکون هاش تو تخت آروم شد
پاشدم دیدم تو آرامش قبل خوابه نوازشش کردم و خوابید.


خیلی دلم سوخت شیر خواست و شیشه شو ندادم.... 😔ولی ترک شیشه رواستارت زدم امیدوارم موفق بشم.
مامان صدرا و کیا مامان صدرا و کیا هفته بیست‌وپنجم بارداری
دیروز صدرا رو بردیم شهربازی. بعد کنار شهربازی یه مرکزی زده کوچیکه اما اتاق اتاقه و هر اتاقی مخصوص یه مهارته. مثلا پراز الات موسیقی یا پر اجر برای بنایی یا لباس پلیس و ...صدرا خواست بره اونجا شوهرم گفت زوده براش گفتم بزار بره آشنا بشه. بچه رفت. ۵دقیقه بعدش گفتم بزار منم برم که راهنماییش کنم تا رفتم تو مسئولش گفت همراه نداریم و خود همکارا مراقبن. گفتم بچس یوقتی با یه بچه ای نسازن باهم گفت میسپرم حواسشون باشه.منم برگشتم. در حد دو دقیقه بعد صدرا با ترس دوید سمت در خروجی و از بس تند دوید لیز خورد ،خورد زمین و گریه کرد. رفتم بعلش کردم یه چوب های بلز دستش بود. خانم گفت بزارش و برو گفتم نه گفت وسایل دستشه چوبو گرفتم دادم بهش و صدرا رو بردم. برگشتم گفشاشو بیارم گفت چرا نیاوردیدش گفتم شما قرار شد مراقبش باشید و رفتم. نمیدونم صدرا چی دید اونجا. که دیگه هرچی چشمش میعتاد به اونجا میزد زیر گریه. درحالیکه اصلا اصلا اهل گریه نیس. تا خونه هم بهم ریخته بود و هی گریه کرد تا خوابش برد