اعصابم ریدس مث چی دارم گریه میکنم.
این هفته که اسباب کشی داشتیم کلا تایم شام و ناهارمون قاطی شد بچه هام چون بی وقتی نون میخورن دیگه میل به شام ندارن اکثرا مخصوصا پسر بزرگم.کلا یکم بدغذاهم هست.حالا انب خونه خاهرشوهرم شام بودیم پسرم‌گفت من نمیخورم توش زیره داره پدرشوهرم با لحن بد گفت پاشوو ببرش بنداز تو اتاق بیا از تنتون غذارو زهر کرد پسرم بغض گرفته بود خجالت کشیده بود من گفتم نون خورده سیره دوباره پدرشوهرم شروع کرد داد زدن که بخور😑
شوهرم به پسرم گفت نمیخوری پاشو بابا اشکال نداره ولی کل خانواده داشتن به پسرم یچیز میگفتم یکی میگفت چوب نخورده اینجوریه😓
گفتم وقتی جایی میریم یا کسی هس غذا نمیخوره ولی تنهاهستیم میخوره خلاصه انقد گفتن که اعصاب منو شوهرم ریده شد.اومدیم خونه با مسرم صحبت کردم بعدش شوهرم نمیدونم چی بود ۲تا زد در کونش اصلا نمیزد بچه مو خیلی وابسته ی پسرمه دلم برا بچم کباب شد😭از دل گریه میکرد بمیرم براش
بعد با شوهرم صحبت کردم که پاشو عصبانی هستی بعلش کن آدم واسه غدا اخه مگه بچه رو میزنه پاشد پسرمو بغل کرد کلی بوسش کرد دازن میخابن.ولی دلم برا بچم کباب شده اعصتبمم خورده.فرداشبم خونه یکی دیگه خاهرشوهرم شام دعوتیم🤦🏻‍♀️اصلا دوس ندارم برم

تصویر
۱۸ پاسخ

مقصر شما هستید که از پسرتون دفاع نکردید زن و شوهر نگاه کردید بقیه توهین کنن بچه طفلی بی پناه شد
یبار سفت جوابشون بدید دفعه بعد جرات نمیکنن با بچه بد صحبت کنن وظیفه شماس مه از بچتون دفاع کنید تا کسی حتی پدربزرگش بهش بی احترامی نکنه

من بودم بلند میشدم دست پسرمو میگرفتم مینشوندم کنار خودم بعد به پدرشوهرم میگفت لطفا دعواش نکنین بد فردا خونه اون خاهر شوهرم نمیرفتم اتفاقا برای منم جمعه پیش اومد برادر شوهرم دعواش کرد اما من اجاره نمیدم ج میدم ی سری پدرشوهرم دعواش کرد گفتم لطفا به بچم چیزی نگیر وگرنه دیگه خونتون نمیام خوب شد شوهرم اصلا از پشتم نیست اما من از پس خودم برمیام ج میدم شوهرمم دخالت نمیکنه

اوف چه قدر رو مخن به شما چه ربطی داره آخه ؟ من که سریع جواب میدم نمی‌دونم درسته یا ن . یک جوری میگم که ببندن دیگه ..😬 دیگه وقتی گفتی شام خورده سیره بعد باز چی میگن خب . نفهمن پس . اینا هرچی هم بگی باز حرف خودشونه میگفتی ولش کنین بحث رو عوض کنین .

اجازه نده اصلا بپیچون نرو وقتی جنگ اعصابه مهمونی ی لقمه نون خونه خودت بخور چرت و پرت نگن

چقد دلم سوخت براش، همسرت نباید اجازه میداد اینطوری با پسرش برخورد کنن، نخورد که نخورد فداسرش، توتربیت بچه دخالت کردنه اینکار، الان خونه ی ما کسی به بچه ی خواهرم کوچیکترین حرفی نمیزنه چون خواهرم اجازشو نداده، چقدر رفتار همسرت زننده بود که اومدین خونه بچه رو زده، هم اونجا بچه حرف شنیده هم خونه🥲😔

اگر همسرت پشتت رو خالی نمیکنه نرید بخاطر روان تک تکتون و مهمتر از همه بچه تون
حرف هم زدن بگید دیسب ب بچه م بی احترامی شد یعنی حتما حتما همسرت بگه ن شما
بگه ب بچه م احترام نذاشتید نیومدم تا آرامش خونه مون باقی باشه

منم ی دفعه رفته بودم خونه پدرشوهرم کاراشون کردم بعدموقع نهارشدتعارف کردن برای نهاروایستادیگه وایستادم مهیار نه خودش چیزی خوردنه گذاشت چیزی بخورم اون لحظه هیچ کدوم هیچی نگفتن چن وقت بعدش خونه پدرشوهرم بودم مادرشوهرم وخواهر شوهرم زن عموشوهرم بودن مهیار فت بغل مادرشوهرم بعدمادرشوهرم گفت بیابدتربیت بی تربیت بیااینجاتربیتت کنم منم ناراحت شدم به مهیارگفتم بیابغلم مامان بچم بدتربیت نیس کوچیکه دیگه اومدم خونه خودم

عجب خانوادهٔ شوهر فاقد شعوری !!!!!!!!!!!

خواهشا از این به بعدمحکم جواب بده

عاخه قیافشو ببین تروخدا 🥰🥰🥰
پوشکت دهن فضولات خاله 🤭🤭🤭
اینجور موقع ها جواب بده
بگو نسل شما چوب خورده تاج دار شده؟!؟؟!
یا بگو نسل شمارو انداختن توی اتاق مدال دارید الان؟!؟؟!؟
والا

انقدر بدم میاد از گوه خوریِ دیگران توی غذا نخوردن بچه 😑
منم درگیرش بودم
دیکه آخرش یه بار گفتم شما بخورید نوش جان، پسر من بچست و هر وقت میلش باشه میخوره و دکترش گفته که به اجبار بهش غذا ندم.
دیگه کسی دخالت نکرد 👍🏻

البته که من جای شما و در موقعیت شما نیستم نسخه بپیچم که چه بکن و چه نکن. ولی من هم در موقعیت هایی که ذاتا مشابه هستند قرار گرفتم. زمانی که همه در حال نظر دادن در مورد فرزند من هستند در صورتی که اصلا بهشون مربوط نیست.
من معمولا بحث رو کش نمی دم. توضیح اضافه نمی‌دم. اینجا این طوریه باور کنن خونه خودمون این طوری نیست نمی گم. اصلا در پی اثبات چیزی نیستم. (حرص می خورم در دلم ولی در ظاهر سعی می کنم کوور و ریلکس باشم) معمولا ادم ها بعد از یه دوره نظر دادن می بینن حرفشون خریدار نداره، دست از ارشاد بی مورد بر می دارن.
اما در مورد زدن بچه. اون هم به خاطر حرفهای بی خود دیگران… همون طور که شما هم با همسرتون صحبت کردین که کاری که کرده اشتباه بوده، منم تمام و کمال در اون لحظه پشت پسرم در می اومدم و پیش چشم بچه می ایستادم جلوی هر کسی که بخواد کوچکترین ضربه ای بهش بزنه. حتی جلوی بزرگ خانواده، همسر، مادر، پدر، هرکسی. بچه باید بفهمه جایگاهش در قلب شما کجاست. و شما نمی ذارید کوچکترین اسیبی بهش برسه.

من برا همه جا انداختم نه محبت میخام بکنن به بچم نه دخالت تو تربیت حتی داداش خودم چندباری داد زد سرش قبلا
الان دیگه کسی چیزی نمیگه.

با شوهرت حرف بزن ک ببین اگه از همین بچگی پشت پسرت نباشی بزرگتر ک بشه هرکی حتی غریبه هم راحت یه حرف بهش میزنه ولی وقتی تو حتی ب پدرت بااحترام بگی نه بابا اینطور نگو غذاست دیگه چرا ناراحتش میکنی..فقط همین. فردا همه میگن پدرش پشتشه و نمیتونن بگن بالا چشت ابروئه. بگو دست توئه همه چی

فرداشب قبل رفتن بچتوسیرکن نخوردبگوخونه غذادادم‌منم اکثرمهمونی بریم دخترم خونه سیرمیکنم ک هم خودم راحت باشم هم بچه

چششون دراد خوب خودتو گرفتی من بودم میگفتم سماازبچه من بچه تری که اینجور باهاش حرف میزنید کثافتا فرداشبم قبل رفتن بچه هاتو سیرکن بگو خونه غذا خوردن فقط دستپخت خودمو دوس دارن بریم یه جایی غذا نمیخورن مثل دیشب باهاشون کشتی کج نگیرید

اوخخخ چه نمکدونه 😍😍ماشالله بهش لبش خندون باشه همیشه این جیگر و عکسشو گذاشتی دیگه کسی متن رو نمیخونه که .😍😆

خانواده شوهرت زبون نفهم هستن
دلسا هم اگر بریم خونه کسی اصلا اصلا غذا نمیخوره منم مجبورش نمیکنم اصلا

سوال های مرتبط

مامان فندق مامان فندق ۵ سالگی
سلام خانما یک نظر خواهی می‌خوام ازتون
من یک پسر ن دیک چهارسال دارم که خیلی شیطونه و جدا از شر و شیطون بودنش خیلی هم دست به زن داره بعد اینکه هروقت میریم مهمونی بچه ها بی که هستن اونجا رو میزنه همه ناراحتن از دستش هرچقدم باهاش صحبت میکنم اصلا متوجه نمیشه میگه ببخشید ولی دوباره به کارش ادامه میده وقتی هم جلوشو میگیرم خودمو میزنه این چند روز همش عید دیدنی رفتیم وچون دیگه خیلی اذیت کرد گفتم دیگه جایی نمیرم تا مادرشوهرش دیشب اصرار کرد بیا چرا بچه رو قایم میکنی بچه گناه داره منم گفتم پس دیر میام واسه افطار نمیام دیشب رفتم خونه خاله شوهرم و اینکه پسرم با توپ زد تو چشم یک از بچه های فامیل بعد اون بچه هم زد تو کمر پسرم منم گفتم باشه مشکی نیست زده خورده دوباره آخر شب دست یکی دیگه از بچه های فامیل رو کرد لای در و گاز گرفت ماهم وقتی داشتیم می رفتیم گفتم مامان برو بوسش کن عذر خواهی کن ازش بچه منم رفت جلو بوسش کنه اون بچه هم زد تو گوشش منم دوباره گفتم باشه مشکلی نیست نمیشه همش بچه من بزنه باید بفهمه که وقتی میزنی پس میزنن و اینکه از اون طرف باید عذر خواهی یاد بگیره حالا مادرشوهر م میگه چرا گذاشته بره معذرت خواهی کنه گور باباش که کتک خورده به درک چرا نوه من رو زدن بنظر شما من دارم اشتباه میکنم یا مادرشوهرم
مامان آراد 🧒 مامان آراد 🧒 ۴ سالگی
امروز بچه هارو برده بودم پارک. پسرم رفت به یه پسربچه گفت میای باهم دوست شیم؟؟ پسره گفت نه. باتو دوست نمیشم😐😐 دوباره پسرم گفت خب چی میشه؟ بیا بریم بدوییم باهم. پسره باز گفت ن و دست دوستشو گرفت و رفتن سرسره بازی😐😐
یعنیییی دق کردم واسه پسرم. چقددددر گریه کرد ک با من دوست نشد🥲🥲🥲
منم کلی صحبت کردم باهاشون ارومش کردم
دوباره رفتیم یه سمت دیگه پارک. من داشتم با گوشی صحبت میکردم.
یه دفعه برگشتم دیدم یه زنه دارع با لحن خیلیییی بد با پسرم صحبت میکنه هی میگه برو اینجا واینستا. برو ببینم
پسرمم دویید اومد بغلم انقدر گریه کرد طفلکم ک داشت بالا میاورد.
هرچی از دهنم در میومد بارِ زنیکه کردم ک از سرو وضع درست حسابی هم نداشت. گفتم چته زنیکه روانی ببیخود میکنی با بچه اینطوری حرف میزنی و .... خلاصه قهوه اییش کردم
حالا پسرم همش ناراحته و میگه من دیگه بیرون نمیام. من دیگه نمیخوام برم پارک. ناراحتم. اونا بامن دوست نشدن. زنه منو دعوا کرد و...
دلم خیلیییی گرفته واسه پسرم
کلی باهاش صحبت کردم تا قانعش کنم زندگی همینه.
یه بار میری پارک یکی باهات دوست میشه
شاید یبارم بری کسی باهات دوست نشه
حق داشتی ناراحت شدی ولی گریه نداشت که
باید بتونی خودت با خودت خوش بگذرونی و این حرفا
ولی پسرم خیلییی دلش شکسته امروز🥲🥲
مامان محمدحسین مامان محمدحسین ۴ سالگی
وقتی اوردن منو ببرن توی بخش شوهرم و مادرشوهرم پشت در بودن شوهرم رنگش پریده بود با چشای پر اشک نگاه من میکرد مادرشوهرم باهام اومد بالا و چون آسم داشت حساس بود به بو بیمارستان رفت و مامانم اومد پیشم من دچار نفس تنگی شده بودم ک هنوز نمی‌دونم بخاطر سرماخوردگی بود یا به چیزی حساس بودن توی اتاق عمل به بیحسی یا بیهوشی و بهم اکسیژن وصل بود بدون اکسیژن نمی‌تونستم نفس بکشم شوهرم زنگ زد تا گفتم بابا شدنت مبارک گریه میکرد فقط گریه میکرد و می‌گفت حالت خوبه . چون گفته بودن من مشکوک به کروناهستم شوهرم خیلی ترسیده بود همه جا گفته بود حمدشفا بخونین برای خانوم و بچه م توی پیجش همه جا 😆دیگه مامانمم چون خودش ۵ تا طبیعی آورده بود یکسره برای من سلام صلوات و دعا و الهی چیکارشم و اینا میگفتم خودت ک اینهمه آوردی می‌گفت دختر من طبیعی بودم اینطوری نبودم 🤣پرستار ها میگفتن تا تست کرونا ندی و حالت بهتر نشه بچه رو نمیتونی ببینی و نمیتونی شیر بدی منم اونقدر شیر داشتم یکسره شیرام می‌ریخت لباسم خیس میشد همش به مامانم میگفتم برو از بچه خبربگیر و مامانم می‌گفت خوبه دیگه دکترم اومد از حالم باخبر شد و من مرخص شدم رفتم خونه و برام تست کرونا نوشتن قبل اینکه برم خونه به شوهرم گفتم کپسول اکسیژن بگیره شوهرم کپسول اکسیژن گرفت و من با اون نفس می‌کشیدم وگرنه اصلا نفسم بالا نمیومد دیگه به هر سختی بود رفتم تست کرونا دادم و با نذر و نیاز خداروشکر منفی شد وقتی تست منفی شد من رفتم بچه رو دیدم باورم نمیشد اصلا 😭رفتم صداش کردم بغلش کردم بوسش کردم و خداروشکر کردم بابت داشتنش من سینه هام نوکش اصلا خوب نبود و بچه نمی‌گرفت
مامان اهورا مامان اهورا ۴ سالگی
من با جاریم همچین رابطه خوبی ندارم دعوا هم ندارم
شیش ماهه بچه دار شده من زیاد بچه شو بغل نمیکنم رفتارهای جاریمو دوست ندارم
خودشم هیچ رسیدگی به بچه ندارم هیچی
بچه ش شیش ماهه الان
امروز خودش دستش بند بود بچه خواب بود گریه کرد من دوییدم برش داشتم تا بغل زدم اومد ازم گرفت. خیلی زودتر یه دقیقه. بچه هم گریه نمی‌کردم نمودید داشت می‌خندید
بعد گذاشتمش زمین رفت سراغ کارش باز بچه نق زدن من اینو اونور بالش گذاشتم حالت نیمه نشسته نشوندمش و منو خواهر شوهرم جلوش بودیم بازی میکردیم و اونم خوشحال بود میخندید
ببین یک دقیقه نشدبدو اومد بچه رو بغل زد برد گفت شیر میخواد
یعنی یه جوری رفتارش رو مغزمه که فقط دارم خودمو فحش میدم به تو چه که بچه گربه کرد
بعد برادر شوهرم بچه رو گرفت رومبلی نشسته بودن بچه رو رو مبل نشوند به خودش تکیه داده بود نیمه نشسته. بعد ده دقیقه اومد بچه رو گرفت گفت بچه نباید بشینه که زوده🙄 بچه شیش ماه رو میگه زوده
بعدنه که یکی خودش خیلی مراقب بچه ستا. اصلا نق می نه گریه می‌کنه بغلش نمیکنه غذای سفره می‌کنه دهنش کمکیشو با آبمیون شروع کرده وهزااارتا چیز دیگه که اصلا برا من قفل