#پوشک #رفلاکس #کولیک #نوزاد #شیرخشک
یه موقع هایی فکر میکنم واقعا پدر و مادر خوبی نبودیم برای پسرم. با این که خیلی کارای دیگه براش میکنیم ولی یاده کارای خودمون میفتم واقعا از خودم بدم میاد. مثلا ۲ تا ۳ سالگی گریه ها و پرخاشگری های پسرم ب اوج خودش رسید، طوریکه ی سال با روانشناس حرف میزدم آخرم منو ارجاع داد ب روانپزشک کودک رسپیدون میخوره،چندبار زدمش تو کمر و دستش.. سر اینکه تلویزیون پرت کرد مجبور شدیم عوض کنیم. سر اینکه رفت خونه مادرشوهرم تا ۲۰ دقیقه تمام به مادرشوهرم فحش های خیلی بد میداد (ب لطف باباش).سر اینک ی مهمونی میرفتیم اینقدر گریه میکرد ک آخر من باید اسنپ میگرفتم برمیگشتم تمام مردم نگامون میکردن.. اینقدر گریه میکرد ک درهای کابینتو از خشم همش می‌کوبید بهم تو خونه. ازمایشم داد کمبود آهنم برا بیقراریاش نداشت.یبار کریستال رو میزرو از حرص من زد شکوند. شب تا صبح اینقدر نق میزد یهو ۱۲ ساعت شبا رو پام بود.. چندبارم که رفتم سرکار اومدم فهمیدم شوهرم بهش سیلی زده.. الانم تقریبا پرخاشگری شو داره ولی بهتره ولی من دیگ نمیزنم نمیزارمم شوهرم بهش دست بزنه دیگ هم با شوهرم تنهاش نمیذارم حتی به قیمت اینکه نرم سرکار.. ۳ تا کلاس میفرستمش کتاب براش میخونم کل روزمو باهاشم ولی اصلا از خودم راضی نیستم و اینکه چرا بخاطره خودم سپردمش ب شوهرم..
توروخدا اگر شما هم پیش اومده بچه هاتونو زده باشید بگید هرچند فکر نمی‌کنم کسی مثل ما باشه

۱ پاسخ

چرا من.. من خیلی زدمش خیلی دعواش کردم ..بچه ام لکنت گرفته.. همشم بخاطر وضع و جو خونه بود . حالم از خودم بهم میخوره بچه امو دستی دستی نابود کردم

سوال های مرتبط

مامان مهراد مامان مهراد ۵ سالگی
مامانا لطفاً اگه تجربه مفیدی دارین درباره سوالم جواب بدید...
وقتی می‌رید خونه مادر شوهرتون و بچه های خواهر شوهرتون و برادر شوهرتون با بچه تون بازی نمی‌کنن
حرصش میدن یا باهاش دعوا میکنن و کتک کاری میکنن
شماها چیکار. میکنید
من دلم میسوزه برا بچه ام خیلی ناراحت میشم قیافه ام هم تابلو میشه ک ناراحتم
چند روز پیش بچه خواهر شوهرم ک همسن پسرمه س بار پسرمو زد من هیچی نگفتم بار آخر رفتم لپشو یواش کشیدم گفتم پسرمو نزن اونم یهو جییییغ و داد ک زندایی منو زد .... حس کردم خواهر شوهرم ناراحت شده بعدش با جاریم نموندن برا شام و رفتن
مادر شوهرمم گفت بهتر بزار برن بچه هاشون اذیت میکنن
البته خواهر شوهرم با من رابطه اش خیلی بهتر ه تا جاریم
البته همیشه پسر خواهر شوهرم با پسرم دعوا میکنن و هولش میده اذیتش می‌کنه ولی پسرم دوستش داره
منم اکثر وقتا ب رو خودم نمیارم میگم بچه اس اونم با اینکه پسرمو اذیت میکنه
اما اون روز واقعا عصبی شدم از دستش
بنظرتون من بیشتر حق داشتم ناراحت بشم یا خواهر شوهرم
مامان مامانِ تودلی مامان مامانِ تودلی ۵ سالگی
مامانا سلام ، دلم گرفته از،طرفی ام بخاطر دخترم راهنمایی میخوام
من کل بارداری سر دخترم بخاطر اعتیاد شوهرم همش گریه میکردم حال روحی خوبی نداشتم یعنی کل۹ماه حاملگیم با گریه و حال بد گذشت گاهی شبا ضعف میکردم پامیشدم میدیدم یخجال خالیه و مجبور بودم برم خونه مامانم یعنی میخوام بگم شرایط روحیییم انقدر داغون بود گذشت و گذشت تا بچم بدنیا اومد بعدشم افسردگی بعددزایمان داشتم ک متاسفانه کسی ام نبود کمکم کنه با گریه به بچه شیرمیدادم حالم خوب نبود مدام عصبی بودم بهونه میگرفتم اون روزاهم گذشت هر چند هنوزم درگیر این افسردگی هستم وکامل برطرف نشده .. اینو گفتم ک بدونین سردخترم واقعا ارامش نداشتم و همش گریه و اعصاب خوردی و دعوا بوده سراعتیادش و رفیق بازیش
گذشت تا دخترم بدنیا اومد ولی مث بچه ها ک شیرمیخورد و میخوابید نبود یعنی همون شب اول شیرخورداما تاخود صبح گدیه کردشبا گریه میکرد بگذریم ک رفلاکس پنهانم داشت گذشت و گذشت تا بزرگتر شدمثلا ۹ماهگی دخترم زد مادربزرگ شوهرم فوت شد بعد من نمیدونستم بچه رونباید ببرم سر قبر و محیطای این مدلی
از اون مراسم ک گذشتیم دخترم راس ساعت ۲پا میشد گریه وزاری اروم نمیشد
این اتفاق گڋشت و گذشت تا بزرگتر شد تا زمانی که تلوزیون یا گوشی اڋان میگفت باید قطع مبکردیم وگرنه گریه و زاری داشت طوری ک قرمز میشد
زمان گذشت تا دخترم زبون باز کرد و میتونست حرف بزنه این بار زد و بنده خدا