این روزا خیلی بی حوصله ام نمی‌دونم طبیعی یا نه
اما از پس کارای بچه بر نمیام یهو عصبی میشم خدا نکنه مریض بشه سر زدی داشتنش یا نافش افتاد
یا اون شب ک یهو دیر شیر خوردن بی‌حال شد یا گریه میکنه
واقعا درمونده میشم نمی‌دونم باید چ کار کنم
خودم زودتر گریه ام میگیره
میترسم
از طرفی الان ۱۶ روزشه که زحمت دادم ب مامانم و همش خونه ما بود کارای منو و بچه رو میکرد و شبا نمیخوابید چیزی نمی‌خورد بعد میومد خونه خودشون کارای اینجا رو میکرد ولی فکرش پیش ما بود
مادرشوهرم ک نمیاد ی بار اومد ی بحثی شد دیگه نمیاد مگر در حد هفته ای ی بار سر زدن
مامانم خیلی اذیت شد
خیلی درمونده ام
رابطه ام با همسرم قبل زایمان با بعدش کلی فرق کرده
حتی موقع بارداری هم خیلی صمیمی بودیم مثل قبل بارداری اما بعد زایمان همه چی عوض شده
سرد شدیم در طول روز ک می‌ره سر کار زنگ نمی‌زنیم ب هم مگر در مورد بچه مشکلی باشه و حرفی باشه
ناشکری نمیکنم خداروشکر اما دلم برا قبل زایمان تنگ شده برا محبتش مهربونیش زندگیم بعد زایمان و قبلش خیییییلی فرق کرده
کلافگی شدیدی دارم
نمی‌دونم باید چ کار کنم ....

۲ پاسخ

منم مثل شما بودم عزیزم باهم بشینید صحبت کنید از چیزایی ک برات اتفاق می‌افته صحبت کن باهاش عزیزم بگو همچین حسایی دارم یکم نینی بزرگتر بشه بهتر میشه همه چی گلم من ک خودم افسردگی بعد از زایمان گرفتم هنوزم باهامه و حالم اصلا خوب نیست🥲🥲

عزیزم نیاز به زمان هست باید زمان بدی به زندگیت الان وارد یه مرحله جدید از زندگیتون شدی عجله نکن الان سعی کن به فکر خودتو نی نی باشی میگذره همش یه مدته درگیر میشی تا زندگیت درست بشه

سوال های مرتبط

مامان گلی و پسرو مامان گلی و پسرو ۱۴ ماهگی
میدونی ۴۰ و اندی روز ک گذشته از زایمان من، اما من هنوز شرایطمو نپذیرفتم، برای همین خشم دارم عصبانی‌ام..
بچه دومم خداخواسته بود ، تا قبل اینکه زایمان کنم ک طفل معصوم رو دوست نداشتم، اما وقتی زایمان کردم و دیدمش ، محبتش ب دلم افتاد.
اما بازم هنوز نپذیرفتم ک دوتا بچه دارم..
اخه من هنوز دلم میخواست با دخترم عشق کنم اما الان حتی وقت نمیکنم پوشکش رو عوض کنم 😓
لطفا بهم نگید ناشکری نکن، خودم شکرش رو بجا اوردم ، اما خسته ام خیلی خسته
انقد این بچه بغل منه و گریه میکنه یا خوابه ک نمازام قضا میشه ، غذا وقت نمیکنم بخورم
اصلا نمیفهمم کی صبح میشه کی شب میشه
ای خدا کمکمون کن، ب من ب همه مامانایی ک تو شرایط سختی‌ان😔
تحمل‌م دیگ داره تموم میشه ، گاهی وقتا دلم میخواد این دوتا بچه رو ول کن پیش شوهرم، فرار کنم برم، برم چند روز استراحت کنم
خیلی غر دارم
امسب شوهرم رفت دخترمو بخوابونه اما مریم همش بهونه میکرد و گریه میکرد نمیذاشت لباسش رو عوض کنه ، منم ک طبق معمول داشتم نی نی میخوابوندم
اخر سر شوهرم از اتاق اومد بیرون گفت تحملم تموم شد، نمیتونم بخوابونمش
من ی بچه بغل ک گریه میکرد ی بچه رو پام تکون میدادم ک تروخدا بخواب
کاش منم ب همین راحتی میتونستم بگم تحملم تموم شده، میذاشتم میرفتم، میرفتم استراحت میکردم
خیلی دلم پر بود خیلی حرف زدم
مامان یزدان مامان یزدان ۱۰ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان کشمش خانوم💗🌸 مامان کشمش خانوم💗🌸 ۱ ماهگی
منی ک بدنمو برا زایمان طبیعی اماده کرده بودم و تو یه روزی ک میرم برا طبیعی بستری بشم و سوپرایز میشم و یهو سزارین میشم خیلی سخته
مراقبت بخیه سزارین خیلی حساسه نمیتونم بشینم پاشم نمیتونی درست ب بچه شیر بدی شیرم خداروشکر زیاده ولی نمیتونم درست ب بچه شیر بدم الان بعد زایمان کمر درد دارم کتفم درد میکنه شدید واقعن از یه طرفم از قبل وسواس داشتم ک خونم همیشه مرتب باشه الان با اینکه مامانم از بعد زایمان پیشمه مراقبمه بازم نمیتونم دلم میخاد خونم مث قبل مرتب باشه وسواسی رو از مامانم ب ارث بردم ولی بازم دلم میخاد خودم رسیدگی کنم،جا بخیه هام میسوزه یکسره الانم شیاف میزارم رو توالت فرنگیم بزور میشینم تا این حد درد دارم اسهالم شدم حسابی دیگ بدتر ی پام دستشویی😭😭 فقد خدا خدا میکنم افسردگی بعد زایمان نگیرم انقد دلم‌میگیره،منی ک‌ خیلی شوهر دوستم عادت دارم شبا همش بغلش کنم بخابم ولی خونم مادرم اینا هستن با این روال پس احتمالش هس افسردگی رو بگیرم مننننن