سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۸ ماهگی
بخش چهارم زایمان

و بعد... هانا به دنیا اومد. ❤️

وقتی گذاشتنش توی بغلم، چشم‌هاش رو باز کرد و نگام کرد. واقعاً حس کردم دنیا رو بهم دادن.

لحظه‌ای که از بدنم بیرون اومد و برای اولین بار بغلش کردم، یکی از لذت‌بخش‌ترین حس‌های تمام زندگیم بود. انقدر حالم خوب بود و هیجان داشتم که تا دو روز اصلاً احساس نمی‌کردم نیاز به خواب دارم!

من تجربه خوبم رو بیشتر از هرچیزی مدیون آگاهی و آمادگی می‌دونم.

البته اصلاً نمی‌خوام بگم زایمان فیزیولوژیک برای همه ممکنه یا همه باید این انتخاب رو داشته باشن. شرایط جسمی و پزشکی هر مادری متفاوته و مهم‌ترین چیز سلامت مادر و بچه‌ست.
ولی اگر باردارید، یا قصد بارداری دارید و دوست دارید زایمان فیزیولوژیک رو تجربه کنید، چیزی که من از تجربه خودم می‌تونم بگم اینه:

از روز زایمان شروع نکنید؛ از مدت‌ها قبل آماده بشید.

بدنتون رو، تا جایی که شرایط پزشکی اجازه می‌ده، آماده کنید. درباره زایمان مطالعه کنید. تنفس و مراحل زایمان رو یاد بگیرید. تیم درمانی مناسب انتخاب کنید و از همه مهم‌تر، از نظر ذهنی خودتون رو آماده کنید.

من روز زایمان فقط نمی‌دونستم که «قراره درد بکشم»؛ می‌دونستم چرا درد می‌کشم، بدنم داره چه کاری انجام می‌ده و من چطور می‌تونم بهش کمک کنم.

و برای من، همین آگاهی باعث شد روزی که قرار بود یکی از ترسناک‌ترین روزهای زندگیم باشه، تبدیل بشه به یکی از شیرین‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین روزهای زندگیم. ❤️
مامان هانا مامان هانا ۸ ماهگی
بخش سوم زایمان

تا اینکه دیدم تقریباً هر پنج دقیقه یک انقباض دارم و دیگه فهمیدم قضیه جدیه.

ساعت ۱۰:۳۰ شب ساکم رو برداشتم و با همسرم رفتیم بیمارستان.

وقتی معاینه‌ام کردن، پنج سانتی‌متر باز بودم! با این حال هنوز درد برام خیلی قابل تحمل بود و حتی ته دلم امیدوار بودم بهم بگن «نه، هنوز زایمان نیست، برگرد خونه!» 😄

بستری شدم و چون از قبل تصمیم داشتم مامای همراه داشته باشم، خیلی اصرار کردم که برام هماهنگش کنن. خوشبختانه با پزشکم تماس گرفتن و مامای همراه من هم خودش رو رسوند.

وقتی ماما رسید، هفت سانتی‌متر باز بودم. تا اون موقع هم روی تخت دراز نکشیده بودم؛ حرکت می‌کردم، اسکوات و تمرین‌هایی که بلد بودم انجام می‌دادم و روی تنفسم تمرکز می‌کردم.
ماما کیسه آبم رو باز کرد و وارد مرحله جدی‌تر زایمان شدم.

کل پروسه زایمانم حدود یک ساعت و بیست دقیقه طول کشید و ساعت ۱۲:۵۰ بامداد ۱۰ دی، هانا به دنیا اومد.

درد شدید بود، ولی برای من قابل تحمل بود. سعی می‌کردم جیغ نزنم و انرژیم رو حفظ کنم. بیشتر روی تنفسم تمرکز می‌کردم و با راهنمایی ماما، زمان درست نفس گرفتن و زور زدن رو رعایت می‌کردم.

یک حس فشار و دفع خیلی شدید هم داشتم که اولش برام عجیب و حتی کمی خجالت‌آور بود، ولی ماما مدام بهم می‌گفت کاملاً طبیعیه و اتفاقاً نشونه اینه که زایمان داره خوب پیش میره.

من ماساژ پرینه رو هم از حدود هفته‌های آخر بارداری انجام داده بودم، البته خیلی منظم نبود. چیزی که برای خودم خیلی مهم‌تر بود، آمادگی ذهنی، شناخت مراحل زایمان و تمرین‌های تنفسی بود.
مامان هانا مامان هانا ۸ ماهگی
من از همون اوایل بارداری، وقتی فهمیدم باردارم، دوست داشتم زایمان فیزیولوژیک داشته باشم. هم دوست داشتم این تجربه رو عمیقاً حس کنم، هم فکر می‌کردم اگر زایمان طبیعیِ خوبی داشته باشی، از نظر جسمی زودتر به حالت قبل برمی‌گردی.

ولی خیلی زود به این نتیجه رسیدم که اگر می‌خوام چنین زایمانی داشته باشم، نباید بذارم روز زایمان تازه باهاش روبه‌رو بشم؛ باید از قبل خودم رو آماده کنم.

سه ماه اول به خاطر هماتوم و مصرف پروژسترون، ورزش رو متوقف کرده بودم، ولی از ماه چهارم، با اجازه پزشکم دوباره ورزش رو شروع کردم. قبل از بارداری هم ورزش می‌کردم و در دوران بارداری هم تمرین‌های مناسب بارداری و TRX رو ادامه دادم و تقریباً تا یک هفته قبل از زایمان فعال بودم.

در کنارش تمرین‌های تنفسی، مخصوصاً تنفس دیافراگمی، انجام می‌دادم و سعی می‌کردم درباره خودِ فرآیند زایمان هم اطلاعات به دست بیارم. اول از پیج‌های آموزشی مادرها شروع کردم، بعد رفتم سراغ یوتیوب و درباره مراحل زایمان، پوزیشن‌ها و تکنیک‌های تنفس بیشتر یاد گرفتم.

راستش آگاهی استرسم رو کاملاً از بین نبرد؛ هرچی به زایمان نزدیک‌تر می‌شدم، استرسم هم بیشتر می‌شد، چون بالاخره چیزی بود که هیچ‌وقت تجربه‌اش نکرده بودم. ولی هرچی بیشتر می‌دونستم، اعتمادبه‌نفسم هم بیشتر می‌شد.
مامان مریم😍🌿 مامان مریم😍🌿 روزهای ابتدایی تولد
خدایا شکرت خیلی زیاد میدونین چرا ...شبی که من زایمان کردم از عصرش انقباض تو رحمم داشتم ولی چون تو قسمت شکمم نبود فکر نمی‌کردم انقباض باشه تا شب ساعت هشت اینا یکم بیشتر شد و مثل پریود هم خونریزی داشتم ساعت ده راه افتادم برم همدان تو ماشین گاهی دردم می‌گرفت همونجا سوره انشقاق خوندم گفتم خدایا اگر قرارع بمونه مواظبش باش اگر قراره بگیریش ازم زود تموم بشه خیلی میترسیدم از درد ها و بلاهای که قراره سرم بیاد رسیدیم بیمارستان خدا شاهده پام رسید تو بیمارستان درد دوبرابر شد رفتم ویزیت شدم فاصله درد هام کم شده بود یجوری بود دیگه صدام درمیومد رفتم بخش اورژانس رفتم رو تخت احساس کردم بازم چند برابر شد دردم جوری شد احساس میکردم استخوان هام داره خورد میشه از شدت درد عق میزدم بدترین لحظه درد اونجا بود من که خیلی خجالتیم با صدای بلند داد میزدم میگفتم یا حسین مدام میگفتم و از درد میپیچیدم گفتن بچه داره میاد بریم چند تخت بالاتر که تختی شبیه تخت معاینه بود رسیدم
مامان هامین و هایلین مامان هامین و هایلین ۱۳ ماهگی
سلام خانومای مشهدی و خانومایی که سزارین شدن یه مسئله ذهن منو درگیر کرده میشه لطفا راهنمایی کنید.


من یک سالو نیم پیش پسرم به دنیا اومد و قرار بود زایمانم طبیعی باشه ولی اپیدورال شدم و چون فشار و دردی نداشتم دهانه رحمم روی ۶ سانت استپ زد و باز نشد کلا دردی نداشتم ولی از ترس درخواست اپیدورال دادم بعدم که دهانه رحمم باز نشد ضربان قلب بچه نامنظم شد و منو سریع انتقال دادند اتاق عمل و سزارین شدم.

تو اتاق عمل هم با اینکه اپیدورال زیادی بهم تزریق شده بود ولی بی حس نبودم و ترسیده بودم و بدنم دچار لرزش شدید شد خودشون بیهوشم کردند وقتی به هوش اومدم هنوز چشامو باز نکرده بودم به قدری که درد داشتم اول دهنم باز شد شروع کردم به ناله کردن درخواست مسکن دادم ولی تاثیری نداشت تا اوردنم تو اتاق و بهیار برام شیاف گذاشت یه ربع بعد شیاف دردم آروم شد.

الانم دوباره سزارینی هستم ولی از درد بعد عمل خیلی میترسم همش بهش فکر میکنم که من دوباره همچین دردی رو باید بکشم .

کسایی که تجربه پمپ درد داشتن چه جوری بود؟ درد رو زود آروم میکرد؟ تزریق چه جوری بود؟

کسایی که بیمارستان بنت الهدی مشهد زایمان کردند اونجا پمپ درد داره؟


میشه لطفا تجربتون رو از پمپ درد بگین؟